#قبل_از_بهشت
#قسمت_اول
از اولین شب محرم امسال که سفرهی روضهها پهن شد، اولین و آخرین حاجتم این بود که امسال هم جامانده اربعین نباشم!
روزها و شبهای محرم به فکر کردن به این موضوع گذشت.
درست مانند کسی که در خلاء گیر افتاده باشد دست و پا میزدم. نمیدانستم چگونه، اما در تقلای رفتن بودم. با دوستانم در میان گذاشتم موضوع رفتن را؛ اما همه در بلاتکلیفی بودند.
برای خادمی موکب حضرت ابالفضل ثبتنام کردم. روز مصاحبه پرسیدند:
«اگر پذیرفته شوی با ما میآیی؟» روز اعزام را پرسیدم. بعد از کمی سکوت گفتم: «من تا شب قبل اعزام هم نمیتوانم به شما جواب قطعی بدهم.» و خب، خادمی از کفم رفت.
هیچ اطمینانی به رفتن نبود؛ اما امیدوارانه کوله سفرمان را بستم. دینار تهیه کردم و به آقا گفتم: «تا اینجای کار با من، بقیهاش با شما.»
درحالیکه همه چیز در خوف و رجاء بود، اما ناامید نبودم. نگران بودم؛ اما ناامید نه!
دوشب قبل از راه افتادنمان، خواب شهید را دیدم. مطمئن شدم همه چیز تمام است.
یاعلی گفتم و خرمآباد را به مقصد تهران ترک کردم.
............
گروه ما 12 نفراست. از تهران به سمت مرز خسروی حرکت کردیم. بین راه در همدان مهمان منزل یکی از دوستان شدیم و بعد از آن ادامه مسیر دادیم.
تا قبل از امروز هربار از مرز مهران به قصد زیارت رفته بودم و تجربهای از مرز خسروی نداشتم؛ همین دلیلی شد برای کسب تجربه و کنجکاوی بیشتر من!
ادامه دارد...
🔹زهرا امینپور
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#سفرنامه_اربعین
#اعزام_خدام
سفر را با اذن مادر ارباب و حضرت حجت عجلاللهفرجه شروع کردیم. کمی دلشوره داشتم بابت این سفر و مسئولیتهایش. آیا لایق خدمت به مهمانان آقا هستیم؟ تترس داشتم از آماده نبودن برای این سفر معنوی و جدا شدن از تعلقات دنیوی (و نوشخار ذهنی که اگر جنگ بشود چه؟ خانوادهام، عزیزانم، کشورم!) اما غلظت و قدرت آرامشم بیشتر بود. مثل یک لیوان شربت خنک و گوارا با رایحه گلاب و هل که گرمای اول مرداد را به راحتی حریف است.
خدام یک به یک خود را به ترمینال رساندند حرکت بدون تأخیر اتوبوس، نظم گروه را در اول سفر به رخ می کشید.
زیر سایه مبارک قرآن راه افتادیم. از خرمآباد به سمت مهران. دست به سینه گذاشتم، گفتم یا صاحبالزمان، من که نه معرفت دارم برای زیارت، نه توان و شرایطش را دارم، برای همقدم شدن با عاشقان جد بزرگوارتان در مشایه؛
فقط می آیم که سیاهی لشکرتان باشم؛
کنیزتان باشم.
می آیم که هر لحظه، با دیدن این حد از وحدت و محبت، به یاد توصیفات دولت کریمه و تمدن آخرالزمانی مهدوی، زیر لب از عمق جان صدایمان را به عرش برسانیم: اللهم عجل لولیک الفرج
آقا جان من روسیاه راقبول می کنید؟
الحمدلله بدون هیچ مشکلی به مرز مهران رسيديم. نماز را بین راه اقامه کردیم. در بین شوخی و خنده خدام شام سبکی صرف شد.
بدون هیچگونه معطلی سوار ونهای کربلا شدیم.
اینجا کسی گم نمیشود؛ از قافله جا نمیماند؛ ديگري را معطل نمی کند؛ غر نمیزند؛ با گرمای هوا آشنایی قبلی دارد.
آخر این قافله از کودکی خادم این تبار محترمند و در این سفرها قد کشیدهاند.
بالاخره به کربلا رسيديم. به چند گروه تقسيم شدیم و برای دوساعت دیگر وعده کردیم در ستون ۱۵ ورودی حرم آقا جانمان حضرت ابوالفضل عليهالسلام.
تجدید وضو انجام شد و با گروه دوستان به سمت حرم حضرت عباس حرکت کردیم.
سرپایینی بهشت؛ السلام علیک یا ابوالفضل العباس.
ناخودآگاه این مداحی در ذهنم تداعی شد:
«شد شد؛ نشد میرم کربلا پیش عموم ابوالفضل» زدم زیر گریه.
با این وقت کم شرایط رفتن تحت قبه با این صف طویل که نه، قطور خیلی زمان میبرد. خطوط صفهای کنار هم تاشده! حداقل ۴۰ دقیقه زمان میبُرد.
نمیتوانستیم به آن قُرب مستانه و وصال جانانه فکر کنیم؛ سهم ما ایستادن با فاصله روبروی ضریح در محل خروجی بود؛ یک تماشای بعید...
ولی چشممان به ضریح منور شد. اشکبار و دلشکسته سلامی دادم و سفره دل را باز کردم. سرم را انداختم پایین و گفتم مثلا الان دستهایم گره خورده توی شبکههای ضریح؛ مثلا الان تحت قبهام؛ مثلا الان سرم را بالا گرفتهام و دارم پرواز ملائک تا عرش را میبینم؛ مثلا الان صورت به ضریح گذاشتهام و ضریح از اشکهای داغم خیس شده.
دراین زمان کم سرداب بهترین گزینه بود. خلوتتر و نزدیکتر به مقبره آقا.
بعد از زیارتنامه و زیارت امین الله و نماز زیارت به سمت ششگوشه آقا جان حرکت کردیم.
تا نماز نیمساعتی زمان بود. به پيشنهاد یکی از دوستان در صف زیارت قرار گرفتيم. نگران زمان کم و دیر رسیدن به قرار و نماز بودم. یک مرتبه هم ازصف خارج شدیم و دل بیقرار دوباره در صف قرارمان داد. توکل به خدا ان شاالله دیر نمیرسیم. مگر میشود کربلا باشی و تحت القبه نروی!
الحمدلله زیارت تحت القبه هم روزییمان شد.
از امام که نه، از آن تصویر نورانی بهشتی خداحافظی کردم. میشد هنوز حرف زدن را ادامه داد. مگر نه؟
چه فرقی میکند؛ مهم این است که حس کنی روبروی امام، دست به سینه، خاضع، دلشکسته، سر به زیر، محتاج، مستأصل ایستادهای؛ و امام، مهربان، پرلطف، وسیع، بخشنده، شنوا، صبور، امین و پُر مهر تو را نگاه میکند؛ جوری که انگار فقط و فقط تو یک نفر آنجایی...
میروم به امیدِ دوبارههای من و تو
میان این همه غوغا؛ میان صحن و سرایت...
سر ساعت به دوستان دیگر ملحق شدیم و با اندکی تأخیر به سمت نجف راه افتادیم...
🔹زهرا مومنزاده
۲۲مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
🔹اشعار شاعران هماستانی را اینجا بخوانید:
https://eitaa.com/afarineshadabi
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ماجرای_یخ #قسمت_پنجم #اولین_نوبت شبها دیر میخوابیم. ساعت ۹ صبح قرار بیدار شدنمان است.
#ماجرای_یخ
#قسمت_ششم
صدای زمین خوردن قالب خالی یخ به زمین را میشنوم. مضطرب از خواب میپرم.
کار از کار گذشته و خواب ماندهام! همزمان با پایین پریدن از تخت ساعت را چک میکنم. ۴۵دقیقه تأخیر.
سراسیمه وارد محوطه میشوم و حق به جانب میگویم: «چرا یک نفرتون من رو بیدار نکرد؟!»
میخندند و میگوید چند بار بیدارت کردیم؛ چند ثانیهایی مینشستی، دوباره میخوابیدی. ما هم بیخیال شدیم.
سختی کار تقریباً تمام شده و فقط برای دلگرمی تا آخرِ کار کنار بچهها میمانم.
کار که تمام میشود، یکی از دوستان میگوید: «دیشب تا صبح، علیرضا شیفت بوده! بهعنوان تنبیه تا شش ساعت آینده که یخها آماده میشوند، بمان پای دستگاه.»
خسته و نالان میگویم: «شش ساعت تنهایی چکار کنم؟»
میخندد و میگوید: «روایت بنویس!»
حالا من ماندهام و گوشی بدون اینترنت و ایرپادم.
پوشه مهرداد ملکی را باز میکنم و مداحیهایش را میگذارم روی پخش.
بعد میروم سراغ امین قدیم، بعد سید مهدی حسینی و بعد هم سید احمد حیاتالغیب خودمان.
دو ساعت از وقت را کشتهام. هرکدام از بچه ها سمتی هستند. یک نفرشان به بچههای آشپزخانه کمک میدهد و دیگری رفته ایستگاه امام حسن عسکری.
علیرضا هم دارد استراحت میکند.
دست و دلم به نوشتن نمیرود. گرسنهام و خوابم میآید. میروم داخل تا کمی استراحت کنم. حواسم هست که چشمانم را نبندم و هوشیار باشم که اگر برق وطنی عراق قطع شد، سریع ژنراتور پشتیبان را روشن کنم.
رضا هم میآید داخل. سلام میکند. جوابش را میدهم و مراقبت از دستگاه را میسپارم به او تا کمی بخوابم.
معطل جواب مثبت یا منفیاش نمیمانم. پتو را میکشم روی سرم و میخوابم.
با صدای اذان ظهر بیدار میشوم. آماده میشویم تا دور جدید یخها را آماده کنیم.
چند روزی همینطوری یخ میزنیم و تخلیه میکنیم و شیفت میایستیم. وقت اضافهمان را هم در دیگر مواکب خرج میکنیم. هرچند که چندان وقت اضافهایی هم نداریم.
خوشحال میشوم که کارمان روی روال افتاده و توفیق خادمی، امسال هم نصیبمان شده که یک روز امیرمحمد میآمد و میگوید:
«بچهها با نیت کار کنید؛ امروز روز آخر کارمونه و از فردا تعداد زوار نجف خیلی کم میشه و مواکب هم کمکم جمع میکنن...»
🔹امیرمهدی جعفری
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
هدایت شده از سما؛ کانون طراحان گرافیک لرستان
🎨 پوستر : « روشن شوید»
✍🏻 اثر: امید کردی
🎬 تولید: کانون طراحان گرافیک لرستان | سمـا
📥 برای دیدن اثر و دیگر تولیدات ما:
🆔 @samalorestan
#مغناطیس_حسینی
پانزدهم مردادماه، بهعنوان خادمِ درمانگر، با موکب سلامت حافظ از دانشکده دندانپزشکی خرمآباد، بهطرف نجف اشرف حرکت کردیم. اکثر اکیپ پزشکی، دهه هفتادی بودند. تیر محبت امام حسین، چنان به قلبشان نشسته بود که سختی راه و گرمای ۵۸ درجه روی هیچکدامشان اثری نداشت. روحیهها بالا؛ نشاط معنوی، خوب؛ حجاب و عفاف، عالی. تابآوریشان عشق حسینی را در تاروپودشان دوانده بود. به هر کدام نگاه می کردم روحیه می گرفتم و لذت می بردم که چنین همکارانی دارم.
در محل شهدای گمنام اندیمشک توقف کوتاهی داشتیم. استقبال از زائران عالی بود. شب باوجود جمعیت زیاد زائران، بهراحتی از گیت گذشتیم. بین راه چندینبار ماشین را متوقّف و ازمان پذیرایی کردند.
نزدیک اذان ظهر به نجف رسیدیم. اتوبوس، سر خیابان موکبِ حضرت ابوالفضل خرمآباد نگهداشت. با هماهنگی دکتر پارسا پرویزی، مدیر اکیپ پزشکی، کولهپشتیها را به موکب تحویل دادیم. در دمای بالای ۵۰ درجه نجف، جلوی آفتاب، با اتیکت موکب حافظ سلامت، چفیه به گردن، در سه صف پشتسرهم، به طرف حرم راه افتادیم.
در آن گرمای سوزان، کولرهای بسیار قوی با آبپاش، توزیع آب خنک و خوراکیهای مختلف، سختی راه را آسان کرده بود. موج جمعیت هرازچندگاهی ما را از گروه جدا میکرد. وقتی به حرم نزدیکتر شدیم، دکتر پرویزی گفتند: «تا دو ساعت دیگر سر همین خیابان منتظرتان هستیم. دو نفر، دو نفر باهم بروید که رفت و برگشت برایتان راحت باشد.»
من با پريسا باهم رسیدیم حرم. اذان ظهر را گفتند. در محوطه حرم، حتی جلوی آفتاب جای خالی برای خواندن نماز، پیدا نمیشد. مغناطیس حسینی آنچنان کششی داشت که حرکت همه به طرف حرم بود.
فقط دو ساعت مهلت داشتیم. با سلام و صلوات خودمان را رساندیم روبروی در ورودی حرم؛ ولی نتوانستیم وارد شویم. هربار موج جمعیت به طرفی پرتمان میکرد؛ ولی دوباره يکديگر را پیدا میکردیم. به خدا التماس می کردم که اذان تمام شد ولی من نمیتوانم دوتا دو رکعتی نماز ظهر و عصر بخوانم! نکند وقت تمام شود و مجبور شوم نماز نخوانده برگردم!
اشکهای التماس به خدا در چشمانم حلقه زد! دلم برای خودم سوخت. یعنی چه! آمدهام حرم حضرت و نتوانم نماز واجبم را هم بخوانم!
نگاه کردم؛ بعضی نماز میخواندند. به حالشان غبطه خوردم. با دل شکسته دوباره شروع کردم به خدا التماس کردن. در همین حالوهوا بودم که چشمم به چشمان خانم جوانی افتاد. با دست اشاره کرد که به طرفش بروم. دستم را به دست پريسا قفل کردم. خودمان را به او رسانیدیم. خانوادهای عرب که جلوی یکی از کولرها نشسته بودند. با رفتن ما بلند شدند. رفتیم جلوی کولر، روی فرش! اول از خدا تشکر کردم بعد از آن خانم جوان.
چندبار زمزمهکنان، با بغضی در گلو گفتم: «ممنون مولاجان که راهم دادی! ممنون که جا هم دادی!»
خوشحال شديم. احساس کردم که روبروی ضریح نشستهام، اذن دخول، زیارتنامه و نماز خواندیم. دعا کردیم. چه حال خوبی! لذت لحظه به لحظهاش قابل وصف نیست. دو ساعت، بهسرعت گذشت. باید برمیگشتیم. توی دلم احساس رضایت کردم.
موقع برگشت، موج جمعیت آنچنان از هم دورمان کرد که نتوانستیم همدیگر را پیدا کنیم. با هر تلاشی بود خودم را به محل قرار رساندم. همه بهموقع حاضر شدند. گرما شدید بود؛ ولی تحمل می کردیم، چندبار زیر آبفشانها رفتیم و آب خنک گرفتیم. بعضی از عراقیها، حتی نیروهای امنیتی، مقوا بهدست زائران را باد میزدند. درحالیکه خودشان شُرشُر عرق میریختند. صمیمیت به اوج خودش رسیده بود. مهماننوازی حد و مرز نداشت! رفت و برگشت آنها را درحال باد زدن زائران دیدم. نمی دانم چه نیروی خارقالعادهای داشتند!
تا به موکب حضرت ابوالفضل برسیم، نیم ساعتی طول کشید. محوطه و حسينيه، پر از جمعیت بود. جا برای نشستن نداشتیم. داخل محوطه، بستههای نهار را تحویل گرفتیم. کوله پشتیها را برداشتیم و سوار اتوبوس شدیم، تا بهموقع درمانگاه موکب حافظ سلامت را در کربلا راهاندازی کنیم.
🔹عصمت نیکسرشت
15مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#روایت_ویژه
#قسمت_اول
پست1- شروع روایت «خادمی در گرمای نجف»
اینجا موکب حضرت ابوالفضل علیهالسلام است.
در دل نجف، زیر آفتاب سوزان ۵۴ درجه.
جایی که خدمت، فقط کار نیست؛ عبادت است.
اینجا هر کاری، چه ریختن یک استکان چای، چه شستن سرویس بهداشتی،
یک جور وصل است... وصلی به راه حسین؛ به دل زائر.
ما خادمها، هر روز در یک بخش جدید خدمت میکنیم.
چرخشی، اما نه بیهدف...
هر پست یک دنیای جداگانه است؛ یک روایت مستقل.
پست2- پذیرش «ثبتنام زائر یا ثبت عشق؟»
توی بخش پذیرش، انگار ما فقط اسمها را ثبت نمیکنیم.
هر زائر که وارد میشود، با لهجه خاص خودش سلام میدهد.
از جنوب گرفته تا شمال، از سیستان تا آذربایجان.
این تفاوت لهجهها یک چیز را فریاد میزند:
که حسین، همهمان را دور هم جمع کرده.
بعضیها را نگاه میکنی، اشک توی چشمانشان است.
بعضیها هم با خجالت میپرسند: «اینجا جا هست؟»
دلت میلرزد؛ چون تو فقط یک اسم نمینویسی، تو یک دل خسته را راه میدهی به خیمهی امن حسین.
پست3- اسکان «سقف کوچکی روی دلهای بزرگ»
بخش اسکان شاید از بیرون فقط نظم دادن به خواب زائرها باشد؛
ولی از درون، یعنی فراهم کردن آرامش برای دلهایی که با هزار نذر و نیاز آمدهاند...
یک نفر تازه از راه رسیده؛ پایش تاول زده؛
یکی دیگر فقط دنبال یک جای خنک است؛
یکی خوابش نمیبرد و دلش فقط چند لحظه سکوت میخواهد.
میبینی که یک بالش خنک، یک دوش، یا یک لیوان آب خنک، میشود کل دنیا برای یک زائر...
پست4- چایخانه حضرتی «استکانهایی که با دل پُر میشوند»
توی چایخانه حضرتی، ما فقط چایی نمیریزیم؛
ما دل میریزیم تو استکانها.
لبهای خشکشده از پیادهروی، چشمای خسته، ولی پرنور.
با اولین قلپ چای، زائر انگار جان دوباره میگیرد.
و ما فقط نگاه میکنیم و توی دلمان میگوییم: «قبوله آقا؟»
پست5_ شهرداری موکب «وقتی خدمت، شوخی میسازد!»
در واحد شهرداری موکب، همه با خندهاند.
یکی میگوید: «من خیابونای عراق رو آسفالت کردم!»
آن یکی میگوید: «من برق رو رایگان کردم، کولرها قطع نمیشن!»
و نفر سوم با خنده میگوید: «من مسئول رسوندن آب به کل نجفم!»
شوخیها پشت هم میآید؛ اما پشت هر شوخی، یک دل خالص است.
ما زباله جمع میکنیم؛ میشوریم؛ جارو میزنیم؛
اما با لبخند، با دل، با عشق.
و تهش یکی از خادمها میگوید:
«هرکی اینجا دستش بره تو لوله، دعاش مستقیم میره بالا!»
🔹اعظم گوهری
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روایت_ویژه #قسمت_اول پست1- شروع روایت «خادمی در گرمای نجف» اینجا موکب حضرت ابوالفضل علیهالسلا
#روایت_ویژه
#قسمت_دوم
پست6- کمک متقابل «وقتی زائر هم خادم میشود»
اینجا فقط خادمها کار نمیکنند؛ زائرها هم با دلشان میآیند وسط.
یکی داوطلب میشود پیاز پوست بگیرد؛
یکی بادمجان خرد میکند؛
یکی میگوید: «کمک نمیخواید؟ منم یه دستی بدم!»
حس میکنی اینجا همه یک خانوادهاند.
یکی از زائرا گفت: «آخه ما اومدیم مهمونی حسین، نمیشه فقط بشینیم!»
و واقعاً چه مهمانیایی است اینکه مهمان هم خودش میزبان میشود.
پست7- خلاقیت «آشپزخانه در گرمای ۵۴ درجه!»
توی آشپزخانه، خلاقیت موج میزند!
مثلاً امشب شام یک ترکیب خیلی ویژه بود:
عدسپلو + قیمه بادمجان!
باید بگویم واقعاً نور علی نور بود!
یک وعده دیگر ساندویچ بندری دادند؛ ولی تویش بادمجان سرخشده هم گذاشته بودند.
نمیدانیم این حرکت جسورانه بود یا عاشقانه.
ولی از یک چیز مطمئنیم:
اگر یک روز دیگر عدس بخوریم، خودمان مثل عدس سبز میشویم!
پست8- رفع حاجت «بعد از سرویس بهداشتی!»
بعضی وقتها نوبت ماست برای نظافت سرویسهای بهداشتی.
کار سختی است؛ ولی لبخند بچهها کار را شیرین میکند.
یکی میگوید: «این دیگه حاجت روا کردنه! مستقیم وصلی به آسمون!»
آن یکی میگوید: «هر بار که بو میکشی، یه گناه پاک میشه!»
خلاصه با شوخی و خنده، تمیز میکنیم؛
اما ته دلمان میگوییم:
»شاید این دقیقاً همون جاییه که دعامون مستجاب میشه...»
پست ویژه- «اینجا زن بودن یعنی زینبی بودن...»
اینجا در موکب حضرت ابوالفضل علیهالسلام،
هر گوشهاش یک حال خاص دارد؛
اما یکی از زیباترین صحنهها، همان وقتیست که صف نماز جماعت خانمها بسته میشود.
دلها رو به قبله؛
صدای آرام و متحد «اللهاکبر»؛
و آفتاب نجف که با شرم، پشت سایهها پنهان میشود.
کنار نماز، برنامههایی هم داریم که دلهامان را جلا میدهد:
آموزش احکام؛
ختم سوره مبارکه فتح؛
حدیثهای کوتاه و پرمعنا.
و گاهی هم خانمهای زائری که مداحی بلدند، با صدای پر از حزن، از حضرت زهرا و زینب میخوانند.
و صدای گریهی زائرها، با صوت مداحی قاطی میشود.
همهمان میشویم یک جمعِ یکدل، در مسیر حسین.
اما یکی از بخشهایی که همه مشتاقش هستند،
قصههای شب حاجخانم اسکندریست؛
زنی از نسل انقلاب، از دل جبهه و جنگ.
با چادری که بوی خاک و باروت را با خودش آورده...
او شبها برای ما قصه میگوید؛
اما نه قصههای تخیلی؛
بلکه روایتهای واقعی از زنان رشید و دلاور ایران؛
زنانی که بینام و نشان، اما با ایمان و غیرت،
در دل تاریخ ماندگار شدند.
وقتی حاجخانم حرف میزند،
همه ساکتند؛
حتی باد هم انگار آرامتر میوزد.
دخترها با چشمهای گرد گوش میدهند؛
و بعضی زنها زیر چادر، بیصدا اشک میریزند.
اینجا زن بودن، یعنی زینبی بودن.
یعنی سرباز حسین بودن؛
یعنی روایتگر حقیقت بودن؛
در سکوتی که گاهی از هزار فریاد رساتر است.
🔹اعظم گوهری
20مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#آزمایش
شب قسمتی از کتاب «ارتداد» را در دفترم مینوشتم.
«بلا را ما انتخاب نمیکنیم. بلا غالباً خودش سر زده میآید و ماهیچههای کرخت و خوابآلود تاریخ را به تحرک وامیدارد. بلا میآید تا تاریخ زخم بستر نگیرد...»
به خیال خودم یک مشت چرت و پرت قشنگ مینوشتم. خیلی ربطی به من نداشتند. فقط چند ساعت بعد، بلا صاف آمد بیخ گوشمان. نشستیم پای تلویزیون. کاری از دستمان برنمیآمد. به عکسهای سرداران شهید زل زده بودیم. باورش سخت بود که همهی آنها در یک روز شهید شوند.
دنیا داشت عجیب و غریبتر میشد و آن بلا نزدیکتر؛ شبیه یک آزمایش بزرگ بود که همه میتوانستند در آن شرکت کنند. جنگ با اسرائیل آزمایشی بود که خیلیها منتظرش بودند و حتی به خرمآباد هم رسید.
پادگان امام علی(ع) خیلی از خرمآباد دور نیست. ما کلی فامیل داریم که چسبیده به آنجا زندگی میکنند. یکی از همان فامیلها اوضاعشان را تلفنی توضیح میداد. بچه که بودم از او میترسیدم. شاید تاثیرات قربانی کردن گوسفندهایش بود.
همان فامیل به ظاهر ترسناک، داشت پشت تلفن گریه میکرد. آنقدر از شهادت پاسدارها ناراحت بود که تقریباً یادش رفت خودش هم جانی دارد و میتواند آن را از دست بدهد.
حتی یک روستایی هم در این آزمایش شریک شده بود. او میتوانست به اندازهای که توان دارد از اسرائیل متنفر باشد.
اسرائیل چطور میخواست در برابر آدمهایی بایستد که یادشان رفته بود جانشان ارزشمند است؟!
🔹محیا شریفیان
۲۴خرداد۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#آشپزی_در_خانه_پدری
مقصد تازهای در پیش داشتم؛ نجف… خانه پدری.
پیشتر طعم آشپزی را در جوار شهدای گلزار خرمآباد، برای عزاداران سیدالشهداء، در هیئت عشاقالمهدی، چشیده بودم؛ اما این بار توفیق دیگری نصیبم شده بود؛ آشپزی در موکب حضرت ابوالفضل، در شهر نجف اشرف، برای زائران امیرالمومنین.
از آشپزی در نجف چیزی نمیدانستیم؛ نه تجربهای داشتیم و نه کسی پیدا شد که راه را نشانمان بدهد. بااینحال، خدمت در نجف آن هم در ایام اربعین، برایم مزد همه سالهایی بود که در گرما و سرما، کنار قبور شهدا برای عزاداران حسین، دیگ به دیگ غذا پخته بودم.
هفت ماشین باری (کامیون و سایپا) را تا آخرین گوشه پر کردیم. هرچه دمِ دست بود، بار زدیم. جاده پیش رو بود و دلهایمان پر از شوق. شب که به مرز مهران رسیدیم، موجی از زائران حسینی مقابلمان قد کشید؛ ازدحامی که آدم را هم خسته میکرد و هم به وجد میآورد. آن هم دوازده روز مانده به اربعین.
صبح روز بعد، پس از ساعاتی خواب و بیداری در راه، به نجف رسیدیم.
هر وقت که پا به این شهر گذاشته بودم، باوجود هر خستگی، مستقیم میرفتم حرم. اما این بار، از همان دور به آقا سلام دادم و با دلی که بهانه خدمت داشت، یکراست راهی موکب شدم.
همزمان با ما، بخشی از وسایل و اقلام غذایی هم رسید. نگاهها به هم گره میخورد و یک سوال در ذهن همه میچرخید:
«میشود بدون وسایل آشپزی، کار را شروع کرد؟»
هنوز جوابش را پیدا نکرده بودیم که از دور، غبار جاده کنار رفت و کامیونها یکییکی از راه رسیدند. انگار صدای چرخهایشان، نوید شروع یک ماجرای تازه را میداد. ذوق و شوق بچهها وصفنشدنی بود. حالا فقط منتظر بودیم تا اجاقها روشن شود و بوی اولین غذا در موکب بپیچد.
شام شب اول، ساندویچ مخلوط بود. امکانات محدود بود؛ اما دست عنایت آقا، مزه را چند برابر کرد. تعریف زائران، خستگی را شست و برد.
صبح روز بعد، اجاقها را روشن کردیم و دیگها را بهراه انداختیم. هوای نجف داغ بود؛ از همان گرماهایی که نفس را در سینه حبس میکند. تصمیم گرفتیم قیمه بپزیم. اما گرما کار را کند میکرد. هر چند دقیقه لیوانی آب مینوشیدیم. در همان لحظهها، نام حسینِ تشنهلب در ذهنها میچرخید و لبها ذکر میگفتند.
سرانجام، قیمه آماده شد. هنگام پخش، بچهها با وسواس ظرفها را پر میکردند. چهرهها خیس از عرق بود و چشمها خیس از اشک. بعضیها حتی آب نمیخوردند تا بتوانند سریعتر غذا را به زائران برسانند.
اول، غذا را به خادمان خانمها دادند تا میان زائران زن تقسیم کنند. صدای خادمها آمد که «کافیه برای خدام آقا بکشید.»
اینجا، نجف… خانه پدری… همانجاست که مزد سالها خدمت را میدهند؛ بیهیچ پیمانه و بیهیچ حساب.
🔹هارون مکی
۱۵مرداد۱۴۰۴
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
پرده اول: خرمآباد
دختر هجدهساله بود. در نگاهش برق شوق میدرخشید. دلش میخواست نامش میان خادمان موکب ثبت شود. مسئول مصاحبه نگاه جدیاش را به او دوخت و پرسید:
– یکی از پستها شستن سرویس بهداشتیه. میری؟
برای چند لحظه مکث کرد. چشمهایش روی زمین خیره ماند. انگار با خودش میجنگید. لب باز کرد:
– چکمه، دستکش و ماسک میدین؟
مسئول بیآنکه لحظهای درنگ کند گفت:
– چکمه نه… دستکش آره.
نفسش را آهسته بیرون داد. با صداقت ادامه داد:
– راستش رو بخوام بگم… من توی خونهمون هیچ کاری نمیکنم. تا حالا حتی یه بار هم سرویس بهداشتی نشستم. حالم بهم میخوره.
برای لحظهای سکوت کرد. سرش را بالا گرفت و با قاطعیت گفت:
– باشه… سرویس میشورم.
نگاهها روی او ثابت ماند. هیچکس فکرش را نمیکرد دختری که تا حالا حتی کار سادهای در خانه انجام نداده، بیپروا چنین چیزی را قبول کند.
پرده دوم: نجف اشرف
نیمهشب بود. نسیم داغ نجف روی صورت مینشست و حیاط موکب زیر نور کمرنگ لامپها حالتی نیمهتاریک داشت. گوشه حیاط نشسته بودم. صدای قدمهایی از پشت سرم آمد. برگشتم. همان دختر هجدهساله بود. گونههایش سرخ از خستگی و نگاهش جدی بود. به سمتم آمد و گفت:
– دستکش یکبار مصرف میخوام.
پرسیدم:
– برای چی؟
جواب داد:
– پست دستشوییه. سرویسها رو دارم میشورم. دستشویی فرنگی کیپ شده؛ باید بازش کنم.
مات ماندم. همان دختری که روز مصاحبه اعتراف کرده بود در خانه، دست به شستن سرویس نزده، حالا با صلابت از باز کردن دستشویی حرف میزد.
مسیر انبار را نشانش دادم:
– دستکشها اونجاست.
بیآنکه حرفی اضافه کند، به سمت تاریکی حیاط رفت.
نور لامپ روی صورت خسته اما مصممش افتاده بود؛ نگاهم را از او برنداشتم. در دل گفتم:
– چقدر تغییر کردی...
🔹پروین حافظی
16مرداد1404
#روایت_اربعین
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv