eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*سلین کوچولو در آغوش پدر روایتی از تشییع شهدای حمله تروریستی آمریکایی_صهیونیستی به منازل مسکونی دورود * روز جمعه ۲۹اسفند۱۴۰۴؛ محل تجمع مقابل فرمانداری دورود. بغض آسمان ترکیده بود؛ اشک امانش نمی‌داد. باد هم با بارش‌های غمناک آسمان همراهی می‌کرد. من بااینکه چتر را بالای سرم گرفته بودم ولی از الطاف آسمان بی‌نصیب نماندم. کاملاً خیس و بارانی شدم. چشمانم، هم نظاره می‌کردند، هم با آسمان می‌باریدند! دسته‌ای از خانم‌ها، بدون چتر، درحالی‌که چادرهایشان را پشت سر گره زده بودند، دست‌هايشان را دور هم می‌چرخاندند و گه‌گاه با ورود آشنایان به صورت می‌زدند و حسین‌حسین‌گویان، هماهنگ باهم مویه‌های جانسوز سر می‌دادند. بعضی سر و شانه‌هایشان را گل‌مالی کرده بودند. آقایان دو طرف خیابان، صف عزا تشکیل داده و روبروی هم ایستاده بودند. بعضی آقایان هم به نشانه‌ی شدت عزا گل‌مالی کرده بودند. اما باران، آنقدر مهربان بود که دست نوازشش را روی گل‌های عزا کشید و رد گل‌ها را پاک کرد. بلندگوهای پخش صوت عقب ماشين‌های سنگین، با حصاری از نایلون‌های ضخیم مهار شده بودند. چتری بر سر نوحه‌سرایان بودند. مرتب نوحه‌های حماسی پخش می‌کردند. در همین حال‌وهوا بودم که چشمم به دخترانی افتاد که با تاج گل و پلاکارد آمده بودند. بنظر دانشجو یا دانش‌آموز بودند. بلندگوها با پخش صوت قرآن، شروع مراسم را اعلام کردند. مارش عزا نواخته شد و ماشین سنگینی که تابوت شهدای مزین به پرچم و غرق در گل‌های رنگارنگ را حمل می‌کرد در جلوی جمعیت، به طرف گلزار حرکت‌ کرد. دوازده تابوت بزرگ و تابوت کوچکی که روی تابوت پدر و مادرش قرار داشت، چشمان همه را موقع بند آمدن باران آسمان، بارانی کرد. روی تابوت، عکس دختری در آغوش پدرش نصب‌ شده بود! شهید دکتر که دخترش را محکم به بغلش چسبانده بود. پلاکارد شهیده دکتر ، هر دلی را بی‌قرار می‌کرد. مادر سلین بود. وقتی نگاه کردم پلک زدن یادم رفت. انگار لحظه‌ای روحم از جسمم جدا شد. صحنه‌ای آخرالزمانی بود! تابوت‌ها چندنفر چندنفر با هم خانواده‌ بودند! پرچم به‌دست شعارها و نوحه‌ها را سر می‌دادیم. زنان بچه به بغل، پیرمردها و پیرزن‌ها عصا به‌دست، پابه‌پای جمعیت، عقب ماشين حمل تابوت شهدا، با زبان روزه، تند تند راه می‌رفتند. انگار فراموش کرده بودند که پا درد و کمر درد دارند! دانشجویان و دانش‌آموزان پسر هم پلاکارد به‌دست با سرهای به زیر انداخته از فراق معلمان و اساتیدشان از آسمان سبقت می‌گرفتند در باریدن. شاید آرزو می‌کردند سر کلاس‌ درس بودند و شیطنت‌هایشان را کنار می‌گذاشتند و فقط به صحبت‌های معلمانشان گوش می‌دادند! اما دیر شده بود! همه آمده بودند از هر تیپ و قيافه‌ای! در طول مسیر باران چندبار شدت گرفت؛ حتی هوا طوفانی شد! ولی هیچکس از صف تشیع با وجود طولانی بودن مسیر جدا نشد! نرسيده به گلزار، آسمان با همه‌ی ابرهایش تسلیم اراده‌ی مردم‌ حزین شد و از بارش ایستاد. انگار کشتی نوح بر کوه جودی رسیده بود. آبها در زمین فرو رفت و کشتی لنگر انداخت. مسافران بهشتی با استقبال گرم آفتاب با نور افشانی بی‌نظیری از کشتی پیاده شدند. مردان تابوت شهدا را یکی‌یکی روی دستشان گرفتند. زن‌ها هجوم بردند سمت تابوت سلین کوچولو! همه می‌خواستند برایش مادری کنند. جيغ و فریاد مادرانه‌شان به گوش فلک می‌رسید. آقایان با چشمانی اشکبار، تابوت را با مشقت از موج جمعیت خانم‌‌ها رها کردند و روی دستانشان به طرف گلزار حرکت دادند. در آن شلوغی وصف‌ناپذیر، خودم را به سختی، در صف نماز جا دادم. بعد از نماز، با چند نفر از دوستانم هر کاری کردیم که دانش‌آموزان شهیده دکتر مریم بخشی و شهید دکتر رضا جمشیدی را آرام کنیم، نتوانستیم. با گفتن اینکه تابوت خانم معلمِ شهيدشان را خانواده‌اش به خرم‌آباد منتقل می‌کنند و سلین همچنان در آغوش پدرش می‌ماند، فریادشان بلند و بلندتر شد. ما هم تاب نیاوردیم و در بی‌تابی‌شان شریک شدیم. 🔹عصمت نیک‌سرشت 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹کلیپی متفاوت از سال تحویل مردم در خیابان انقلاب خرم‌آباد 🎬 حسن احمدوند ۲۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹*راهپیمایی شبانه؛ درس حضور و فریاد صیحه‌ی ظهور* پالتو مشکی‌ام را می‌پوشم. هوا خنک است؛ بوی بهار پیچیده و دست‌هایی که گل‌های رز در آنهاست، خودش را در باد می‌سپارد. ماشین را روبه‌روی هایپرِ نورا پارک می‌کنم. صدای دعای فرج از دور می‌آید. جمعیت موج می‌زند. قدم‌هام تندتر می‌شود؛ از پیاده‌رو خودمان را می‌اندازیم وسط خیابان. پرچم‌ها بالا، چهره‌ها برافروخته، چشم‌ها پر از ایمان. احمدرضا جلوی جمعیت راه میرود. پرچم ایران توی دستش و توی نگاهش عمقی می‌بینی که انگار سال‌ها جلوتر از سنش است. تندتند نگاه می‌کند به اطراف؛ گوش تیز کرده تا شعارها را شنیده و با مردم هم‌صدا شود. یک پسر دست‌فروش کنارمان، با خیال راحت، آدامس‌هایش را می‌فروشد. من به احمدرضا لبخند می‌زنم؛ می‌گوید: «برا من طعم موزی بگیرین...» و لبخندش انگار تکه‌ای از آرامش این شب‌های پر از عزم و دعاست. یکتا هم آمده. دیروز تا شب پیگیر بود ببیند مامان و باباش اجازه می‌دهند با ما بیاد یا نه. پرچم خانه‌شان را آورده؛ محکم گرفته‌اش توی دستش. هیچ‌وقت این‌قدر جدی نبوده. از همه‌ی خیابون‌ها صدای «هل من ناصرٍ ینصرنی» می‌آید. شهدای دنا مهمان ما بودند؛ شاید هم میزبان. سفیدپوش و نورپوش. دست‌هایم را مشت کردم. تسبیح حضرت ام‌البنین دور مچم؛ مشت‌هایم را محکم به سمت آسمان می‌کوبم. شعارها را با صدا، با چشم‌ها و با مشتم، فریاد می‌زنم. و من، معلمم. درس امشبم درباره‌ی کتاب نیست. درباره‌ی وطن است؛ درباره‌ی شهدا. درباره‌ی احمدرضاست با پرچم ایران و نگاهی که آینده‌ی یک نسل را فریاد می‌زند. درباره‌ی شهدای ناو دنا که یادشان مثل فانوس، مسیر این راهپیمایی را روشن کرده. ای کاش همه‌ی کلاس‌هایم این‌قدر زنده بود. چون اینجا، در خیابان‌های شهرم، هر گام، صفحه‌ای از کتاب میهن‌پرستی شده‌ است. مشت‌هایی گره‌خورده با فریادِ «لبیک یا مهدی!» از خیابان به آسمان‌ها می‌دود. گویی خود آسمان، در پاسخ، به خروش آمده و درهم شکسته. مهدی جان سالها برای آمدنت، انتظار صیحه‌ی آسمانی را می‌کشیدیم. صیحه‌ای که حالا آسمانش، خیابان‌های حضور شده. خیابان‌ها به معجزه تبدیل شده؛ صیحه‌یِ زمینی به آسمان‌ها نشسته و آسمان، لبیک‌گویِ زمین شده. حضور ما خود اعجاز است. آری، خیابان مسلخ انتظار و معراج صیحه‌ی ظهور تو شده. «اللهم عجل لولیک الفرج» 🔹زینب پورهادیان/ معلم 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*قدم‌خیر زنده است* *روایتی از یک زن لر در تجمعات شبانه‌ی خیابان انقلاب خرم‌آباد * زن لُر میدان‌دار است. گاهی خودش آماده‌ی رزم می‌شود؛ گاهی شوهر و برادران و پسرانش را روانه‌ی جبهه و جنگ می‌کند؛ و گاهی پشتیبان است برای آن‌ها که به جنگ فرستاده. این روزها توی خیابان انقلاب خرم‌‌آباد، زنی گُلوَنی به سر، قطار فشنگ بسته و اسلحه‌ی سنگین را یک‌دستی بالا می‌گیرد. یک‌تنه رجز می‌خواند و به قول خودش می‌تواند مردان ترسوی دشمن را با یک فشنگ از پا درآورد. رزمندگان خودمان را دعوت می‌کند صد برابر بزنند و آخرش درد و بلایشان را به جانش می‌خرد. در جنگ ایران و عراق هم از این زن‌ها داشته‌ایم. مثل مادر که روز دفن پسرش، محمدحسین، در گلزار شهدای خرم‌‌آباد گفت: «حسین را که دادم، حسن را هم می‌دهم»؛ و منظورش از حسن، پسر دومش بود! قبل‌تر هم که برویم، خیلی قبل‌تر از انقلاب اسلامی، زن‌های لر در میدان جنگ گُل کاشته‌اند؛ مثل «قدم‌خیر». از قدم‌خیر در تاریخ دور نه، در تاریخ همین صد سال پیشِ لرستان، نَقل‌هایی آمده. اینکه وقتی قوای رضاخانی به لرستان هجوم آورد و سعی کرد به قول امیراحمدی «نام لر را از صفحه‌ی روزگار براندازد»، زنی دوشادوش مردان، علیه‌شان به پا خاست و هر چه در توان داشت برای مقابله با قوای رضاخانی انجام داد؛ از مبارزه‌ی مسلحانه کنار شوهر و برادرانش در میدان رزم تا رساندن خوراک و اسلحه به آن‌ها. اصلاً از رسالت‌های مادران لُر، تهییج شوهر و برادرانشان به جنگیدن است؛ و اصلاً پسرانشان را برای میدان رزم به دنیا می‌آورند! انگار آن زن جنگجوی لُر نمرده است؛ انگار قدم‌خیر زنده است! 🔹معصومه عباسی 1فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹روایت این شب‌های موکب منتظران مهدی در خدمتگزاری به اجتماعات شبانه‌ی خیابان انقلاب خرم‌آباد 🎬 رمیصا عالی‌زاده 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*پناهی در حوالیِ غربت* *روایتی از زندگی در سال‌های دفاع مقدس* ۱۵ ساله بودم و پسرم یک ماهش بود. همسرم رفته بود جبهه‌. روزگارم بین دو روستا می‌گذشت؛ سرگردان میان خانه‌ی پدری و خانه‌ی پدر همسر. در خانه‌ی همسرم، دست‌تنها بودم. مادر شوهرم گَله‌ی سنگینی داشت و تمام روزش به رسیدگی از کارهای منزل میگذشت. خانه‌ی پدری هم پناه جنگ زده‌ها بود، مادرم بچه‌ی کوچک داشت و داغدار دایی تازه‌داماد شهیدم هم بودیم. تازه وقتی می‌رفتم خانه‌ی پدری، خانواده‌ی همسرم دلخور می‌شدند که چرا تنهایشان گذاشتم. برای این رفت‌وآمدهای اجباری، باید هفته‌ای چندبار مسیری سه چهار کیلومتری را با ساکی در دست و فرزندی در آغوش، زیر تازیانه‌ی سرمایِ لرستان، پیاده می‌رفتم و می‌آمدم؛ مسیری که نیمی از آن، سربالایی تندی در دل کوه بود. همسرم که برگشت و جسم و روح خسته‌ام را که دید، گفت: «وسایلتو جمع کن، می‌برمت شهرضا. اونجا خونه‌های سازمانی هست؛ مدتی بمون تا جون بگیری؛ بعد برمی‌گردیم خرم‌آباد.» هراس به جانِ اطرافیان افتاد؛ عمه‌ام می‌گفت: «زنِ تنها رو می‌بری سربازخونه؟ اگه «آل» بچه رو ببره چی؟» ترس به جانم نشست؛ اما شوقِ رهایی از خانه‌به‌دوشی، قوی‌تر بود. با کوله‌باری از توصیه‌های ایمنی، از قفل کردنِ مدامِ در تا هم‌کلام نشدن با غریبه‌ها، راهی شدیم. آخرش هم پدرم دلش طاقت نیاورد و برادر ده ساله‌ام، نادر را همراهمان فرستاد که در نبودِ همسرم، تنها نباشم. رسیدیم شهرضا؛ شهرِ برادرِ امام رضا(ع) و قدمگاه شهید همت. آن سکون، جانِ تازه‌ای به روح رنجورم بخشید و بی‌قراری‌های کودکم آرام گرفت. یک روز غروب که نان‌مان تمام شده بود، نادر را فرستادم نانوایی. ناگهان برق‌ رفت و سیاهیِ مطلقی خانه را گرفت. هراسِ آن توصیه‌ها بیدار شد. تنها کلیدِ خانه، دست همسرم بود. نوزاد را به سینه چسباندم و تمام تشک و پتوها را کشان‌کشان، پشت درِ ورودی، روی هم ریختم و خودم هم همان‌جا، تکیه دادم به در. نشستم به ذکر گفتن. با ضربه‌ای به در، بند دلم پاره شد. پرسیدم: «کیه؟» همسرم بود. با بغضی ترکیده گفتم: «نادر رفته نون بگیره و هنوز برنگشته؛ می‌ترسم گم شده باشه.» اصرار کردم در را از پشت قفل کند و برود دنبال نادر. ده دقیقه نگذشته بود که صدای نادر از پشت در آمد. درِ قفل‌شده، بین‌مان فاصله انداخته بود. پرسیدم: «تو این تاریکی چطور طبقه‌ی سوم رو پیدا کردی؟» گفت: «چهار دست‌وپا پله‌ها رو بالا اومدم و با لمسِ دیوارِ هر طبقه، رسیدم طبقه‌ی سوم.» به هوشش آفرین گفتم؛ اما سهم او از پشت در، هراس بود. گفت: «سارا، من اینجا می‌ترسم؛ چرا در رو قفل کردی؟» گفتم: «من هم ترسیدم کسی در رو باز کنه؛ بیا تا وقتی کلید برسه، همین‌جا پشت در با هم حرف بزنیم که نه من بترسم، نه تو.» و ما، یکی این‌سوی در و دیگری آن‌سو، در تاریکیِ راهرو، با هم نجوا کردیم تا ترس از آن خانه پر بکشد و همسرم برسد. سال‌ها بعد، وقتی با چهار فرزند به شهرضا برگشتم، و آنجا را برای قدکشیدنشان انتخاب کردم، هربار از کنار آن ساختمان می‌گذشتم، خاطرات آن روزها پیش چشمم زنده می‌شد و خداراشکر می‌گفتم که آرامشی که امروز سهمِ فرزندان من است، ریشه در آن روزهایِ سختِ صبوری دارد. 🔹راوی:سارا بهرامی 🔹به قلم: زهرا مومن‌زاده ۲فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹ما در اشک‌هایمان غرق نمی‌شویم! 🔹کلیپی متفاوت از بدرقه‌ی شهدای ناوچه دنا در خیابان انقلاب خرم‌آباد 🎬 حسن احمدوند ۲۸اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت هفتم.pdf
حجم: 393.8K
⚜️مینی دوره قسمت ششم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah