eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
813 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
از همان وقتی که بنر شهید را سر سه‌راه محله‌مان که در مسیر خانه‌شان است، می‌بینم، دلواپس نقش حضرت علی‌اکبر تعزیۀ امسال می‌شوم. شهید رضا دریکوند امسال بین شهدا گل کرده؛ 20 روز مانده به تاسوعا شهید شده. قرار گذاشته‌ایم تعزیۀ امسال را برویم. چند سالی از آخرین باری که رفته‌ایم گذشته. بعد از کمی پرس‌وجو جای دقیق را پیدا می‌کنیم و می‌رویم. ماشین‌های پارک شده خیابان‌های اطراف پارک بهشت را پر کرده‌اند. وارد که می‌شویم، جایی نزدیک تل زینبیه گیرمان می‌آید. وقتی می‌نشینم تصویر روبه‌رویم تلاقی عجیبی است؛ بام خرم‌آباد و پرچم ایران از بالا زیر آسمان و روی زمین خاکی؛ تل زینبیه، خیمه‌های اهل بیت و اصحاب امام، تابوت پوشیده از پرچم قرمز یا حسین، لباس رزم روی تابوت، عکس‌های شهید رضا دریکوند روی چهار طرف تابوت و بنرهای شهیدان رضا دریکوند و محمود زینی‌وند، خادم برگزاری تعزیه. دسته‌دسته کبوترها توی آسمان پرواز می‌کنند. گفته بودند ساعت 6 عصر شروع می‌شود اما مقدمه‌چینی‌ها یک ساعتی طول می‌کشد. جایی که نشسته‌ایم، یک خانواده همسایه‌مان می‌شوند. یکیشان زن جوان نوزاد به بغلی است که با نگاه اول او را می‌شناسم. همسر شهید رضا دریکوند است. هنوز مثل روز اول استوار است؛ هنوز هیچ تصویری از اشک و استیصالش ندیده‌ام. تا تعزیه شروع شود، فکرم درگیر بازیگر جدیدی است که قرار است جای رضا را پر کند. خودم را جایش می‌گذارم؛ صبح روز تاسوعا وضو گرفته، پای مهر و سجاده نشسته، تصویر رضا را نگاه کرده و گفته: «رضا! خودت دستم رو بگیر...» بعد لباس علی‌اکبر را روی زمین پهن کرده و برای مدت طولانی به آن خیره شده. تعزیه شروع می‌شود. یک به یک اصحاب حسین راهی میدان می‌شوند. بالاخره نقش علی‌اکبر به صحنه می‌آید. از همۀ بازیگرها قد بلندتری دارد و همین خودش روضه می‌شود. شعر حمیدرضا برقعی در ذهنم تکرار می‌شود: «آن طرف محو تماشای علی، حضرت ماه گفت: لا حول و لا قوه الا بالله...» وقت نماز ظهر می‌رسد، علی اکبر روی بلندی می‌ایستد که صدا رساتر باشد: «الله اکبر الله اکبر...» صدای گریۀ زنی از پشت سرم بلند می‌شود. سپاه حسین به آخرین نماز می‌ایستند. نوبت به وداع حضرت علی‌اکبر می‌رسد، صحنۀ شهادت تمام می‌شود. بازیگر نقش امام حسین(ع) صورت به صورت علی‌اکبر می‌گذارد و دوباره شعر برقعی: «مثل آیینۀ در خاک مکدر شده‌ای چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شده‌ای؟...» همسر رضا با طفل نوزادش در میان ملائک به بدرقۀ پیکر می‌رود؛ جوانان بنی‌هاشم(ع) پیکر و تابوتی که تا این لحظه روی خاک مانده بود را برمی‌دارند و می‌چرخانند. پدر رضا نوحه می‌خواند و اینجا کنار ما خانوادۀ همسر رضا و شهید صدایشان به گریه بلند می‌شود. صحنه تمام می‌شود. بازیگر نقش علی‌اکبر را پشت یکی از خیمه‌ها روی زمین می‌گذارند. جم نمی‌خورد؛ رو به آسمان تا دقایق طولانی به همان حالت می‌ماند و من فکر می‌کنم، حالا که جای رضا آمده، به چه چیزی فکر می‌کند؟ برقعی روضه خوانده اما کسی چه می‌داند بین این جمعیت چندهزار نفری، چند علی‌اکبر مکرر شده‌اند و ذخیرۀ دین خدا و ایران شده‌اند. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
وقتی کرونا آمد، مردم فرق کردند. روابط تغییر کرد. بجز پدرو مادر‌ها، که عشق فرزند بر هر چیز دیگری سر است، کسی جرئت نمی‌کرد به خانه‌ای که کسی در آن بیمار است رفت‌‌وآمد کند. یادم است با دیدن عکسی از روستایی که هر چند وقت یکبار به آنجا می‌رفتیم کلی خندیدم؛ ورودی روستا، بنری نصب کرده بودند که «اگر ساکن این روستا نیستید، لطفا وارد روستا نشوید. با تشکر "اهالی روستای..."» هنوز هم که هنوز است ما مردم، در مقابل هر ویروس، مثل گذشته، عادی از آن عبور نمی‌کنیم و از هر کسی که حتی یک سرفه یا عطسه کند، فاصله می‌گیریم. جنگ 12روزه که تمام شد، احساس می‌کنم، مردم همه چیزشان فرق کرده است. فکر کنم چیزی در مردم تغییر کرده است که هیچوقت مثل قبل نشوند. نگاه مردم، کلام مردم و حتی رفتارشان، تغییر کرده است. احساس می‌کنم کشورمان به این تغییر احتیاج داشت. سالهاست مسئولان از مردم فاصله گرفته بودند. مردم دورتر و دورتر می‌شدند و انگار، کسی نگران این فاصله نبود. اما الان فکر می‌کنم، فاصله ازبین رفته یا دارد می‌رود. خدا کند، مسئولان هم تغییر کرده باشند. امیدوارم که برخی از مسئولان محترمی که مدت‌هاست فکر می‌کنند، خدای ملت هستند، قدر ملت را بدانند و خدمتگزار باشند از این پس. 🔹فاطمه بسطامی ۱۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
تاسوعای ۱۴٠۴با شهدا قسمت اول هر سال که محرم می‌رسد بی‌صبرانه منتظر روز تاسوعا هستم؛ ارادت خاصی که به قمر بنی‌هاشم دارم و نذری که خیلی سال است در این روز ادا می‌کنم انتظارم را دو چندان می‌کند. طبق عادت هر سال، ظهر تاسوعا از خانه پیاده به سمت گلزار شهدا رفتم. بین راه نذری‌ام را خریدم که در گلزار توزیع کنم. در بین راه با خودم گفتم یعنی ممکن است امروز بروم قطعه جدید شهدا و بتوانم همه شهدا را خوب ببینم! با همین فکرها به گلزار رسیدم. اول سمت قطعه فرماندهان رفتم. آشپزها در گوشه‌ای مشغول آشپزی بودند. و تعدادی از عوامل زیر سایه درخت‌ها استراحت می‌کردند. سایه سار آن قطعه واقعا دلچسب است. نذری‌ام را تحویل یکی از آقایان دادم و گفتم لطفا عصر بین مردم توزیع کنید. چشم حتمنی، گفت؛ تشکر کردم و به سمت قبور شهدا رفتم. جز ۲نفر کسی آنجا نبود. روی مزار شهدای جدید فاتحه‌ای خواندم و به سمت قطعه شهدای دهه ولایت رفتم. وقتی رسیدم هیچکس آنجا نبود. هر طرف را نگاه کردم اثری از کسی نبود. با خودم گفتم چه جالب که آرزویم برآورده شد و می‌توانم با شهدا راحت و بدون حضور هیچکسی حرف بزنم. از مزار شهید شروع کردم. فاتحه و درددل خودمانی تا به آخرین مزار رسیدم. بلند شدم و همه را از نظر گذراندم. چند تا عکس با آن‌ها گرفتم. تابلو عکس و پارچه‌هایی که روی مزارها بود را مرتب کردم. چشمم به دو آقا خورد که وارد قطعه شدند و روی مزار شهید نشستند. یکی از آنها با زبان لری شروع به مویه خواندن کرد؛ چقدر هم با سوز می خواند «بِراکم پُشتِم شِکیا دِ رَتِنِت...» به احترامشان ایستادم تا عزاداری‌شان تمام شود. بعد از چند دقیقه با گریه و بی‌قراری آنجا را ترک کردند و من باز تنها ماندم. گوشی‌ام را باز کردم و صوت زیارت عاشورا را پِلی کردم. صدای دعا در فضا پیچید. ظهر تاسوعا و مزار شهدا و آنهم شهدایی که تنها چند روز از شهادتشان گذشته بود! مابین دعا یک ماشین از دور به قطعه نزدیک شد. پسر جوانی پیاده شد. شاید در نگاه اول هر کسی او را می‌دید با خودش می‌گفت این پسر اصلا تیپ و ظاهرش به این مکان‌ها نمی‌خورد یا اصلا این را چه به شهدا و گلزار شهدا؛ ولی آرام وارد قطعه شهدا شد؛ روی تک تک قبور ایستاد و دست روی سینه گذاشت و فاتحه خواند. بعد هم به احترام صوت زیارت عاشورا گوشه‌ای ایستاد تا پایان که سجده رفت و بعد هم سوار ماشینش شد و از آنجا دور شد. با خودم گفتم انصافا عشق به شهدا تیپ و ظاهر نمی‌شناسد. همه و همه خودشان را مدیون شهدا می‌دانند... 🔹فرحزاد جهانگیری ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
قسمت اول تمام هشت روز و شب محرم را جایی نمی‌روم. هیئت محله را که سال‌های قبل بجز یکی دو بار نرفته بودم، امسال برای نبود نیروی تامین امنیت تعطیل شده بود. طفلی بچه‌های علی برادرم، علیرضا و فاطمه و محمدطاها و مادرشان نصف دلیل آمدن‌شان از تهران، خادمی همین هیئت نوپا و جمع‌وجور بود. فقط مانده هیئت سر خیابان که همان را می‌روند. می‌دانم که به رسم هرساله‌ی روز تاسوعا، گروه تعزیه‌ی اعظم لرستان تعزیه دارد. توی خانه حرفش را می‌زنیم که کی می‌آید برویم؟! از بعد از شهادت پاسدارها، بنر یکی‌شان که توی پیچ سر مسیر خانه‌ی‌مان زده شده و خانه و مزارش فقط چند روستا تا محل ما فاصله دارد، بدجور فکرم را بهم ریخته. که تعزیه‌خوان نقش علی‌اکبر هم بوده؛ کلیپ همسرش توی کانال‌های مجازی و تلویزیون بود که می‌گفت حالا دیگر از رضا فقط افتخارش و طفل بیست روزه‌‌اش برایش مانده. نوه‌ها از ذوق خیمه‌ی دم خانه و تقسیم لقمه‌های الویه‌ی نذری توی محل‌ نمی‌آیند. شب هشتم توی گروه مسئول تیم تاکید می‌کند برای دیدن تعزیه، که برویم و ببینیم حتما. ساعت ۵ و ۶ جمع‌وجور می‌کنیم و راهی می‌شویم. وقتی می‌رسیم دورتادور زمین تعزیه را جمعیت گرفته. یک زمین خاکی بزرگ با بازیگرها، چند شتر و اسب توی زمین هستند. بنر بزرگی از شهید رضا دریکوند و ، که مجری برنامه توی بلندگو اعلام می‌کند او هم تعزیه‌خوان گروه بوده، بالای یک قسمت زمین نصب شده. روبروی بنرها یک تابوت با پرچم سه رنگ ایران روی زمین می‌بینم. حدس می‌زنم تابوت شهید رضا باشد. چه تلفیق عجیبی! چند نفر از بچه‌ها را می‌بینم که آنجا هستند. پدر و همسر شهید و چند نفر که قیافه‌شان بهم شبیه است، توی صحنه‌ی اجرا هستند و گاهی می‌آیند و روی زیرانداز کناری‌مان می‌نشینند. خیلی‌ها احترام‌شان می‌کنند و با دست بهم نشان‌شان می‌دهند که «بوعه شهیده.» یک ساعتی شعر می‌خوانند و بابای رضا دریکوند مداحی می‌کند. جمعیت هی می‌آید و می‌آید تا تعزیه شروع بشود. نیت کرده‌ام این بغض گلوگیرم را اینجا خالی کنم. شروع می‌شود آخر. از ورود کاروان به کوفه و بستن آب به روی کاروان توسط حر، پشیمانی، توبه و شهادت حر، شهادت وهب نصرانی و نماز کاروان حسین(ع) و تیرهای حین نماز. حالا نوبت نمایش نقش علی‌اکبر حسین است. بازیگر جدیدی نقش را اجرا می‌کند؛ نقش جوان حسین و شبیه‌‌ترین اهلبیت به پیامبر خدا را. با دلاوری مبارزه می‌کند و شهید می‌شود آخر. روی خاک می‌افتد. فرشته‌های تعزیه به طرف تابوت با پرچم سه رنگ می‌روند. تابوت را روی دوش می‌گیرند. مداح شروع به نوحه و روضه می‌کند. چه نوای دلنشین و غمناکی دارد. صدای طبل و سنج هم می‌آید. تمام جمعیت بازیگرها پشت سر تابوت دورتا دور صحنه‌ی نمایش به راه می‌افتند. دلم می‌شکند از این صحرای محشر. صورتم خیس می‌شود. به طرف ما که می‌رسند، مابین غم و بغض و گریه‌ی جمعیت، صدای برار برار چند خانم از کنارم بلند می‌شود. یکی‌شان خیلی حالش بد است. به سینه‌ی خودش می‌کوبد و دل آدم را آب می‌کند. مردم گریه می‌کنند و گریه. بازیگرها هم توی صحنه هی اشک‌هایشان را پاک می‌کنند. مجری هی می‌گوید به یاد رضا. به یاد شهید رضا دریکوند. به یاد محمود زینی‌وند. رضا و همسرش توی این تعزیه بزرگ شدند. دور کامل زمین را که می‌زنند، همسرش پشت میکروفن می‌رود. محکم و با صدای رسا شروع به صحبت می‌کند. از رضا می‌گوید. یکدفعه بغضش هم می‌شکند. اما حرفش مقاومت است مقابل دشمن. در مسیر حسین(ع) و زینب. باقی حرف‌هایش را یادم نمی‌آید. کاروان تعزیه یکبار دیگر دور زمین نمایش را با تابوت می‌زنند با نوای مویه و نوحه‌ی لری. خدایا این همه غم مردم را دیدن چرا؟! 🔹فریبا مرادی‌نسب ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
شب عاشورا آمد؛ چه شبی شد عاشورا؛ به ناگاه خورشید ولایت پیدا شد. امشب روی ماهش، قامت همچو سروش، در میان اشک وگریه پیدا شد. قلب‌ها به تپش افتادند؛ چشم‌ها به نور ولایتش روشن شدند. ناگهان صدای حیدر حیدر بلند شد؛ سرها به شکرانه حضورش به سجده رفتند. خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست؛ این شعار از دل و جان طراوت می‌کند. ای خورشید ولایت، ما منتظر یک اشاره شما هستیم؛ فرمان بده مطیع امر هستیم؛ در اوج تهدید و خطر آمدی! ما هم آماده‌ایم. امشب هم چون شب عاشورا، یادآور شب بیعت عاشورا هستیم. ما خسته نمی‌شویم؛ سرباز توییم؛ آماده فداشدن هستیم. به روضه خوانت گفتی: «ای ایران بخوان» همچون جدت فاتح خیبر عمل کردی؛ قدرت اسلام را به رخ دشمنان کشاندی. نابودی صهیون به دست فرزندانت نزدیک است آقاجان. 🔹حدیث روشنی‌زاده ۱۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روایت
قسمت اول جنگ شروع شده بود؛ حقیقت ماجرا را از اخبار رسمی دنبال کردم. باورش سخت بود اما می‌دانستم، رودررویی مستقیم با اسرائیل بالاخره یک روز باید فرا می‌رسید. خبر شهادت سرداران سپاه و دانشمندان هسته‌ای‌مان چنان سنگین بود که زخم عمیقی بر دلم نشاند؛ نه می‌توانستم گریه کنم و نه گوش شنوایی در اطرافم بود که تمام بغض خفه شده‌ام را سرش خالی کنم. وقتی شبکه خبر اعلام کرد، وعده صادق3 شروع شد، ناخودآگاه انگار همه خفگی‌ام راهش را باز کرد؛ ولی این گریه، گریه شوق بود. با خودم گفتم آخیش، دلم خنک شد... پای ثابت شبکه خبر شده بودم؛ نه خبری را جا می‌انداختم، نه تحلیل و برنامه‌های کارشناسی را. با شم خبرنگاری‌ام، تمام نکات ریز و درشت اخبار را به حافظه می‌سپردم، بلکه در روزهای آینده که شروع کردم به نوشتن برای خبرگزاری‌مان، بتوانم از دل آنها، تحلیل درستی دربیاورم. سحر امامی بیست‌وچهارساعته نشسته بود پشت میز گفت‌وگو و تحلیل و من هرروز یادداشت می‌کردم. با خودم فکر کردم، عجب انرژی دارد این دختر! بعد هفده سال فعالیت خبری درک می‌کردم وقتی در دل ماجرا بیفتی، دیگر کسی جلودارت نمی‌شود. پیش خودم گفتم والله آخرش صداوسیما را میزنند! یک عکس از صفحه تلویزیون گرفتم و توی ویراستی برای سحر امامی نوشتم: «یک دستمریزاد هم بگیم به سرکار خانم امامی که یک تنه در شبکه خبر درحال شفاف‌سازی، تحلیل، مصاحبه و مخابره اخبار جنگ است.» هنوز 24ساعت از ویراستم نگذشته بود که ساختمان صداوسیما را زدند. پای تلویزیون خشکم زد؛جیغ زدم؛ یا خدا. کلی به خودم بدوبیراه گفتم که چرا آفرا «نفوس بد» زدم. نمی‌دانم عرقی که به حرفه‌ام داشتم بود یا پریشانی از دست دادن دوستانم، همان جا، پای تلویزیون نشستم و بلند بلند شروع کردم گریه کردن. طی چند روزی که جنگ شروع شده بود نتوانسته بودم یک دل سیر گریه کنم؛ ولی بعد حادثه انفجار ساختمان شیشه‌ای، بغضم چنان ترکید که مثل بچه مادر مرده گریه می‌کردم. دلم که آرام‌تر شد، یاد دوستان و همکلاسی‌های دوران دانشگاه افتادم؛ مریم محمدی و حسنیه سادات شبیری، باشگاه خبرنگاران. گوشی را برداشتم، داخل گروه روبیکا برای دوستانم پیام گذاشتم: «بچه‌ها صداوسیما رو زدن؛ زنگ بزنید مریم». همه نگران و پریشان احوال شدیم. با مریم که تماس گرفتم و خیالم راحت شد که آفیش نبوده، خداراشکر کردم. اما همچنان دلم آشوب بود؛ نگران بقیه بودم. تعداد شهدا و زخمی‌ها اعلام نشده بود و من همچنان دل آشوب و نگران. آه می‌کشیدم، برای ساختمانی که یک روز کارورزی دوران دانشجویی‌ام را آنجا گذرانده بودم؛ ساختمانی با کلی خاطرات دوستانه؛ ساختمانی که بعد فارغ‌التحصیلی از دانشگاه قرار بود خانه دومم بشود، ولی شرایط ایجاب کرد برگردم به شهرم؛ ساختمانی که معراج شهدای رسانه شد. 🔹مژگان بیرانوند ۲۶خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
خانه روایت ماه برگزار می‌کند: 🔹همه چیز درباره نویسندگی🔹 📝 دوره جامع آموزش نویسندگی 📌برای اولین‌بار در استان لرستان 🔻مدرس: معصومه میرابوطالبی🔺 نویسنده کتاب دارای تقریظ «معبد زیرزمینی» جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید: ۰۹۱۶۵۷۱۹۷۹۵ ⚠️ ظرفیت محدود پ.ن۱: اولین جلسه، هفته آینده برگزار خواهد شد. پ.ن۲: دوره به صورت مجازی برگزار خواهد شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#در_قطعه_فرماندهان قسمت دوم #عطر_شهادت قطعه فرماندهانِ گلزار شهدا از حضور مردم در روز پنج‌شنبه
قسمت سوم خوشم از اقتدار پدرش آمد. لبخند‌ش به لب بود. دیدنش فقط به آدم آرامش می‌داد. در جواب سوالم‌ گفت: آخه ما خانوادگی‌ اهل ولایتیم! بعد خندید. دوباره ادامه‌ داد: «همه‌مان راجع به ولایت همه‌‌چیز می‌دانیم. دراین‌باره موضوع مبهمی برایمان وجود‌ نداشت که باهم‌ حرف بزنیم. فقط می‌توانم بگویم عاشق ولایت بود، عاشق رهبر بود.» دخترش گفت: «برای همه دست‌به‌خیر بود. روی کسی را برای انجام هیچ کاری زمین نمی‌انداخت. کارهای‌ دنیا را آن‌قدر خوب انجام‌ می‌داد که اگر می‌دیدی‌ می‌گفتی عاشق زندگی دنیاست. اما این‌طور نبود؛ فقط می‌خواست هر جا باشد وظیفه‌اش را خوب انجام بدهد.» دوباره پدرش محکم و به قول لری خودمان "دل نیاده‌" گفت: «عاشق شهادت بود. خیلی وقت پیش باید تو سوریه شهید می‌شد! دیگر قسمتش‌ تو این جنگ بود.» هر بار هر کدام از اعضای خانواده‌‌اش حرف می‌زدند من فقط حواسم پرت گیرایی چهره پدرش می‌شد! آرامشی که داشت بهت منتقل می‌شد و دیگر نمی‌توانستی سوال بپرسی! فقط منتظر قند بیانش بودی! این که درونش‌ برای شیرمرد ابوالفضلی‌اش چه می‌گذشت خدا می‌داند؛ چون از روز تشییع پیرتر به نظر می‌آمد! اما در ظاهر فقط درس ایستادگی و تسلیم در برابر تقدیر الهی از او می‌گرفتی! زن برادر شهید گفت: «یک بار خودم با چشم‌های خودم دیدم‌ که یک نفر به خانه‌شان آمده‌بود و حرف مخالف می‌زد. تغییر حال شهید را متوجه‌ شدم. با به جا آوردن ادب، خیلی آرام جلوی آن مرد زانو زد و از خوبی‌های نظام‌ و ولایت طوری حرف زد که آن مرد حتی یک کلام دیگر نگفت و قانع شد!» آه پر حسرتی کشید و دوباره گفت: «نفوذ کلامی داشت که همه را مسحور‌ می‌کرد؛ چون حرفش حق بود و دل‌ها را بیدار می‌کرد. آن‌قدر پاک بود و پاک زندگی کرد که کسی غیر از شهادت را برایش‌ تصور نمی‌کرد.» دل‌های محکم و چهره‌های شاد پدر و خواهر «شهید ابوذر مرادی فرد» درس تسلیم در برابر خواست خداوند را نشان می‌داد که آن را به خوبی به هر ببینده‌ای منتقل‌ می‌کردند. نسرین دالوند ۱۲تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
شب تاسوعا وقتی آخرین حمد و سوره را می‌خواندم، زمزمه نیامدن فردا شب پیش آمد. بسیجی‌ها می‌گفتند فردا نیایید بهتر است؛ احتمال حمله داده‌اند. خودمان ترسی نداشتیم ولی به احترام امنیت و حرفشان تصمیم بر این شد نرویم. ظهر عاشورا بعد از به آتش کشیدن خیمه‌ها و نماز ظهر عاشورا وقتی خسته و از پا افتاده به خانه رسیدیم مادرم با چشمان گریان پای اجاق گاز بود. از کنارش عبور کردم در قابلمه را برداشتم و گفتم: «چیزی شده؟» _بعد از اذان خوابیدم. حمید به خوابم اومد بهم گفت عمه چرا اینقدر پریشونی من جام خوبه نگرانم نباش؛ یه هدیه برات فرستادم.» منظور هدیه برایم مجهول بود. غروب گفتم: «چه‌کار کنیم بریم گلزار؟» همه گفتند: «نه مگه نگفتن کسی نیاد.» تصمیم گرفته شده بود؛ گرچه دلم گلزار بود، ولی گفتم: «پس پاشید بریم شام غریبان.» رسیدن به جایگاه انقلاب و جای پارک پیدا کردن طول کشید و زیارت عاشورا را از دست دادیم. به محض رسیدن به اول جایگاه پسر جوانی با صندوقچه‌ای جلویمان آمد؛ همزمان از بلندگو صدا آمد «صندوقچه‌ای که بین جمعیت میچرخه حاوی پرچم متبرک امام رضا و لباس سبز شهید است.» مادر سریع خم شد و به لباس و پرچم بوسه زد. اشک در چشم همه‌مان نشست؛ بغض راه گلویم را بسته بود. در همین حین تک به تک اسم شهدا را صدا می‌زدند تا خانواده‌شان جلوی جایگاه برود. «خانواده شهید حمید عباسی»؛ «خانواده شهید حمید عباسی». سر چرخاندم دیدم کسی از خانواده دایی و همسر حمید نیامده. «خانواده شهید حمید عباسی کسی نیامده!» به مادرم اشاره کردم و گفتم: «بلندشو تو عمه شهید هستی؛ برو.» خودم نای رفتن نداشتم؛ خواهرم همراه مادرم به جلوی جایگاه رفت. هر قدم که مادر برمی‌داشت انگار جان از تنم می‌رفت؛ قدم‌هایش سنگین بود و با هر قدم اشکی از چشمانش پایین می‌چکید. وقتی جلوی جایگاه رسید استاندار و شهردار و... به رسم مهمان‌نوازی هدیه‌ای تقدیم مادر کردند. مادر با چشمانی اشک‌آلود به طرف جمعیت آمد. تعدادی از خانم‌ها بلند شدند و با مادر روبوسی کردند. وقتی به کنارم رسید در آغوشش گرفتم. هدیه دست مادرم قرآن کریم و پرچم ایران بود که با سربند یا فاطمه الزهرا پیچیده شده بودند. قرآن را بوسیدم و به مادر گفتم: «این هم هدیه حمید که قولش را داده بود.» 🔹 مریم میرزائی ۱۶تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv