eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸دختر قهرمان ایران 🇮🇷 هفدهم فروردین ۱۴۰۵، ساعت دو شب، صدای هولناک موشک‌های صهیونیستی_آمریکایی، در شرق تهران، آسمان را به زمین دوخت. خانه‌ی امن سردارِ رشيد اسلام، ، فرزند دورود لرستان، ناامن شد! دروازه‌های آسمان گشوده شدند، فرشتگان نازل شدند، تا سردار سرافراز سپاه قدس را پس از عمری مجاهدت، همراه با دختر نازنینش، به میهمانی خدا ببرند. مادر فاطمه سادات معجزه‌آسا از همراهی با آنان باز ماند و نیمه‌جان به طبقه بالاتر ساختمان، پرتاب شد. سردار به‌خاطر مسئولیت سرّی‌اش در طول عمر مبارزاتی خود، در جبهه‌های مختلف نبردِ با کفر جهانی گمنام بود. مأموریت کفرستیزی او، در آن شب وحشتناک خاتمه یافت، نامی شد و چشمان پدر پیرش را منتظر بر در گذاشت! و اما؛ فاطمه سادات که دوران کودکی‌اش در زمان جنگ تحمیلی سپری شده بود و همیشه ترس جدایی از پدر مهربانش قرارش را می‌ربود، دکتر، استاد دانشگاه، نویسنده و شاعر، ترجیح داد با سلاح قلم به جنگ با کفر برود. و اینگونه می‌نگاشت: «دیگر نمی‌توانم. این غروب غبارآلود، این پنجره‌های بسته، باغچه‌ی خواب‌آلود و کوچه‌ی متروک... دیگر نمی‌توانم... بالاخره باید یک اتفاقی بیفتد.» بهترین اتفاق برای دختر قهرمان ایران افتاد. او که بیشتر عمرش را دور از پدر بود، در قبری واحد، پدرش را بغل کرد تا دیگر دلهره جدایی از او را نداشته باشد! تا مثل پایان‌نامه دکترای مدیریتش بیست از بیست بگیرد! 🔹عصمت نیک سرشت/ دورود ۱۲‌خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس بله و ایتا: @ravimah
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸ماجرای نصب ابرپرچمِ میدان کیو بخش اول: «دیدی بعضیا اینقدر دارن انگار فامیلِ خدان...!» قبلِ جنگ، رفیقی گوشه‌ی پارک این را گفت؛ خسته از بی‌پولی و فشارِ زندگی... بخش دوم: روز دوم یا نمی‌دانم سومِ جنگ وسطِ دود و التهاب جنگ، دنبال ساختمانی می‌گشتیم تا ابرپرچم را بالا ببریم. همه می‌گفتند نمی‌شود، وسیله‌ش نیست، پاره می‌شود، تا یک نفر پیدا شد... _ راپل می‌زنم و پرچم را نصب می‌کنم... هزینه‌اش 15 تومنی می‌شود اما به شرطی که نه اسمی، نه تصویری از من در کلیپ‌تان باشد، رایگان تمامش می‌کنم... بخش سوم: ما فرزندانِ فراموش‌شده‌ی پایینِ این شهریم؛ همان‌هایی که سهم‌شان از روزگار، دودِ کار و زخمِ گرانی و رنجِ نان بوده است... اگر قرار باشد کسی از سختیِ معیشت بگوید، پیشانیِ صف، نامِ ما نوشته شده است. به تارِ موی مادرانِ نجیب و صبورمان قسم، به شرف تمام مردان با شرف عالم در طول تاریخ قسم تا وقتی نفس در سینه‌ی ما جریان دارد، مقابل اجنبیِ طمع‌کار و وطن‌فروشِ حقیرِ داخلی و خارجی، خواهیم ایستاد... ایران را نمی‌شود تکه‌تکه کرد... ما هنوز ایستاده‌ایم... 🔹مهدی سلیمی ۱۸خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
مرگ بر آمریکا شیطان بزرگ
ظاهرا شلیک موشک داشتیم. سه صلوات لطفا بفرستید.
🔸معلم شهید سربازمعلم بود و ریاضی تدریس می‌کرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد. دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت. فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر. دخترش مبتلاء به شد و اوضاع سخت‌تر از قبل شد. می‌توانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند. در جنگ ۱۲ روزه به‌عنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که می‌دانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد. در اولین روزهای جنگ رمضان پیش‌بینی‌اش به واقعیت تبدیل شد و متولد ۱۳۵۴ از ، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانش‌آموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازم‌التحریر می‌خرید، شد. راوی: سجاد عمادی‌مقدم/ برادر شهید نویسنده: رعنا مرادی‌نسب ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*سنگر آشپزخانه* *روایتی از جهاد خانم‌های مسجد مصطفی خمینی فلک‌الدین خرم‌آباد* دستپخت مادرها این‌بار سهم رزمنده‌ها می‌شد. دور هم جمع شده بودند؛ یکی برنج می‌شست، یکی پیاز خرد می‌کرد، یکی هم زیر لب عاشورا می‌خواند. عمه ملوک گفت: «پلو را بیشتر کنید. پسرها جوان‌اند، اشتها دارند.» بین کار حرف می‌زدند. از اخبار جنگ می‌گفتند و دعا می‌کردند؛ حتی برای آن‌هایی که آن‌سوی مرزها در لبنان و عراق، جهاد می‌کردند. خاله زینب گفت: «خرم‌آباد خودمان کم نکشید!» از موشک‌ها گفت. از طیاره‌های صدام. کمی مکث کرد. بعد گفت: «حالا فرق کرده. پسرانمان جواب این قراضه‌های آهنی را با موشک، از دل کوه می‌دهند.» جنگ را که برایم شرح دادند از شیرینی پیروزی گفتند. خلاصه که پشت جبهه خالی نیست؛ همین مادرها هستند. دیگ بار می‌گذارند؛ دعا می‌کنند؛ امید می‌دهند. بعید است آن‌طرف از این مادرها داشته باشند. توی ایران، سنگر از اینجا شروع می‌شود‌؛ از دل آشپزخانه! 🔹فاطمه عزیزی 9فروردین1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اللهم انصرنا علی القوم الکافرین.
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸جشن ده کیلومتری پارسال همین موقع‌ها بود که با خانواده راهی تهران شدیم. بی‌خبر از هر اتفاقی که قرار بود در روزهای آینده بیفتد و ذوق تولدم که خیلی نزدیک بود. به تهران رسیدیم. حوالی شهرک ابریشم، شهر قدس، نگاهم به دیوارنگاره‌ها افتاد. نقاش‌ها مشغول رنگ‌کردن ساختمان‌ها بودند. طرح دیوارنگاره‌ها نقش واقعه غدیر و نقشه‌ی کشور بود. برای رفتن به جشن ۱۰ کیلومتری غدیر دل توی دلم نبود. سال‌های قبل از قاب تلویزیون مراسم را تماشا می‌کردم اما حالا قرار بود خودم بروم آنجا. صبح ۲۳ خرداد با صدای پدرم از خواب بیدار شدیم: «پاشید زدن، زدن.» عید غدیر بود و قرار بود مهمانی ۱۰ کیلومتری برگزار شود که عزادار فرماندهان شهیدمان شدیم... گذشت تا امروز، ۱۴ خرداد، که جشن ده کیلومتری غدیر در تهران را از نزدیک دیدم؛ اما میان سکوت صحنه نبرد و ۹۶ شب دفاع خیابانی مردم. 🔹حنانه پاپی/ تهران ۱۴خرداد۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah