2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹رجز عربی دختر خرمآبادی برای نتانیاهو
🎬 فاطمه جعفری
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸چهلمین سیزده بدر
خبر نداشتم سیزده بدر به جز اینکه، سیزده بدر باشد و بوی قرمهسبزی و هیزم و کباب بدهد، چه روز دیگری میتواند باشد!
سیزده بدر امسال خودش داد میزند؛ مثل دود تنهایی که از شعر سپید بلند میشود، میگوید: «دنبال من اگر میآیید، پشت گلزارم؛ پشت گلزار، قصهها جاریست. قصهی دخترهای بیبابا؛ قصهی مادرهایی که زندگیشان توفیق اجباریست! پشت گلزار اگر میآیید پر از درد است، پر از لحد جداییست!»
هوا ابری بود. رسیدیم به دروازه میلهمیلهای گلزار. با همان قطعه اول کار داشتیم. پرنده هم پر نمیزد. نزدیک اذان مغرب بود. همه رفته بودند.
موتوری از کنارمان رد شد. پارک کرد کنار پلهها، زیر صندلیهای بتنی.
به همسرم گفتم: «عه اینا هم اومدن سر مزار شهید ابوذر!» دو مرد جوان بودند. کیک تولد را که دستشان دیدم، یاد رمز گوشی دخترش افتادم «۱۳/۱/۱۳۶۵».
گفتم:«خدای من! امروز تولد ابوذره!»
نزدیک بود از خوشحالی بال دربیاورم. گفتم: «کربلایی ابوذر! از روزی تو رفتی؛ نشده بریم خونت؛ ولی خودت مثل همه مهمون نوازیهات، واسه تولدت دعوتمون کردی!»
دو مرد جوان، کیک سفید را گذاشتند روی مزار. زیارت عاشورا از بلندگوی گوشیشان پخش میشد تا تولد چهل سالگی شهید ابوذر را در آغوش امام حسین جشن بگیرند.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱۳فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸پای وطن
گلونی و چادر به سر، گوشهی دیوار مسجد محل نشسته بود و با تسبیحش ذکر میگفت. هم سنوسال مادرم بود. مهربان نگاه میکرد. آقای فلاح و گروهش که برای آموزش کمکهای اولیه امدادی رسیدند، شروع کرد به صحبت: «از زمان جنگ عراق هم کمک میکردیم. الان هم برای این جنگ ظالمانه آمریکا و اسراییل و درمان سوختگی مردممون آمادهام و بلدم. نون هم میتونم بپزم. اصلا هر کاری که بگید. پسرم هم عضو نیروی یگان ویژهی پلیسه. این چند روزه هم هر کاری که فکر کنید انجام دادم. خدا و امام زمو کمکمو کنن روله.»
🔹فریبا مرادینسب
۱۵فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#محمدباقر_طاهرپور اهل خرمآباد بود و عاشق خلبانی. هربار با مادرش میرفت خرید پایش را توی یک کفش میکرد و بدون هواپیمای اسباببازی جدید برنمیگشت خانه. سپرده بود یکی از فامیلهایشان از تهران برایش لباس خلبانی خریده بود و فرستاده بود. پدرش کارمند بود. یکبار که رفته بودند طبیعت و محمدباقر نوجوان همراه پدر از تپهای بالا میرفت، پدر گفته بود از دامنه تپه تا بالای آن هرچه چوب میبیند را جمع کند؛ وقتی حسابی جثه نحیف محمدباقر زیر بار سنگین چوبها کم آورد، بهش گفت: «اگه درس نخونی نمیتونی خلبانی قبول شی ها. مجبوری به کارهای سخت تن بدی و بارهای سنگین بلند کنی! مثل این چوب ها.» و محمدباقر درس خواند و خلبانی قبول شد. اما خون لرها توی رگهایش بود و به استقبال کارهای سخت رفت. هرچه علم پهپادی بود را مثل چوبهای پراکندهی روی تپه جمع کرد و بار سنگین علم را به پهپادهای کاربردیتر و رزمیتر و دقیقتر تبدیل کرد.
حیف پدر آن قدر زنده نماند تا ببیند بار کل پهپادی هوافضا را محمدباقرش به دوش میکشید و تا آن روزی که شهید شد از مسئولیتش شانه خالی نکرد و تا ابد افتخاری شد برای لُرها و برای ایران.
#فرماندهپهپادیهوافضا
چَمروش🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | روستاییان
تاریخ از بنیاسد به نیکی یاد میکند؛ روستاییانی که حسین را به خاک سپردند و احترامش کردند. اما همانها هم جزء غایبین کربلا بودند. و وقتی جمع قلیل سپاه حق، به شهادت رسید، شد آنچه شد و سر حسین به نیزه رفت.
حالا ۱۴۰۰ سال از آن روز گذشته؛ کربلای دیگری در ایران اتفاق افتاده و اینبار حسین، باوجود سپاهیان انبوه، پیشاپیش آنها به میدان رفته و شهید برگشته. و سپاهیان سیوچند شب است که دارند میدانداری میکنند. و روستاییان، اینبار نه فقط احترامکنندگان حسینِ شهید که خود، سربازان جان بر کف این میدانند. سربازانی که با جان و مال و وقتشان، در امتداد قیام عاشورا، دارند حماسهسازی میکنند.
و تو نمونهی این سربازان را میتوانی در تجرهی گَراب پیدا کنی. کافیست حوالی ساعت هفتونیم به روستایشان سری بزنی تا ببینی با چه انگیزهای راهی شهر میشوند و چطور شعار میدهند و چگونه ساکنین شهر را به وجد میآورند. و حوالی ساعت دوازده نیمهشب، که به روستا برمیگردند، بهجای خستگی، رد غرور را در چشمهایشان میبینی.
و تو کجای تاریخ و کجای جغرافیا میتوانی چنین چیزهایی را پیدا کنی!
اینها سربازان تربیتشده به دست خمینی کبیر و خامنهای شهیدند. و تاریخ دربارهی آنها خواهد نوشت که این روستاییان از عوامل اصلی به زیر کشیدن مستکبران و ابرقدرتهای دنیا بودند که با دست خالی و تکیه بر سلاح ایمان، مجهزترین ارتشهای دنیا را به زیر کشیدند و بر نعششان فریاد اللهاکبر سر دادند.
۱۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸کارهای در حد توان
روزهای اول، خیلی عکسهای امام شهید گیر نمیآمد؛ و بعدتر عکسهای امام جدید.
اینکه بیعرضگی کی، در کدام بخش بود را میاندازم توی سطل زبالهی مغزم و برای منتظرِ این و آن نماندنِ مردم، همانجا پوشهی جدیدی باز میکنم. مردمی که کارهایشان ولو #در_حد_توان، خیلی بیشتر از کارهای یکشکل و تکراریِ نهادی، به آدم میچسبد.
مثلاً برای همین مورد، اگر پوستر گیر نمیآمد، صفحهی گوشی که بود. عکسهای دو امام را گذاشته بودند، پسزمینهی تلفنهایشان و توی جمعیت دستها را بالا میگرفتند و نشانشان میدادند.
و چقدر تنوع داشت.
حالا همین را اگر فلان نهاد میخواست پوسترش را چاپ کند، اولا لوگوی خودش را درشت میزد زیرشان و دوماً همه یکشکل میشدند.
و فقط عکسِ توی گوشی نبود؛ بعضیها رفتند چاپخانه و عکس دلخواهشان را در تعدادی که پولشان میرسید، برای خودشان و بقیه، چاپ کردند.
و همان روزهای اول، میل به داشتن پرچم هم بین آدمها زیاد شده بود اما گیر نمیآمد.
و باز همین مشکل پرچم را اگر همان نهادها میخواستند حل کنند، تعدادی پرچم کوچکِ متقالیِ یکشکل، پخش میکردند بین جمعیت؛ که همین کار را هم کردند، فقط با پرچمهای غزه! که آنهم چون روز قدس، نزدیک بود، توی انبار موجود داشتند.
اما خودِ مردم گشتند، پیدا کردند، خریدند و پخش کردند بین خودشان. و چقدر تنوع داشت، پرچمهای مردم.
از متقال تا ساتن؛ از پرچم کوچکِ رنگآمیزی شده با دستهی سیخِ چوبی تا پرچمهای چندمتری با دستههای بلند. و بیشتر دستهها تیِ آشپزخانه است. و بعضیها به چوب پرچمشان، عکس هم آویزان کردهاند؛ و بعضی شعار.
و بعضی چندتا پرچم را زیر هم دوختهاند. و بعضیها پرچم را گره میزنند دور گردن و میاندازند روی دوش؛ و بعضیها میکشند روی سقف ماشین یا کاپوت.
توی شعارها هم همین است. از شعارهای تکراری و بعضاً بدونِ وزن، رسیدهایم به شعارهای مردمسازی که متناسب با اتفاقات روز، بازتولید میشوند. شعارهایی که یکبار از عیان شدن دست خدا و جوان شدن خامنهای میگوید و یکبار از سید مجید نقطهزن میخواهد که اینترنشال را بزند. یکبار از هوس ترامپ برای خوردن کتک لری میگوید و یکبار از سپاه میخواهد دشمن، که مخاطب مستتر در ضمیر شعار است، را سیلا سیلا کند.
و این شعارها در جمعهای خودمانی هم، فضای متناسب به آن جمع را میگیرند؛ که از جمله قابل بیانهایش این است که «منافق بیریشه، یونجه بخور همیشه». و نکتهی دیگر اینکه، مسئولین خطاب به خودشان شعار نمیسازند؛ اما مردم چرا! پس دستهدسته شعار انتقام سر میدهند، مذاکره را حرام اعلام میکنند، از بیلیاقتهایشان میخواهند استعفا دهند و از بالیاقتهایشان تشکر میکنند.
و بعد آن دسته شعارهای غیرموزون را که قابلیت اعلام از پشت تریبون را ندارند، میآورند توی پلاکاردها. و پلاکاردها خودشان دنیایی دارند. کارتونی، مقوایی، کاغذی؛ چاپی، دستنویس؛ ماژیکی، خودکاری؛ سیاسی، معرفتی و الهی؛ مربع و مستطیل و کوچک و بزرگ.
شخصیسازی شدهاند یکجورهایی. هرکسی به سلیقهی خودش، نشسته شعاری انتخاب کرده یا جملهای را، بعد اگر خطش خوب بوده، آن را نوشته و اگر نه، داده کسی برایش بنویسد.
و اگر کمی حوصلهی بیشتری داشته، پلاکاردش را با چسب پنجسانتی، تا حدی مقاومتر و ضدآبتر کرده؛ و باز اگر حوصلهی بیشتری داشته برایش دسته هم گذاشته.
و بعد شعارها و جملات بومی را به وفور میشود توی پلاکاردهای مردمی دید؛ که اگر همان نهادها میخواستند پلاکارد درست کنند، جنس و رنگ و متن شعارها همه یکی بود و اصلا شعار بومی، محل توجه نبود.
پس هرچند نقشپذیریِ خودجوشِ مردم، از هیچ نهادی و هیچ مسئولی، سلب #مسئولیت نمیکند، اما باز برمیگردم به همان جملهی بالاتر؛ به مردمی که کارهایشان ولو #در_حد_توان، خیلی بیشتر از کارهای یکشکل و تکراریِ نهادی، به آدم میچسبد.
🔹امین ماکیانی
16فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸به قیمت جان
صدای وز وز زنبوریاش توی آسمان پیچیده. همسایهها توی کوچه ریختهاند و با انگشت یک نقطه را بهم نشان میدهند که «ا او هونه».
با چشمهای ضعیفم هرچه آسمان را نگاه میکنم چیزی نمیبینم. فاطمه برادرزادهام جایی را نشانم میدهد. دقت میکنم: «آره دیدمش».
یک ریز پرندهی دشمن. پنج دقیقه است که هی صدایش میآید. از اینطرف به آنطرف میرود و مناطقی را شناسایی میکند.
بعضی از همسایهها میشمرند: »چهارمی یا پنجمیه».
معلوم نیست دنبال کی و چی است. چند روزی بود که از پهپادهایشان خبری نبود تا دیروز که خبر انهدام اف۱۵ دشمن آمریکایی و اجکت خلبانهایش توی غرب و جنوب کشور پیچید؛ حالا باز هم سروکلهی پهپادها بیشتر پیدا شده.
توی حیاطم که صدای تیراندازی از نزدیکی خانه بلند میشود؛ یکی از همسایهها میگوید: «میلاده داره تیر میزنه.»
میلاد، داماد آقای مرادی، تفنگ برنویش را برداشته و دارد به طرف پهپاد تیراندازی میکند؛ کاری که این چند روز، همهی لرهای تفنگ به دست از کهگیلویه تا چهارمحال و الیگودرز و خرمآباد در مواجهه با سلاح و نیروی دشمن دارند انجام میدهند.
چه تیر تفنگ به پهپاد و هواپیماهایشان بخورد چه نه، ما مقابلشان میایستیم.
نباید بگذاریم برای خودشان بچرخند و بروند و بیایند.
شده به قیمت جانمان از آنها نمیگذریم.
🔹فریبا مرادینسب
۱۵فروردین۱۴۰۵
پ.ن: طراح پوستر «امید کردی»
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*تقلب
خاطرهای از #شهید_پرویز_ضرونی *
بنده علاوهبر نسبت فامیلی و همطایفهای بودن، افتخار چهار سال همکلاسی و همدانشجویی بودن با حاج پرویز عزیز را در سالهای ۸۴ تا ۸۸ دارم؛ سالهایی که سرشار از خاطرات مشترک و لحظاتی بود که امروز ارزش و معنای آنها را بهتر درک میکنم. در میان تمام آن خاطرات، یک اتفاق همیشه در ذهنم پررنگتر از بقیه مانده است.
ترم آخر دانشگاه بودیم و یک درس سهواحدی سخت داشتیم که استاد آن به دقت و سختگیری شناخته میشد. روز قبل از امتحان، من و پرویز در یکی از خیابانهای خرمآباد قدم میزدیم که هنگام عبور از مقابل یک کارگاه تراشکاری، ناگهان پرویز دستش را روی چشمش گذاشت و گفت چشمش بهشدت میسوزد. هرچقدر نگاه کردم چیزی نمیدیدم، اما چشمش بهوضوح قرمز شده بود و درد امانش را بریده بود.
مجبور شدیم به مطب دکتر عبدالوند، چشمپزشک، برویم. پس از معاینه مشخص شد یک براده آهن وارد چشمش شده.
هرچند دکتر آن را خارج کرد، اما سوزش چشم تا شب ادامه داشت و نتوانست درس بخواند.
فردای آن روز وقتی سر جلسه امتحان حاضر شدیم، دیدیم که استاد سوالات بسیار سختی طرح کرده و همه دانشجویان معترض بودند.
من که میدانستم پرویز بهخاطر مشکل چشمش درس نخوانده، چند پاسخ را روی یک کاغذ کوچک نوشتم و به او رساندم. بعد از امتحان گفتم: «اگر همان چندتا را نوشته باشی، نمره میگیری.» اما در کمال تعجب، با همان لبخند همیشگی و آرامش خاصش گفت: «ممنونم که دادی، اما ننوشتم. چون اولاً زحمتی نکشیده بودم و حقم نبود نمره بگیرم. دوماً تقلب را حرام میدانم و نمیخواستم گناهش را به گردن بگیرم.»
پرویز آن درس را افتاد و ازآنجاکه ترم بعد ارائه نشد، حدود یک سال بهخاطر همان درس عقب افتاد. اما بعدها هربار که از آن ماجرا صحبت میکردیم، حتی ذرهای پشیمانی در چهرهاش دیده نمیشد و همیشه میگفت: «حقم بود.»
همین رفتار و هزاران رفتار دیگر مانند آن، بدونآنکه کلامی دربارهاش سخن بگوید، برای من یک کلاس عملی اخلاق و انسانیت بود؛ کلاسی که تا امروز و تا همیشه روی زندگیام اثر گذاشته است.
درود بر روح پاک و آرام پرویز عزیز که شهادت لایقش بود.
🔹عیدی ضرونی
17فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah