eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
خب خب خب! 🔸ترم اول دوره جامع نویسندگی تموم شد! 😢 ترمی که هنرجوهامون اقسام نوشتار رو یاد گرفتن و تمر
🔹حواستون هست چیزی به پایان ثبت‌نام نمونده! چندتا نکته: 🔹پرسیدین من ترم اول نبودم! حالا چیکار کنم؟ 🔸ترم اول، آشنایی با اقسام نوشتار بود. اینکه داستان چیه، فیلمنامه و نمایشنامه چیه و... . ترم دوم در واقع ترم اول دوره داستان‌نویسی به حساب میاد. بنابراین مشکلی از این نظر نخواهید داشت. از صفر شروع می‌کنید به آموزش دیدن تا زمانی که بتونید یه رمان بنویسید. بنظرم که مسیر جذابیه. 😍 🔹 پرسیدین دوره حضوریه یا مجازی؟ 🔸دوره مجازی برگزار میشه. دوشنبه‌ها ساعت ۱۹ تا ۲۰:۳۰. پس بچه‌های شهرستانی هم به راحتی میتونن از دوره استفاده کنن. 🔸از اونجایی که استاد هر جلسه به بچه‌ها تمرین میده و تمرین‌ها رو ارزیابی میکنه، ظرفیت کلاس رو جوری درنظر گرفتیم که فرصت کافی برای تدریس و ارزیابی وجود داشته باشه. پس بدو که جا نمونی! @amin1944m @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
از آن روز گرم مردادماه که از بالای مزار ابراهیم سردرآوردم تا همان لحظه‌ای که کنارش بودم را برایش تعریف کردم. همه حرفهایم را خوب گوش کرد و حتی کلمه‌ای بین حرفایم نگفت. فقط گوش کرد. آخر حرفایم گفتم‌: «من مسئول دبیرخانه استانی شهدای غریب هستم؛ امروز سعادت یار شد که بیام خدمتت و بهت بگم پسرت قبل شهادتش اسیر عراقی‌ها بوده و در زندان عراق به شهادت رسیده و پیکرش برنگشته. مادر پسرت در فکه شهید نشده؛ پیکر پسرت داخل عراقه. حالا کجا مشخص نیست و ممکنه اگر نشانی ازش پیدا کنن بهتون خبر بدن...» آه بلندی کشید و گفت: «سیقه سرش بام؛ کورِم هی غیرتی بی؛ وا نون حلال گَپِش کردم...» کمی از ابراهیم و بچگی‌اش تا خدمتش و جبهه رفتنش گفت. اینبار من سراپا گوش بودم. گفتم: «مادر در کل کشور حدود ۲۳٠٠ شهید غریب اسارت داریم؛ پسر شما هم یکی از اوناست که در غربت و غریبانه شهید شده. باعث افتخار ماست که این ماجرا رو متوجه شدیم و قطعا باعث افتخار شما و خانوادش هم هست.» صحبتهای دیگری هم بینمان رد و بدل شد که باعث شد زمان از دستم برود. همکارم اشاره داد که برویم. بااینکه دلم نمی‌خواست از پیشش بروم ولی ناچار بودم. برای رفتن اجازه خواستیم. گفت: «روله هر وقت خواستی بیا اینجا؛ تو مثل دخترمی...» تشکر کردم و بلند شدیم که برویم. همکارم و برادران شهید جلوتر رفتند بیرون. خم شدم تا دست مادر را ببوسم که سرش را آورد کنار گوشم و طوری که بقیه صدایش را نشنوند پرسید: «اسمت چیه؟» نگاش کردم و آهسته اسم کوچکم را بهش گفتم. دوباره سرش را نزدیک آورد و گفت: «می‌خوام توی نمازم اختصاصی اسمت رو بیارم و برات دعا کنم. دعاهای من همیشه گیراست. ولی برا خودم گیر میکنه.» خندید؛ من هم خندیدم. با این حرفش انگار دنیا را به من داد. با ذوق زیادی گفتم: «مادر دعا کن در راه پسرت عاقبت بخیر بشم...» گفت: «ری سفید بای دخترم» با هم به داخل حیاط آمدیم. داشتیم خداحافظی می‌کردیم که چشمم به گلدانهای گوشه حیاط افتاد. ده پانزده‌تایی بودند. گفتم: «مادر ماشالا چه گلهای قشنگی داری؛ مثل خودت زیبان.» یکهو گفت: «مدیونی هر کدام رو میخوای برا خودت ببر.» گفتم: «نه ممنون؛ پیش خودت زیباترن.» آنقدر گفت مدیونی که بالاخره یکی از گلدانها را برداشتم. گفت: «اینو دیروز کاشتم؛ دستم خوبه. ببرش ان‌شاءالله برات خیر و برکت میاره.» با همین نیت گل را دستم گرفتم و خداحافظی کردم و داخل ماشین نشستم. وقتی حرکت کردیم، از شیشه عقب نگاهی کردم؛ مادر آمده بود وسط و برایم دست تکان می‌داد. از پیچ کوچه که رد شدیم، دیگر ندیدمش. به گلدان توی دستم نگاه کردم و غرق در این ماجراها شدم. با خودم گفتم ابراهیم منو کجا بردی و کجا آوردی، چرا من... شاید جوابهای زیادی برای این چرا باشد ولی بماند... پایان 🔹فرحزاد جهانگیری ۱۸مهر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹حواستون هست چیزی به پایان ثبت‌نام نمونده! چندتا نکته: 🔹پرسیدین من ترم اول نبودم! حالا چیکار کنم
👇 👇 👇 👇 ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ 1⃣ 2⃣ 3⃣ 4⃣ 5⃣ ⚠️اگر هنوز دارید به این فکر می‌کنید که ثبت‌نام بکنم یا نکنم، باید بگم که ظرفیت محدوده! @ravimah
مربوط به روایت بعد👇👇👇
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد👇👇👇
چند نفر بودیم را یادم نیست. البته می‌توانم ذهنی افراد را حساب کنم یا از روی عکس بشمارمشان؛ اما خیلی حوصله ندارم. با کمی تاخیر رسیدیم جلوی خانه. آدرس سرراست بود. چندتا چندتا وارد آسانسور شدیم و چهار طبقه رفتیم بالا. خانم‌ها بیشتر از ظرفیت ریختند توی آسانسور. لااقل تعدادشان، چشمی، چندتایی از عدد درج شده روی آسانسور بیشتر بود؛ وزنشان را نمی‌دانم. پاکتی که نفهمیدم تویش چه بود، در کنار یک جعبه شیرینی تر، شد هدیه‌ ناقابل ما به میزبان. عده‌ای روی مبل و صندلی‌ها نشستند؛ عده‌ای هم روی زمین. فضا رسمی بود و ما معذب. دو سه سوال اول هم کمکی به غیررسمی شدن فضا نکرد. چای آمد. پشتش شیرینی و بعد میوه. آقای محمودند عصا را تکیه داده بود به صندلی و زمین را نگاه می‌کرد. چشمم به دستگاه اکسیژن‌ساز گوشه خانه بود و گوشم به صحبت‌های بقیه. از خوبی و چه خبر، جوابی درنمی‌آمد. بالاخره کسی سوال درست را پرسید: «حاجی کجا مجروح شدید؟» انگار حاجی هم انتظار همین سوال را می‌کشید. سرش را آورد بالا و شروع کرد به گفتن. از بیت‌المقدس4 گفت که همان اول کاری در آن مجروح شده بود و خون از پرده گوش‌هایش زده بود بیرون (شاید علت سنگینی گوش راستش هم همین بود)؛ از جلو رفتن گفت با همان وضعیت؛ از وقتی که حاج نوری می‌بیندش و می‌گوید «محمدابراهیم، با این سرووضع اینجا چه‌کار می‌کنی؟» و می‌فرستدش عقب؛ از برگشتن به عقب و شیمیایی زدن؛ از آلودگی و اعزام به بیمارستان؛ از تاول و تاول و تاول؛ از درد؛ از رفتن به آلمان و انگلیس برای درمان (درمان دردی که خودِ پست فطرتشان عاملش بودند)؛ از نفسی که هوای گرم و خشک خرم‌آباد باعث گرفتنش می‌شود؛ از چشمانی که روزی چندبار باید قطره‌ای خاص بریزد تویشان (که بیمه همه‌شان را پوشش نمی‌دهد)؛ از توی خانه ماندش؛ از عصبانی شدنش (که حاصل همان عامل شیمیایی است) و از صبوری همسرش؛ از اینکه برای اسلام رفته بودند و برای ایران؛ از اینکه وقتی پای فرمان امام وسط بود، هیچ وقت نیامد که ناامید شوند. حاجی گفت و گفت و گفت و ما فقط شنیدیم. بعد هم کمی کلایه کرد به این اوضاعی که دچارش شده‌ایم (و به حق بود گلایه‌هایش). گاهی چقدر نیاز داریم به این شنیدن‌ها. و شاید امثال حاجی هم نیاز داشته باشند به همین شنیده شدن‌ها. دیدار خوبی بود؛ دیدار جمعی که اکثرشان دهه هفتادی بودند، با یک جانباز هفتاد درصد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇 👇 👇 👇 ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ ✅ 1⃣ 2⃣ 3⃣ 4⃣ 5⃣ ⚠️اگر هنوز داری
⚠️سه نفر بیشتر ظرفیت نداریم. 🔻اگر ثبت‌نام نکردی، بهتره عجله کنی! صفر تا صد نویسندگی رو با یه استاد خوب کشوری آموزش ببینی؛ کلاست مجازی باشه و از هر جایی که هستی امکان شرکت داشته باشی؛ اگه کارت خوب باشه، پیشنهاد کار دریافت کنی و به درآمد برسی! چی میخوای دیگه؟ پیام بده @amin1944m @ravimah
مربوط به روایت بعد 👇👇👇👇
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
مربوط به روایت بعد 👇👇👇👇
ملاقاتی با مرحوم سردار افشار زمستان ۹۹ بود و سید حسین سرباز. هر روز بعد از تمام شدن پستش می‌آمد دفتر موسسه تاریخ شفاهی «روایت» ریکوردر را برمی‌داشت و می‌رفت سمت دفتر سردار افشار برای گرفتن مصاحبه. فیش‌برداری‌های سید از اقداماتی که سردار افشار انجام داده بود را کم‌وبیش خواندم و شنیدم. فراموشی برخی جزییات توسط سردار و عدم بیان اتفاقات با یک توالی معین، کار را دچار چالش کرده بود. شخصیت‌های اجرایی و نظامی خاطرات مهمی دارند؛ برای همین کنجکاو بودم سردار را از نزدیک ببینم. همین شد که یک روز همراه با سید به دانشگاه عالی دفاع ملی رفتیم. هیچ‌کس حق ورود با لوازم الکترونیکی را نداشت. سرباز دفتر سردار به استقبالمان آمد، پس با تلفن همراه و ریکوردر وارد شدیم. دیدن فضای داخلی ساختمان‌ها و معماریشان برایم جالب و دلنشین بود؛ یاد سکانسی از سریال «در چشم باد» افتادم. وارد دفتر شدیم؛ سردار به گرمی از ما استقبال کرد. همزمان با نوشیدن چای، مصاحبه‌های قبلی مرور شد؛ از گفته‌ها و ناگفته‌ها تا آن قسمت‌هایی که نیاز به اصلاح داشت. مصاحبه شروع شد. سعی کردم در فرایند پرسش‌ها دخالتی نکنم تا سررشته کلام‌ از دست دو طرف در نرود. خاطرات سردار به بخش جذابی از مدیریتشان در دانشگاه امام حسین و آشنایی با شهید فخری‌زاده رسید. آن هم وقتی که چندماهی بیشتر از ترور شهید فخری‌زاده نگذشته بود. کنجکاوی‌ام گل کرد و بی‌مقدمه از نحوه آشناییشان با یکدیگر پرسیدم؛ و اینکه چه اقداماتی در زمینه هسته‌ای انجام داده‌اند. عجیب بود! شهید فخری‌زاده از دهه هفتاد، تحت مدیریت سردار افشار، در دانشگاه امام حسین و با لیزر غنی‌سازی اورانیوم انجام می‌داده؛ و چه فشارها و محدودیت‌هایی را که بابت این غنی‌سازی تحمل نکرده بودند. جلسه که تمام شد به سید گفتم بعد از چاپ کتاب، این بخش از مصاحبه می‌ترکاند. سال ۱۴۰۲ که از کتاب خاطرات سردار افشار با عنوان «همیشه جهادگر» رونمایی شد، آن بخش از گفت‌وگوهای من و سردار، ممیزی خورده بود؛ اما باز هم جذاب بود و با بازخوردهای زیادی همراه شد. خدایش بیامرزد. 🔹محمد نصرتی ۲۵مهر۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
👇👇👇مربوط به روایت بعد
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
👇👇👇مربوط به روایت بعد
اولین بار که ویدیواش را دیدم مقابل عروسی سفیدپوش که به دوربین پشت کرده بود، ایستاده و به زبان خودش با عشق برایش شعر می‌خواند. حدس زدم همسرش باشد. خیلی در حس فرو رفته بود؛ نمی‌دانم چرا، ولی فکر کردم چرا عروس در برابر این همه احساسات، خنده‌اش نمی‌گیرد! دومین بار در خانه مادربزرگ بودیم و مشغول تماشای اخبار؛ اینبار اسمش را هم شنیدم: صالح الجعفراوی. شناختی از او نداشتم. فقط همان ویدئوی خواندن برای عروس! که در همان هم، نسبتش با عروس را اشتباه حدس زده بودم. صالح داماد نبود؛ داشت برای خواهرش می‌خواند! رفتم سراغ ترجمه حرف‌هایش. فکرم هم اشتباه بود! از آن همه احساس در معنی شعر و بیان صالح، عروس باید به گریه می‌افتاد! شناختم از صالح بیشتر شد. فهمیدم حافظ کل قرآن بوده و چه صوت زیبا و دلنشینی! صوتی که در میانة جنگ، با آیات الهی، امید را در قلب‌ها زنده می‌کرده. جایی نوشته بود: «او روایتگر و خبرنگار جوانی بود که مدام به دل خطر می‌زد تا صدای مردم مظلوم غزه باشد؛ بی‌وقفه و بی‌تسلیم. او روایتگر دردهایی بود که جهانیان، اگر نمی‌خواستند هم، دیگر نمی‌توانستند چشم و گوش‌شان را روی آن ببندند. صالح دلش را در قاب هر تصویر می‌گذاشت؛ وقتی دید کودکان زنده زنده سوزانده می‌شوند، به گریه افتاد و دوربین را رها کرد تا به کمکشان برود و آن‌ها را نجات دهد. او عاشق کودکان بود؛ عاشق کودکانی که باید بزرگ می‌شدند و آزادی قدس را می‌دیدند.» صالح صدایی در دل آتش بود. صدایی که اگرچه با توطئه‌ صهیونیست‌ها به صاحبش، برچسب خائن و جاسوس زده بودند، اما مردم باز هم به او ایمان داشتند. بارها تهدید شده بود؛ صفحه مجازی‌اش را از دسترس خارج کرده بودند؛ اما ادامه داد؛ برای هدفی که مهمتر از جانش بود. می‌گویم بود، چون همین چند روز پیش، درحال تهیه گزارش، توسط عده‌ای خائن، با هفت گلوله به شهادت رسید! در قسمتی از وصیت‌نامه‌اش نوشته است: «من؛ صالح، این وصیت‌نامه خود را نه به عنوان خداحافظی، بلکه به عنوان ادامه‌ راهی که با یقین انتخاب کردم، منتشر می‌کنم. گمان نکنید که شهادتم پایان است، بلکه آغاز راهی طولانی به سوی آزادی است. من پیام‌آوری هستم که می‌خواستم پیامم به جهانی برسد که چشم‌هایش را بسته است، و به کسانی که در برابر حق سکوت کرده‌اند. شما را به فلسطین سفارش می‌کنم و به مسجدالاقصی که آرزو داشتم به صحن آن برسم، در آن نماز بگزارم و خاکش را لمس کنم... خدایا، مرا در شمار شهدا بپذیر و خونم را نوری قرار ده که راه آزادی را برای مردم و خانواده‌ام روشن کند.» از این به بعد، نام مقاومت برای من با نام صالح گره خورده است. صالح روایتگر بود و من هم تازه به خانه‌ روایت آمده‌ام. او اعتقاد داشت تصاویر و کلمات از گلوله‌ها قدرتمندترند؛ ان‌شاءالله من هم بتوانم تا پایان زندگی‌ام در مسیر حق قدم بردارم و مانند او عاقبتم ختم به شهادت بشود. صالح برایم یک الگو شد؛ نه تنها برای من، بلکه برای همه. 🔹زهرا زادسری 25مهر1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv