باران، مهمان خانهی شهیدِ عاشورا شد
اینکه آخر شب از پایگاه بسیج محل تماس بگیرند و دعوتم کنند برای رفتن به خانهی یکی از شهیدان حملات اسرائیل، درحالیکه هیچ ارتباطی با پایگاه ندارم، حتماً رزق است. میان انبوه کارهایی که توی دفترچهام نوشته بودم و لحظهشماری میکردم تا تیک پایانشان را بزنم، همهی کارهای فردا را لغو کردم و با نسرین بهاروند تماس گرفتم که «ما سه نفریم، لطفا آدرس رو بگو.»
صبح روز بعد خودش سراغمان آمد تا برویم خانهی #شهید_علی_بازگیر. شهیدِ متولد ۱۳۸۲ که سحر روز عاشورا در پاکسازی منطقه، خودش را به آن همه شهید قبلی رسانده بود تا خاک خرمآباد روز عاشورا رنگین به خون جوانانش باشد.
دیده بودم بنر شهید را سرِ سهراه تلوری؛ اما فکر نمیکردم خانهشان اینجا باشد. ساعت ۱۰ رسیدیم جلوی خانهشان و منتظر ماندیم تا بقیهی دخترها و خانمها برسند. در نوبت انتظار برای رسیدن به رزقِ ادای احترام به مادر شهید، چه اتفاقی بیفتد خوش است؟
«بارش باران و بوی خاک نمخورده!»
بارش باران در تابستان همیشه برایم تلاقی عجیبی ساخته؛ چه آن بارش تابستانی روز عاشورا بعد از زیارت ناحیه با صدای سیداحمد حیاتالغیب؛ چه آن تابستانی که در جادهی کردستان به سمت میعادگاه شهیدان زینالدین در حکرت بودیم و سیاهپوشِ روز اول محرم شدیم؛ چه امروز که درست جلوی خانهی شهیدی بودیم که روز عاشورا از قافله عقب نمانده بود.
نه اینکه علیِ دهه هشتادی خیلی از دنیا و مافیهایش دور باشد؛ که شنیده بودیم همین روزها قول و قرار نامزدی داشتهاند؛ یا خودم کامنتش را پای پست شهیدِ تازه داماد، #مهدی_کمالی دیده بودم که: «رفتنت را باور ندارم.» اما هی با خودم کلنجار میروم، خدا چه دیده بود در این جوانها که یکهو در رحمتش را باز و عندِ خودش یرزقونشان کرد؟
در خانه را زدیم و داخل شدیم. چند دختر و زن و دختربچه به استقبالمان آمدند و سینهزنان تسلیت گفتیم. یک زیارت عاشورا و روضهی امام حسین (ع) و کربلا، مهمان خانهی شهید بودیم. عمر یک انسان اگر ۷۵ سال باشد، هیچ احتمالی وجود نداشت که من در ۷۵ سال زندگی راهی به خانهی شهید علی بازگیر پیدا کنم و زیارت عاشورا بخوانم؛ حالا خون شهید واسطهی این زیارت عاشورا و رفتن به مجلس روضه شده بود.
مدام در و دیوار خانه را نگاه میکردم و تصور میکردم این خانه روزها و سالها میزبان خندهها، اشکها و زیستِ پسری ۲۲ ساله بوده و حالا دیگر هیچ صدایی از او نخواهد آمد. امان از دل مادرش.
مادرش کنار ما نشسته بود. چشمی که نور ندارد را چه کسی دیده؟ ما دیدیم. چهارزانو کنارمان نشسته بود و ظاهرش آرام بود. فقط موقع روضه چشمهایش به اشک نشست. میگفت قرار بوده همین روزها جشن نامزدی بگیرند برایش. نمیدانم حکمت شهادت این همه جوانِ تازه داماد و در مسیرِ دامادی و آنهایی که تازه پدر شدن را چشیده بودند، چیست؟ ولی کار خدا که بیحکمت نیست.
بعد از ۴۵ دقیقه، خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم. بارانی در کار نبود، حتی زمین هم نم نداشت. انگار فقط باریده بود که روی چادرهای دخترها بنشیند و راهی برای رفتن به خانهی شهید عاشورا پیدا کند.
🔹رعنا مرادینسب
۲۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
هدایت شده از راوی ماه_ رسانه
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹عزیزگرامی؛ روایتی از سمانه قاسمیمنش
🔸گوینده: فاطمه گنجی
🔸تصویربردار و تدوینگر: آزاده شاهینوند
🔹تهیه شده در واحد رسانه «خانه روایت ماه»
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#خوابزده
در زندگیام دو اتفاق مشابه را تجربه کردهام؛ مثل مارگزیدهای که دوبار از یک سوراخ نیش خورده باشد. هر دو دفعه هم خواب بودم. یکبار وقتی بود که شهید سلیمانی را ترور کردند؛ یکبار هم همین ماه گذشته، بیستوسوم خرداد. چنان عمیق خوابیده بودم که انگار مردهام. خواب میدیدم زمین یکسره خشک شده. با هممدرسهایهای سالهای دورم، استخوان مردهها را از خاک در میآوردیم و توی ظرفهای پر از خرما میگذاشتیم.
کابوس وحشتناکی بود؛ به ترسناکی فیلمهای آخرالزمانی هالیوود. و درست همان موقع که من در خوابی برزخی سیر میکردم، آسمان و زمین و مردم کشورم مورد تجاوز و حمله قرار گرفته بودند.
ساعت هفت صبح بود که از قضیه باخبر شدم. سردار سلیمانی که ترور شد هم ساعت هفت صبح باخبر شدم؛ زمانی که تازه پلک از هم باز کرده بودم.
حالا چند وقتی از آتش بس میگذرد. ولی دیگر آن آدم سابق نیستم که راحت سر بگذارد روی بالش و خواب هفت پادشاه را ببیند.
مغزم در وضعیت جنگی مانده؛ در وضعیت آمادهباش. مدام اخبار و کانالهای خبری را دنبال میکنم. با دوستان و نزدیکانم که حرف میزنم، از اتحاد و عشق حرف میزنم؛ از لازمهی یکدل بودن.
از وقتی زنان و دختران و کودکان هموطنم را در خواب ناجوانمردانه کشتهاند، یک چیزی درونم تغییر کرده. فهمیدم اتفاقا دشمنی اصلی صهیونیسم، با ایرانیجماعت است؛ کاری هم به قومیت و مذهب ما ندارد. مشکلش ملیت ماست. مثل صدام که میخواست سه روزه تهران را فتح کند، عملیات به قول خودشان «چکش نیمه شب» را اجرا کردند تا هم حکومت را ساقط و هم کشور را تجزیه کنند. من تا قبل از این جنگ، هرگز اینقدر سیاسی فکر نکرده بودم. هر لحظه به خودم میگویم:
«خواب بودیم، ما را زد؛ حالا وقت بیداری است.»
🔹فاطمه حسامپور
۲۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#قداستِ_گلِ_عزای_حسینی
صبح روز عاشورا لباس مشکیام را پوشیدم، تا در عزای حسینی شرکت کنم. بلندگوی نوحهخوان، با نوحه سرائی سوزناکش، مرا هم سینهزن کرد. درحالیکه زیر چادرم آرام سینه میزدم، عزاداران زنجیر بهدست، لباس مشکی پوشیده بودند. منظم ایستاده، تا پسرهای جوان با احترام و آداب خاصی، روی سر و شانههای آنان گل بمالند. عطر خوش گل عزا، شور و شعور حسینی را برای عاشقان اباعبدالله، که جان جانان است، معنا میکرد. خانمهایی که بچههای شیر خوارهشان را بغل کرده و لباس حضرت علی اصغر (ع)، برایشان پوشیده بودند، به ظرف گل نزدیک شدند. پسر جوانی، با حزن و اندوه، خود را از صف هیئت جدا کرد، تا به کمک مادران، گل تبرکی عزای حسینی را بر لباسهای سفید و روسریهای سبزشان بمالد. یکی از بچهها به محض اینکه برایش گل مالیدند، شروع کرد به گریه کردن. مادرش تاب نیاورد و اشکریزان طفلش را میبوسید. گریهی شیرخواره، روضهخوان نیاز نداشت. بیشتر کسانی که این صحنه را دیدند، بهیاد شش ماههی دشت کربلا، اشکشان جاری شد. من هم تمام صورتم خیس از اشکی شد که از آن لذت میبردم. احساس میکردم هر قطره اشکم به قیمت گرانبهاترین دُر دنیا ارزش دارد فیضی که از این حس خوب میبردم را حاضر نبودم با هیچ بهایی عوض کنم. یک رزق معنوی عالی که سرتاپا برکات آن را احساس میکردم. با آن حال خوب، خودم را به سقاخانه هیئت، که مخصوص خانمها بود، رساندم. ظرف گل، که با نام مبارک آقا امام حسین علیه السلام تزئین شده بود، جلب توجه میکرد. تصمیم گرفتم، خودم را با مالیدن گل، بیمهی آقا کنم. بعد از اینکه نیت کردم، از دختر خانمی که ظرف گلی با روبان مشکی و چند شاخهی گل رُز قرمز دستش بود، خواستم بر شانههایم، گل بمالد. چادرم را کنار زدم، تا بر لباس مشکیام بمالد. بسمالله گفت و بهیاد دو دست قطع شدهی آقا ابوالفضل العباس(ع) هر دو بازویم را گلمالی کرد. تا بسمالله و اسم آقا ابوالفضل را بر زبان آورد، حال و هوایم کربلایی و اشکم جاری شد. رفتم گوشهی سقاخانه نشستم که زیارت عاشورا بخوانم. گوشی موبایل را از کیفم درآوردم تا زیارت عاشورا بخوانم. چشمم به ویدئویی افتاد که در گروه گذاشته بودند. مردی را دیدم که تابلوی عکس پسرجوانی را بر روی حوض گل گذاشته بود؛ درحالیکه آن را میبوسید، بر سر و شانههای عکس، گل میمالید. مات و مبهوت، یکبار دیگر، فیلم را بهدقت نگاه کردم. بر روی فیلم درج شده بود «پدر #شهید_امیرحسین_طولابی» بلافاصله جستوجو کردم. متوجه شدم که فرزندش در حملهی صهیونیستی _آمریکایی به خرمآباد، شهید شده است. این صحنه که پدر شهید، گل تبرک به نام سیدالشهدا را «مقدس» میداند و با آن ارتباط معنوی برقرار میکند تا بتواند غم فراق فرزندش را تحمل کند، باعث شد تا علاوهبر غمگین شدنم، بر خود ببالم که پدر شهید، خون مقدس پسرش را با مالیدن گل عزای حسینی، به ثارالله وصل میکند، تا برای همیشه زنده بماند!
به این درک، معرفت و تقوای الهی او افتخار کردم و با خود گفتم: «چه سعادتی از این بهتر!» جهت ادای دین به این پدر و پسر قهرمان، نیت کردم، زیارت عاشورا را به نیابت از شهید به روح مقدسش هدیه کنم. بعد از بهجاآوردن اعمال، به برکت واسطه قراردادن این شهید سرافراز، آرامش عجیبی در روح و روانم، احساس کردم. تصميم گرفتم، بهیاد نماز ظهر عاشورای آقا امام حسین(ع) در نماز جماعت مسجد، شرکت کنم. خودم را به مسجد رساندم. در آن شلوغی با سلام و صلوات در صف نمازگزاران جا گرفتم و یک نماز با رنگ و بوی حسینی بهجا آوردم. چندبار لبیک یا حسین(ع) را از بلندگوی مسجد تکرار کردند. من هم از جان و دل به آقا جانم لبیک گفتم. صدای «یا حسین یا حسین» گفتنهای مکبر مسجد، همه را به شور حسینی دعوت میکرد تا سیم قلبشان را به خدا وصل کند. در آخر نماز، از اینکه حسینیام، سجده شکر بهجا آوردم.
هنگام خروج از مسجد، یک ماشین پر از غذا ایستاده بود. به هر نمازگزار، یک غذای نذری میدادند. من هم یکی گرفتم. وقتی به خانه آمدم، عطر و بوی غذای نذری و گل عزای حسینی، فضای خانه را حسينيه کرد.
🔹عصمت نيکسرشت
۲۴تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#مثل_ارباب
صبح روز عاشورای۱۴۰۴ بود.
هنگامی که بیدار شدم تصمیم گرفتم به گلزار شهدا بروم.
ده روز محرم را در هیئت مشغول خدمت به عزاداران بودم و میخواستم روز عاشورا خودم به عزاداری بپردازم.
به راننده اسنپ گفتم: «هرجا حوض گِل دیدید بمونید من روی چادرم گِل بذارم.»
مردم لرستان ،از قدیم الایام ،در روز عاشورا به یاد بدن در خاک و گِل افتاده اباعبدالله الحسین و یارانشان، خودشان را در گل میاندازند.
به گلزار شهدا رسیدم. در ورودی حسینیه یک حوض گِل درست کرده بودند. بر روی سر و شانههایم و پشت چادرم به رسم هر سال گل زدم.
به سمت قطعه فرماندهان رفتم.
خانواده شهدا از همان صبح زود آمده بودند. هرکدام بر سر مزار شهیدش و با زبان محلی خودش، مشغول عزاداری بود. مادران بیقرار و همسران عزادار.
نگاه کردن به این صحنهها مرا برد به عصر عاشورا.
وسط عزاداری، خبرشهادت دو دسته گل دیگر پخش شد. مثل اربابشان در روز عاشورا شهید شدند.
عجب عاشورایی!
بعدازظهر هیئت مساکین مراسم داشت.
در مراسم شرکت کردم.
ناگهان گفتند: «خادمها راه را باز کنید، مهمان داریم.»
دو تابوت شهدای صبح عاشورا را آوردند.
به خادمها گفتم: «اجازه ندهند کسی نزدیک تابوتها بشود.»
اما جمعیت و عشق مردم نمیگذاشت.
صدای ناله به هوا بلند شد. با دقت نگاه کردم یکی از خادمها بود. باصدای بلند گریه میکرد. آنقدر گریهاش شدید بود که احساس کردم هر لحظه امکان دارد روح از بدنش جدا بشود. حدس میزنم از اقوام شهدا بود.
فضای هئیت عطر و بوی شهدا را گرفته بود.
برایم صحنههای کربلا درحال تکرار بود؛ مادرانی که سعی میکردند خودشان را به تابوتها برسانند؛ خواهرانی که ضجه میزدند و کودکانی که اشک میریختند.
اینجا به پیکرها جسارت نمیشد؛ کودکان در امان بودند و مادران با خیال راحت، باصدای بلند ضجه میزدند و حرمتها شکسته نمیشد...
صل الله علیک یا ابا عبدالله الحسین
🔹معرفت محمدپور مقدم
۲۵تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
وسط جنگ بود و رفتن به بنادر جنوب برای آوردن مایحتاجِ صنعت و مردم، حکم رفتن به خط مقدم را داشت؛ بهویژه بعداز انتشار اخبار حمله به اهواز و بندر ماهشهر.
خیلی از سنگینسوارها خطر نمیکردند و گرفتن بارهای داخل کشور را به بارهای بنادر ترجیح میدادند.
حتی اخباری مبنیبر اینکه اسرائیل برخی ماشینهای سنگین را بهجای لانچرها مورد هدف قرارداده، نقل گروهها و جمعهای رانندهها بود. خبرهایی رعبآور.
یکیاز شبهای جنگ ۱۲روزه، من و برادرم به دل جاده زدیم؛ اما نه برای رفتن به یکیاز بنادر کشور. ما هم خطر نکردیم و میخواستیم از اندیمشک، بار علوفه بیاوریم.
نزدیکیهای خوزستان بودیم. من پشت فرمان بودم و برادرم در خواب. من هم کمکم داشت، خوابم میگرفت. وقت آهنگ بود. ضبط ماشین را روشن کردم. بعد از چندتایی آهنگ، رسید به یک مداحی.
«خیبر خیبر یا صهیون...» مداحش حسین طاهری بود. شور مداحی، چنان غیرتم را به جوش آورد که نفهمیدم چه شد که تصمیم گرفتم خطر کنم و به سمت بندر امام بروم! انگار میخواستم به خاک وطن، ادای دینی کرده باشم.
برادرم هنوز خواب بود. میدانستم اگر بیدارش کنم و بگویم چه تصمیمی گرفتهاند، سعی میکند منصرفم کند.
از شهر اهواز رد شده بودیم که بیدار شد. جاده را که دید، شستش خبردار شد که داریم به سمت بندر میرویم. مثل جنزدهها از جا پرید. فریاد زد: «کجا میریم؟» با آرامش گفتم: «بندر.»
عادت کودکیاش بود؛ هروقت استرس میگرفت میافتاد به لنکت.
ترسیده بود. با لحن کودکانه و زبان گرفته گفت: «میخوای موشک بخوریم و آبدوشت(آبگوشت) بشیم؟»
از گرفتگی زبان و حالت چهره وحشتزدهاش، پقی زدم زیر خنده. خندهام بیشتر حرصش را درمیآورد و بیشتر فریاد میکشید.
تا ۳۰کیلومتری بندر امام مدام، اصرار میکرد که برگردیم. من هم برایش ضبط را گذاشته بودم روی حامد زمانی و حسین طاهری تا کمی روحیه بگیرد.
🔹روایت امیررضا معظمی، به قلم احمد ترکاشوند
۲۳تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد #تا_پای_جان_برای_ایران #جنگ_جنگ_تا_پیروزی #تا_نفس_دارم_میجنگم #خانه_روایت
#فال_نیک
به رسم هر پنجشنبه وارد گلزار شدم. سری به همه قبرها زدم و برایشان فاتحه خواندم.
شهدای ولایت یا جدید، خیلی شلوغ بود. کمی کنارشان ماندم و برای خلوت کردن محیط و جا بازکردن برای دیگران، راهی مزار دیگر شهدا شدم.
برعکس همیشه اطراف قبر #شهید_اسماعیل_غلامی_یاراحمدی (شهید مدافع حرم) خلوت بود؛ یا ما خیلی زود آمده بودیم یا خانواده قصد آمدن نداشتند.
درست روبهروی قبر روی نیمکت نشستم و فاتحه خواندم. درون باغچه چشمم به پرچم ایران کوچکی افتاد. آن را برداشتم و روی قبر گذاشتم و منتظرم ماندم. نمیدانم منتظر چه چیزی ولی دلم انتظار میکشید.
توی اینترنت گشتی زدم. دختر سه چهار سالهای روبهرویم ایستاد و گفت: «کنارت بشینم؟» چشمانش مرا یاد برادرزادهام انداخت. خیلی معصوم بود. او را بوسیدم و کنار خودم برایش جا باز کردم.
کم کم سروکله برادر و زن برادر شهید، همراه دوقلوهایشان پیدا شد. خانمی تا سر قبر شهید رسید. با پر شالش شروع کرد به تمیز کردن قبر. برایم جالب بود. حجاب آنچنانی نداشت. گاهی هم شالش از سرش میافتاد و با بیخیالی دوباره آن را جلو میکشید. حتی باغچه پایین پای شهید را تمیز کرد و آشغالهایش را بیرون ریخت.
سرگرم دید زدن اطراف شدم و همین طور به هیاهوی گلزار نگاه میکردم. از دو طرف صدای نوحه میآمد؛ یکی سمت راستم شهید خلبان و دیگر صدای نوحه شهدای ولایت.
دستم با گوشیام در هوا مانده بود. پروانهای سبز رنگ دور قبر شهید چرخ میزد. گاهی روی سربندهای آویزان بالای قبر مینشست و گاهی طواف زیارتکنندگان قبر شهید را میکرد.
آرام آمد و روی دستم نشست. بچههای کوچکی که آنجا بودند با شوق و ذوق جیغ میزدند و میگفتند: «روی دست خاله نشسته؛ روی دست خاله نشسته.» از روزی که به یاد دارم، از هر نوع حشره بیزار بودم. چندشم میشد؛ ولی با این پروانه سبز رنگ که روی دستم نشسته بود احساس آرامش میکردم. انگار از طرف یک نفر برایم پیغامی آورده بود. چند دقیقه روی دستم بود، تا گوشی را از دستم جابهجا کردم به قصد عکس گرفتن. تنها توانستم یک عکس از او بگیرم. دوباره پر گرفت و روی سربندها نشست.
فال نیک که میگفتند همین است دیگر! مگر غیر از این است؟
🔹مریم میرزایی
۲۶تیر1404
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#رشد_در_سایه_جنگ
ناهار را خورده، نخورده رها میکنم و حاضر میشوم. خانه و بچهها را به خواهرم میسپارم و میروم صداوسیما.
رفتن به ساختمان شیشهای برای سومین بار، باز همان ذوق بار اول را برایم دارد.
بعد از عبور از تفتیش نگهبانی و محوطه بزرگ، با زدن دکمه آسانسور میروم طبقه اول و در تمام این مسیر طبق روال
به صدای حقیقت و اتفاقی که در ساختمان شیشهای تهران افتاد فکر میکنم.
از اینکه جنگ پای مرا به صداسیما کشانده خوشحالم. از اینکه قرار است نوشتههایم صدای حقیقت شود و روی آنتن رود، مثل موشک خیبرشکن میشوم!
حس میکنم با یه تکه کاغذ و یک قلم میشوم پدافند رسانه کشور! البته این خاصیت جنگ است که زود روح آدم را بزرگ میکند.
از اینکه من هم میتوانم در یک گوشه از این جنگ، شلیک گلوله داشته باشم، آن هم با جنس کلمات، حس میکنم بزرگ شدهام.
اصلا از اینکه به میدان نبرد خوانده شوی لذت وصف ناپذیری دارد. مخصوصاً که زن باشی!
بعد از گذراندن پیچ راهروهای تودرتو، میرسم به جمع دوستانم. جمع بانوان نورایی، جمع است و بساط دمنوش و کشمش به لطف خانم شیرازی بهراه است.
بعد از خوش و بشهای دوستانه با استاد و رفقا، آقای زنده دل میآید تا با پخش آثار تولید شده، ما را با محتواهایی که نیاز روز است آشنا کند.
با وصل نشدن مودم به مانیتور و اشکال فنی، چند دقیقهای پای صحبتهای دوستی مینشینم که امروز به دعوت استاد عرفانیان آمده و حرفهایش برای ما نویسندهها سوژه است و تازه.
این مهمان عزیز، بانوی خبرنگاریست که خانهشان در تهران مورد هجوم موشکهای اسرائیلی قرار گرفته. با فنبیانی عالی، همه ما را سرجایمان میخکوب میکند.
خاطراتش را از دو روز قبل از جنگ شروع میکند. وقتی برای خرید دینار، جهت سفر به کربلا، به صرافی میروند و بازار را خاموش و بدون خرید و فروش میبینند.
زمزمه شروع جنگ را آنجا از همسرش که مستندساز است، میشنود؛ اما باور نمیکند. اولین هجوم دشمن در دل شب، که خانهشان را بارها میلرزاند باز هم جدی نمیگیرد و فقط یک مانور نظامی فرضش میکند.
با شنیدن خبر شهادت استاد طهرانچی که مدت زیادی با ایشان در ارتباط بوده، رسما جنگ را باور میکند.
خاطراتش به نیمه میرسد که آقای زندهدل همه ما را به طبقه بالا میخواند جهت نشست و پخش آثار.
از پلههای مارپیچ در وسط سالن بالا میرویم. من اولین نفر هستم که پایم را روی پلهها میگذارم.
دوباره ذوق شیرینی میدود در دلم. یک لحظه فکر میکنم مسیر نویسندگی عین همین راهپلههای پیچ در پیچ است.
سخت، لغزنده، محتاط، بالا میروی، اما همین که میرسی به قصد، یعنی به طبقهای که دیگر جملات و نوشتههایت
میتواند گوش و چشم دشمن را کر و کور و دل مردمت را روشن کن ، آنجاست که نفس راحت میکشی و با خودت میگویی
آمدن از این پیچوخم ارزشش را داشت!
همگی وارد اتاق میشویم و در صندلیهای ردیف شده مینشینیم. درست روبروی مانیتور بزرگ. روی صندلی اول مینشینم! صحبتهای آقای زندهدل شروع میشود.
از محصولات صداوسیما که در ردههای الف ب ج د طبقهبندی میشوند، میگوید.
با خودم میگویم: آثار دشمن رو الف فرض کن، تا بتونی قوی بنویسی!
برایمان کلیپ پخش میکند.
از معرفی شهید رستمی در صحن و سرای امام رضا تا مهاجرین افغانی که مردم کشورمان دوستانه بدرقهشان کردهاند به کشورشان. در بخش پایانی هم، آتش زدن پرچم آمریکا و اسرائیل توسط نوجوانها را.
توضیح میدهد که چه آثاری نیاز دارند برای پخش و به دنبال ایده تازه هستند. همه ما با معرفی خودمان و تجربه نویسندگی قول همکاری میدهیم و بخشی از آثارمان را خانم غیور برایشان ارسال میکند.
با اتمام جلسهی آقای زنده دل و شروع دورهمی نورایی میروم سراغ بانو غیور. سراغ برادرم را از او میگیرم!
میپرسم:
«با عکس و مشخصاتی که فرستادم، میشه هم رزمهای داداشم رو پیدا کنیم؟»
دلگرمم میکند که پیدا میشوند و پیگیر است. میگوید:
«چون داداش شما جز نیروهای شناسایی بودن، خیلی شناخته شده نیستن به نوعی گمنام محسوب میشن. این بچهها خیلی مظلومند»
با خودم فکر میکنم محمد نوزده ساله چطور در دل خاک عراق نفوذ میکرده و آمارشان را میآورده و حالا من نمیتوانم
دو خط بنویسم که حداقل بگویم یک گلوله مشقی شلیک کردهام!
لحظهای نامههایش در نظرم میآید. برای مادرم نوشته بود که در جبهه حالش خوب است و آشپزی میکند!
حالا میفهمم آشی برای بعثیها میپخته که یک وجب روغن روی آن بوده! حیف و صد حیف که هیچ وقت برادرم را ندارم.
صدای دوستان رشته افکارم را پاره میکند. خانم قدیری مشغول خوانش خاطرات شیرین برادر شهیدشان است و دوستان هم با خوردن چای و بیسکوئیت او را همراهی میکنند.
🔹سمانه قائینی
۲۶تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#من_محو_تماشا_شده_بودم
امشب اومد گفت: «خاله میشه من هم خادم بشم؟» اینقدر معصوم بود که منو یاد دختری مظلوم توی کربلا انداخت. گفتم: «صبر کن بچههای دیگه هم بیان.» دوتا دختر خانم دیگر هم که تقریبا هم سن و سالش بودند، آمدند. گفتم: «بچهها پلاستیک بردارید، لیوان یکبارمصرفها رو جمع کنید.» بدو بدو رفتند. شلوغ شد؛ تعداد بچهها زیاد شد. میدویدند.
دوباره آمد. گفت: «خاله، کار دیگهای ندارید؟»
گفتم: «بچهها رو جمع کنید اونجا براشون داستان و قصه بگید شلوغ نکنن.» میخواستم از سر بازشان کنم.
ده دقیقه گذشت دیدم بچه هایی که میدویدند کم شدهاند.
به نقطهای که به دخترک اشاره کرده بودم، نگاه کردم. ده پانزده نفر را جمع کرده بود و داشت با حرارت برایشان حرف میزد.
کنجکاو شدم ببینم چه میگوید. رفتم کنارشان. داشت با صلابت به بچهها میگفت: «بچهها ما باید با اسرائیل و آمریکا مبارزه کنیم. میدونید چرا؟»
بچهها داشتند با دقت گوش میکردند.
ادامه داد: «بزارید یه خاطره بگم براتون تا متوجه بشید چرا. اون روز پسر دائیم که کوچیکه، رفته راهپیمایی تو جمعیت داد زده گفته اسرائیل تو میخوای با ما بچهها بجنگی؟ اسرائیل با ما بچهها کار داره...» انگشتش را بالا آورده بود. آنقدر کلمات را حماسی و با تمام وجود میگفت که انگار روبهروی نتانیاهو و وترامپ ایستاده است داشت رجز میخواند. من محو تماشا شده بودم.
بچههای ما از نسل امام حسین هستند و با محبت او بزرگ میشوند. الگویشان حضرت زینب است.
تا زمانی که عشق اهل بیت توی دلهای ماست، سر تسلیم فرود نمیآوریم.
ما ایستادهایم به پای غم حسین
هرگز نمیخورد به زمین پرچم حسین
🔹معرفت محمدپور
۲۶تیر۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#تا_نفس_دارم_میجنگم
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv