#محمدباقر_طاهرپور اهل خرمآباد بود و عاشق خلبانی. هربار با مادرش میرفت خرید پایش را توی یک کفش میکرد و بدون هواپیمای اسباببازی جدید برنمیگشت خانه. سپرده بود یکی از فامیلهایشان از تهران برایش لباس خلبانی خریده بود و فرستاده بود. پدرش کارمند بود. یکبار که رفته بودند طبیعت و محمدباقر نوجوان همراه پدر از تپهای بالا میرفت، پدر گفته بود از دامنه تپه تا بالای آن هرچه چوب میبیند را جمع کند؛ وقتی حسابی جثه نحیف محمدباقر زیر بار سنگین چوبها کم آورد، بهش گفت: «اگه درس نخونی نمیتونی خلبانی قبول شی ها. مجبوری به کارهای سخت تن بدی و بارهای سنگین بلند کنی! مثل این چوب ها.» و محمدباقر درس خواند و خلبانی قبول شد. اما خون لرها توی رگهایش بود و به استقبال کارهای سخت رفت. هرچه علم پهپادی بود را مثل چوبهای پراکندهی روی تپه جمع کرد و بار سنگین علم را به پهپادهای کاربردیتر و رزمیتر و دقیقتر تبدیل کرد.
حیف پدر آن قدر زنده نماند تا ببیند بار کل پهپادی هوافضا را محمدباقرش به دوش میکشید و تا آن روزی که شهید شد از مسئولیتش شانه خالی نکرد و تا ابد افتخاری شد برای لُرها و برای ایران.
#فرماندهپهپادیهوافضا
چَمروش🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | روستاییان
تاریخ از بنیاسد به نیکی یاد میکند؛ روستاییانی که حسین را به خاک سپردند و احترامش کردند. اما همانها هم جزء غایبین کربلا بودند. و وقتی جمع قلیل سپاه حق، به شهادت رسید، شد آنچه شد و سر حسین به نیزه رفت.
حالا ۱۴۰۰ سال از آن روز گذشته؛ کربلای دیگری در ایران اتفاق افتاده و اینبار حسین، باوجود سپاهیان انبوه، پیشاپیش آنها به میدان رفته و شهید برگشته. و سپاهیان سیوچند شب است که دارند میدانداری میکنند. و روستاییان، اینبار نه فقط احترامکنندگان حسینِ شهید که خود، سربازان جان بر کف این میدانند. سربازانی که با جان و مال و وقتشان، در امتداد قیام عاشورا، دارند حماسهسازی میکنند.
و تو نمونهی این سربازان را میتوانی در تجرهی گَراب پیدا کنی. کافیست حوالی ساعت هفتونیم به روستایشان سری بزنی تا ببینی با چه انگیزهای راهی شهر میشوند و چطور شعار میدهند و چگونه ساکنین شهر را به وجد میآورند. و حوالی ساعت دوازده نیمهشب، که به روستا برمیگردند، بهجای خستگی، رد غرور را در چشمهایشان میبینی.
و تو کجای تاریخ و کجای جغرافیا میتوانی چنین چیزهایی را پیدا کنی!
اینها سربازان تربیتشده به دست خمینی کبیر و خامنهای شهیدند. و تاریخ دربارهی آنها خواهد نوشت که این روستاییان از عوامل اصلی به زیر کشیدن مستکبران و ابرقدرتهای دنیا بودند که با دست خالی و تکیه بر سلاح ایمان، مجهزترین ارتشهای دنیا را به زیر کشیدند و بر نعششان فریاد اللهاکبر سر دادند.
۱۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸کارهای در حد توان
روزهای اول، خیلی عکسهای امام شهید گیر نمیآمد؛ و بعدتر عکسهای امام جدید.
اینکه بیعرضگی کی، در کدام بخش بود را میاندازم توی سطل زبالهی مغزم و برای منتظرِ این و آن نماندنِ مردم، همانجا پوشهی جدیدی باز میکنم. مردمی که کارهایشان ولو #در_حد_توان، خیلی بیشتر از کارهای یکشکل و تکراریِ نهادی، به آدم میچسبد.
مثلاً برای همین مورد، اگر پوستر گیر نمیآمد، صفحهی گوشی که بود. عکسهای دو امام را گذاشته بودند، پسزمینهی تلفنهایشان و توی جمعیت دستها را بالا میگرفتند و نشانشان میدادند.
و چقدر تنوع داشت.
حالا همین را اگر فلان نهاد میخواست پوسترش را چاپ کند، اولا لوگوی خودش را درشت میزد زیرشان و دوماً همه یکشکل میشدند.
و فقط عکسِ توی گوشی نبود؛ بعضیها رفتند چاپخانه و عکس دلخواهشان را در تعدادی که پولشان میرسید، برای خودشان و بقیه، چاپ کردند.
و همان روزهای اول، میل به داشتن پرچم هم بین آدمها زیاد شده بود اما گیر نمیآمد.
و باز همین مشکل پرچم را اگر همان نهادها میخواستند حل کنند، تعدادی پرچم کوچکِ متقالیِ یکشکل، پخش میکردند بین جمعیت؛ که همین کار را هم کردند، فقط با پرچمهای غزه! که آنهم چون روز قدس، نزدیک بود، توی انبار موجود داشتند.
اما خودِ مردم گشتند، پیدا کردند، خریدند و پخش کردند بین خودشان. و چقدر تنوع داشت، پرچمهای مردم.
از متقال تا ساتن؛ از پرچم کوچکِ رنگآمیزی شده با دستهی سیخِ چوبی تا پرچمهای چندمتری با دستههای بلند. و بیشتر دستهها تیِ آشپزخانه است. و بعضیها به چوب پرچمشان، عکس هم آویزان کردهاند؛ و بعضی شعار.
و بعضی چندتا پرچم را زیر هم دوختهاند. و بعضیها پرچم را گره میزنند دور گردن و میاندازند روی دوش؛ و بعضیها میکشند روی سقف ماشین یا کاپوت.
توی شعارها هم همین است. از شعارهای تکراری و بعضاً بدونِ وزن، رسیدهایم به شعارهای مردمسازی که متناسب با اتفاقات روز، بازتولید میشوند. شعارهایی که یکبار از عیان شدن دست خدا و جوان شدن خامنهای میگوید و یکبار از سید مجید نقطهزن میخواهد که اینترنشال را بزند. یکبار از هوس ترامپ برای خوردن کتک لری میگوید و یکبار از سپاه میخواهد دشمن، که مخاطب مستتر در ضمیر شعار است، را سیلا سیلا کند.
و این شعارها در جمعهای خودمانی هم، فضای متناسب به آن جمع را میگیرند؛ که از جمله قابل بیانهایش این است که «منافق بیریشه، یونجه بخور همیشه». و نکتهی دیگر اینکه، مسئولین خطاب به خودشان شعار نمیسازند؛ اما مردم چرا! پس دستهدسته شعار انتقام سر میدهند، مذاکره را حرام اعلام میکنند، از بیلیاقتهایشان میخواهند استعفا دهند و از بالیاقتهایشان تشکر میکنند.
و بعد آن دسته شعارهای غیرموزون را که قابلیت اعلام از پشت تریبون را ندارند، میآورند توی پلاکاردها. و پلاکاردها خودشان دنیایی دارند. کارتونی، مقوایی، کاغذی؛ چاپی، دستنویس؛ ماژیکی، خودکاری؛ سیاسی، معرفتی و الهی؛ مربع و مستطیل و کوچک و بزرگ.
شخصیسازی شدهاند یکجورهایی. هرکسی به سلیقهی خودش، نشسته شعاری انتخاب کرده یا جملهای را، بعد اگر خطش خوب بوده، آن را نوشته و اگر نه، داده کسی برایش بنویسد.
و اگر کمی حوصلهی بیشتری داشته، پلاکاردش را با چسب پنجسانتی، تا حدی مقاومتر و ضدآبتر کرده؛ و باز اگر حوصلهی بیشتری داشته برایش دسته هم گذاشته.
و بعد شعارها و جملات بومی را به وفور میشود توی پلاکاردهای مردمی دید؛ که اگر همان نهادها میخواستند پلاکارد درست کنند، جنس و رنگ و متن شعارها همه یکی بود و اصلا شعار بومی، محل توجه نبود.
پس هرچند نقشپذیریِ خودجوشِ مردم، از هیچ نهادی و هیچ مسئولی، سلب #مسئولیت نمیکند، اما باز برمیگردم به همان جملهی بالاتر؛ به مردمی که کارهایشان ولو #در_حد_توان، خیلی بیشتر از کارهای یکشکل و تکراریِ نهادی، به آدم میچسبد.
🔹امین ماکیانی
16فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸به قیمت جان
صدای وز وز زنبوریاش توی آسمان پیچیده. همسایهها توی کوچه ریختهاند و با انگشت یک نقطه را بهم نشان میدهند که «ا او هونه».
با چشمهای ضعیفم هرچه آسمان را نگاه میکنم چیزی نمیبینم. فاطمه برادرزادهام جایی را نشانم میدهد. دقت میکنم: «آره دیدمش».
یک ریز پرندهی دشمن. پنج دقیقه است که هی صدایش میآید. از اینطرف به آنطرف میرود و مناطقی را شناسایی میکند.
بعضی از همسایهها میشمرند: »چهارمی یا پنجمیه».
معلوم نیست دنبال کی و چی است. چند روزی بود که از پهپادهایشان خبری نبود تا دیروز که خبر انهدام اف۱۵ دشمن آمریکایی و اجکت خلبانهایش توی غرب و جنوب کشور پیچید؛ حالا باز هم سروکلهی پهپادها بیشتر پیدا شده.
توی حیاطم که صدای تیراندازی از نزدیکی خانه بلند میشود؛ یکی از همسایهها میگوید: «میلاده داره تیر میزنه.»
میلاد، داماد آقای مرادی، تفنگ برنویش را برداشته و دارد به طرف پهپاد تیراندازی میکند؛ کاری که این چند روز، همهی لرهای تفنگ به دست از کهگیلویه تا چهارمحال و الیگودرز و خرمآباد در مواجهه با سلاح و نیروی دشمن دارند انجام میدهند.
چه تیر تفنگ به پهپاد و هواپیماهایشان بخورد چه نه، ما مقابلشان میایستیم.
نباید بگذاریم برای خودشان بچرخند و بروند و بیایند.
شده به قیمت جانمان از آنها نمیگذریم.
🔹فریبا مرادینسب
۱۵فروردین۱۴۰۵
پ.ن: طراح پوستر «امید کردی»
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*تقلب
خاطرهای از #شهید_پرویز_ضرونی *
بنده علاوهبر نسبت فامیلی و همطایفهای بودن، افتخار چهار سال همکلاسی و همدانشجویی بودن با حاج پرویز عزیز را در سالهای ۸۴ تا ۸۸ دارم؛ سالهایی که سرشار از خاطرات مشترک و لحظاتی بود که امروز ارزش و معنای آنها را بهتر درک میکنم. در میان تمام آن خاطرات، یک اتفاق همیشه در ذهنم پررنگتر از بقیه مانده است.
ترم آخر دانشگاه بودیم و یک درس سهواحدی سخت داشتیم که استاد آن به دقت و سختگیری شناخته میشد. روز قبل از امتحان، من و پرویز در یکی از خیابانهای خرمآباد قدم میزدیم که هنگام عبور از مقابل یک کارگاه تراشکاری، ناگهان پرویز دستش را روی چشمش گذاشت و گفت چشمش بهشدت میسوزد. هرچقدر نگاه کردم چیزی نمیدیدم، اما چشمش بهوضوح قرمز شده بود و درد امانش را بریده بود.
مجبور شدیم به مطب دکتر عبدالوند، چشمپزشک، برویم. پس از معاینه مشخص شد یک براده آهن وارد چشمش شده.
هرچند دکتر آن را خارج کرد، اما سوزش چشم تا شب ادامه داشت و نتوانست درس بخواند.
فردای آن روز وقتی سر جلسه امتحان حاضر شدیم، دیدیم که استاد سوالات بسیار سختی طرح کرده و همه دانشجویان معترض بودند.
من که میدانستم پرویز بهخاطر مشکل چشمش درس نخوانده، چند پاسخ را روی یک کاغذ کوچک نوشتم و به او رساندم. بعد از امتحان گفتم: «اگر همان چندتا را نوشته باشی، نمره میگیری.» اما در کمال تعجب، با همان لبخند همیشگی و آرامش خاصش گفت: «ممنونم که دادی، اما ننوشتم. چون اولاً زحمتی نکشیده بودم و حقم نبود نمره بگیرم. دوماً تقلب را حرام میدانم و نمیخواستم گناهش را به گردن بگیرم.»
پرویز آن درس را افتاد و ازآنجاکه ترم بعد ارائه نشد، حدود یک سال بهخاطر همان درس عقب افتاد. اما بعدها هربار که از آن ماجرا صحبت میکردیم، حتی ذرهای پشیمانی در چهرهاش دیده نمیشد و همیشه میگفت: «حقم بود.»
همین رفتار و هزاران رفتار دیگر مانند آن، بدونآنکه کلامی دربارهاش سخن بگوید، برای من یک کلاس عملی اخلاق و انسانیت بود؛ کلاسی که تا امروز و تا همیشه روی زندگیام اثر گذاشته است.
درود بر روح پاک و آرام پرویز عزیز که شهادت لایقش بود.
🔹عیدی ضرونی
17فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
هدایت شده از راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#فراخوان
📢 معرفی سوژهی #مدافع_وطن
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
‼️ همچنین میتوانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوتهای زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸روز سیوپنجم جنگ رمضان
فعالیت مسجد محل جدی شده، امروز برای شرکت در کارگاه آموزشی امدادگری و کمکهای اولیه رفتیم. آقای فلاح متولی کارگاه بود و شکوفه گراوند مجری آموزش. آقای فلاح گفت: «خانوادگی آمدهایم پای کار دوره امدادگری.»
بعد از مقدمات شرح موقعیت جنگ و ضرورت آموزش دیدن امدادگری، اصرار داشت هر کدام از زن و دخترها ظرفیتی که جهادی میتوانند پای کار بیاورند را توی فرم ثبتنام یادداشت کنند؛ حتی اگر جابهجایی مجروح باشد.
این خانم نسبتاً مسنِ توی عکس هم گفت: «من، هم بلدم نون بپزم، هم شکستهبندی بلدم، هم خیاطی و...» چند هنر و مهارت دیگر را پشت هم ردیف کرد. معلوم بود هنوز مثل ایام جوانیاش محکم است.
شکوفه گراوند، اول کاتالوگها را پخش کرد. با دیدن نام پادیار پایین کاتالوگ یاد علی مهرابیراد افتادم. از دیماه کانال تلگرام زده بود و با تیمش آموزش امدادگری را شروع کرده بود. اسم کانالش پادیار بود.
خانم گراوند گفت ایام اربعین با هم میروند موکب سلامت و بهداشت میزنند توی عراق. انصافاً علی مهرابی خیرش میرسد به مردم؛ هم شم سیاسی خوبی دارد و هم اینجور در میدان است.
گراوند، آموزش را از پاکسازی محیط شروع کرد تا سبک کردن کار کادر درمان برای تحویل گرفتن مجروح جنگی؛ از تفاوت انواع مجروحیت داخلی تا بیرونی و بند آوردن خون مجروح تا گرفتن علایم حیاتی و نحوهی تکان دادن مجروح، طوری که درد یا مجروحیت تشدید نشود.
قبلاً فقط توی کتابها خوانده بودم این وضعیت را؛ حالا اما داریم زندگی میکنیم. توی تصورم همه اتفاقات جنگ پشتسرهم میافتاد، اما حالا بین امدادگری یا تجمع شبانه، زندگی روزمره هم در جریان است.
شب با تعدادی از همان خانمها با اتوبوس رفتیم تجمع چهارباغ. تجمع چهارباغ هم چیز عجیبی است.
جلوی تجمع اجتماع نقیضین است از گریهها و تضرع عاشقانه تا حرکات موزون موقع پخش نواهای حماسی!
عقبتر تجمع مواکب است و اصطلاح مندرآوردی خودم که اسمش را گذاشتهام «موکبپارتی».
بساط خوراکی از چایی و دمنوش تا شیرکاکائو و لقمه و عدسی پهن است.
جلوی تجمع، شبیه اربعین است و آخر تجمع، شبیه دورهمیهای خانوادگی در پارک.
آخر مراسم اما همه یکدست اشک و دستها رو به آسمان و نالههای الغوث الغوث و ادرکنی ادرکنی.
🔹رعنا مرادینسب
15فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
اینجا روستای شهید رحیمی اِنگِز است.
سال گذشته همین روزها در مسیر رهگذرانی بود که برای تفریح در طبیعت بهاری به جاده میزدند و حالا میعادگاه عاشقان شهدا شده و همان رهگذران، به هوای بیعت با امام خامنهای و پاسداشت خون شهیدانِ نبرد با مستکبران عالم، فارغ از خوشی و تفریح در طبیعت، شبانه گرد هم آمدهاند.
این مردم از جنوب شهر، از روستاهای اطراف، برای همراهی و همدردی با خانوادهی شهیدان بازگیر به انگز آمدهاند.
راست میگفتند: «در جبهه، اگر ایمان، عقیده به خدا و جهاد در راه خدا نبود، هیچکس از وطن خود دفاع نمیکرد. اینجا جای سازندگی است. اینجاست که آخرین پیچهای محکم نشدهی یک موجود به نام انسان، محکم میشوند و به خدا تحویل داده میشود.»
ما ایرانیها و بهویژه ما لرها، مرد جنگیم. ما پشت به میدان جنگ نمیکنیم. چه خیابان باشد و چه مرز.
ببینید کودکانمان را چگونه فریاد میزنند نفرت از شیاطین دنیا را!
17فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah