eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روای
سال‌ها بود که مسئولیت مهارت‌آموزی کارکنان وظیفه تیپ ۱۸۴ رابه عهده داشت. خنده‌رو، مهربان و با معرفت بود. از آن بچه‌های ناب، مشتی، دوست‌داشتنی و باغیرت؛مثل بچه‌های محله‌های قدیمی شهر که داخل فیلم‌ها دیده بودیم. مثل همه بچه شیعه‌ها ارادت خاصی به امام حسین (ع) داشت. این را به راحتی می‌شد در صحبت‌هایش فهمید؛ همان‌ جایی که برای تایید حرف‌هایش همیشه می‌گفت: «به کربلایی که رفته‌ام...» جهادی و دلسوزانه کار می‌کرد؛ خستگی‌ناپذیر... تقریباً همه دوستش داشتند؛ چرایی‌اش را نمی‌دانم! اما هرچه که بود قطعا از قلب پاکش سرچشمه می‌گرفت. به وقت بازدیدهای کاری، همیشه با خنده می‌گفت: «نگران نباشید؛ خودم هستم؛ سربلندتان خواهم کرد.» نمی‌دانم چرا این همه خیالش راحت بود؛ شاید چون همانند اسمش به کاری که می‌کرد «ایمان» داشت. می‌گفت: «وقتی کار سخت شد صدایم کنید.» درست مانند لحظه حمله رژیم کودک‌کش صهیونیست به خاک میهن عزیزمان. این بار هم اوضاع سخت شده بود. کار در یکی از پادگان‌ها به مشکل خورده و تصمیم به اعزام گروه ویژه‌ای از تکاوران ارتش گرفته شده بود. اما اینبار منتظر نماند تا کسی صدایش کند. همین که اسم ماموریت را شنید، جلوتر از همه خودش سینه سپر کرد و داوطلب شد. نشان به آن نشان که حتی برای پوشیدن لباس نظامی‌اش به دفتر کارش برنگشت. همان جا لباس یکی از کارکنان وظیفه را امانت گرفت و عازم اتاق توجیه عملیات شد. به وقت ماموریت جدی جدی بود. سال‌ها بود همکار بودیم؛ از حال هم به خوبی خبر داشتیم. سعی کردم منصرفش کنم؛ شاید چون خیلی دوستش داشتم؛ اما فایده‌ای نداشت. لحظه‌ای در خود تردید راه نداد. تصمیم خودش را گرفته بود. مثل همیشه با لبخند در جوابم گفت: «درست است کار سخت شده؛ اما نگران نباشید، اینبار هم سربلندتان خواهم کرد.» بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: « فوقش اگر هم برنگشتیم مجتمع را به اسم خودم می‌زنید.» منظورش همان مجتمع آموزشی بود که برای مهارت‌آموزی کارکنان وظیفه در سال گذشته ساخته بودیم و هنوز دنبال یک نام مناسب برایش می‌گشتیم. به شوخی در جوابش گفتم: «همینِمان مانده، شما بروی و شهید بشوی.» بعد باکمی صبر گفتم: «شهید ایمان وره‌زردی!» نمی‌دانم چطور به زبانم آمد؛ ناخودآگاه گفتم: «اسم قشنگیه.» اما یکباره تمام وجودم ریخت. غم عجیبی تمام وجودم را گرفت؛ اما اراده‌ای برای تغییر آنچه خداوند مقدر کرده بود نیست. حدود ۳۰ ساعت بعد از آن جدایی، ابتدا خبر موفقیت ماموریتشان درهمه جا پیچید و بعد اما خبر شهادتش... خبر شهادت در نبردی نابرابر؛ مثل تمام نبردهای شیعیان در مقابل ظالمان تاریخ. پیکرشان همچون حضرت علی‌اکبر برگشت؛ اربا اربا... راست می‌گفت: «باز هم سربلندمان کرد.» اینبار اما به اندازه سرافرازی و اقتدار یک ایران... حالا ما مانده بودیم و‌ وصیت شهید عزیزمان که به همت فرمانده محترم قرارگاه عملیاتی لشکر ۸۴ انجام شد. حالا مجتمع ما مزین شده به نام زیبای «شهید اقتدار ایران، شهید .» 🔹مرتضی بهاروند (مسئول مهارت‌آموزی لشکر۸۴) 22تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
نیمه اول دهه هشتاد بود که به عنوان بهداری در رزم، به یکی از گردان‌های پیاده، مأمور شدم؛ گردانی که مردان بزرگی چون شهید حاج و سیدِ عزیز، یاران صمیمی و خستگی‌ناپذیر در آن حضور داشتند. آن دوران، برای من دانشگاهی بود بی‌دیوار و بی‌کتاب؛ هر لحظه‌اش درسی و هر چهره‌اش کتابی باز. فرماندهان و نیروهای آن گردان درس‌هایی به من آموختند که در هیچ کلاس درسی تدریس نمی‌شود. از میان همه‌ی آن‌ها، شهید از شهدای دهه کرامت، همچون چراغی درخشان در ذهنم باقی مانده است. افتخار می‌کنم که اگرچه کوتاه، اما در فضای مقدسی نفس کشیدم که این عزیزان در آن زیستند، جنگیدند و زندگی کردند. آن روزها در مسجد روستای تنگیور کامیاران مستقر بودیم. به دلیل فعالیت گروه معاند پژاک، نگهبانی از مرز و بوم وطن وظیفه‌ی هر شب‌مان بود. به‌خصوص در ماه مبارک رمضان. شب‌هایی که وقتی بچه‌ها تجهیزات می‌بستند و برای کمین آماده می‌شدند، حاج یونس را می‌دیدم با آن صلابت همیشگی، با روحیه‌ای شاداب و قلبی سرشار از عشق. رفتارش مرا می‌برد به شب‌های عملیات دوران دفاع مقدس؛ همان شب‌ها که مردان آهنین، در سکوت شب، تاریخ می‌ساختند. اما دوران مأموریت فقط حماسه نبود؛ یک بیماری ویروسی در گردان شایع شد. هر وعده بیش از چهل تزریق انجام می‌دادم. سخت بود؛ اما تنها نبودم. حاج یونس ماهرو که دوره کوتاه تزریقات را همراه چندنفر ازیارانش نزد خودم گذرانده بود، پا به پای من آمد. نه فقط کمک می‌کرد، بلکه با نفس مسیحایی‌اش بیماران را امید می‌بخشید و و آن‌ها هم خیلی زود بهبودی می‌یافتند. هر وقت صدایم می‌زد، با لهجه‌ی شیرینش می‌گفت: «آقای دکتر.» بارها گفتم: «حاجی جان، من دکتر نیستم». با همان لبخند جواب می‌داد: «برای هر کس نباشی، برای من دکتری.» مأموریتم تمام شد. سال‌ها گذشت، اما آن صدای زیبا و دلنشین در گوشم به یادگار ماند. درست سال ۱۳۹۸، بعد از عاشورا، وقتی با آخرین کاروان خرم‌آباد راهی زیارت عتبات عالیات شدم، در صحن مقدس نجف اشرف، جلوی ایوان طلا نشسته بودم که دوباره صدایی آشنا شنیدم. همان صدای بهشتی، همان تُن عزیز: «آقای دکتر.» سرم را بلند کردم ،خودِ حاج یونس ماهرو بود. سال‌ها گذشته بود، اما صدا همانی بود که بود. با چه ذوقی در آغوشش گرفتم؛ خوشحال‌تر از همیشه. با برادرم، حاج سید محسن موسوی و حاج یونس، چند عکس یادگاری گرفتیم. حاجی گفت که باید به مأموریتی بروم. قبل از آن چند روز فرصت داشت؛ آمده بود زیارت، چون امام حسین علیه‌السلام فرموده: «هر کس مرا پس از مرگم زیارت کند، روز قیامت زیارتش می‌‌کنم و اگر در آتش هم باشد، بیرونش می‌آورم.» گفت شب گذشته در سامرا بوده؛ درگیری شدید بین نیروهای حشدالشعبی عراق و داعشی‌ها، آنقدر شدید بود که آن لحظه‌ها او را بردند به دوران عملیات‌های ما با بعثی‌ها. بچه‌های عراقی که حاج یونس را از سوریه می‌شناختند، صدایش زدند تا هم زیارت کند، هم با آن‌ها همکاری کند. صبح زود به نجف برگشت تا سریع زیارتش را انجام دهد و به مأموریتش برسد. و من در آن لحظه، میان صدای آن زائر فدایی و هوای نجف اشرف، فقط نفس می‌کشیدم و شکر می‌گفتم. این صدا تا همیشه در گوشم هست؛ مثل ندایی از آن سوی نور. 🔹راوی حاج عصمت‌اله بازگیر؛ به قلم حاج مراد مطهری ۲۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هدایت شده از راوی ماه_ رسانه
49.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تای تأنیث... 🔹مراسم تشییع شهیده هلنا غلامی 🔹تصویربردار، تدوینگر و گوینده متن: مسعود بیرانوند 🔹نویسنده متن: زینب کرمی‌نژاد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_می‌جنگم #خانه_روایت_
عکس تمیزی است‌. با کیفیت و خوش‌زاویه. همه چیز هم در بهترین حالت خودش است. موهای ژل‌زده فغانی؛ کت‌وشلوار مرتب رییس‌جمهور ایالات متحده؛ کراوات قرمز خوش‌رنگش؛ بج سینه پرچم آمریکا و خنده‌های ملیحِ بر لبِ هر دو نفر. و انگشتان شستی که احتمالا به نیت رضایت از بازی، بالا گرفته‌اند. و چه افتخاری بالاتر از مدالی که پرزیدنت بر گردن داور ایرانی انداخته! اما نه؛ چقدر لجن است این عکس. از پیکسل پیکسلش کثافت می‌بارد. کثافتی که هیچ‌جوره نمی‌توان رویش سرپوش گذاشت یا بیخیالش شد. هرچقدر هم که همه چیز در ظاهر قشنگ باشد، باز این مردِ کت‌وشلوارپوش، همان جنایتکارِ قاتل حاج قاسم است. البته یادم نبود؛ شما که اهل سیاست نیستید آقای فغانی! و حاج قاسم هم احتمالا در نظرتان عامل مزاحمی بود برای امنیت و ثبات منطقه که حذفش کردند. باشد! ولی این مرد باز هم همان جنایتکاری است که به اسراییل در جنگ غزه کلی سلاح و تجهیزات و پول داده! مرگ ۵۰هزار انسان که دیگر برایتان معنی دارد؟ البته بازهم یادم نبود که آن‌ها عربند و شما آریایی؛ هرچند بینشان کلی زن و بچه باشد! این را هم قلم میگیرم. اما تو را به خدا، دیگر قبول کن که این نامردِ در ظاهر مرد، همان جنایتکاری است که به ایران حمله کرد! به کشورت! هرچند، این یکی هم دیگر برایت اهمیتی ندارد. تو حالا شهروند استرالیا هستی و تنها چیزی که می‌تواند واکنشت را برانگیزد زایمان کانگوروها در هر دشت خراب‌شده‌ی آنجاست. ملیت را کنار گذاشته‌ای و جهان وطنی شده‌ای آقای داور! پشت‌بندش هم پشت‌ِپا زده‌ای به انسانیت؛ به هم‌وطنان سابقت! به ۱۱۰۰ شهیدی که هنوز سنگ قبر هم برایشان نگذاشته‌اند. و چقدر بی‌شرف شدن برایت آسان بوده. و اصلا تو چطور داوری هستی که اگر بینی بازیکن از خط آفساید بگذرد میبینی و خطا میگیری؛ اما ندیدی مرگ رایان ۲ماهه را؛ مرگ هلنا را؛ مرگ سربازان همان جایی که در آن به‌دنیا آمده‌ای و داور شده‌ای را. شاید دیشب به ظاهر، افتخار بزرگی نصیبت شده باشد. سوت زدن در یک رویداد بزرگ. اما کارت قرمزی که دیشب دادی، خودت را از زمین اخراج کرد آقای ناداور. صد سال و هزار سال دیگر نه، چهار پنج سال بعد، یا حتی همین حالا، تو در ذهن ما مردم ایران، داوری که یک رویداد بزرگ را سوت زد، نیستی؛ بی‌وطنی هستی که انسانیت را به بهای گرفتن عکس یادگاری با یک جنایتکار فروخت! 🔹امین ماکیانی ۲۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پلیس ۱۱۰ با دیدن فیلم کوتاهی از شهید دریکوند، که لحظه‌ی بدرقه ایشان توسط پدر بزرگوارشان، را نشان می‌داد، سیلابی از اشک به موازات غمی بزرگ، روی صورتم ریخت. خیلی کم پیش می‌آید جلوی بچه‌هایم گریه کنم. در صورت مشاهده همچین وضعیتی، از سر دلسوزی یا کنجکاوی و بلکه کمی هم فضولی، سریع خود را به من رسانده و پیگیر علت گریه‌ام می‌شوند. فیلم را که دیدم، های های گریه کردم. توان صحبت کردن نداشتم. دخترم کنارم آمد و گفت: «مامان چی شده؟ تو رو خدا بگو چی شده؟» پارسا مثل همیشه، پوزخندی زد و دندان‌های سیاهش نمایان شد. با دست به روشا فهماندم که نمی‌توانم صحبت کنم. چند دقیقه‌‌ی بعد، به هر دو گفتم: «مامان جان، برای پدر شهیدی گریه کردم که پسرش رو اسرائیلی‌ها کشتن.» پارسا کمی عقب رفت و گفت: «به خدا مامان! من خودم حسابش رو می‌رسم.» پسرم هنوز درک درستی از یک کشور ندارد و کشور را یک شخص می‌داند. گفت: «مامان به خدا، بگو بابا منو ببره بذاره تو اسرائیل، خودم می‌دونم چیکارش کنم!» ذوق کردم. دستش را کشیدم و در آغوش گرفتم و بوسیدمش. گفتم: «دردت به جونم. پسر غیرتی مامان. حالا بگو رفتی اونجا چیکارش می‌کنی؟» گفت: «رفتم اونجا، زنگ می‌زنم به 110 تا بیاد دستگیرش کنه.» خنده‌ام گرفت. گفتم: «خسته نباشی مامان! زحمت میفتی!» 🔹فاطمه بسطامی ۲۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هر بار که می‌نویسم، با خودم می‌گویم این آخرین روایت است؛ دیگر سوژه‌ای نمانده؛ دیگر جنگ چیزی برای گفتن ندارد... اما هر بار، بغضی، نگاهی، ناله‌ای، مادر چشم‌به‌راهی، دوباره واژه‌ها را صدا می‌زند. برخلاف تصور خیلی‌ها، ماجرای این جنگ فقط در قاب همان چند موشک اول خلاصه نمی‌شود. دوازده روز گذشت، دوازده روزی که جهان را به لرزه انداخت و دل ما را تکان داد. برای من اما با همه‌ٔ داغ‌ها و رفتن‌ها، این جنگ یک آغاز بود؛ آغاز نوشتن. اولین‌ بار که نشستم پای نوشتن، فقط می‌خواستم دلم را خالی کنم. اما وقتی بازخورد روایت‌ها را دیدم، تازه فهمیدم چرا خدا قسم خورده به قلم: «ن و القلم و ما یسطرون». اکثر رفقا خوب فهمیده‌اند، راه شهادت از خانه اهل بیت می‌گذرد. اشک بر مصیبت‌هایشان، کلید همان دری است که شهدا از آن عبور کردند. جمعه‌شب، جلسه هفتگی هیئت عشاق‌المهدی (عج) در قطعه فرماندهان برگزار شد. همان‌ جا که شیرمردانی چون شهید ، ، و... آرمیده‌اند. باد ملایمی به سربندهای بالای سرمان می‌خورد. چشم‌هایم مسیر موج خوردن‌شان را دنبال می‌کرد؛ انگار یک دسته سینه‌زنی بودند که با هم «یا حسین» می‌گفتند. سلول به سلول بدنم آرام شده بود؛ مثل وقت‌هایی که طفل گمشده‌ای را بغل گرفته‌اند. حاج مصطفی، روضه حضرت رقیه را خواند. همان روضه‌ای که باب دل خادمان دهه اول محرم است؛ خادمانی که آن ده روز، فقط دویده‌اند و مجال گریه نیافته‌اند. نام رقیه که آمد، خارهای مغیلان، خرابه شام، تن زخمی، همه ریختند توی سینه‌ی مردها. بغض‌ها ترکید؛ ناله‌ها اوج گرفت؛ مردهایی که مثل زنان داغ‌دیده ضجه می‌زدند. مداح شروع کرد به نوحه‌خوانی. انگار می‌دانست این جمعیت، فقط با سینه‌زدن آرام می‌گیرند. همه سینه می‌زدند؛ چنان که انگار این آخرین شبی است که می‌توانند سینه بزنند. آخر مجلس، یکی از خانواده‌های شهدا بلند شد و گفت: "بچه‌های هیئت، بریم قطعه ولایت. اون‌جا هم سینه بزنیم." و انگار همه منتظر همین پیشنهاد بودند. در یک چشم‌برهم‌زدن، جمعیت به‌راه افتاد؛ یکی با موتور سه‌ترکه، یکی با ماشین، یکی پیاده. همه، با شوق رفتند. تا رسیدیم، از زمین خاکی جلوی قطعه، دم گرفتند: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ ابوالفضل نیامد صدای سینه‌زدن بالا گرفت. بالای اکثر مزارها، مادر شهید نشسته بود؛ مادرانی که چشم انتظار دوستان پسران شهیدشان بودند. و حالا همان رفقا، کنار مزار شهیدشان، سینه می‌زدند. انگار تنها چیزی که مرهم دل مادران شهدا بود، همین ذکر مصیبت آقا اباعبدالله بود. حلقه‌ای بزرگ در وسط قطعه ولایت شکل گرفت. خانواده‌های شهدا هم ملحق شدند. نوحه‌های جان‌سوز، دل‌ها را به آتش کشید: ـ رفیق نیمه‌راه من، خداحافظ... ـ بده که نوکرت بمیره و شهید نشه... در آن شلوغی و هیاهوی سینه‌زدن، صدایی از میان جمعیت می‌آمد که دل‌ها را آتش می‌زد. صدای ناله‌های مادری از مادران شهدا... صدایی که می‌شد ساعت‌ها کنارش نشست و بی‌صدا گریه کرد. ـ روله شیرینم... روله نازارم... روله رفیقیات اومانه ها سینه می‌زنن... روله وری واشو سینه بزه... و باز دلم پر کشید؛ رفتم به خرابه‌های شام؛ به صدای رقیه، به صدای سوختن یک دل کوچک... خطاب به ترامپ و نتانیاهو: چشمت را باز کن، کودک‌کش جانی! مادران ما با اشک روضه علی‌اصغر، فرزندانشان را شیر داده‌اند. مادران ما در داغ، نمی‌سوزند؛ ریشه می‌گیرند. مادران ما، فرزندانی تربیت کرده‌اند که رد پوتین‌هایشان تا همیشه بر گلوی ظلم باقی خواهد ماند. مادران شما، جانی به دنیا آورده‌اند؛ مادران ما، جان‌فدا. 🔹هارون مکی ۲۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
باران، مهمان خانه‌ی شهیدِ عاشورا شد اینکه آخر شب از پایگاه بسیج محل تماس بگیرند و دعوتم کنند برای رفتن به خانه‌ی یکی از شهیدان حملات اسرائیل، درحالی‌که هیچ ارتباطی با پایگاه ندارم، حتماً رزق است. میان انبوه کارهایی که توی دفترچه‌ام نوشته بودم و لحظه‌شماری می‌کردم تا تیک پایانشان را بزنم، همه‌ی کارهای فردا را لغو کردم و با نسرین بهاروند تماس گرفتم که «ما سه نفریم، لطفا آدرس رو بگو.» صبح روز بعد خودش سراغمان آمد تا برویم خانه‌ی . شهیدِ متولد ۱۳۸۲ که سحر روز عاشورا در پاک‌سازی منطقه، خودش را به آن همه شهید قبلی رسانده بود تا خاک خرم‌آباد روز عاشورا رنگین به خون جوانانش باشد. دیده بودم بنر شهید را سرِ سه‌راه تلوری؛ اما فکر نمی‌کردم خانه‌شان اینجا باشد. ساعت ۱۰ رسیدیم جلوی خانه‌شان و منتظر ماندیم تا بقیه‌ی دخترها و خانم‌ها برسند. در نوبت انتظار برای رسیدن به رزقِ ادای احترام به مادر شهید، چه اتفاقی بیفتد خوش است؟ «بارش باران و بوی خاک نم‌خورده!» بارش باران در تابستان همیشه برایم تلاقی عجیبی ساخته؛ چه آن بارش تابستانی روز عاشورا بعد از زیارت ناحیه با صدای سیداحمد حیات‌الغیب؛ چه آن تابستانی که در جاده‌ی کردستان به سمت میعادگاه شهیدان زین‌الدین در حکرت بودیم و سیاهپوشِ روز اول محرم شدیم؛ چه امروز که درست جلوی خانه‌ی شهیدی بودیم که روز عاشورا از قافله عقب نمانده بود. نه اینکه علیِ دهه هشتادی خیلی از دنیا و مافیهایش دور باشد؛ که شنیده بودیم همین روزها قول و قرار نامزدی داشته‌اند؛ یا خودم کامنتش را پای پست شهیدِ تازه داماد، دیده بودم که: «رفتنت را باور ندارم.» اما هی با خودم کلنجار می‌روم، خدا چه دیده بود در این جوان‌ها که یکهو در رحمتش را باز و عندِ خودش یرزقونشان کرد؟ در خانه را زدیم و داخل شدیم. چند دختر و زن و دختربچه به استقبالمان آمدند و سینه‌زنان تسلیت گفتیم. یک زیارت عاشورا و روضه‌ی امام حسین (ع) و کربلا، مهمان خانه‌ی شهید بودیم. عمر یک انسان اگر ۷۵ سال باشد، هیچ احتمالی وجود نداشت که من در ۷۵ سال زندگی راهی به خانه‌ی شهید علی بازگیر پیدا کنم و زیارت عاشورا بخوانم؛ حالا خون شهید واسطه‌ی این زیارت عاشورا و رفتن به مجلس روضه شده بود. مدام در و دیوار خانه را نگاه می‌کردم و تصور می‌کردم این خانه روزها و سال‌ها میزبان خنده‌ها، اشک‌ها و زیستِ پسری ۲۲ ساله بوده و حالا دیگر هیچ صدایی از او نخواهد آمد. امان از دل مادرش. مادرش کنار ما نشسته بود. چشمی که نور ندارد را چه کسی دیده؟ ما دیدیم. چهارزانو کنارمان نشسته بود و ظاهرش آرام بود. فقط موقع روضه چشم‌هایش به اشک نشست. می‌گفت قرار بوده همین روزها جشن نامزدی بگیرند برایش. نمی‌دانم حکمت شهادت این همه جوانِ تازه داماد و در مسیرِ دامادی و آن‌هایی که تازه پدر شدن را چشیده بودند، چیست؟ ولی کار خدا که بی‌حکمت نیست. بعد از ۴۵ دقیقه، خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم. بارانی در کار نبود، حتی زمین هم نم نداشت. انگار فقط باریده بود که روی چادرهای دخترها بنشیند و راهی برای رفتن به خانه‌ی شهید عاشورا پیدا کند. 🔹رعنا مرادی‌نسب‌ ۲۴تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
هدایت شده از راوی ماه_ رسانه
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹عزیزگرامی؛ روایتی از سمانه قاسمی‌منش 🔸گوینده: فاطمه گنجی 🔸تصویربردار و تدوینگر: آزاده شاهین‌وند 🔹تهیه شده در واحد رسانه «خانه روایت ماه» 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
در زندگی‌ام دو اتفاق مشابه را تجربه کرده‌ام؛ مثل مارگزیده‌ای که دوبار از یک سوراخ نیش خورده باشد. هر دو دفعه هم خواب بودم. یکبار وقتی بود که شهید سلیمانی را ترور کردند؛ یکبار هم همین ماه گذشته، بیست‌وسوم خرداد. چنان عمیق خوابیده بودم که انگار مرده‌ام. خواب می‌دیدم زمین یکسره خشک شده. با هم‌مدرسه‌ای‌های سال‌های دورم، استخوان مرده‌ها را از خاک در می‌آوردیم و توی ظرف‌های پر از خرما می‌گذاشتیم. کابوس وحشتناکی بود؛ به ترسناکی فیلم‌های آخرالزمانی هالیوود. و درست همان موقع که من در خوابی برزخی سیر می‌کردم، آسمان و زمین و مردم کشورم مورد تجاوز و حمله قرار گرفته بودند. ساعت هفت صبح بود که از قضیه باخبر شدم. سردار سلیمانی که ترور شد هم ساعت هفت صبح باخبر شدم؛ زمانی که تازه پلک از هم باز کرده بودم. حالا چند وقتی از آتش بس می‌گذرد. ولی دیگر آن آدم سابق نیستم که راحت سر بگذارد روی بالش و خواب هفت پادشاه را ببیند. مغزم در وضعیت جنگی مانده؛ در وضعیت آماده‌باش. مدام اخبار و کانال‌های خبری را دنبال می‌کنم. با دوستان و نزدیکانم که حرف می‌زنم، از اتحاد و عشق حرف می‌زنم؛ از لازمه‌ی یکدل بودن. از وقتی زنان و دختران و کودکان هموطنم را در خواب نا‌جوانمردانه کشته‌اند، یک چیزی درونم تغییر کرده. فهمیدم اتفاقا دشمنی اصلی صهیونیسم، با ایرانی‌جماعت است؛ کاری هم به قومیت و مذهب ما ندارد. مشکلش ملیت ماست. مثل صدام که می‌خواست سه روزه تهران را فتح کند، عملیات به قول خودشان «چکش نیمه شب» را اجرا کردند تا هم حکومت را ساقط و هم کشور را تجزیه کنند. من تا قبل از این جنگ، هرگز اینقدر سیاسی فکر نکرده بودم. هر لحظه به خودم می‌گویم: «خواب بودیم، ما را زد؛ حالا وقت بیداری است.» 🔹فاطمه حسام‌پور ۲۵تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv