راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد👇👇👇
#ماهپاره_مادر_ابراهیم
#قسمت_دوم
حالا قصه اسارت ابراهیم را فهمیده بودم ولی نحوه شهادتش را نه، پیکرش هم که جاویدالاثر بود و فعلا کاری نمیشد انجام داد.
ولی تصمیم گرفتم برم پیش مادرش و این ماجرا رو براش تعریف کنم.
شماره خواهر شهید رو گرفتم و بعد از احوالپرسی خودم رو معرفی کردم.
_ اگر اجازه بدید میخام بیام دست بوسی مادر شهید.
_ واقعیتش پدرم چند هفته است که فوت کرده و فعلاً شرایط خوبی نداریم. اجازه بدید یه فرصت دیگه.
_ بله خدا رحمت کنه پدرتون رو. چشم انشاءالله بعداً مجدد مزاحم میشم.
چند هفته گذشت تا روز سهشنبه ۱۵ مهر؛ یک روز قبل با خواهر شهید تماس گرفتم. اجازه داد که به منزلشان برم.
با ذوق و شوق خاصی به همراه همکارم ساعت ۱٠ صبح به سمت منزل مادر شهید حرکت کردیم. مادری 82 ساله به اسم ماه پاره.
وقتی در زدیم، پسرش که ظاهراً مدیر یک مدرسه بود، آمد جلوی در، خوشآمد گفت و ما را به داخل خانه دعوت کرد.
وارد حیاط کوچکی شدیم که ایوان کوچکتری داشت و یک گلیمفرش قرمز رنگ در آن پهن بود. چشمم به سمت در هال رفت که یکباره یک زن مسن کوتاه قد با چادر مشکی که کمرش کمی خمیده بود در چارچوب در ظاهر شد.
زیر چادر سربند و روسری مشکی بسته بود و گوشه چادرش را محکم سمت راست صورتش گرفته بود. با لهجه لری جلو آمد و گفت:
_ خوش اومایی روله؛ بفرما مین حونه.
نمیدانم چرا ولی در نگاه اول انگار عاشق ظرافتش شدم. با لبخندی جلو رفتم و خم شدم که روبوسی کنم. دستش را بوسیدم و با احوالپرسی وارد خانه شدیم.
از لحاظ بدنی خیلی ظریف و کوچک و سبک وزن بود. از آن مادرهای شیرین زبان و تو دل برو. چروکهای فراوان روی صورتش حکایت از سالها انتظار و رنج داشت. تبسم شیرینی روی لبانش بود.
ما کنار هم نشستیم و همکارم و دو برادر شهید بالاتر از ما.
سرش را آورد کنار گوشم و گفت: «دیروز داخل حیاط افتادم و گوشه لبم کبود شده. بهخاطر همین چادر رو از روی صورتم کنار نمیزنم!»
چادرش را کمی کنار زد که کبودی را ببینم. دلم قنج رفت برایش. گفتم: «مادر ایراد نداره راحت باش. کبودیش مشخص نیست اصلا.»
گفت: «نه زشته پیش این آقا!» مثل قدیمیها حرف میزد که نمیخواستند اگر مشکلی دارند کسی متوجه شود.
دخترش هم آمد و صحبتها شروع شد.
دخترش که مجرد بود و پرستارِ مادر گفت: «مادرم خیلی ساله هر کسی از هر جایی زنگ میزنه که بیان بهش سر بزنن قبول نمیکنه. خیلی ساله که اجازه نداده کسی بیاد خونه برای سرکشی. ولی وقتی بهش گفتم شما زنگ زدی و میخوای بیای بهش سر بزنی، سریع گفت بهش بگو بیاد.»
از حرفش تعجب کردم! برگشتم سمتش و گفتم: «مادر من که تا حالا سعادت نداشتم بیام خدمتت؛ چطور قبول کردی که بیام؟»
گفت: «روله مَری کسی وِم گوت بیل ای دختر بیا تِت؛ حتما خبری دِ ابراهیم داره.»
از تعجب دهانم باز ماند. برای چندثانیه مات عکس شهید شدم. انگار همه چیز این داستان عجیب بود و من ناخواسته به این سمت کشیده شدم. انگار ابراهیم آن روز گرم مردادماه خواست من سر مزارش بروم، به نحوه شهادتش شک کنم، بگردم و حقیقت شهادتش را پیدا کنم و بیایم به مادرش خبر بدهم.
گیج بودم ولی با صدای مادر شهید به خودم آمدم:
_ روله تو دِ ابراهیم خَور داری؛ وِ نظرت وِرمیگرده؟
نگاهش کردم. خواستم حرفی بزنم که یک طوری بهم فهماند آزمایش DNA هم ازش گرفتهاند.
گفتم: «مادر انشاءالله رد و نشانی از پسرت پیدا میشه؛ ولی من برای داستان دیگهای اومدم خدمتت.
_چی بیه دُختِرِم؟
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
18مهر1404
#دفاع_مقدس
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
خب خب خب! 🔸ترم اول دوره جامع نویسندگی تموم شد! 😢 ترمی که هنرجوهامون اقسام نوشتار رو یاد گرفتن و تمر
🔹حواستون هست چیزی به پایان ثبتنام نمونده!
چندتا نکته:
🔹پرسیدین من ترم اول نبودم! حالا چیکار کنم؟
🔸ترم اول، آشنایی با اقسام نوشتار بود. اینکه داستان چیه، فیلمنامه و نمایشنامه چیه و... . ترم دوم در واقع ترم اول دوره داستاننویسی به حساب میاد. بنابراین مشکلی از این نظر نخواهید داشت. از صفر شروع میکنید به آموزش دیدن تا زمانی که بتونید یه رمان بنویسید. بنظرم که مسیر جذابیه. 😍
🔹 پرسیدین دوره حضوریه یا مجازی؟
🔸دوره مجازی برگزار میشه. دوشنبهها ساعت ۱۹ تا ۲۰:۳۰. پس بچههای شهرستانی هم به راحتی میتونن از دوره استفاده کنن.
🔸از اونجایی که استاد هر جلسه به بچهها تمرین میده و تمرینها رو ارزیابی میکنه، ظرفیت کلاس رو جوری درنظر گرفتیم که فرصت کافی برای تدریس و ارزیابی وجود داشته باشه. پس بدو که جا نمونی!
@amin1944m
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
#ماهپاره_مادر_ابراهیم
#قسمت_سوم
از آن روز گرم مردادماه که از بالای مزار ابراهیم سردرآوردم تا همان لحظهای که کنارش بودم را برایش تعریف کردم. همه حرفهایم را خوب گوش کرد و حتی کلمهای بین حرفایم نگفت. فقط گوش کرد.
آخر حرفایم گفتم: «من مسئول دبیرخانه استانی شهدای غریب هستم؛ امروز سعادت یار شد که بیام خدمتت و بهت بگم پسرت قبل شهادتش اسیر عراقیها بوده و در زندان عراق به شهادت رسیده و پیکرش برنگشته. مادر پسرت در فکه شهید نشده؛ پیکر پسرت داخل عراقه. حالا کجا مشخص نیست و ممکنه اگر نشانی ازش پیدا کنن بهتون خبر بدن...»
آه بلندی کشید و گفت: «سیقه سرش بام؛ کورِم هی غیرتی بی؛ وا نون حلال گَپِش کردم...»
کمی از ابراهیم و بچگیاش تا خدمتش و جبهه رفتنش گفت. اینبار من سراپا گوش بودم.
گفتم: «مادر در کل کشور حدود ۲۳٠٠ شهید غریب اسارت داریم؛ پسر شما هم یکی از اوناست که در غربت و غریبانه شهید شده. باعث افتخار ماست که این ماجرا رو متوجه شدیم و قطعا باعث افتخار شما و خانوادش هم هست.»
صحبتهای دیگری هم بینمان رد و بدل شد که باعث شد زمان از دستم برود.
همکارم اشاره داد که برویم. بااینکه دلم نمیخواست از پیشش بروم ولی ناچار بودم. برای رفتن اجازه خواستیم. گفت: «روله هر وقت خواستی بیا اینجا؛ تو مثل دخترمی...»
تشکر کردم و بلند شدیم که برویم.
همکارم و برادران شهید جلوتر رفتند بیرون. خم شدم تا دست مادر را ببوسم که سرش را آورد کنار گوشم و طوری که بقیه صدایش را نشنوند پرسید: «اسمت چیه؟»
نگاش کردم و آهسته اسم کوچکم را بهش گفتم.
دوباره سرش را نزدیک آورد و گفت: «میخوام توی نمازم اختصاصی اسمت رو بیارم و برات دعا کنم. دعاهای من همیشه گیراست. ولی برا خودم گیر میکنه.» خندید؛ من هم خندیدم.
با این حرفش انگار دنیا را به من داد. با ذوق زیادی گفتم: «مادر دعا کن در راه پسرت عاقبت بخیر بشم...»
گفت: «ری سفید بای دخترم»
با هم به داخل حیاط آمدیم. داشتیم خداحافظی میکردیم که چشمم به گلدانهای گوشه حیاط افتاد. ده پانزدهتایی بودند. گفتم: «مادر ماشالا چه گلهای قشنگی داری؛ مثل خودت زیبان.»
یکهو گفت: «مدیونی هر کدام رو میخوای برا خودت ببر.» گفتم: «نه ممنون؛ پیش خودت زیباترن.»
آنقدر گفت مدیونی که بالاخره یکی از گلدانها را برداشتم. گفت: «اینو دیروز کاشتم؛ دستم خوبه. ببرش انشاءالله برات خیر و برکت میاره.»
با همین نیت گل را دستم گرفتم و خداحافظی کردم و داخل ماشین نشستم.
وقتی حرکت کردیم، از شیشه عقب نگاهی کردم؛ مادر آمده بود وسط و برایم دست تکان میداد.
از پیچ کوچه که رد شدیم، دیگر ندیدمش.
به گلدان توی دستم نگاه کردم و غرق در این ماجراها شدم. با خودم گفتم ابراهیم منو کجا بردی و کجا آوردی، چرا من...
شاید جوابهای زیادی برای این چرا باشد ولی بماند...
پایان
🔹فرحزاد جهانگیری
۱۸مهر۱۴۰۴
#دفاع_مقدس
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹حواستون هست چیزی به پایان ثبتنام نمونده! چندتا نکته: 🔹پرسیدین من ترم اول نبودم! حالا چیکار کنم
👇 👇 👇 👇
✅ ✅ ✅ ✅
✅ ✅ ✅ ✅
✅ ✅ ✅ ✅
✅ ✅ ✅ ✅
✅ ✅ ✅ 1⃣
2⃣ 3⃣ 4⃣ 5⃣
⚠️اگر هنوز دارید به این فکر میکنید که ثبتنام بکنم یا نکنم، باید بگم که ظرفیت محدوده!
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد👇👇👇
#دیدار
چند نفر بودیم را یادم نیست. البته میتوانم ذهنی افراد را حساب کنم یا از روی عکس بشمارمشان؛ اما خیلی حوصله ندارم.
با کمی تاخیر رسیدیم جلوی خانه. آدرس سرراست بود. چندتا چندتا وارد آسانسور شدیم و چهار طبقه رفتیم بالا. خانمها بیشتر از ظرفیت ریختند توی آسانسور. لااقل تعدادشان، چشمی، چندتایی از عدد درج شده روی آسانسور بیشتر بود؛ وزنشان را نمیدانم.
پاکتی که نفهمیدم تویش چه بود، در کنار یک جعبه شیرینی تر، شد هدیه ناقابل ما به میزبان.
عدهای روی مبل و صندلیها نشستند؛ عدهای هم روی زمین. فضا رسمی بود و ما معذب. دو سه سوال اول هم کمکی به غیررسمی شدن فضا نکرد.
چای آمد. پشتش شیرینی و بعد میوه. آقای محمودند عصا را تکیه داده بود به صندلی و زمین را نگاه میکرد.
چشمم به دستگاه اکسیژنساز گوشه خانه بود و گوشم به صحبتهای بقیه.
از خوبی و چه خبر، جوابی درنمیآمد. بالاخره کسی سوال درست را پرسید: «حاجی کجا مجروح شدید؟» انگار حاجی هم انتظار همین سوال را میکشید. سرش را آورد بالا و شروع کرد به گفتن. از بیتالمقدس4 گفت که همان اول کاری در آن مجروح شده بود و خون از پرده گوشهایش زده بود بیرون (شاید علت سنگینی گوش راستش هم همین بود)؛ از جلو رفتن گفت با همان وضعیت؛ از وقتی که حاج نوری میبیندش و میگوید «محمدابراهیم، با این سرووضع اینجا چهکار میکنی؟» و میفرستدش عقب؛ از برگشتن به عقب و شیمیایی زدن؛ از آلودگی و اعزام به بیمارستان؛ از تاول و تاول و تاول؛ از درد؛ از رفتن به آلمان و انگلیس برای درمان (درمان دردی که خودِ پست فطرتشان عاملش بودند)؛ از نفسی که هوای گرم و خشک خرمآباد باعث گرفتنش میشود؛ از چشمانی که روزی چندبار باید قطرهای خاص بریزد تویشان (که بیمه همهشان را پوشش نمیدهد)؛ از توی خانه ماندش؛ از عصبانی شدنش (که حاصل همان عامل شیمیایی است) و از صبوری همسرش؛ از اینکه برای اسلام رفته بودند و برای ایران؛ از اینکه وقتی پای فرمان امام وسط بود، هیچ وقت نیامد که ناامید شوند.
حاجی گفت و گفت و گفت و ما فقط شنیدیم. بعد هم کمی کلایه کرد به این اوضاعی که دچارش شدهایم (و به حق بود گلایههایش).
گاهی چقدر نیاز داریم به این شنیدنها. و شاید امثال حاجی هم نیاز داشته باشند به همین شنیده شدنها.
دیدار خوبی بود؛ دیدار جمعی که اکثرشان دهه هفتادی بودند، با یک جانباز هفتاد درصد.
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇 👇 👇 👇 ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ 1⃣ 2⃣ 3⃣ 4⃣ 5⃣ ⚠️اگر هنوز داری
⚠️سه نفر بیشتر ظرفیت نداریم.
🔻اگر ثبتنام نکردی، بهتره عجله کنی!
صفر تا صد نویسندگی رو با یه استاد خوب کشوری آموزش ببینی؛ کلاست مجازی باشه و از هر جایی که هستی امکان شرکت داشته باشی؛ اگه کارت خوب باشه، پیشنهاد کار دریافت کنی و به درآمد برسی!
چی میخوای دیگه؟
پیام بده
@amin1944m
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد 👇👇👇👇
#همیشه_جهادگر
ملاقاتی با مرحوم سردار افشار
زمستان ۹۹ بود و سید حسین سرباز. هر روز بعد از تمام شدن پستش میآمد دفتر موسسه تاریخ شفاهی «روایت» ریکوردر را برمیداشت و میرفت سمت دفتر سردار افشار برای گرفتن مصاحبه.
فیشبرداریهای سید از اقداماتی که سردار افشار انجام داده بود را کموبیش خواندم و شنیدم. فراموشی برخی جزییات توسط سردار و عدم بیان اتفاقات با یک توالی معین، کار را دچار چالش کرده بود.
شخصیتهای اجرایی و نظامی خاطرات مهمی دارند؛ برای همین کنجکاو بودم سردار را از نزدیک ببینم. همین شد که یک روز همراه با سید به دانشگاه عالی دفاع ملی رفتیم.
هیچکس حق ورود با لوازم الکترونیکی را نداشت. سرباز دفتر سردار به استقبالمان آمد، پس با تلفن همراه و ریکوردر وارد شدیم.
دیدن فضای داخلی ساختمانها و معماریشان برایم جالب و دلنشین بود؛ یاد سکانسی از سریال «در چشم باد» افتادم.
وارد دفتر شدیم؛ سردار به گرمی از ما استقبال کرد. همزمان با نوشیدن چای، مصاحبههای قبلی مرور شد؛ از گفتهها و ناگفتهها تا آن قسمتهایی که نیاز به اصلاح داشت.
مصاحبه شروع شد. سعی کردم در فرایند پرسشها دخالتی نکنم تا سررشته کلام از دست دو طرف در نرود.
خاطرات سردار به بخش جذابی از مدیریتشان در دانشگاه امام حسین و آشنایی با شهید فخریزاده رسید. آن هم وقتی که چندماهی بیشتر از ترور شهید فخریزاده نگذشته بود.
کنجکاویام گل کرد و بیمقدمه از نحوه آشناییشان با یکدیگر پرسیدم؛ و اینکه چه اقداماتی در زمینه هستهای انجام دادهاند. عجیب بود! شهید فخریزاده از دهه هفتاد، تحت مدیریت سردار افشار، در دانشگاه امام حسین و با لیزر غنیسازی اورانیوم انجام میداده؛ و چه فشارها و محدودیتهایی را که بابت این غنیسازی تحمل نکرده بودند.
جلسه که تمام شد به سید گفتم بعد از چاپ کتاب، این بخش از مصاحبه میترکاند.
سال ۱۴۰۲ که از کتاب خاطرات سردار افشار با عنوان «همیشه جهادگر» رونمایی شد، آن بخش از گفتوگوهای من و سردار، ممیزی خورده بود؛ اما باز هم جذاب بود و با بازخوردهای زیادی همراه شد.
خدایش بیامرزد.
🔹محمد نصرتی
۲۵مهر۱۴۰۴
#همیشه_جهادگر
#تاریخ_شفاهی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv