eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تا آخرین نفس ساعت‌های اولیه تجمع بود؛ در صف اول ایستاده بود و عکسِ ولیِ زمانِ جدیدش را محکم روی سینه گرفته بود. رفتم سمتش؛ بر لبانش ذکر جاری بود. گفت: «از زمان انقلاب تا الآن، میدان را خالی نکرده‌ام؛ تا آخرین نفس هم از رهبر و نظامم دفاع می‌کنم. حتی اگر هزاران بار بمیرم و زنده شوم، باز هم از انقلابم دفاع خواهم کرد.» 🔹زهرا مومن زاده ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
که انقلاب، قائم به ایمانهای آحاد مردم است... امام خامنه‌ایِ شهید | ۱۳۸۸/۱۰/۲۹ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به درک! شوخی‌اش هم زشت بود... اینکه بخواهم عکس آن نخست‌وزیر حرامزاده را کار کنم و زیرش با رنگ قرمز تیتر بزنم: «انتقام گرفته شد!» آقای ما کسی بود که سرِ بزرگِ مستکبرها هم ارزش کفش حاج‌قاسمش هم نبود. چطور می‌شد حرف از انتقامش زد؟! کمی فکر کردم. دستم رفت سمت کیبورد: «انتقام فرماندهان...!» کدام فرمانده؟ همان‌هایی که از جنگ ۱۲روزه یک‌بار هم خانه نرفته بودند. همان چهره‌هایی که یکپارچه نور بودند و «أشدّاء علی الکفّار» را با سرانگشتانشان در منطقه تصویر می‌کردند؟ چطور می‌شد خونِ مردکِ بزدل که با اولین آژیر هواپیمایش در آلمان به زمین می‌نشست، تقاص خون مردانِ میدان باشد؟! تیتر را پاک کردم و نوشتم: «انتقام دکتر لاریجانی!» آن چشم‌ها به خاطرم آمد. آن عینک فتوکرومیک و آن محاسن بور که از بچگی آن چهره را در ذهنم برجسته کرده بود. لاریجانی وزنه بود؛ چه آن وقت که با جملاتش حرصمان در می‌آمد و چه این وقت‌ها که با جملاتش قلبمان آرام و دلمان خنک می‌شد. پوزخندهایش حیثیت دشمن را نشانه می‌گرفت و انصافاً وفاداری‌اش در گردنه‌های سخت انقلاب روسیاهی بود برای باغیان و یاغیان... به چشم‌های دریدهٔ نتانیاهو نگاه می‌کنم... بی‌انصافی است در حق دکتر! تیتر را پاک می‌کنم. می‌نویسم: «انتقام کودکان میناب، دلخوشیِ مادران هنوز چشم‌به‌راه...» اشک می‌چکد روی دکمه‌های کیبورد! جسارت به ساحت کودکی است این تیتر؛ آن هم کودکی که در جمهوری اسلامی ایران نفس زده، یک عمر [شما حساب کن ده‌دوازده سال!] جوری سرِ صف «مرگ بر آمریکا» را فریاد زده که صدایش به گوش آمریکا برسد و در آخر به جرم زندگی در جمهوری اسلامی ایران، به جرم خواستنِ جمهور و اسلام و ایران، تکه‌تکه شده! تیتر را پاک می‌کنم! نتانیاهوی ملعون روی صفحهٔ مانیتور دارد نگاهم می‌کند... چشم‌هایم را می‌بندم! دکمهٔ حذف پروژه را می‌زنم! مرده یا نمرده؟ به درک! حیف است کربلای ایران، که دانه‌دانهٔ شن‌هایش مقدس است، تقاص داغی که دیده بشود کشتن کسی مثلِ... شمرها بود و نبودشان مسیر حق را عوض نمی‌کند... «عِرض خود می‌برند و زحمت ما می‌دارند»! 🔹محمدسبحان گودرزی ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸چهارشنبه‌سوری بچه که بودم، پسردایی‌ام، با شیطنت، ترقه را انداخت کف وانت‌بار و از ماشین پرید پایین؛ مادرم از هول جان دخترهای قد و نیم‌قدش، خواست ترقه را پرت کند که لخته‌های خون از لای انگشت‌هایش پاشید. از آن روز به بعد، بین من و چهارشنبه‌سوری بدجور شکرآب شد؛ دیگر دود و آتش و باروت برایم بوی خون می‌داد. تا امشب؛ توی شب قدر انقلابمان، ألفتی برایم مقدر شد؛ ألفتی بین من و آتشی که دارم دودش را با جانم نفس می‌کشم. دودی که بوی تباهی ظالمان را می‌دهد؛ بوی قانون طبیعتی که خدای مظلومان وضع کرده است. دلم می‌خواهد تمام شب‌های عمرم، چهارشنبه‌سوری باشد و من به تماشای قداست آتشی بنشینم که دارد پرچم جور و جفا را می‌سوزاند. 🔹سمانه قاسمی‌منش ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت دوم.pdf
حجم: 234.2K
⚜️مینی دوره قسمت دوم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸نیسان آبی امیرمهدی، صندلی عقب ماشین نشسته بود. درباره سوژه‌هایی که می‌شد، امشب، چهارشنبه سوری، درباره‌شان روایت نوشت با هم گپ می‌زدیم. نیسان آبی که از کنارمان رد شد، چشمم را گرفت. گفتم: «امیر بدو که این خودش اصل سوژه است.» مثل همیشه فرز دوید و چندتا عکس گرفت و برگشت. چند زن و بچه، سوار نیسان، که وقتی توی خیابان از کنارمان رد می‌شود، سعی می‌کنیم فاصله‌مان را باهاش حفظ کنیم که پرمان به پرش گیر نکند، پرچم ایران را توی هوا می‌چرخاندند و صفحه‌ی گوشی‌شان که تصویر رهبران انقلاب بود را بالا گرفته بودند. بچه‌ها هم شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» می‌گفتند. 🔹هارون مکی ۲۶اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸چهارشنبه‌سوری همیشه از آتش و سوختگی ترسیده‌ام. اصلاً بچه که بودم از شدت ترس از آتش، تندی مسلمان شدم و هی خواستم بچه‌ی خوبی باشم، مبادا خدا من را ببرد جهنم ببرد و بسوزم. این چند روز هم هی به سوختن توی چهارشنبه‌سوری فکر کرده‌ام و خودم را به تحمل مثلاً یک ربع سوختن بعد مردن، راضی کرده‌ام. شب چهارشنبه‌سوری شد. دل را به دریا زدم و راه افتادم. توی مسیر، مردمی که درحال خرید عید بودند را دیدم و با خودم گفتم: «مگر ما جز حال خوب مردم چه می‌خواهیم! خداراشکر دارند برای آمدن بهار آماده می‌شوند؛ حالا گیرم ما هم برویم و اتفاقی برایمان بیفتد.» به قول رضا امیرخانی توی «بیوتن»، «زیادی شعاری شد». حالا بگذارید روایت را جوری بنویسم که شما فکر کنید من هم بله! توی تاکسی بودم؛ دیدم روی پشت‌بام یکی از خانه‌های نزدیک پل پیروزی، مردی دارد لُنگ بزرگی را توی هوا می‌چرخاند. بالاتر کفترها توی آسمان می‌چرخیدند و مرد با چرخاندن لُنگ، انگار کنترلشان می‌کرد. ترافیک بود؛ دو سه دقیقه‌ای مرد و کفترها را نگاه کردم و باز به خیال راحت مردی فکر کردم که فارغ از جنگ دارد کفترهایش را توی سینه‌ی آسمان شهر می‌گرداند. به انقلاب رسیدم؛ سر چهارراه پیاده شدم تا کمی قبل از تجمع، راه بروم. این‌جا هم بساط هفت‌سین و ماهی قرمز و خریدهای جورواجور عید برپا بود. موکب‌ها نواهای انقلابی پخش می‌کردند و فراغت مردم از جنگ و امیدشان به روزهای پیش‌ِ رو، باز من را به حرف‌های شعاری خودم در پاراگراف دوم برگرداند. به محل تجمع که رسیدم، دیگر خبری از ترس از سوختن که نبود هیچ، از فکر این که کسی جرات کند برای برهم زدن امنیت شهر کاری بکند خنده‌ام گرفت. مردم آمده بودند و مثل همیشه خیال باطل ضربه به نظام را در خاطر پلیدان خاموش کردند. چیزی نگذشت که اذان شد. بین دو نماز لقمه‌های جورواجور بین نمازگزاران رد و بدل می‌شد. همه افطار کردند و ادامه‌ تجمع مثل هر شب، با شکوه همیشگی برگزار شد. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آن روی دیگر آقای لاریجانی این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می‌نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزلشان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می‌گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می‌ده. بی‌آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جابه‌جا می‌کنه. سبزی و مرغ رو پاک می‌کنه. ظرف‌ها رو می‌شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می‌شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می‌کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود:‌ «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت‌الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده‌ای با عالم زاده‌ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین‌ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه‌ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آنقدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی‌ها و فرش‌هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان‌ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می‌گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت‌های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت‌المال می ریزد که مدیون نباشد. می‌گفت این خانه را که می‌خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی‌شه حقوق‌های معوقه‌تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این‌ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه‌ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می‌‌گفت: «بعدازاینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم‌های مختلف روزهای متمادی می‌آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته‌اید می‌نشستند و ازش می‌خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده‌ای، شکایتی...»‌ همه حرف‌ها را با طمانینه می‌شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می‌کرد. درحالی‌که بهشان گفته بود: «ان‌شاءلله خودش درست می‌شود. من که نمی‌توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات‌هایی که خوب رجز می‌خوانند و بلدند چه‌طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می‌شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه‌ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره‌ای که نباید خانه می‌آمد اگر چند هفته یکبار نوه‌هایش را نمی‌دید محزون و دلتنگ می‌شد. به همه بچه‌های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه‌های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری‌اش دخالت نمی‌داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می‌داد. فریده می‌گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صداوسیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صداوسیما بود.» فریده می‌گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «‌علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی‌ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست‌های فریده را بریده‌اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می‌گفت. من مطمئنم یک آه این زن می‌تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند. 🔹فائضه غفارحدادی 27اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah