eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
مقصد تازه‌ای در پیش داشتم؛ نجف… خانه پدری. پیش‌تر طعم آشپزی را در جوار شهدای گلزار خرم‌آباد، برای عزاداران سیدالشهداء، در هیئت عشاق‌المهدی، چشیده بودم؛ اما این بار توفیق دیگری نصیبم شده بود؛ آشپزی در موکب حضرت ابوالفضل، در شهر نجف اشرف، برای زائران امیرالمومنین. از آشپزی در نجف چیزی نمی‌دانستیم؛ نه تجربه‌ای داشتیم و نه کسی پیدا شد که راه را نشانمان بدهد. بااین‌حال، خدمت در نجف آن هم در ایام اربعین، برایم مزد همه سال‌هایی بود که در گرما و سرما، کنار قبور شهدا برای عزاداران حسین، دیگ به دیگ غذا پخته بودم. هفت ماشین باری (کامیون و سایپا) را تا آخرین گوشه پر کردیم. هرچه دمِ دست بود، بار زدیم. جاده پیش رو بود و دل‌هایمان پر از شوق. شب که به مرز مهران رسیدیم، موجی از زائران حسینی مقابلمان قد کشید؛ ازدحامی که آدم را هم خسته می‌کرد و هم به وجد می‌آورد. آن هم دوازده روز مانده به اربعین. صبح روز بعد، پس از ساعاتی خواب و بیداری در راه، به نجف رسیدیم. هر وقت که پا به این شهر گذاشته بودم، باوجود هر خستگی، مستقیم می‌رفتم حرم. اما این بار، از همان دور به آقا سلام دادم و با دلی که بهانه خدمت داشت، یکراست راهی موکب شدم. همزمان با ما، بخشی از وسایل و اقلام غذایی هم رسید. نگاه‌ها به هم گره می‌خورد و یک سوال در ذهن همه می‌چرخید: «می‌شود بدون وسایل آشپزی، کار را شروع کرد؟» هنوز جوابش را پیدا نکرده بودیم که از دور، غبار جاده کنار رفت و کامیون‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند. انگار صدای چرخ‌هایشان، نوید شروع یک ماجرای تازه را می‌داد. ذوق و شوق بچه‌ها وصف‌نشدنی بود. حالا فقط منتظر بودیم تا اجاق‌ها روشن شود و بوی اولین غذا در موکب بپیچد. شام شب اول، ساندویچ مخلوط بود. امکانات محدود بود؛ اما دست عنایت آقا، مزه را چند برابر کرد. تعریف‌ زائران، خستگی را شست و برد. صبح روز بعد، اجاق‌ها را روشن کردیم و دیگ‌ها را به‌راه انداختیم. هوای نجف داغ بود؛ از همان گرماهایی که نفس را در سینه حبس می‌کند. تصمیم گرفتیم قیمه بپزیم. اما گرما کار را کند می‌کرد. هر چند دقیقه لیوانی آب می‌نوشیدیم. در همان لحظه‌ها، نام حسینِ تشنه‌لب در ذهن‌ها می‌چرخید و لب‌ها ذکر می‌گفتند. سرانجام، قیمه آماده شد. هنگام پخش، بچه‌ها با وسواس ظرف‌ها را پر می‌کردند. چهره‌ها خیس از عرق بود و چشم‌ها خیس از اشک. بعضی‌ها حتی آب نمی‌خوردند تا بتوانند سریع‌تر غذا را به زائران برسانند. اول، غذا را به خادمان خانم‌ها دادند تا میان زائران زن تقسیم کنند. صدای خادم‌ها آمد که «کافیه برای خدام آقا بکشید.» اینجا، نجف… خانه پدری… همان‌جاست که مزد سال‌ها خدمت را می‌دهند؛ بی‌هیچ پیمانه و بی‌هیچ حساب. 🔹هارون مکی ۱۵مرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
پرده اول: خرم‌آباد دختر هجده‌ساله بود. در نگاهش برق شوق می‌درخشید. دلش می‌خواست نامش میان خادمان موکب ثبت شود. مسئول مصاحبه نگاه جدی‌اش را به او دوخت و پرسید: – یکی از پست‌ها شستن سرویس بهداشتیه. میری؟ برای چند لحظه مکث کرد. چشم‌هایش روی زمین خیره ماند. انگار با خودش می‌جنگید. لب باز کرد: – چکمه، دستکش و ماسک میدین؟ مسئول بی‌آن‌که لحظه‌ای درنگ کند گفت: – چکمه نه… دستکش آره. نفسش را آهسته بیرون داد. با صداقت ادامه داد: – راستش رو بخوام بگم… من توی خونه‌مون هیچ کاری نمی‌کنم. تا حالا حتی یه بار هم سرویس بهداشتی نشستم. حالم بهم میخوره. برای لحظه‌ای سکوت کرد. سرش را بالا گرفت و با قاطعیت گفت: – باشه… سرویس می‌شورم. نگاه‌ها روی او ثابت ماند. هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد دختری که تا حالا حتی کار ساده‌ای در خانه انجام نداده، بی‌پروا چنین چیزی را قبول کند. پرده دوم: نجف اشرف نیمه‌شب بود. نسیم داغ نجف روی صورت می‌نشست و حیاط موکب زیر نور کم‌رنگ لامپ‌ها حالتی نیمه‌تاریک داشت. گوشه حیاط نشسته بودم. صدای قدم‌هایی از پشت سرم آمد. برگشتم. همان دختر هجده‌ساله بود. گونه‌هایش سرخ از خستگی و نگاهش جدی بود. به سمتم آمد و گفت: – دستکش یک‌بار مصرف می‌خوام. پرسیدم: – برای چی؟ جواب داد: – پست دستشوییه. سرویس‌ها رو دارم می‌شورم. دستشویی‌ فرنگی کیپ شده؛ باید بازش کنم. مات ماندم. همان دختری که روز مصاحبه اعتراف کرده بود در خانه، دست به شستن سرویس نزده، حالا با صلابت از باز کردن دستشویی حرف می‌زد. مسیر انبار را نشانش دادم: – دستکش‌ها اونجاست. بی‌آن‌که حرفی اضافه کند، به سمت تاریکی حیاط رفت. نور لامپ روی صورت خسته اما مصممش افتاده بود؛ نگاهم را از او برنداشتم. در دل گفتم: – چقدر تغییر کردی... 🔹پروین حافظی 16مرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
برای ۹۶ است به گمانم. برای آن‌وقت‌ها که صاف‌تر بودم و ساده‌تر. کمی هم سرپا‌تر و سرکش‌تر. اسفند که می‌شد ویرمان می‌گرفت دسته‌جمعی برویم راهیان نور. توی اتوبوس قهقهه‌مان به راه بود، توی خوابگاه با بچه‌های فلان شهرستان دعوایمان می‌شد و توی بیابان‌ها زار می‌زدیم. کفش‌ها را می‌کندیم به حرمت شهدا، سرها را پایین می‌انداختیم، چشم‌ها را می‌بستیم و چاک دهان‌هامان را می‌دوختیم و زار می‌زدیم. لرستان که هیچ‌وقت راوی خوب همراه کاروان‌ها نمی‌فرستاد (جز یک سالی که خودمان از اصفهان راوی بردیم) پس می‌رفتیم قاطی کاروان شیراز و کجا و کجا و باز زار می‌زدیم. قاطی قهقهه و دعوا و زار زدن، ویرمان هم گرفت کلیپی بسازیم برای سالگرد تشییع دو شهید گمنام دانشگاه که ۱۲اسفند بود. و آن سال‌ها (مثل حالا) که چیزی نمی‌دانستیم از سناریونویسی و قاب‌بندهی و نوردهی و کذا و کذا، یکی‌مان شد کارگردان و یکی‌مان نویسنده و یکی‌مان هم که من بودم دوربین دانشگاه را گرفت دستش. و مثلا ثانیه فلان تا فلان را که ببینید تمرکز را گذاشته‌ام روی نمایش حصیر سقف و کارگردان هم تایید کرده و تدوین‌گر هم تدوینش زده‌. و این تازه کیفیت تصویر است (که البته اگر سخت‌گیری نکنم و کمی ادعا و اعتماد به نفس قاطی‌اش کنم بهتر از بعضی‌هاست)؛ زمان طولانی‌اش هم به کنار. اما اصل ماجرا ملقمه‌ای است در مضمون. هرچه گیرمان آمده از تصویر و محتوا، ریخته‌ایم توی کلیپ‌. از حمله صدام شروع می‌شود و به آرزوی کربلا رفتن، زائرین ناشنوا می‌رسد. بی‌ربط هم می‌رسد. بی‌ربط، اما اشک درار. اقلا برای خودم که اینطور است‌. و حالا بعد از ۸ سال، توی هاردتکانی، پیدایش کردم و گوشه چشمی خیس. و باز ویرم گرفت که به بهانه‌ای بگذارمش جلوی چشم چهارتای دیگر شاید آ‌ن‌ها هم گوشه چشمی... بهانه مربوط اما جور نشد. نه اسفند است و موقع راهیان، نه اربعین است و وقت کربلا (که وقت نمی‌خواهد البته). اما شهادت امام رضا که هست و اگر کلهم نورٌ واحدی، کنارش بگذارم، احتمالا مربوط می‌کند ماجرا را. که اگر نکند هم حرجی نیست‌. ویرم گرفته بگذارم و ویر گرفتن که این همه صغری و کبری چیدن‌ نمی‌خواهد. 🔹امین ماکیانی ۲شهریور۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
_ حدس بزن تو بطری چیه ؟ داشتیم شام می‌خوردیم که در زدند. مامان رفت و با یک بطری کوچک توی دستش برگشت. همه داشتیم نگاهش می‌کردیم. قبل‌ازاینکه ما چیزی بگوییم، گفت: «بنظرتون تو این بطری چیه؟ باهم گفتیم: «آبغوره» اما من توی ذهنم گفتم: «آبغوره‌ای که خیلی رسیده باشه. نه، نوشابه‌س!» ولی می‌دونستم که نوشابه هم نیست. ما حدس‌هایمان را گفتیم و هیچ‌کدام هم درست از آب درنیامد. _ این بطری از کربلا اومده! این را گفت یک حالی شدم. لیموناد عراقی! وای خدای من، لیموناد! یعنی کی می‌دانسته که من لیموناد عراقی دوست دارم که برایمان آورده؟! کربلایی مهناز، همسفر هرسال اربعینمان! امسال توفیق نداشتیم و نتواستیم برویم‌. قبل رفتن تماس گرفت. گوشی‌ام روی حالت پرواز بود. هنوز خوابم نبرده بود. زنگ زد به نرگس. صدایش را می‌شنیدم. _ آزاده چرا گوشیش خاموشه. ما داریم میریم کربلا. به یادتون هستم. چشانم پر از اشک شد؛ دلم پر از حسرت. با بغض خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم رفتم سراغ تلویزیون. زدم روی شبکه‌ای که هر لحظه مرز مهران را نشان می‌داد. کار هر روزمان همین شده بود؛ تا روز آخری که همه رفتند. روزی نبود که از درد فراق گریه نکنم. چرا همه رفتند و ما نرفتیم؟ سعادت نداشتیم؟! یعنی فقط توی کربلایت برای ما جا نبود؟ نرفتیم اما قلب و روحمان در تمام مسیرها همراه زائرین کربلا بود. حالا هم کلی ذوق کردم با دیدن بطری لیموناد. گذاشتمش روی قلبم! فقط دلم می‌خواست نگاهش کنم. حتی نمی‌توانستم از آن بخورم؛ آخر از بهشت آمده بود؛ بهشت حسین. 🔹آزاده دریکوند 25مرداد1404 @ravimah
از خرم‌آباد دیر حرکت کردیم. مجبوریم گاهی با سرعت ۱۶۰ کیلومتر حرکت کنیم تا به قطار تهران-‌مشهد که سید مرتضی میری برایمان در ساعت ۲۲ رزرو کرده برسیم. تا به تهران برسیم شش پیامک جریمة تخلف از سرعت برایم می‌آید. استرس رسیدن و نرسیدن به قطار شدت گرفته است. ورودی تهران جی‌پی‌اس که به‌خاطر جنگ ایران‌ و اسرائیل مختل شده، چندبار ما را دور یک مسیر می‌چرخاند. با مهدی سلیمی وارد راه‌آهن که می‌شویم دنبال آقای میری و بقیه می‌گردیم. چندنفر را می‌بینم که گرد آقای ناصر فیض حلقه زده‌اند. با ذوق به مهدی می‌گویم رسیدیم؛ این‌هم کاروان موکب هنرمندان. با خوش‌حالی رو به آقای فیض می‌گویم: «خوبی حضور سلبریتی در جمع همین است که ما از دور هدایت شدیم سمت شما.» مهدی می‌گوید به نظرم حرف خوبی به آقای فیض نزدی! می‌گویم یعنی سلبریتی برای ایشان هم فحش محسوب می‌شود؟! ساعت ۲۲ سوار قطار می‌شویم. پوریا ترابی و سامان مهدوی در کوپه نشسته‌اند. سامان می‌گوید سربازی رفته‌اید؟ بعد شروع به گفتن خاطرات سربازی‌اش در طول شب می‌کند. صبح به مشهد که می‌رسیم سامان فقط دو سه خاطره از سربازی‌اش را برایمان تعریف کرده است! 🔹مهدی سلیمان‌نژاد 22تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
«جنگ بود یا معجزه؟!» پارک محل، خلوت و خالی از همهمه‌ی مادرها شده بود؛ خودم را سرزنش می‌کردم که چرا برای سروصدای بازی بچه‌های پایین بلوک، خدا را شکر نکردم؟! چرا مدام بچه‌های دوچرخه‌‌سواری که می‌یچیدند جلوی راه ماشین‌مان را سرزنش کردم؟! چرا قدر لحظه‌ها را ندانستم و عادی زندگی کردم؟! حالا دیگر روی بالکن خانه ایستادن و با اضطراب، ساعت‌ها کوه را تماشا کردن، باید تاوان قدر‌نشناسی‌هایم باشد. کوهی که سکوت را فریاد می‌زند و قصه سرباز روی برجک نگهبانی را در تاریکی خود پنهان کرده است. چیزی که حتی فکرش را هم نمی‌کردم، اتفاق افتاد؛ درست شب مهمانی، وقتی شوق داشتم عبای زرین‌کوبی را که از نجف خریده بودم بپوشم، دشمن گرگ‌صفت، لحظه‌های خوش عیددیدنی‌مان را از هم درید و درد خبر شنیدن شهادت سردارهایمان به باریکی استخوانمان نشست. حوالی مناطق نظامی برای زن و بچه‌ها دیگر امن نبود؛ اما برای من زیر هجوم موشک‌ها ماندن، شیرین‌تر از ترک منازل سازمانی بود. پناه بردن به منزل کسی که مدام از گرانی و قیمت دلار حرف می‌زند روحم را شکنجه می‌داد. هرطور که فکر می‌کردم دلم راضی به رفتن نمی‌شد. شب شد و بچه‌ها از صدای پدافند، چهار ستون بدنشان لرزید. همسرم برای دور کردنمان از منطقه، لحظه‌ای تردید نکرد و مثل جنگ‌زده‎ها راه افتادیم سمت منزل عمویم که بارها ما را به خاطر عملکرد مسئولین محاکمه کرده است. توی این فکر بودم: «حالا قراره چی بگه! شاید هم از ترس، کلی برنج و روغن انبار کرده! اون هم توی این وضعیت... لابد ما رو هم مقصر جنگ میکنه و... هر چه گفت، هیچ یکی به دو نکنم و حرف نزنم...» که با صدای سرود حماسی ایست بازرسی به خودم آمدم. دهه نودی‌های بسیجی را ندیده بودم که دیدم! فرمانده‌شان مردی بود با شال و ستره سبز، تفنگ به دوش. با احترام صندوق ماشین‌ها را می جستند. همه‌ی نگرانی‌ها یادم رفت. زیبایی جنگ وسط خیابان‌ها بود و ما کنج خانه کز کرده بودیم. دلم می‌خواست من هم توی میدان باشم؛ مثل زنانی که خاطراتشان «حوض خون» را پر رنگ کرده است. نیمه شب رسیدیم. وارد خانه که شدیم، عمویم توی تاریکی، هنوز بیدار مانده بود پای شبکه خبر و اخبار جنگ را دنبال می‌کرد. تا ما را دید، بلند شد و با خوشحالی، پیشانی‌مان را بوسید. مردمک چشمانش نرم شده بود؛ دیگر آن مرد عصبانی تورم‌زده نبود؛ درحالیکه چای کهنه‌ای را از فلاکس توی استکان‌ها می‌ریخت. انگار توی دوربرگردان جاده زندگی منتظر کسی یا چیزی ایستاده بود. باورم نمی‌شد؛ شاید معجزه شده بود! کسی که تمام عمرش حتی مصلی را به چشم ندیده بود، حالا از اهمیت نمازجمعه فردا می گفت! از قدرت و سرعت موشک‌های ایرانی! و دعا می‌کرد به جان امام خامنه‌ای! تمام شب را متحیر توی رختخواب بیدار بودم. برایم معما شده بود که جنگ رخ داده یا معجزه؟! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۲۹خرداد1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
در خانه، یک لیوان بزرگ چینی دارم که با آن چای می‌نوشم. روزی دوسه قوری. اسمم که برای خدمت در چای‌خانه درآمد، حس افتادن زنبور عسل در دشت پر از گلی را داشتم. تصور اینکه سه استکان چای به دست زوار بدهم و چهار استکان هم خودم بخورم داشت مستم می‌کرد. سه روز از خدمتم در چای‌خانه گذشته است؛ هنوز چای حضرتی نخورده‌ام. عصبی و شاکی‌ام؛ مانند معتادی که وسط مزرعة خشخاش خماری بکشد. برایم عجیب است چرا وسط چای‌خانه‌ام و بوی دیوانه‌کننده‌اش، مشامم را پر می‌کند و هنوز توفیق و فرصت نوشیدن استکانی چای حضرتی را ندارم. بعد از زمان خدمت، بیرون از چای‌خانه هم که می‌روم صف را می‌بینم و بی‌خیال می‌شوم؛ اما خیال نخوردن چای، آن‌هم وسط چای‌خانه رهایم نمی‌کند. درحال شستن سبد سبد استکان، گله‌ام را به امام رضا می‌گویم که «آقا سه روز است فقط فلاسک ‌فلاسک چای محل اسکان را می‌خورم و هنوز لبم به‌چای حضرتی‌تان نخورده است.» همان موقع آقای ابراهیم بریمانی با سینی‌ای که چندلیوان چای رویش گذاشته و یک قاشق کوچک هم داخل لیوان‌هاست می‌آید کنار سینک شستشوی استکان و می‌گوید چای عراقی درست کردم. سرخوش از برآورده شدن خواسته‌ام و شرمسار از آقا امام رضا که مدیون کسی نمی‌ماند، سریع استکانی برمی‌دارم و می‌نوشم و مست از این چای حضرتی عراقی، رو به پوریا ترابی می‌گویم قربون امام رضا که شرمنده کرد؛ تا شکوایه کردم آورد. اما اربعین یه‌چیز دیگه است! قصد اختلاف‌افکنی بین ائمه علیهم السلام را ندارم. ولی خب... پوریا می‌خندد. با خودم می‌گویم مگر نیامدیم که برات اربعین‌مان را بگیریم! 🔹مهدی سلیمان‌نژاد ۲۳تیر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
حالا که از لرستان، اسم من(مهدی سلیمان‌نژاد) و مهدی سلیمی برای خدمت در موکب هنرمندان سوره در چای‌خانه حرم رضوی، از قرعه درآمده، خوب است اجازه بدهند چای درخور و در شأن آقا امام‌رضا به دست زوار بدهیم. با حراست حرم هماهنگی بشود تا چندتا کامیون ذغال و چوب بلوط که از لرستان سفارش دادیم را بیاورند و کنار چای‌خانه خالی کنند، بلکه زوار علی‌بن موسی‌الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا، چای ذغالی بنوشند و روحشان در آستانش جلا بخورد. وصف العیش نصف العیش. تصورش را بکنید! غوغا می‌شد اگر، چای‌کوهی که بهار امسال رفتم و از کوه‌های پرطراوت زاگرس چیدم را روی ذغال بلوط، داخل چای‌خانه برای زوار دم می‌کردم. این همان شراب سلسبیل موعود برای بهشتیان نیست؟ البته اخیراً به سبب بسته شدن مرز ایران و افغانستان و مشکلات تردد و تحریم‌های ناجوانمردانه و چالش آبی و منازعات گروه حاکم بر افغانستان، داروی گیاهی دیگری به نام خشخاش در رشته‌کوه‌های زاگرس، هکتارهکتار کشت می‌شود؛ تاجایی‌که به مرحلة خودکفایی در تولید این محصول رسیده‌ایم و دیگر نیازی به واردات بی‌رویه این دوا از کشور دوست و هم‌زبان شرقی نداریم. اگر مسئولین موکب هماهنگی‌های لازم را انجام می‌دادند می‌شد شیرة این گیاه آرام‌بخش کوهی را هم پس از انجام مراحل تیغ‌زنی، جمع و برای دردمندان احتمالی و معدود که چای را با این شیره می‌نوشند آورد. حیف که کسی از قبل هماهنگی و همراهی نکرد. به‌هرحال دین دردمندان معدود و احتمالی به گردنشان. 🔹مهدی سلیمان‌نژاد 24تیر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد