eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸روز سی‌وپنجم جنگ رمضان فعالیت مسجد محل جدی شده، امروز برای شرکت در کارگاه آموزشی امدادگری و کمک‌های اولیه رفتیم. آقای فلاح متولی کارگاه بود و شکوفه گراوند مجری آموزش. آقای فلاح گفت: «خانوادگی آمده‌ایم پای کار دوره امدادگری.» بعد از مقدمات شرح موقعیت جنگ و ضرورت آموزش دیدن امدادگری، اصرار داشت هر کدام از زن و دخترها ظرفیتی که جهادی می‌توانند پای کار بیاورند را توی فرم ثبت‌نام یادداشت کنند؛ حتی اگر جابه‌جایی مجروح باشد. این خانم نسبتاً مسنِ توی عکس هم گفت: «من، هم بلدم نون بپزم، هم شکسته‌بندی بلدم، هم خیاطی و...» چند هنر و مهارت دیگر را پشت هم ردیف کرد. معلوم بود هنوز مثل ایام جوانی‌اش محکم است. شکوفه گراوند، اول کاتالوگ‌ها را پخش کرد. با دیدن نام پادیار پایین کاتالوگ یاد علی مهرابی‌راد افتادم. از دی‌ماه کانال تلگرام زده بود و با تیمش آموزش امدادگری را شروع کرده بود. اسم کانالش پادیار بود. خانم گراوند گفت ایام اربعین با هم می‌روند موکب سلامت و بهداشت می‌زنند توی عراق. انصافاً علی مهرابی خیرش می‌رسد به مردم؛ هم شم سیاسی خوبی دارد و هم این‌جور در میدان است. گراوند، آموزش را از پاک‌سازی محیط شروع کرد تا سبک کردن کار کادر درمان برای تحویل گرفتن مجروح جنگی؛ از تفاوت انواع مجروحیت داخلی تا بیرونی و بند آوردن خون مجروح تا گرفتن علایم حیاتی و نحوه‌ی تکان دادن مجروح، طوری که درد یا مجروحیت تشدید نشود. قبلاً فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم این وضعیت را؛ حالا اما داریم زندگی می‌کنیم. توی تصورم همه اتفاقات جنگ پشت‌سرهم می‌افتاد، اما حالا بین امدادگری یا تجمع شبانه، زندگی روزمره هم در جریان است. شب با تعدادی از همان خانم‌ها با اتوبوس رفتیم تجمع چهارباغ. تجمع چهارباغ هم چیز عجیبی است. جلوی تجمع اجتماع نقیضین است از گریه‌ها و تضرع عاشقانه تا حرکات موزون موقع پخش نواهای حماسی! عقب‌تر تجمع مواکب است و اصطلاح من‌درآوردی خودم که اسمش را گذاشته‌ام‌ «موکب‌پارتی». بساط خوراکی از چایی و دم‌نوش تا شیرکاکائو و لقمه و عدسی پهن است. جلوی تجمع، شبیه اربعین است و آخر تجمع، شبیه دورهمی‌های خانوادگی در پارک. آخر مراسم اما همه یک‌دست اشک و دست‌ها رو به آسمان و ناله‌های الغوث الغوث و ادرکنی ادرکنی. 🔹رعنا مرادی‌نسب 15فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اینجا روستای شهید رحیمی اِنگِز است. سال گذشته همین روزها در مسیر رهگذرانی بود که برای تفریح در طبیعت بهاری به جاده می‌زدند و حالا میعادگاه عاشقان شهدا شده و همان رهگذران، به هوای بیعت با امام خامنه‌ای و پاسداشت خون شهیدانِ نبرد با مستکبران عالم، فارغ از خوشی و تفریح در طبیعت، شبانه گرد هم آمده‌اند. این مردم از جنوب شهر، از روستاهای اطراف، برای هم‌راهی و هم‌دردی با خانواده‌ی شهیدان بازگیر به انگز آمده‌اند. راست می‌گفتند: «در جبهه، اگر ایمان، عقیده به خدا و جهاد در راه خدا نبود، هیچکس از وطن خود دفاع نمی‌کرد. اینجا جای سازندگی است. اینجاست که آخرین پیچ‌های محکم نشده‌ی یک موجود به نام انسان، محکم می‌شوند و به خدا تحویل داده می‌شود.» ما ایرانی‌ها و به‌ویژه ما لرها، مرد جنگیم‌. ما پشت به میدان جنگ نمی‌کنیم. چه خیابان باشد و چه مرز‌. ببینید کودکان‌مان را چگونه فریاد می‌زنند نفرت از شیاطین دنیا را! 17فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 اِ سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیا اومده! تصویربرادر: محمد بیرانوند تدوین: فاطمه گنجی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خداحافظ مسافر حسین قرار امشبم خیابان انقلاب نبود. یک جایی همان نزدیکی‌ها، همراه دوستان مهمان بودیم به صرف دعای کمیل. کوچه‌های نیمه‌تاریک محله را یکی‌یکی رد می‌کردیم تا برسیم به منزل . عکس شهید مثل مشعلی روشن، نزدیک منزل نصب شده بود. این روزها در هر محله‌ایی این مشعل‌های پرنور، یکی بعد از دیگری روشن می‌شوند تا راه را گم نکنیم. در طبقه دوم خانه نشستیم. دیوارها با کتیبه‌های زیبا پوشیده بودند؛ جایی که آقا مهدی اصرار داشت حسینیه باشد. مادر شهید خیلی بی‌تاب بود. با صحبت‌های پرسوزوگدازش انگار روضه می‌خواند. صدای گریه جمع بلند شد. با هر جمله‌ای صفحه‌ای از زندگی دلاورمردش را برایمان به تصویر کشید: «مهدی من، از همون بچگی خادم الحسین بود. شبای محرم آروم و قرار نداشت.» با خودم گفتم: «زرنگ که باشی، میدونی چطور خودت رو وصل کنی به حسین.» و اینطور بیست‌ودو سالش نشده، حسین خریدارش شد. مادر، گاه از دلتنگی‌هایش گفت و با دستانش زانوانش را فشُرد و گاه کمر راست کرد و از شجاعت و عشقِ به میدان رفتن آقا مهدی گفت. گفت، حرف‌های آخر مهدی، بوی رفتن می‌داده: «مادر به من دل نبند؛ انگار که من رو نداری، برام دعا کن.» مادر گفت: «آقا مهدی راهش رو انتخاب کرده بود؛ پدرش نظامی بود، برادر بزرگش طلبه. آقا مهدی کوچکترین فرزندم بود. آخرش هم در اثر اصابت ترکش، پهلوش شکافته شد. ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند.» بغضی نفس‌گیر گلویم را می‌فشرد که با این فراز دعای کمیل شکسته شد: «اللهم لا اجد لذنوبی غافرا... لا اله الا انت، سبحانک و بحمدک ظلمت نفسی» دعا که تمام شد، اصرار داشت آخرین صوتی که از شهید به یادگار مانده بود را بشنویم. آخرین یادگاری، نجوای دلنشین آقا مهدی بود با امام حسین. این دنیا بی‌تو پر از هراس و وحشته اون دنیا باتو نداره ترس و دلهره... 🔹فاطمه رشیدی‌فرد ۱۳فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah