👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت_
#بیوطن
عکس تمیزی است. با کیفیت و خوشزاویه. همه چیز هم در بهترین حالت خودش است. موهای ژلزده فغانی؛ کتوشلوار مرتب رییسجمهور ایالات متحده؛ کراوات قرمز خوشرنگش؛ بج سینه پرچم آمریکا و خندههای ملیحِ بر لبِ هر دو نفر. و انگشتان شستی که احتمالا به نیت رضایت از بازی، بالا گرفتهاند.
و چه افتخاری بالاتر از مدالی که پرزیدنت بر گردن داور ایرانی انداخته!
اما نه؛
چقدر لجن است این عکس. از پیکسل پیکسلش کثافت میبارد. کثافتی که هیچجوره نمیتوان رویش سرپوش گذاشت یا بیخیالش شد.
هرچقدر هم که همه چیز در ظاهر قشنگ باشد، باز این مردِ کتوشلوارپوش، همان جنایتکارِ قاتل حاج قاسم است. البته یادم نبود؛ شما که اهل سیاست نیستید آقای فغانی! و حاج قاسم هم احتمالا در نظرتان عامل مزاحمی بود برای امنیت و ثبات منطقه که حذفش کردند. باشد! ولی این مرد باز هم همان جنایتکاری است که به اسراییل در جنگ غزه کلی سلاح و تجهیزات و پول داده! مرگ ۵۰هزار انسان که دیگر برایتان معنی دارد؟ البته بازهم یادم نبود که آنها عربند و شما آریایی؛ هرچند بینشان کلی زن و بچه باشد!
این را هم قلم میگیرم. اما تو را به خدا، دیگر قبول کن که این نامردِ در ظاهر مرد، همان جنایتکاری است که به ایران حمله کرد! به کشورت! هرچند، این یکی هم دیگر برایت اهمیتی ندارد. تو حالا شهروند استرالیا هستی و تنها چیزی که میتواند واکنشت را برانگیزد زایمان کانگوروها در هر دشت خرابشدهی آنجاست.
ملیت را کنار گذاشتهای و جهان وطنی شدهای آقای داور! پشتبندش هم پشتِپا زدهای به انسانیت؛ به هموطنان سابقت! به ۱۱۰۰ شهیدی که هنوز سنگ قبر هم برایشان نگذاشتهاند. و چقدر بیشرف شدن برایت آسان بوده. و اصلا تو چطور داوری هستی که اگر بینی بازیکن از خط آفساید بگذرد میبینی و خطا میگیری؛ اما ندیدی مرگ رایان ۲ماهه را؛ مرگ هلنا را؛ مرگ سربازان همان جایی که در آن بهدنیا آمدهای و داور شدهای را.
شاید دیشب به ظاهر، افتخار بزرگی نصیبت شده باشد. سوت زدن در یک رویداد بزرگ. اما کارت قرمزی که دیشب دادی، خودت را از زمین اخراج کرد آقای ناداور. صد سال و هزار سال دیگر نه، چهار پنج سال بعد، یا حتی همین حالا، تو در ذهن ما مردم ایران، داوری که یک رویداد بزرگ را سوت زد، نیستی؛ بیوطنی هستی که انسانیت را به بهای گرفتن عکس یادگاری با یک جنایتکار فروخت!
🔹امین ماکیانی
۲۳تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
پلیس ۱۱۰
با دیدن فیلم کوتاهی از شهید دریکوند، که لحظهی بدرقه ایشان توسط پدر بزرگوارشان، را نشان میداد، سیلابی از اشک به موازات غمی بزرگ، روی صورتم ریخت. خیلی کم پیش میآید جلوی بچههایم گریه کنم. در صورت مشاهده همچین وضعیتی، از سر دلسوزی یا کنجکاوی و بلکه کمی هم فضولی، سریع خود را به من رسانده و پیگیر علت گریهام میشوند.
فیلم را که دیدم، های های گریه کردم. توان صحبت کردن نداشتم. دخترم کنارم آمد و گفت: «مامان چی شده؟ تو رو خدا بگو چی شده؟»
پارسا مثل همیشه، پوزخندی زد و دندانهای سیاهش نمایان شد. با دست به روشا فهماندم که نمیتوانم صحبت کنم.
چند دقیقهی بعد، به هر دو گفتم: «مامان جان، برای پدر شهیدی گریه کردم که پسرش رو اسرائیلیها کشتن.»
پارسا کمی عقب رفت و گفت: «به خدا مامان! من خودم حسابش رو میرسم.» پسرم هنوز درک درستی از یک کشور ندارد و کشور را یک شخص میداند. گفت: «مامان به خدا، بگو بابا منو ببره بذاره تو اسرائیل، خودم میدونم چیکارش کنم!»
ذوق کردم. دستش را کشیدم و در آغوش گرفتم و بوسیدمش.
گفتم: «دردت به جونم. پسر غیرتی مامان. حالا بگو رفتی اونجا چیکارش میکنی؟»
گفت: «رفتم اونجا، زنگ میزنم به 110 تا بیاد دستگیرش کنه.»
خندهام گرفت.
گفتم: «خسته نباشی مامان! زحمت میفتی!»
🔹فاطمه بسطامی
۲۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#روایت_همچنان_باقیست
هر بار که مینویسم، با خودم میگویم این آخرین روایت است؛ دیگر سوژهای نمانده؛ دیگر جنگ چیزی برای گفتن ندارد...
اما هر بار، بغضی، نگاهی، نالهای، مادر چشمبهراهی، دوباره واژهها را صدا میزند.
برخلاف تصور خیلیها، ماجرای این جنگ فقط در قاب همان چند موشک اول خلاصه نمیشود.
دوازده روز گذشت، دوازده روزی که جهان را به لرزه انداخت و دل ما را تکان داد.
برای من اما با همهٔ داغها و رفتنها، این جنگ یک آغاز بود؛
آغاز نوشتن.
اولین بار که نشستم پای نوشتن، فقط میخواستم دلم را خالی کنم. اما وقتی بازخورد روایتها را دیدم، تازه فهمیدم چرا خدا قسم خورده به قلم:
«ن و القلم و ما یسطرون».
اکثر رفقا خوب فهمیدهاند، راه شهادت از خانه اهل بیت میگذرد.
اشک بر مصیبتهایشان، کلید همان دری است که شهدا از آن عبور کردند.
جمعهشب، جلسه هفتگی هیئت عشاقالمهدی (عج) در قطعه فرماندهان برگزار شد.
همان جا که شیرمردانی چون شهید #داریوش_مرادی، #توکل_مصطفیزاده، #حسین_منصوری و... آرمیدهاند.
باد ملایمی به سربندهای بالای سرمان میخورد. چشمهایم مسیر موج خوردنشان را دنبال میکرد؛ انگار یک دسته سینهزنی بودند که با هم «یا حسین» میگفتند.
سلول به سلول بدنم آرام شده بود؛ مثل وقتهایی که طفل گمشدهای را بغل گرفتهاند.
حاج مصطفی، روضه حضرت رقیه را خواند.
همان روضهای که باب دل خادمان دهه اول محرم است؛ خادمانی که آن ده روز، فقط دویدهاند و مجال گریه نیافتهاند.
نام رقیه که آمد، خارهای مغیلان، خرابه شام، تن زخمی، همه ریختند توی سینهی مردها.
بغضها ترکید؛ نالهها اوج گرفت؛ مردهایی که مثل زنان داغدیده ضجه میزدند.
مداح شروع کرد به نوحهخوانی.
انگار میدانست این جمعیت، فقط با سینهزدن آرام میگیرند.
همه سینه میزدند؛ چنان که انگار این آخرین شبی است که میتوانند سینه بزنند.
آخر مجلس، یکی از خانوادههای شهدا بلند شد و گفت:
"بچههای هیئت، بریم قطعه ولایت. اونجا هم سینه بزنیم."
و انگار همه منتظر همین پیشنهاد بودند.
در یک چشمبرهمزدن، جمعیت بهراه افتاد؛
یکی با موتور سهترکه، یکی با ماشین، یکی پیاده.
همه، با شوق رفتند.
تا رسیدیم، از زمین خاکی جلوی قطعه، دم گرفتند:
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ ابوالفضل نیامد
صدای سینهزدن بالا گرفت. بالای اکثر مزارها، مادر شهید نشسته بود؛ مادرانی که چشم انتظار دوستان پسران شهیدشان بودند.
و حالا همان رفقا، کنار مزار شهیدشان، سینه میزدند. انگار تنها چیزی که مرهم دل مادران شهدا بود، همین ذکر مصیبت آقا اباعبدالله بود.
حلقهای بزرگ در وسط قطعه ولایت شکل گرفت. خانوادههای شهدا هم ملحق شدند.
نوحههای جانسوز، دلها را به آتش کشید:
ـ رفیق نیمهراه من، خداحافظ...
ـ بده که نوکرت بمیره و شهید نشه...
در آن شلوغی و هیاهوی سینهزدن، صدایی از میان جمعیت میآمد که دلها را آتش میزد.
صدای نالههای مادری از مادران شهدا... صدایی که میشد ساعتها کنارش نشست و بیصدا گریه کرد.
ـ روله شیرینم... روله نازارم...
روله رفیقیات اومانه ها سینه میزنن...
روله وری واشو سینه بزه...
و باز دلم پر کشید؛ رفتم به خرابههای شام؛ به صدای رقیه، به صدای سوختن یک دل کوچک...
خطاب به ترامپ و نتانیاهو:
چشمت را باز کن، کودککش جانی!
مادران ما با اشک روضه علیاصغر، فرزندانشان را شیر دادهاند.
مادران ما در داغ، نمیسوزند؛ ریشه میگیرند.
مادران ما، فرزندانی تربیت کردهاند که رد پوتینهایشان تا همیشه بر گلوی ظلم باقی خواهد ماند.
مادران شما، جانی به دنیا آوردهاند؛ مادران ما، جانفدا.
🔹هارون مکی
۲۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
باران، مهمان خانهی شهیدِ عاشورا شد
اینکه آخر شب از پایگاه بسیج محل تماس بگیرند و دعوتم کنند برای رفتن به خانهی یکی از شهیدان حملات اسرائیل، درحالیکه هیچ ارتباطی با پایگاه ندارم، حتماً رزق است. میان انبوه کارهایی که توی دفترچهام نوشته بودم و لحظهشماری میکردم تا تیک پایانشان را بزنم، همهی کارهای فردا را لغو کردم و با نسرین بهاروند تماس گرفتم که «ما سه نفریم، لطفا آدرس رو بگو.»
صبح روز بعد خودش سراغمان آمد تا برویم خانهی #شهید_علی_بازگیر. شهیدِ متولد ۱۳۸۲ که سحر روز عاشورا در پاکسازی منطقه، خودش را به آن همه شهید قبلی رسانده بود تا خاک خرمآباد روز عاشورا رنگین به خون جوانانش باشد.
دیده بودم بنر شهید را سرِ سهراه تلوری؛ اما فکر نمیکردم خانهشان اینجا باشد. ساعت ۱۰ رسیدیم جلوی خانهشان و منتظر ماندیم تا بقیهی دخترها و خانمها برسند. در نوبت انتظار برای رسیدن به رزقِ ادای احترام به مادر شهید، چه اتفاقی بیفتد خوش است؟
«بارش باران و بوی خاک نمخورده!»
بارش باران در تابستان همیشه برایم تلاقی عجیبی ساخته؛ چه آن بارش تابستانی روز عاشورا بعد از زیارت ناحیه با صدای سیداحمد حیاتالغیب؛ چه آن تابستانی که در جادهی کردستان به سمت میعادگاه شهیدان زینالدین در حکرت بودیم و سیاهپوشِ روز اول محرم شدیم؛ چه امروز که درست جلوی خانهی شهیدی بودیم که روز عاشورا از قافله عقب نمانده بود.
نه اینکه علیِ دهه هشتادی خیلی از دنیا و مافیهایش دور باشد؛ که شنیده بودیم همین روزها قول و قرار نامزدی داشتهاند؛ یا خودم کامنتش را پای پست شهیدِ تازه داماد، #مهدی_کمالی دیده بودم که: «رفتنت را باور ندارم.» اما هی با خودم کلنجار میروم، خدا چه دیده بود در این جوانها که یکهو در رحمتش را باز و عندِ خودش یرزقونشان کرد؟
در خانه را زدیم و داخل شدیم. چند دختر و زن و دختربچه به استقبالمان آمدند و سینهزنان تسلیت گفتیم. یک زیارت عاشورا و روضهی امام حسین (ع) و کربلا، مهمان خانهی شهید بودیم. عمر یک انسان اگر ۷۵ سال باشد، هیچ احتمالی وجود نداشت که من در ۷۵ سال زندگی راهی به خانهی شهید علی بازگیر پیدا کنم و زیارت عاشورا بخوانم؛ حالا خون شهید واسطهی این زیارت عاشورا و رفتن به مجلس روضه شده بود.
مدام در و دیوار خانه را نگاه میکردم و تصور میکردم این خانه روزها و سالها میزبان خندهها، اشکها و زیستِ پسری ۲۲ ساله بوده و حالا دیگر هیچ صدایی از او نخواهد آمد. امان از دل مادرش.
مادرش کنار ما نشسته بود. چشمی که نور ندارد را چه کسی دیده؟ ما دیدیم. چهارزانو کنارمان نشسته بود و ظاهرش آرام بود. فقط موقع روضه چشمهایش به اشک نشست. میگفت قرار بوده همین روزها جشن نامزدی بگیرند برایش. نمیدانم حکمت شهادت این همه جوانِ تازه داماد و در مسیرِ دامادی و آنهایی که تازه پدر شدن را چشیده بودند، چیست؟ ولی کار خدا که بیحکمت نیست.
بعد از ۴۵ دقیقه، خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم. بارانی در کار نبود، حتی زمین هم نم نداشت. انگار فقط باریده بود که روی چادرهای دخترها بنشیند و راهی برای رفتن به خانهی شهید عاشورا پیدا کند.
🔹رعنا مرادینسب
۲۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
هدایت شده از راوی ماه_ رسانه
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹عزیزگرامی؛ روایتی از سمانه قاسمیمنش
🔸گوینده: فاطمه گنجی
🔸تصویربردار و تدوینگر: آزاده شاهینوند
🔹تهیه شده در واحد رسانه «خانه روایت ماه»
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خوابزده
در زندگیام دو اتفاق مشابه را تجربه کردهام؛ مثل مارگزیدهای که دوبار از یک سوراخ نیش خورده باشد. هر دو دفعه هم خواب بودم. یکبار وقتی بود که شهید سلیمانی را ترور کردند؛ یکبار هم همین ماه گذشته، بیستوسوم خرداد. چنان عمیق خوابیده بودم که انگار مردهام. خواب میدیدم زمین یکسره خشک شده. با هممدرسهایهای سالهای دورم، استخوان مردهها را از خاک در میآوردیم و توی ظرفهای پر از خرما میگذاشتیم.
کابوس وحشتناکی بود؛ به ترسناکی فیلمهای آخرالزمانی هالیوود. و درست همان موقع که من در خوابی برزخی سیر میکردم، آسمان و زمین و مردم کشورم مورد تجاوز و حمله قرار گرفته بودند.
ساعت هفت صبح بود که از قضیه باخبر شدم. سردار سلیمانی که ترور شد هم ساعت هفت صبح باخبر شدم؛ زمانی که تازه پلک از هم باز کرده بودم.
حالا چند وقتی از آتش بس میگذرد. ولی دیگر آن آدم سابق نیستم که راحت سر بگذارد روی بالش و خواب هفت پادشاه را ببیند.
مغزم در وضعیت جنگی مانده؛ در وضعیت آمادهباش. مدام اخبار و کانالهای خبری را دنبال میکنم. با دوستان و نزدیکانم که حرف میزنم، از اتحاد و عشق حرف میزنم؛ از لازمهی یکدل بودن.
از وقتی زنان و دختران و کودکان هموطنم را در خواب ناجوانمردانه کشتهاند، یک چیزی درونم تغییر کرده. فهمیدم اتفاقا دشمنی اصلی صهیونیسم، با ایرانیجماعت است؛ کاری هم به قومیت و مذهب ما ندارد. مشکلش ملیت ماست. مثل صدام که میخواست سه روزه تهران را فتح کند، عملیات به قول خودشان «چکش نیمه شب» را اجرا کردند تا هم حکومت را ساقط و هم کشور را تجزیه کنند. من تا قبل از این جنگ، هرگز اینقدر سیاسی فکر نکرده بودم. هر لحظه به خودم میگویم:
«خواب بودیم، ما را زد؛ حالا وقت بیداری است.»
🔹فاطمه حسامپور
۲۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#قداستِ_گلِ_عزای_حسینی
صبح روز عاشورا لباس مشکیام را پوشیدم، تا در عزای حسینی شرکت کنم. بلندگوی نوحهخوان، با نوحه سرائی سوزناکش، مرا هم سینهزن کرد. درحالیکه زیر چادرم آرام سینه میزدم، عزاداران زنجیر بهدست، لباس مشکی پوشیده بودند. منظم ایستاده، تا پسرهای جوان با احترام و آداب خاصی، روی سر و شانههای آنان گل بمالند. عطر خوش گل عزا، شور و شعور حسینی را برای عاشقان اباعبدالله، که جان جانان است، معنا میکرد. خانمهایی که بچههای شیر خوارهشان را بغل کرده و لباس حضرت علی اصغر (ع)، برایشان پوشیده بودند، به ظرف گل نزدیک شدند. پسر جوانی، با حزن و اندوه، خود را از صف هیئت جدا کرد، تا به کمک مادران، گل تبرکی عزای حسینی را بر لباسهای سفید و روسریهای سبزشان بمالد. یکی از بچهها به محض اینکه برایش گل مالیدند، شروع کرد به گریه کردن. مادرش تاب نیاورد و اشکریزان طفلش را میبوسید. گریهی شیرخواره، روضهخوان نیاز نداشت. بیشتر کسانی که این صحنه را دیدند، بهیاد شش ماههی دشت کربلا، اشکشان جاری شد. من هم تمام صورتم خیس از اشکی شد که از آن لذت میبردم. احساس میکردم هر قطره اشکم به قیمت گرانبهاترین دُر دنیا ارزش دارد فیضی که از این حس خوب میبردم را حاضر نبودم با هیچ بهایی عوض کنم. یک رزق معنوی عالی که سرتاپا برکات آن را احساس میکردم. با آن حال خوب، خودم را به سقاخانه هیئت، که مخصوص خانمها بود، رساندم. ظرف گل، که با نام مبارک آقا امام حسین علیه السلام تزئین شده بود، جلب توجه میکرد. تصمیم گرفتم، خودم را با مالیدن گل، بیمهی آقا کنم. بعد از اینکه نیت کردم، از دختر خانمی که ظرف گلی با روبان مشکی و چند شاخهی گل رُز قرمز دستش بود، خواستم بر شانههایم، گل بمالد. چادرم را کنار زدم، تا بر لباس مشکیام بمالد. بسمالله گفت و بهیاد دو دست قطع شدهی آقا ابوالفضل العباس(ع) هر دو بازویم را گلمالی کرد. تا بسمالله و اسم آقا ابوالفضل را بر زبان آورد، حال و هوایم کربلایی و اشکم جاری شد. رفتم گوشهی سقاخانه نشستم که زیارت عاشورا بخوانم. گوشی موبایل را از کیفم درآوردم تا زیارت عاشورا بخوانم. چشمم به ویدئویی افتاد که در گروه گذاشته بودند. مردی را دیدم که تابلوی عکس پسرجوانی را بر روی حوض گل گذاشته بود؛ درحالیکه آن را میبوسید، بر سر و شانههای عکس، گل میمالید. مات و مبهوت، یکبار دیگر، فیلم را بهدقت نگاه کردم. بر روی فیلم درج شده بود «پدر #شهید_امیرحسین_طولابی» بلافاصله جستوجو کردم. متوجه شدم که فرزندش در حملهی صهیونیستی _آمریکایی به خرمآباد، شهید شده است. این صحنه که پدر شهید، گل تبرک به نام سیدالشهدا را «مقدس» میداند و با آن ارتباط معنوی برقرار میکند تا بتواند غم فراق فرزندش را تحمل کند، باعث شد تا علاوهبر غمگین شدنم، بر خود ببالم که پدر شهید، خون مقدس پسرش را با مالیدن گل عزای حسینی، به ثارالله وصل میکند، تا برای همیشه زنده بماند!
به این درک، معرفت و تقوای الهی او افتخار کردم و با خود گفتم: «چه سعادتی از این بهتر!» جهت ادای دین به این پدر و پسر قهرمان، نیت کردم، زیارت عاشورا را به نیابت از شهید به روح مقدسش هدیه کنم. بعد از بهجاآوردن اعمال، به برکت واسطه قراردادن این شهید سرافراز، آرامش عجیبی در روح و روانم، احساس کردم. تصميم گرفتم، بهیاد نماز ظهر عاشورای آقا امام حسین(ع) در نماز جماعت مسجد، شرکت کنم. خودم را به مسجد رساندم. در آن شلوغی با سلام و صلوات در صف نمازگزاران جا گرفتم و یک نماز با رنگ و بوی حسینی بهجا آوردم. چندبار لبیک یا حسین(ع) را از بلندگوی مسجد تکرار کردند. من هم از جان و دل به آقا جانم لبیک گفتم. صدای «یا حسین یا حسین» گفتنهای مکبر مسجد، همه را به شور حسینی دعوت میکرد تا سیم قلبشان را به خدا وصل کند. در آخر نماز، از اینکه حسینیام، سجده شکر بهجا آوردم.
هنگام خروج از مسجد، یک ماشین پر از غذا ایستاده بود. به هر نمازگزار، یک غذای نذری میدادند. من هم یکی گرفتم. وقتی به خانه آمدم، عطر و بوی غذای نذری و گل عزای حسینی، فضای خانه را حسينيه کرد.
🔹عصمت نيکسرشت
۲۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#مثل_ارباب
صبح روز عاشورای۱۴۰۴ بود.
هنگامی که بیدار شدم تصمیم گرفتم به گلزار شهدا بروم.
ده روز محرم را در هیئت مشغول خدمت به عزاداران بودم و میخواستم روز عاشورا خودم به عزاداری بپردازم.
به راننده اسنپ گفتم: «هرجا حوض گِل دیدید بمونید من روی چادرم گِل بذارم.»
مردم لرستان ،از قدیم الایام ،در روز عاشورا به یاد بدن در خاک و گِل افتاده اباعبدالله الحسین و یارانشان، خودشان را در گل میاندازند.
به گلزار شهدا رسیدم. در ورودی حسینیه یک حوض گِل درست کرده بودند. بر روی سر و شانههایم و پشت چادرم به رسم هر سال گل زدم.
به سمت قطعه فرماندهان رفتم.
خانواده شهدا از همان صبح زود آمده بودند. هرکدام بر سر مزار شهیدش و با زبان محلی خودش، مشغول عزاداری بود. مادران بیقرار و همسران عزادار.
نگاه کردن به این صحنهها مرا برد به عصر عاشورا.
وسط عزاداری، خبرشهادت دو دسته گل دیگر پخش شد. مثل اربابشان در روز عاشورا شهید شدند.
عجب عاشورایی!
بعدازظهر هیئت مساکین مراسم داشت.
در مراسم شرکت کردم.
ناگهان گفتند: «خادمها راه را باز کنید، مهمان داریم.»
دو تابوت شهدای صبح عاشورا را آوردند.
به خادمها گفتم: «اجازه ندهند کسی نزدیک تابوتها بشود.»
اما جمعیت و عشق مردم نمیگذاشت.
صدای ناله به هوا بلند شد. با دقت نگاه کردم یکی از خادمها بود. باصدای بلند گریه میکرد. آنقدر گریهاش شدید بود که احساس کردم هر لحظه امکان دارد روح از بدنش جدا بشود. حدس میزنم از اقوام شهدا بود.
فضای هئیت عطر و بوی شهدا را گرفته بود.
برایم صحنههای کربلا درحال تکرار بود؛ مادرانی که سعی میکردند خودشان را به تابوتها برسانند؛ خواهرانی که ضجه میزدند و کودکانی که اشک میریختند.
اینجا به پیکرها جسارت نمیشد؛ کودکان در امان بودند و مادران با خیال راحت، باصدای بلند ضجه میزدند و حرمتها شکسته نمیشد...
صل الله علیک یا ابا عبدالله الحسین
🔹معرفت محمدپور مقدم
۲۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
وسط جنگ بود و رفتن به بنادر جنوب برای آوردن مایحتاجِ صنعت و مردم، حکم رفتن به خط مقدم را داشت؛ بهویژه بعداز انتشار اخبار حمله به اهواز و بندر ماهشهر.
خیلی از سنگینسوارها خطر نمیکردند و گرفتن بارهای داخل کشور را به بارهای بنادر ترجیح میدادند.
حتی اخباری مبنیبر اینکه اسرائیل برخی ماشینهای سنگین را بهجای لانچرها مورد هدف قرارداده، نقل گروهها و جمعهای رانندهها بود. خبرهایی رعبآور.
یکیاز شبهای جنگ ۱۲روزه، من و برادرم به دل جاده زدیم؛ اما نه برای رفتن به یکیاز بنادر کشور. ما هم خطر نکردیم و میخواستیم از اندیمشک، بار علوفه بیاوریم.
نزدیکیهای خوزستان بودیم. من پشت فرمان بودم و برادرم در خواب. من هم کمکم داشت، خوابم میگرفت. وقت آهنگ بود. ضبط ماشین را روشن کردم. بعد از چندتایی آهنگ، رسید به یک مداحی.
«خیبر خیبر یا صهیون...» مداحش حسین طاهری بود. شور مداحی، چنان غیرتم را به جوش آورد که نفهمیدم چه شد که تصمیم گرفتم خطر کنم و به سمت بندر امام بروم! انگار میخواستم به خاک وطن، ادای دینی کرده باشم.
برادرم هنوز خواب بود. میدانستم اگر بیدارش کنم و بگویم چه تصمیمی گرفتهاند، سعی میکند منصرفم کند.
از شهر اهواز رد شده بودیم که بیدار شد. جاده را که دید، شستش خبردار شد که داریم به سمت بندر میرویم. مثل جنزدهها از جا پرید. فریاد زد: «کجا میریم؟» با آرامش گفتم: «بندر.»
عادت کودکیاش بود؛ هروقت استرس میگرفت میافتاد به لنکت.
ترسیده بود. با لحن کودکانه و زبان گرفته گفت: «میخوای موشک بخوریم و آبدوشت(آبگوشت) بشیم؟»
از گرفتگی زبان و حالت چهره وحشتزدهاش، پقی زدم زیر خنده. خندهام بیشتر حرصش را درمیآورد و بیشتر فریاد میکشید.
تا ۳۰کیلومتری بندر امام مدام، اصرار میکرد که برگردیم. من هم برایش ضبط را گذاشته بودم روی حامد زمانی و حسین طاهری تا کمی روحیه بگیرد.
🔹روایت امیررضا معظمی، به قلم احمد ترکاشوند
۲۳تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv