👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#غمهای_تلفیقی
قسمت اول
تمام هشت روز و شب محرم را جایی نمیروم. هیئت محله را که سالهای قبل بجز یکی دو بار نرفته بودم، امسال برای نبود نیروی تامین امنیت تعطیل شده بود. طفلی بچههای علی برادرم، علیرضا و فاطمه و محمدطاها و مادرشان نصف دلیل آمدنشان از تهران، خادمی همین هیئت نوپا و جمعوجور بود. فقط مانده هیئت سر خیابان که همان را میروند.
میدانم که به رسم هرسالهی روز تاسوعا، گروه تعزیهی اعظم لرستان تعزیه دارد. توی خانه حرفش را میزنیم که کی میآید برویم؟!
از بعد از شهادت پاسدارها، بنر یکیشان که توی پیچ سر مسیر خانهیمان زده شده و خانه و مزارش فقط چند روستا تا محل ما فاصله دارد، بدجور فکرم را بهم ریخته. #شهید_رضا_دریکوند که تعزیهخوان نقش علیاکبر هم بوده؛ کلیپ همسرش توی کانالهای مجازی و تلویزیون بود که میگفت حالا دیگر از رضا فقط افتخارش و طفل بیست روزهاش برایش مانده. نوهها از ذوق خیمهی دم خانه و تقسیم لقمههای الویهی نذری توی محل نمیآیند.
شب هشتم توی گروه مسئول تیم تاکید میکند برای دیدن تعزیه، که برویم و ببینیم حتما.
ساعت ۵ و ۶ جمعوجور میکنیم و راهی میشویم. وقتی میرسیم دورتادور زمین تعزیه را جمعیت گرفته.
یک زمین خاکی بزرگ با بازیگرها، چند شتر و اسب توی زمین هستند. بنر بزرگی از شهید رضا دریکوند و #شهید_محمود_زینیوند، که مجری برنامه توی بلندگو اعلام میکند او هم تعزیهخوان گروه بوده، بالای یک قسمت زمین نصب شده. روبروی بنرها یک تابوت با پرچم سه رنگ ایران روی زمین میبینم. حدس میزنم تابوت شهید رضا باشد. چه تلفیق عجیبی!
چند نفر از بچهها را میبینم که آنجا هستند.
پدر و همسر شهید و چند نفر که قیافهشان بهم شبیه است، توی صحنهی اجرا هستند و گاهی میآیند و روی زیرانداز کناریمان مینشینند. خیلیها احترامشان میکنند و با دست بهم نشانشان میدهند که «بوعه شهیده.»
یک ساعتی شعر میخوانند و بابای رضا دریکوند مداحی میکند. جمعیت هی میآید و میآید تا تعزیه شروع بشود. نیت کردهام این بغض گلوگیرم را اینجا خالی کنم. شروع میشود آخر.
از ورود کاروان به کوفه و بستن آب به روی کاروان توسط حر، پشیمانی، توبه و شهادت حر، شهادت وهب نصرانی و نماز کاروان حسین(ع) و تیرهای حین نماز. حالا نوبت نمایش نقش علیاکبر حسین است. بازیگر جدیدی نقش را اجرا میکند؛ نقش جوان حسین و شبیهترین اهلبیت به پیامبر خدا را. با دلاوری مبارزه میکند و شهید میشود آخر. روی خاک میافتد. فرشتههای تعزیه به طرف تابوت با پرچم سه رنگ میروند. تابوت را روی دوش میگیرند. مداح شروع به نوحه و روضه میکند. چه نوای دلنشین و غمناکی دارد. صدای طبل و سنج هم میآید. تمام جمعیت بازیگرها پشت سر تابوت دورتا دور صحنهی نمایش به راه میافتند. دلم میشکند از این صحرای محشر. صورتم خیس میشود. به طرف ما که میرسند، مابین غم و بغض و گریهی جمعیت، صدای برار برار چند خانم از کنارم بلند میشود. یکیشان خیلی حالش بد است. به سینهی خودش میکوبد و دل آدم را آب میکند. مردم گریه میکنند و گریه. بازیگرها هم توی صحنه هی اشکهایشان را پاک میکنند. مجری هی میگوید به یاد رضا. به یاد شهید رضا دریکوند. به یاد محمود زینیوند. رضا و همسرش توی این تعزیه بزرگ شدند.
دور کامل زمین را که میزنند، همسرش پشت میکروفن میرود. محکم و با صدای رسا شروع به صحبت میکند. از رضا میگوید. یکدفعه بغضش هم میشکند. اما حرفش مقاومت است مقابل دشمن. در مسیر حسین(ع) و زینب. باقی حرفهایش را یادم نمیآید. کاروان تعزیه یکبار دیگر دور زمین نمایش را با تابوت میزنند با نوای مویه و نوحهی لری. خدایا این همه غم مردم را دیدن چرا؟!
🔹فریبا مرادینسب
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خورشید_ولایت
شب عاشورا آمد؛ چه شبی شد عاشورا؛ به ناگاه خورشید ولایت پیدا شد.
امشب روی ماهش، قامت همچو سروش، در میان اشک وگریه پیدا شد.
قلبها به تپش افتادند؛ چشمها به نور ولایتش روشن شدند.
ناگهان صدای حیدر حیدر بلند شد؛ سرها به شکرانه حضورش به سجده رفتند.
خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست؛ این شعار از دل و جان طراوت میکند.
ای خورشید ولایت، ما منتظر یک اشاره شما هستیم؛ فرمان بده مطیع امر هستیم؛ در اوج تهدید و خطر آمدی! ما هم آمادهایم.
امشب هم چون شب عاشورا، یادآور شب بیعت عاشورا هستیم.
ما خسته نمیشویم؛ سرباز توییم؛ آماده فداشدن هستیم.
به روضه خوانت گفتی: «ای ایران بخوان»
همچون جدت فاتح خیبر عمل کردی؛ قدرت اسلام را به رخ دشمنان کشاندی.
نابودی صهیون به دست فرزندانت نزدیک است آقاجان.
🔹حدیث روشنیزاده
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#آفرا
قسمت اول
جنگ شروع شده بود؛ حقیقت ماجرا را از اخبار رسمی دنبال کردم. باورش سخت بود اما میدانستم، رودررویی مستقیم با اسرائیل بالاخره یک روز باید فرا میرسید. خبر شهادت سرداران سپاه و دانشمندان هستهایمان چنان سنگین بود که زخم عمیقی بر دلم نشاند؛ نه میتوانستم گریه کنم و نه گوش شنوایی در اطرافم بود که تمام بغض خفه شدهام را سرش خالی کنم. وقتی شبکه خبر اعلام کرد، وعده صادق3 شروع شد، ناخودآگاه انگار همه خفگیام راهش را باز کرد؛ ولی این گریه، گریه شوق بود. با خودم گفتم آخیش، دلم خنک شد...
پای ثابت شبکه خبر شده بودم؛ نه خبری را جا میانداختم، نه تحلیل و برنامههای کارشناسی را. با شم خبرنگاریام، تمام نکات ریز و درشت اخبار را به حافظه میسپردم، بلکه در روزهای آینده که شروع کردم به نوشتن برای خبرگزاریمان، بتوانم از دل آنها، تحلیل درستی دربیاورم.
سحر امامی بیستوچهارساعته نشسته بود پشت میز گفتوگو و تحلیل و من هرروز یادداشت میکردم. با خودم فکر کردم، عجب انرژی دارد این دختر! بعد هفده سال فعالیت خبری درک میکردم وقتی در دل ماجرا بیفتی، دیگر کسی جلودارت نمیشود. پیش خودم گفتم والله آخرش صداوسیما را میزنند!
یک عکس از صفحه تلویزیون گرفتم و توی ویراستی برای سحر امامی نوشتم: «یک دستمریزاد هم بگیم به سرکار خانم امامی که یک تنه در شبکه خبر درحال شفافسازی، تحلیل، مصاحبه و مخابره اخبار جنگ است.»
هنوز 24ساعت از ویراستم نگذشته بود که ساختمان صداوسیما را زدند. پای تلویزیون خشکم زد؛جیغ زدم؛ یا خدا.
کلی به خودم بدوبیراه گفتم که چرا آفرا «نفوس بد» زدم.
نمیدانم عرقی که به حرفهام داشتم بود یا پریشانی از دست دادن دوستانم، همان جا، پای تلویزیون نشستم و بلند بلند شروع کردم گریه کردن. طی چند روزی که جنگ شروع شده بود نتوانسته بودم یک دل سیر گریه کنم؛ ولی بعد حادثه انفجار ساختمان شیشهای، بغضم چنان ترکید که مثل بچه مادر مرده گریه میکردم.
دلم که آرامتر شد، یاد دوستان و همکلاسیهای دوران دانشگاه افتادم؛ مریم محمدی و حسنیه سادات شبیری، باشگاه خبرنگاران. گوشی را برداشتم، داخل گروه روبیکا برای دوستانم پیام گذاشتم: «بچهها صداوسیما رو زدن؛ زنگ بزنید مریم».
همه نگران و پریشان احوال شدیم. با مریم که تماس گرفتم و خیالم راحت شد که آفیش نبوده، خداراشکر کردم. اما همچنان دلم آشوب بود؛ نگران بقیه بودم. تعداد شهدا و زخمیها اعلام نشده بود و من همچنان دل آشوب و نگران.
آه میکشیدم، برای ساختمانی که یک روز کارورزی دوران دانشجوییام را آنجا گذرانده بودم؛ ساختمانی با کلی خاطرات دوستانه؛ ساختمانی که بعد فارغالتحصیلی از دانشگاه قرار بود خانه دومم بشود، ولی شرایط ایجاب کرد برگردم به شهرم؛ ساختمانی که معراج شهدای رسانه شد.
🔹مژگان بیرانوند
۲۶خرداد۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
خانه روایت ماه برگزار میکند:
🔹همه چیز درباره نویسندگی🔹
📝 دوره جامع آموزش نویسندگی
📌برای اولینبار در استان لرستان
🔻مدرس: معصومه میرابوطالبی🔺
نویسنده کتاب دارای تقریظ
«معبد زیرزمینی»
جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید: ۰۹۱۶۵۷۱۹۷۹۵
⚠️ ظرفیت محدود
پ.ن۱: اولین جلسه، هفته آینده برگزار خواهد شد.
پ.ن۲: دوره به صورت مجازی برگزار خواهد شد.
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#در_قطعه_فرماندهان قسمت دوم #عطر_شهادت قطعه فرماندهانِ گلزار شهدا از حضور مردم در روز پنجشنبه
#در_قطعه_فرماندهان
قسمت سوم
#دل_نیادَه
خوشم از اقتدار پدرش آمد. لبخندش به لب بود. دیدنش فقط به آدم آرامش میداد. در جواب سوالم گفت: آخه ما خانوادگی اهل ولایتیم!
بعد خندید. دوباره ادامه داد: «همهمان راجع به ولایت همهچیز میدانیم. دراینباره موضوع مبهمی برایمان وجود نداشت که باهم حرف بزنیم. فقط میتوانم بگویم عاشق ولایت بود، عاشق رهبر بود.»
دخترش گفت: «برای همه دستبهخیر بود. روی کسی را برای انجام هیچ کاری زمین نمیانداخت. کارهای دنیا را آنقدر خوب انجام میداد که اگر میدیدی میگفتی عاشق زندگی دنیاست. اما اینطور نبود؛ فقط میخواست هر جا باشد وظیفهاش را خوب انجام بدهد.»
دوباره پدرش محکم و به قول لری خودمان "دل نیاده" گفت: «عاشق شهادت بود. خیلی وقت پیش باید تو سوریه شهید میشد! دیگر قسمتش تو این جنگ بود.»
هر بار هر کدام از اعضای خانوادهاش حرف میزدند من فقط حواسم پرت گیرایی چهره پدرش میشد! آرامشی که داشت بهت منتقل میشد و دیگر نمیتوانستی سوال بپرسی! فقط منتظر قند بیانش بودی! این که درونش برای شیرمرد ابوالفضلیاش چه میگذشت خدا میداند؛ چون از روز تشییع پیرتر به نظر میآمد! اما در ظاهر فقط درس ایستادگی و تسلیم در برابر تقدیر الهی از او میگرفتی!
زن برادر شهید گفت: «یک بار خودم با چشمهای خودم دیدم که یک نفر به خانهشان آمدهبود و حرف مخالف میزد. تغییر حال شهید را متوجه شدم. با به جا آوردن ادب، خیلی آرام جلوی آن مرد زانو زد و از خوبیهای نظام و ولایت طوری حرف زد که آن مرد حتی یک کلام دیگر نگفت و قانع شد!»
آه پر حسرتی کشید و دوباره گفت: «نفوذ کلامی داشت که همه را مسحور میکرد؛ چون حرفش حق بود و دلها را بیدار میکرد. آنقدر پاک بود و پاک زندگی کرد که کسی غیر از شهادت را برایش تصور نمیکرد.»
دلهای محکم و چهرههای شاد پدر و خواهر «شهید ابوذر مرادی فرد» درس تسلیم در برابر خواست خداوند را نشان میداد که آن را به خوبی به هر ببیندهای منتقل میکردند.
نسرین دالوند
۱۲تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#هدیه_از_آسمان
شب تاسوعا وقتی آخرین حمد و سوره را میخواندم، زمزمه نیامدن فردا شب پیش آمد. بسیجیها میگفتند فردا نیایید بهتر است؛ احتمال حمله دادهاند.
خودمان ترسی نداشتیم ولی به احترام امنیت و حرفشان تصمیم بر این شد نرویم.
ظهر عاشورا بعد از به آتش کشیدن خیمهها و نماز ظهر عاشورا وقتی خسته و از پا افتاده به خانه رسیدیم مادرم با چشمان گریان پای اجاق گاز بود. از کنارش عبور کردم در قابلمه را برداشتم و گفتم: «چیزی شده؟»
_بعد از اذان خوابیدم. حمید به خوابم اومد بهم گفت عمه چرا اینقدر پریشونی من جام خوبه نگرانم نباش؛ یه هدیه برات فرستادم.»
منظور هدیه برایم مجهول بود. غروب گفتم: «چهکار کنیم بریم گلزار؟»
همه گفتند: «نه مگه نگفتن کسی نیاد.» تصمیم گرفته شده بود؛ گرچه دلم گلزار بود، ولی گفتم: «پس پاشید بریم شام غریبان.»
رسیدن به جایگاه انقلاب و جای پارک پیدا کردن طول کشید و زیارت عاشورا را از دست دادیم. به محض رسیدن به اول جایگاه پسر جوانی با صندوقچهای جلویمان آمد؛ همزمان از بلندگو صدا آمد «صندوقچهای که بین جمعیت میچرخه حاوی پرچم متبرک امام رضا و لباس سبز شهید #حمید_عباسی است.» مادر سریع خم شد و به لباس و پرچم بوسه زد. اشک در چشم همهمان نشست؛ بغض راه گلویم را بسته بود. در همین حین تک به تک اسم شهدا را صدا میزدند تا خانوادهشان جلوی جایگاه برود. «خانواده شهید حمید عباسی»؛ «خانواده شهید حمید عباسی».
سر چرخاندم دیدم کسی از خانواده دایی و همسر حمید نیامده.
«خانواده شهید حمید عباسی کسی نیامده!»
به مادرم اشاره کردم و گفتم: «بلندشو تو عمه شهید هستی؛ برو.» خودم نای رفتن نداشتم؛ خواهرم همراه مادرم به جلوی جایگاه رفت. هر قدم که مادر برمیداشت انگار جان از تنم میرفت؛ قدمهایش سنگین بود و با هر قدم اشکی از چشمانش پایین میچکید. وقتی جلوی جایگاه رسید استاندار و شهردار و... به رسم مهماننوازی هدیهای تقدیم مادر کردند. مادر با چشمانی اشکآلود به طرف جمعیت آمد. تعدادی از خانمها بلند شدند و با مادر روبوسی کردند. وقتی به کنارم رسید در آغوشش گرفتم. هدیه دست مادرم قرآن کریم و پرچم ایران بود که با سربند یا فاطمه الزهرا پیچیده شده بودند. قرآن را بوسیدم و به مادر گفتم: «این هم هدیه حمید که قولش را داده بود.»
🔹 مریم میرزائی
۱۶تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#کلام_امیر
✨نامه ۵۳ نهج البلاغه
🔹و از دشمنت بعد از آن که از در صلح و آشتى درآمد سخت بترس! زیرا او چه بسا بوسیله صلح نزدیک مىشود تا از شیوه غافلگیرى استفاده کند، پس احتیاط و دقت را پیشه کن و در چنین مواردى زود باور و خوش گمان مباش.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
تاسوعای ۱۴٠۴ با شهدا
قسمت دوم
اینبار صوت دعای عهد را پِلی کردم و بازم هم میان قبور شهدا راه رفتم...
دعا که نزدیک به پایان بود، زن و مردی با یک پسر حدود ۲۳ ساله از دور جلو آمدند و وارد قطعه شدند. زن را که دیدم هنگام ورود به قطعه همان ابتدا ایستاد و دست روی سینهاش گذاشت و زیر لب گفت: «سلام به همه شهیدان» و به سمت مزار شهید #روح_الله_رحمتی رفت و کنار مزار نشست و بلافاصله شروع به گریه و مویه خواندن کرد. مرد میانسال بالای سرش ایستاده بود؛ جلوتر که رفتم متوجه شدم پدر، مادر و برادر شهید هستند. مادر چنان روله روله میکرد که دلم ریش شد برایش. همه قطعه را از نظر گذراندم؛ تنها صدای روله روله گفتن مادر شهید رحمتی در فضا میپیچید.
بعد از چند دقیقه پدر از کنار مزار دور شد. همین که چند قدم دور شد چنان گریهای سر داد که هق هقش بیشتر از نالهی مادر شهید شد.
انگار که کمرش خم شده باشد زیر بار غم فرزندش؛ نزدیکش بودم؛ خواستم حرفی برای تسلی خاطرش بزنم ولی زبانم قاصر بود. مرد میانسال دیگری که وارد قطعه شده بود به دادم رسید و روی شانه پدر زد و گفت: «عموجان سرت سلامت، خدا رو شکر کن که خون پسرت هدر نرفت؛ دشمنان ایران را رسوا کرد و انشاءالله ایران مثل همیشه پیروز است. پسر تو باعث افتخار خودت و ملت است...»
انگار که حرفهایش پدر شهید را تسکین داده باشد، اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد قامتش را راست نگه دارد.
بعد از چند دقیقه بالای سر مزار فرزندش رفت و مادر شهید را از روی قبر بلند کرد و دلداری داد. بعد هم آنجا را ترک کردند.
بعد از دو ساعتی که آنجا بودم، زمان رفتن، دوباره بالای سر مزار تک تک شهدا رفتم و با آنها خداحافظی کردم. شهدای ارتش، سپاه و نیروی انتظامی همه کنار هم بودند و چه شکوه و عظمتی، همه در هر لباسی جان فدای ایران و انقلاب...
🔹فرحزاد جهانگیری
۱۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv