15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹کلیپی متفاوت از سال تحویل مردم در خیابان انقلاب خرمآباد
🎬 حسن احمدوند
۲۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹*راهپیمایی شبانه؛ درس حضور و فریاد صیحهی ظهور*
پالتو مشکیام را میپوشم. هوا خنک است؛ بوی بهار پیچیده و دستهایی که گلهای رز در آنهاست، خودش را در باد میسپارد.
ماشین را روبهروی هایپرِ نورا پارک میکنم. صدای دعای فرج از دور میآید. جمعیت موج میزند.
قدمهام تندتر میشود؛ از پیادهرو خودمان را میاندازیم وسط خیابان. پرچمها بالا، چهرهها برافروخته، چشمها پر از ایمان.
احمدرضا جلوی جمعیت راه میرود. پرچم ایران توی دستش و توی نگاهش عمقی میبینی که انگار سالها جلوتر از سنش است.
تندتند نگاه میکند به اطراف؛ گوش تیز کرده تا شعارها را شنیده و با مردم همصدا شود.
یک پسر دستفروش کنارمان، با خیال راحت، آدامسهایش را میفروشد.
من به احمدرضا لبخند میزنم؛ میگوید: «برا من طعم موزی بگیرین...» و لبخندش انگار تکهای از آرامش این شبهای پر از عزم و دعاست.
یکتا هم آمده. دیروز تا شب پیگیر بود ببیند مامان و باباش اجازه میدهند با ما بیاد یا نه.
پرچم خانهشان را آورده؛ محکم گرفتهاش توی دستش. هیچوقت اینقدر جدی نبوده.
از همهی خیابونها صدای «هل من ناصرٍ ینصرنی» میآید.
شهدای دنا مهمان ما بودند؛ شاید هم میزبان.
سفیدپوش و نورپوش.
دستهایم را مشت کردم. تسبیح حضرت امالبنین دور مچم؛ مشتهایم را محکم به سمت آسمان میکوبم.
شعارها را با صدا، با چشمها و با مشتم، فریاد میزنم.
و من، معلمم.
درس امشبم دربارهی کتاب نیست. دربارهی وطن است؛ دربارهی شهدا.
دربارهی احمدرضاست با پرچم ایران و نگاهی که آیندهی یک نسل را فریاد میزند.
دربارهی شهدای ناو دنا که یادشان مثل فانوس، مسیر این راهپیمایی را روشن کرده.
ای کاش همهی کلاسهایم اینقدر زنده بود.
چون اینجا، در خیابانهای شهرم، هر گام، صفحهای از کتاب میهنپرستی شده است.
مشتهایی گرهخورده با فریادِ «لبیک یا مهدی!» از خیابان به آسمانها میدود. گویی خود آسمان، در پاسخ، به خروش آمده و درهم شکسته.
مهدی جان سالها برای آمدنت، انتظار صیحهی آسمانی را میکشیدیم.
صیحهای که حالا آسمانش، خیابانهای حضور شده. خیابانها به معجزه تبدیل شده؛ صیحهیِ زمینی به آسمانها نشسته و آسمان، لبیکگویِ زمین شده.
حضور ما خود اعجاز است. آری، خیابان مسلخ انتظار و معراج صیحهی ظهور تو شده.
«اللهم عجل لولیک الفرج»
🔹زینب پورهادیان/ معلم
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*قدمخیر زنده است*
*روایتی از یک زن لر در تجمعات شبانهی خیابان انقلاب خرمآباد *
زن لُر میداندار است. گاهی خودش آمادهی رزم میشود؛ گاهی شوهر و برادران و پسرانش را روانهی جبهه و جنگ میکند؛ و گاهی پشتیبان است برای آنها که به جنگ فرستاده.
این روزها توی خیابان انقلاب خرمآباد، زنی گُلوَنی به سر، قطار فشنگ بسته و اسلحهی سنگین را یکدستی بالا میگیرد. یکتنه رجز میخواند و به قول خودش میتواند مردان ترسوی دشمن را با یک فشنگ از پا درآورد. رزمندگان خودمان را دعوت میکند صد برابر بزنند و آخرش درد و بلایشان را به جانش میخرد.
در جنگ ایران و عراق هم از این زنها داشتهایم. مثل مادر #شهید_سوزنی که روز دفن پسرش، محمدحسین، در گلزار شهدای خرمآباد گفت: «حسین را که دادم، حسن را هم میدهم»؛ و منظورش از حسن، پسر دومش بود!
قبلتر هم که برویم، خیلی قبلتر از انقلاب اسلامی، زنهای لر در میدان جنگ گُل کاشتهاند؛ مثل «قدمخیر».
از قدمخیر در تاریخ دور نه، در تاریخ همین صد سال پیشِ لرستان، نَقلهایی آمده. اینکه وقتی قوای رضاخانی به لرستان هجوم آورد و سعی کرد به قول امیراحمدی «نام لر را از صفحهی روزگار براندازد»، زنی دوشادوش مردان، علیهشان به پا خاست و هر چه در توان داشت برای مقابله با قوای رضاخانی انجام داد؛ از مبارزهی مسلحانه کنار شوهر و برادرانش در میدان رزم تا رساندن خوراک و اسلحه به آنها.
اصلاً از رسالتهای مادران لُر، تهییج شوهر و برادرانشان به جنگیدن است؛ و اصلاً پسرانشان را برای میدان رزم به دنیا میآورند!
انگار آن زن جنگجوی لُر نمرده است؛ انگار قدمخیر زنده است!
🔹معصومه عباسی
1فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹روایت این شبهای موکب منتظران مهدی در خدمتگزاری به اجتماعات شبانهی خیابان انقلاب خرمآباد
🎬 رمیصا عالیزاده
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*پناهی در حوالیِ غربت*
*روایتی از زندگی در سالهای دفاع مقدس*
۱۵ ساله بودم و پسرم یک ماهش بود. همسرم رفته بود جبهه. روزگارم بین دو روستا میگذشت؛ سرگردان میان خانهی پدری و خانهی پدر همسر.
در خانهی همسرم، دستتنها بودم. مادر شوهرم گَلهی سنگینی داشت و تمام روزش به رسیدگی از کارهای منزل میگذشت. خانهی پدری هم پناه جنگ زدهها بود، مادرم بچهی کوچک داشت و داغدار دایی تازهداماد شهیدم هم بودیم. تازه وقتی میرفتم خانهی پدری، خانوادهی همسرم دلخور میشدند که چرا تنهایشان گذاشتم. برای این رفتوآمدهای اجباری، باید هفتهای چندبار مسیری سه چهار کیلومتری را با ساکی در دست و فرزندی در آغوش، زیر تازیانهی سرمایِ لرستان، پیاده میرفتم و میآمدم؛ مسیری که نیمی از آن، سربالایی تندی در دل کوه بود.
همسرم که برگشت و جسم و روح خستهام را که دید، گفت: «وسایلتو جمع کن، میبرمت شهرضا. اونجا خونههای سازمانی هست؛ مدتی بمون تا جون بگیری؛ بعد برمیگردیم خرمآباد.» هراس به جانِ اطرافیان افتاد؛ عمهام میگفت: «زنِ تنها رو میبری سربازخونه؟ اگه «آل» بچه رو ببره چی؟» ترس به جانم نشست؛ اما شوقِ رهایی از خانهبهدوشی، قویتر بود. با کولهباری از توصیههای ایمنی، از قفل کردنِ مدامِ در تا همکلام نشدن با غریبهها، راهی شدیم. آخرش هم پدرم دلش طاقت نیاورد و برادر ده سالهام، نادر را همراهمان فرستاد که در نبودِ همسرم، تنها نباشم.
رسیدیم شهرضا؛ شهرِ برادرِ امام رضا(ع) و قدمگاه شهید همت. آن سکون، جانِ تازهای به روح رنجورم بخشید و بیقراریهای کودکم آرام گرفت. یک روز غروب که نانمان تمام شده بود، نادر را فرستادم نانوایی. ناگهان برق رفت و سیاهیِ مطلقی خانه را گرفت. هراسِ آن توصیهها بیدار شد. تنها کلیدِ خانه، دست همسرم بود. نوزاد را به سینه چسباندم و تمام تشک و پتوها را کشانکشان، پشت درِ ورودی، روی هم ریختم و خودم هم همانجا، تکیه دادم به در. نشستم به ذکر گفتن.
با ضربهای به در، بند دلم پاره شد. پرسیدم: «کیه؟» همسرم بود. با بغضی ترکیده گفتم: «نادر رفته نون بگیره و هنوز برنگشته؛ میترسم گم شده باشه.» اصرار کردم در را از پشت قفل کند و برود دنبال نادر. ده دقیقه نگذشته بود که صدای نادر از پشت در آمد. درِ قفلشده، بینمان فاصله انداخته بود. پرسیدم: «تو این تاریکی چطور طبقهی سوم رو پیدا کردی؟» گفت: «چهار دستوپا پلهها رو بالا اومدم و با لمسِ دیوارِ هر طبقه، رسیدم طبقهی سوم.» به هوشش آفرین گفتم؛ اما سهم او از پشت در، هراس بود.
گفت: «سارا، من اینجا میترسم؛ چرا در رو قفل کردی؟»
گفتم: «من هم ترسیدم کسی در رو باز کنه؛ بیا تا وقتی کلید برسه، همینجا پشت در با هم حرف بزنیم که نه من بترسم، نه تو.»
و ما، یکی اینسوی در و دیگری آنسو، در تاریکیِ راهرو، با هم نجوا کردیم تا ترس از آن خانه پر بکشد و همسرم برسد.
سالها بعد، وقتی با چهار فرزند به شهرضا برگشتم، و آنجا را برای قدکشیدنشان انتخاب کردم، هربار از کنار آن ساختمان میگذشتم، خاطرات آن روزها پیش چشمم زنده میشد و خداراشکر میگفتم که آرامشی که امروز سهمِ فرزندان من است، ریشه در آن روزهایِ سختِ صبوری دارد.
🔹راوی:سارا بهرامی
🔹به قلم: زهرا مومنزاده
۲فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹ما در اشکهایمان غرق نمیشویم!
🔹کلیپی متفاوت از بدرقهی شهدای ناوچه دنا در خیابان انقلاب خرمآباد
🎬 حسن احمدوند
۲۸اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایت در بحران- قسمت هفتم.pdf
حجم:
393.8K
⚜️مینی دوره #روایت_در_بحران
قسمت ششم 🇮🇷
⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز میباشد.
هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*انتقام*
داشتم دعای جوشن کبیر را از روی گوشی میخواندم که پیامک آمد.
_ خانم جان طاعات قبول؛ فردا راهپیمایی میری؟
جواب دادم: «بله.»
_ چه ساعتی؟
+ یک ربع به ده.
_ میبینمت؛ التماس دعا.
از زمانی که جنگ شروع شده، باهم در مراسمات شرکت میکنیم.
زهرا، یک نوجوان دهه هشتادی خوشذوق، خلاق و اهل کار فرهنگی که لحظهای زمانش را بیهوده تلف نمیکند.
اگر شرایط شرکت در تجمعات را نداشته باشد، توی مساجد یا حسینیهها میتوانی پیدایش کنی.
در راهپیمایی امروز، موقع شعار دادن، دوربین رفت سمت زهرا: «میتونید مصاحبه کنید؟»
زهرا گفت: «چه سوالی میپرسید؟»
خبرنگار هم جواب داد: «اینکه چرا سازش نمیکنیم؟»
انگار زهرا منتظر چنین فرصتی بود که بتواند سنگینی غم اتفاقات اخیر، مخصوصاً شهادت حضرت آقا را با گفتن چند جمله کم کند.
با صلابت و صدای بلند گفت: «بهخاطر خون رهبرم و خون بچههای مدرسهی میناب، هیچوقت سازش نمیکنیم. بلکه انتقام خون اونها رو هم خواهیم گرفت.» بعد با شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» مصاحبه را تمام کرد.
بعد از مصاحبه گفت: «با گفتن این جملات، احساس میکنم آرومتر از قبل شدم.»
🔹حدیث غلامی
۲۲اسفندماه۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹حرکت خودجوش جوانان مسجد صاحبالزمان خیابان رازی برای کلیشهزنی خودروها
🎬 فاطمه گنجی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah