راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸نانِ حلالِ سیدابراهیم
اگر بخواهم سید ابراهیم را برای کسی که نمیشناخت معرفی کنم، میگویم باید به الیگودرز برود و از مردم آنجا بپرسد سید ابراهیم موسویان چه کسی بود. من همسرش بودم و خیلی از کارهایش را از نزدیک میدیدم، اما بعد از شهادتش، وقتی از مردم درباره او میشنوم، تازه میفهمم چقدر برای دیگران وقت گذاشته و چقدر دلسوز مردم بوده است.
سید ابراهیم خیلی به کارش متعهد بود. گاهی تا نه و ده شب سر کار میماند و من گلایه میکردم که «آخه چه کسی قراره ببینه و بهت بگه دستت درد نکنه؟» جوابش همیشه این بود: «اون کسی که باید ببینه، میبینه. من برای رضای خدا کار میکنم.»
روی نان حلالی که سر سفره بچهها میآورد هم حساس بود. بعد از شهادتش، یکی از همکارانش تعریف کرد که گاهی چند ساعت اضافهکاریاش را ثبت نمیکرد. وقتی دلیلش را پرسیده بودند، گفته بود: «من دو تا دختر دارم و دوست ندارم چیزی که حلال نیست سر سفرهشون ببرم. ثبت نمیکنم، شاید درست حساب نکرده باشم.»
روزهای سخت هم همینطور بود. یک بار که شهر شلوغ شده بود و من از ترس از او خواستم کنارمان بماند، گفت: «جنگه. از من میخوای بشینم توی خونه؟» گفتم تو مرخصی هستی و اینجا وظیفهای نداری. گفت: «این حرف رو به من نزن. الان جنگه و وظیفه من حکم میکنه برم.»
آخرین بار هم در حالی که مرخصی بود، توی خانه خوابیده بود که خبر رسید قرار است پادگان امام حسین(ع) را بزنند و نیروها باید برای تخلیه وسایل بروند. خودش را به پادگان رساند. ظاهراً آخرین نفری بود که رسید. چند پاسدار جلوی در به او گفته بودند داخل نرو، اما جواب داده بود: «من باید برم وسایلم رو بردارم. اطلاعات مردم داخلشه. اطلاعات ایثارگری و پروندههای مردمه و مردم به این اطلاعات نیاز دارند.»
و دو سه دقیقه بعد، پادگان بمباران شد.
یک هفته قبل از شهادتش، برای مسابقات مدرسه با اسرا، دختر یازدهسالهمان، تمرین میکرد. یک رجز را با او تمرین کرده بود و حتی به او میگفت دستش را چطور بالا بیاورد که نماد شود. بعد از شهادتش، اسرا همان رجز را جلوی دوربین رسانهها خواند. حالا هر بار آن صحنه را میبینم، آن تمرین آخر پدر و دختر برایم معنای دیگری پیدا میکند.
اما دختر کوچکترمان، بشرا، فقط نه ماه داشت که سید شهید شد. هر بار به او نگاه میکنم، از خودم میپرسم: «خدایا، من قرار است این بچه را چطور بزرگ کنم؟»
سید ابراهیم تکیهگاه زندگی ما بود. نبودنش برای ما یک جای خالی همیشگی گذاشته است. اما دوست دارم اسرا و بشرا بزرگ شوند و بدانند پدرشان چه کسی بود؛ مردی که برای کارش، برای مردم و برای چیزی که به آن باور داشت، تا آخر ایستاد.
🔹راوی: مریم آستِرِکی، همسر شهید سیدابراهیم موسویان
🔹به قلم رعنا مرادینسب
3شهریور1405
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
این شهید که میبینید، شهید سید ابراهیم موسویان است در کنار دخترش. اهل الیگودرز. تنها شهید داخل پادگان امام حسین خرمآباد در روز ۱۷ اسفند ۴۰۴. آمریکا بمباران کرد و ایشان و چند نفر دیگر در بیرون پادگان شهید شدند. همان روزی که همزمان چهار گوشهی شهر خرمآباد را آمریکا بمباران کرد و من از روی پشت بام دیدم دود شدید بمبهایی که روی سرمان آوار میشد و میشنیدم صدا و موج آنها را. همهاش برایم سوال بود که چند نفر شهید شدند؟ تا مدتها هم این گوشهی ذهنم بود. لیکن وسط جنگ بودیم و موضوعات جدیدتر تعداد شهدا را کمرنگ کرد متاسفانه. تا اینکه بحث ساماندهی حریم قلعهی فلکافلاک داغ شد. اما عجیب اینکه دو ساختمانی که دیوار به دیوار هم بودند و حتی قلعه فلکافلاک نماد و نشان لرستانی که در همان بمباران هم آسیب دید، حالا که میخواهند سامانش بدهند، انگاری که این پادگان، این شهید عزیز و قبلتر از این تاریخ، پادگانی که تاریخچهی جنگ هشت سالهی از اعزام نیرو و رزمندهها تا بمبارانهای آنموقع هم، محل غسل شهدای عملیات حاج عمران، هیچ نقشی نداشته و از ازل هم اینجور جایی وجود نداشته! به همین سادگی گفتمان مقاومت و دفاعی که بوده را دارند با سکوت مطلق محو میکنند در تاریخ! مگر میشود تاریخ به این عیانی، هنوز چند ماه از آن نگذشته، هنوز فرزندان شهدا و خانواده با جای خالی شهیدشان کنار نیامده، نه یادمانی؛ نه المان شهری، نه اسمی، نه نشانی از آنها؟؟ خدا به داد این مملکت و تاریخی برسد که خون پاکترین آدمها از ما توسط دشمن روی زمین بریزد و ما از دشمن، از دفاع این جوانها و از شهیدان و از محل پاک این خونها زبان به کام بریزیم و سکوت مطلق پیشه کنیم.
🔹فریبا مرادینسب
۴شهریور۱۴۰۵
#شهید_سید_ابراهیم_موسویان
#پادگان_امام_حسین_خرمآباد
#قلعه_فلک_الافلاک
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
باید انتخاب کرد...
از رفقای اهل معرفت یاد گرفتیم که در تجمع شبانه، قبل از هر کاری خودمون رو به موکب شهدای لرستان برسونیم؛ جایی که خانوادههای شهدا، لباس عزیزترینشون رو تقدیم موکب کردند تا یادمون نره امنیت، آسایش و هرآنچه امروز داریم، مدیون شهدا هستیم . 🖤
داشتم زیر لب صلواتی نثار شهدا میکردم که پسربچهای مستقیم رفت بالای سرِ لباسی که عکس شهید محمدجواد بازگیر روی آن بود و چند لحظهای عمیق به عکس خیره شد...
گفتم:
«چرا این شهید؟ دوستش داری؟»
گفت:
«آره... هماسم خودمه! منم محمدجوادم...»
این آشنایی برای محمدجوادِ ما تازه شروع ماجراست؛ ماجرایی که اگر کسی دو دستی بگیردش، به مدد الهی تهش عاقبتبهخیری ست...
مگر آدم در این دنیا چیزی غیر این میخواهد؟
محمدجوادِ ما میل چندانی به ادامه صحبت نداشت؛ اما از نگاه عمیقش به آن کودک شهید میشد فهمید که او هم دوست خودش را انتخاب کرده...
دوستی از جنس آسمان...
راستی، شما در خوشی و ناخوشی، یاد کدام شهید میافتید؟
کدام شهید برایتان رفیقتر است؟ 🖤
🔹زهرا دلفانی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
بسمالله الرحمن الرحیم
عزیز برادرم حسین، پس از سیسال خصوصاً در این بیستسال که نفس تو پیوسته تنفسم بود، اولین سفر را بدون تو درحال انجام هستم. در طول سفر بارها بر حسب عادت صدایت کردم. همه تعجب کردند، در هواپیما، ماشین و... بارها نگاه کردم، جایت خالی بود، معلوم شد خیلی دوستت داشتهام.
حسین عزیز تو نسبتی با من داشتی که حتماً فرزندانت با شما و شما با فرزندانت نداشتهای و فرزندانم هم با من نداشتهاند. همیشه نه تنها از جسمم مراقبت میکردی، بلکه مراقب روحم هم بودی. اصرار به استراحت، اصرار به خوردن، خوابیدن و... بیش از احساس یک فرزند به پدرش بود. بیستسال اخیر پیوسته مراقبت کردی که تمام وقت من صرف اسلام و جهاد شود و اجازه ندادی وقت من بیهوده هدر رود.
حسین عزیز! خوشحالم از من جدا شدی، خیلی خوشحالم. اگر چه مدتی از لحاظ روحی گمشدهای دارم، اما از جدا شدن تو خوشحالم، چون طاقت نداشتم تو را از دست بدهم. من همه عزیزانم را از دست دادهام و عزادار ابدی آنها هستم، لحظهای نمیتوانم بدون آنها شاد باشم. هر وقت خواستم زندگی کنم و آرامش داشته باشم، یک صف طولانی از دوستان شهیدم که همراهم بودند، مثل پروانه دورم میچرخیدند و جلو چشمم هستند.
حسین! بارها که با هم به خطوط مقدم میرفتیم، من سعی میکردم تو با من نیایی و تو را عقب نگهدارم. اگر چه هرگز بر زبان جاری نکردم و مینویسم برای آینده پس از خودم، که خدا میداند با هریک از آنها که از دست دادهام چه بر من گذشت و حتی بادپا، جمالی، علیدادی را از دست دادم و نگران بودم که تو را هم از دست بدهم. همیشه جلو که میرفتم نگران پشت سرم بودم که نکند گلولهای بخورد و تو شهید شوی. به این دلیل خوشحال هستم که از من جدا شدی، حداقل من دیگر داغدار تو نمیشوم و تو زنده از من جدا شدی که خداوند را سپاسگزارم.
حسین جان! شهادت میدهم که سیسال با اخلاص و پاکی و سلامت و صداقت زندگیت را فدای اسلام کردی. تو بینظیری در وفا، صداقت، اخلاص و کتمان سر.
حسین! پسرم، عزیزم، برادرم، دوستم، از خداوند میخواهم عمری با برکت داشته باشی و حسین پورجعفری را همانگونه که بود، با همان خصوصیت تا آخر حفظ کنی.
حسینی که برای هر مجاهدی اعم از عراقی، سوری، لبنانی، افغانی و یمنی، آشنا بود. او نشانه و نشانی من بود. چه زیبا بود در این چند روز سراغت را از من میگرفتند و کسی باور نمیکرد همراهم نباشی.
حسین عزیز! فقط قیامت است که حقیقت ارزش اعمال معلوم میشود و چه زیباست آنوقتی که همه حیران و متحیرند و تو خوشحال و خندانی.
اجر این خستگیها را آنوقت دریافت خواهی کرد، آنوقت که خانواده و وابستگان به تو نیازمندند و به تو توسل میجویند، خداوند اجر جهاد تو برادر خوبم را اجر شهید قرار دهد. به تو قول میدهم که اگر رفتم و آبرو داشتم، بدون تو وارد بهشت نشوم.
حسین عزیزم! سعی کن پیوستهتر و تازهبودن جهادی را در هر حالتی در خودت حفظ کنی، اجازه نده روزمرگی روزانه و دنیا یاد دوستان شهیدت را از یادت ببرد. یاد حسین اسدی، یاد حسین نصرالهی، یاد احمد سلیمانی، یاد حسین بادپا، یاد که را بگویم و چند نفر را بجویم؟ چرا که فراموشی آنها حتماً فراموشی خداوند سبحان است.
حسین جان! عمر انسان در دنیا به سرعت سپری میشود، ما همه به سرعت از هم پراکنده میشویم و بین ما و عزیزانمان فاصله میافتد. ما را غریبانه در گودال و حفره وحشت که میگذارند، در این حالت هیچ فریادرسی جز اعمال انسان نیست. چون فقط چراغ اعمال مقبول است که امکان روشنایی در آن خاموشی و ظلمت مطلق را دارد.
حسین عزیز! اجازه نده در هر شرایطی هیچ محبتی بر محبت خداوند سبحان و هیچ رضایتی بر رضایت خداوند سبحان غلبه کند.
برادر خوبم! اگر میخواهی دردمند نشوی، دردمند شو! دردی که خنکای وجودت را در گرمای سوزنده غیرطاقت است.
دردی که گرمای وجودت در سرمای جانکاه باشد، عزیز برادرم همه دردها، درد نیستند و همه بلاها، بلا نمیباشند. چه بسیار دردهایی که دوای دردند و چه بسیار بلاهایی که در حقیقت خودت را به او بسپار و رضایتش را عین نعمت و لطف و محبت بدان.
حسین! میدانی چه وضعی دارم و آگاهی بر غم و اندوه درونم. میدانی چقدر به دعایت نیازمندم. خوب میدانی چقدر هراسناکم و ترس همه وجودم را فراگرفته است و لحظهای رهایم نمیکند. اما نه ترس از دشمن و نه ترس از نداشتن، نه ترس از مقام و مکان. تو میدانی! چون پارهای از وجودم بودی، ترس من از چگونه رفتن است، تو آگاهی به همه اسرارم! دعایم کن و در دعایت رهایم نکن.
انشاءالله تو و خانواده مجاهد و صبورت همیشه موفق و مؤید باشید. خداحافظ برادر خوب و عزیزم، دوست و یار باوفا و مهربان و صادق سیسالهام.
خداحافظ، برادرت قاسم سلیمانی
۱۰ / ۸ / ۱۳۹۵ سفر حلب
پ.ن: نامه حاجقاسم به همراه همیشگیاش حسین پورجعفری
@ravimah
🔸آخرین دیدار
ذوق و امید رسیدن به این آرزو که بالاخره جور شود و به دیدار رهبری بروم همیشه همراهم بود. توی خیالم بارها با اولین دیدار سیراب میشدم و داغ دوری سرد میشد.
تقدیر جور دیگر رقم خورد، اولین دیدار و آخرین دیدار یکی شد. آن هم روزی بود که برای تشییع به تهران رفتم.
برایم مسافت مسیر خرم آباد_ تهران دورتر از همیشه بود. سکوت داخل ماشین هم این کندی طی شدن مسیر را چند برابر میکرد. سرمان توی لاک خودمان بود. شاید بقیه هم مثل من هنوز باور نکرده بودند که اماممان شهید شده و حالا داریم برای خداحافظی آخر میرویم.
ساعت سه بامداد به درِ ورودی مصلی رسیدیم. انتظار نداشتم آن وقت شب این همه جمعیت آنجا حضور داشته باشد. هوا تاریک بود و درها بسته.
صدای اذان از گلدستهها توی محیط پیچید، خنکای هوای سحر و صدای اذان و ازدحام جمعیت مرا پرت کرد به مسیر اربعین! آنجا هم همه یک شکل و با یک هدف برای عزای امام عشق جمع میشوند. حالا قرنها بعد از سال 61 هجری در تهران ما هم گرد هم آمده بودیم برای وداع با امام شهید امت.
با آب بطری که دستم بود وضو گرفتم. بین جمعیت، مردی با لهجه شیرین بروجردی صدا میزد: «بیایید روی این زیرانداز، اینجا نماز بخونید.» چند نفری به سمتش رفتیم و کنار هم به نماز ایستادیم. غریبه بودیم، اما انگار همه همدیگر را میشناختیم.
بعد از نماز به سمت ورودی مصلی راه افتادیم. یک نفر اهل خرمآباد گِل درست کرده بود. روی سر و شانهاش افراد گِل میگذاشت. اشک میریخت و با صدایی که از بغض میلرزید، میگفت: «عزای اولاد پیغمبره... بیاید خَرّه بزارید... بوعَم مرده... عزیزم مرده...»
همان چند جمله بیشتر از هر مداحی و روضهای دلم را لرزاند و اشک از چشمانم سرازیر شد.
هر طرف را نگاه میکردم، گروهی از لرستانیها را میدیدم؛ بعضی با شال و سِتره، بعضی با لباسهای گِلی و چشمهای اشکبار.
با خودم گفتم هر وقت پای انقلاب و ایران وسط باشد، مردم لرستان همیشه خودشان را میرسانند؛ با هر سختی که باشد.
جمعیتی از مردان که سراپا گِل مالی شده بودند به سمت ورودی میآمدند. صدای دودَمه «ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد...» آنها فضا را پر کرد. جمعیت با آن یکصدا شد. چند نفر از کنارم رد شدند. یکیشان گفت: «الحق که راست گفتهاند؛ لرها بازوان این کشورند.» جمله توی ذهنم ماند، گفتم بعدا بروم سرچ بزنم بینم چه کسی آن را گفته!
وارد مصلی شدم. جمعیت از هر سن و هر قشری آمده بود. پیر و جوان، زن و مرد؛ همه فقط یک هویت داشتند؛ عزادار.
بعضیها شعار میدادند، بعضیها گریه میکردند. هر از گاهی صدای «وا مصیبتا» از گوشهای بلند میشد و دوباره همه را منقلب میکرد.
آفتاب تازه داشت بالا میآمد که تابوتها پیدا شدند. یکباره صدای گریه همه جا را گرفت. مردهایی را میدیدم که بیاختیار مانند زنان عزیز از دست داده اشک میریختند و با دو دست به صورتشان میزدند. اشکهایی که دیگر نمیشد جلویشان را گرفت. بعضیها از شدت گریه و حال خراب روی زمین نشسته بودند.
آن لحظه برای اولین بار داغ یتیمی را حس کردم. یتیمی فقط از دست دادن پدر نیست. گاهی از دست دادن تکیهگاه ملتی را یتیم میکند.
چند ساعتی آنجا بودم، مدام اعلام میکردند: جمعیت زیادی بیرون مصلی هستند، بروید تا آنها هم بتوانند به داخل بیایند.
از مصلی بیرون آمدم. حسرت دیداری که هیچوقت قسمتم نشد، بیشتر روی دلم سنگینی میکرد و جایش را آخرین بدرقه گرفت! بدرقهای که هیچ وقت از خاطرم پاک نخواهد شد.
🔹هارون مکی
۱۳تیر۱۴۰۵/تهران
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
#روایت_بدرقه
#آقای_شهید_ایران
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
*حنابندان در غسالخانه*
دیشب همان ساعتهای اولیه، صدای انفجار میآمد. میدانستم فاصلهاش تا خانه دور است، اما گرومپگرومپ صدا روی اعصاب بود. خیلی زود خبرگزاری محلی از حملهٔ هوایی به نقطهای در شهر خبر داد و هنوز تیتر خبر را کامل نخوانده، خبر حمله به عروسی در کوهستک میخکوبم کرد. با هر بار خواندن متن خبر، دعا کردم که عروس و داماد زنده باشند. اصلاً آدم بچه بزرگ میکند که عروسی و دامادیش ببیند، بعد یکباره همهی خوشیات دود بشود؛ دیگر چه از آدم میماند؟
صبح که اسامی شهدا اعلام شد، چیزی توی سرم مثل آونگ جلو-عقب میرفت: «حنابندان». انگشتم روی نام محمد ملاحی ۱۶ ساله مانده بود و همهی تصاویر چند ماه پیش جلوی چشمم رژه میرفت. رفته بودم تشییع جوانی در بهشت زهرا؛ غلغله بود. چند نفر کِل میکشیدند. زنی ظرف حنا به دست، لرزانلرزان تا جلوی غسالخانه رفت. یکیدو زن هم پارچههای سبز در هوا میچرخاندند. دلخون بودند. حال بدشان همه را به گریه انداخته بود.
امروز یا فردا حال مردم کوهستک همین است؛ دمِ غسالخانه میایستند تا حنا به کف پاهای محمد ملاحی بزنند، چند نفری کِل بکشند برای نوجوانی که هیچوقت به سن ازدواج و کِلکشان نخواهد رسید و بعد شاید مادرش زیر لب زمزمه کند:
«جانی حنا میبَندُمِش، به دست و پا میبَندُمِش، اگه حنا نباشه، آب طلا میبَندُمِش...»
#جنگ_رمضان
#نبرد_هرمز
زهرا شنبهزاده سَرخائی
چهارشنبه | ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ | #هرمزگان #بندرعباس
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
شیطونه برای یه بار هم که شده، واسه اینکه چند ساعت بیشتر زیر بادِ خنکِ کولرِ خونه بمونی، پای چپت رو بندازی روی پای راست، یه استکان چایی با یه حبه قندِ بعدِ شام دلچسب میل کنی و همینطور کانالهای تلویزیون رو عوض کنی تا کف خیابون نیای، یه انگولکی بهت میزنه که:
«حالا یه شب نریم، مگه چی میشه؟!»
این همه شب اومدی، مگه تأثیری روی معیشت، مذاکره، فرهنگ و... مملکت داشت؟!
هر وقت این مدلی شدی، خدا یه نشونه سر راهت میذاره ؛ انگار آروم در گوشت بهت میگه:
«بندهی من!
تو در عصرِ مردم مبعوث شدهای...»
مردمِ مبعوثشده دلشون میلرزه؟
تکلیفشون رو نیمهکاره رها میکنن؟
گاهی قرار نیست ببینی حضورت چه چیزی رو عوض کرده...
گاهی فقط باید حاضر باشی؛
چون تکلیف تو، در حضوره.
مثل همین پدربزرگ نازنینِ کفِ خیابونِ انقلاب 😍
تجمع در شب ۱۸۵ تموم شده، خیلیها دارن برمیگردن، اما او هنوز نشسته و پرچمش رو محکم توی دست گرفته؛
انگار هنوز تکلیفش تموم نشده.
منو یاد حبیببنمظاهر میندازه؛
یار وفادار و دیرینهی امام حسین(ع)،
پیرمردی که سن و سال، حتی برای یک لحظه هم بهانهی عقبنشینیاش نشد.
حبیبها هنوز هم گوشهوکنارِ در همین کفِ خیابوناند؛
همانهایی که اهلِ وفا به امامِ کبیر بودند،
و دل در گروِ امامِ شهید داشتند...
امروز هم پایِ عهدشان ایستادهاند؛
وفادار به نائبِ امام زمان(عج)،
بیادعا، گمنام و آمادهی جانفشانی.
🔹زهرا دلفانی
#جنگ_رمضان
#باید_برخاست
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رجزخوانی زهرا سادات بابایی
از نورآباد دلفان
#ارسالی_مخاطب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
شکار یک فروند زیرسطحی هوشمند دشمن آمریکایی در تنگه هرمز توسط نیروی دریایی ایران
زیر سطحی هوشمند Dive-LD یک زیردریایی خودکار آمریکایی با توان ۱۰ روز فعالیت زیر آب و عمق عملیاتی اعلامی ۶۰۰۰ متر است که برای شناسایی، نقشهبرداری، کشف مین و پشتیبانی ضدزیردریایی طراحی شده است.
خوشحال نشیم؟؟😍
🔺ارسال روایتهای مردمی به @ravimah_admin
🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah