#یلدای_کودکی
آخرین عصر پاییز بود. با صدای شرشر آب توی حیاط از خواب بیدار شدم. مادرم پرتقال میشست. پدرم داشت با مهره چاقویش را تیز میکرد. بوقلمون سیاهی که تا لب بام همسایه میپرید، گوشهای کز کرده بود. صدای قیژقیژ برندهای نمیگذاشت آب از گلویش پایین برود. هرچه لیلی خواهرم کاسه آب را جلوتر میبرد، بوقلمون نوک هم نمیزد. هوای سرد عصرانه، بوی گندم شیر و کلنگ میداد.
منتظر شب بودم؛ شبی که قرار بود از همهی شبهای سال طولانیتر باشد.
خواهرم که تازه، عروس پسرعمویم شده بود آمدند خانهمان. به یمن آمدن تازه داماد، برای اولینبار میوه کیوی را با چشم خودم دیدم؛ اما از نگاه مادرم پیدا بود امشب کیوی را توی دستهایم لمس نخواهم کرد.
تازه بعد از شام فهمیدم توی دولابچه قدیمی مادرم چه چیزهایی دور از چشم من به انتظار «توک چله» نشسته بودهاند!
هر بار که لیلی خواهرم از جا بلند میشد و مینشست، آهی از نهادم بلند میشد. گز، سوهان، کاکائو، سنجد و... می آورد و میگذاشت جلوی ماه داماد.
آرنجم را تکیه داده بودم به پهلوی مادرم و مشغول باز کردن شکلات، فکرش را هم نمیکردم آن شب یلدا بشود به یادماندنیترین لحظههای عمرم.
لیلی بلند شد و ظرف میوه را آورد؛ بشقابها را تقسیم کرد؛ یکدفعه همه جا تاریک شد؛ طوری که چشم، چشم را نمیدید.
می گویند «کور از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینا!»
ظرف میوه جلوی دست مادرم بود. دستم را بردم نزدیک ظرف؛ چیز گرد مخملی آمد توی دستم. میدانستم خود جنس است. گذاشتمش توی دهان؛ مزهی ترش و شیرین عجیبی داشت. هیچ چیزی شبیه به آن را نخورده بودم! بزرگترها مشغول صحبت بودند. لیلی دنبال شمع میگشت. دوباره دستم را بردم و... . شمع پیدا نشد. هر بار با ولع بیشتری کیویها را توی دهانم مزه میکردم و قورت میدادم. یکدفعه برق آمد! خودم را جمع و جور کردم؛ نشستم. چانه و دستهایم خیس آب کیوی بود. زبانم داشت میسوخت و نه از کیویها خبری بود نه از پوستشان.
مادرم بدون کلام فقط نگاهم میکرد. خیره به نفسهای داغی بود که از دهان باز شدهام بیرون میآمد.
تصمیم گرفتند بروند شبنشینی خانه عموی بزرگم که تازگیها قوم و خویشتر هم شده بودیم. لیلی به من چشمک زد که اگر با آنها بروم باختم.
با همان دهانی که باز بود تا باد به زبان سوختهام بخورد به مادرم اشاره دادم که نمیتوانم همراهشان بروم.
لحظهی آخر که مادرم میخواست برود، از در ورودی پذیرایی برگشت توی آشپزخانه. کیسه نایلونی پر از پسته آورد و گفت: «چادر که انداختن، یه مشت پسته بنداز توی گندم شیر با یه دونه پرتقال ببند به پر چادرهاشون.» لیلی با خوشحالی گفت: «چشم مامان.»
آن لحظه تازه متوجه شدم چرا باید میماندم توی خانه!
همه رفتند. من و لیلی شروع کردیم به پوست کردن پستهها. صدای «اول قهاره» بلند شد. چهار یا پنجتا چادر سیاه آویزان شده بود و میخواندند: «امشو اول قهاره، خیر د هونت بواره/ نون و پنیر و شیره، کیخا هونت نمیره» پریدیم روی بالکن خانه و با خوشحالی یک مشت پوست پسته همراه یک پرتقال بستیم به چادرهایشان. تجربه سالهای قبل که مادرم بهترینها را میگذاشت توی چادرشان و پشتبام کوتاه خانه، وضعیت را برای من و لیلی وخیم کرده بود. لیلی شروع کرد به پوست کردن پرتقال؛ اما دیگر تا این حد راضی نبودم و نظرم هم برای او اهمیتی نداشت.
به چادرهای بعدی و بعدی فقط پوست پرتقالها رسید و مادرم هیچوقت نفهمید ما با او چه کردهایم!
افسوس که دیگر نه عطر مادرم توی خانه میپیچد و نه چادری روی پشتبام میافتد تا ندانمکاریهای بچگی را جبران کنم.
🔹سمانه قاسمیمنش
۱دی۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
#نمازِ_اول_وقت
شب عروسی آقا میثم مرادی بود؛ از بچههای مسجد حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها. راه نورآباد را رفتیم. هنوز گرد راه از صورتمان نرفته بود که اذان گفتند. وضو داشتیم و دلدل میکردیم که جایی پیدا کنیم برای نماز؛ اما نبود.
گویی بیخیال شدیم؛ گفتیم فعلاً برویم و روی صندلیها بنشینیم تا بعد.
در همین بین، چشمم افتاد به تصویری که اگر تمام دنیا هم بخواهد، هرگز از یادش نمیبرم.
آقا امیرحسین، آرام و بیسروصدا، سفرهی یکبارمصرفی از روی میز برداشته و بر زمین پهن کرده بود. مهرش را گذاشته بود و در گوشهای از تالار، زیر نور خفهی چراغها، ایستاده بود به نماز.
آن لحظه انگار از صحنهی شلوغ و پرهیاهوی عروسی، پردهای کنار رفت. انگار هیچ چیز دنیا برایش وجود نداشت.
صدای خندهها، موسیقی، رفتوآمد مهمانها،
همه محو شده بودند.
فقط امیرحسین بود و خدایش.
احساس کردم در میان آن همه صدا، سکوتی از عالم بالا دور او چتر کشیده.
او نشسته بر خاک نبود؛ گویی بر بلندای آسمان ایستاده بود.
نمازش که تمام شد، یکییکی رفقا رفتند و همانگونه که او نماز خوانده بود، نمازشان را اقامه کردند.
عجیب است، او نه با زبان، نه با سفارش، نه با امر و نهی، فقط با ایستادنش، با آرام بودنش، با وفای دلش به خدا، راه عبادت را برای همه باز کرد.
گاهی آدمها سخنرانی نمیکنند…
خودشان «سخن خدا» میشوند.
او در آن گوشهی خاموش تالار بیتی از نماز بود که خدا پیش روی ما گشود.
🔹به نقل از رفیق شهید
#شهید_امیرحسین_حسنپور
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
متولیان اعتکاف که دغدغه کار فرهنگی دارید سلام و خداقوت!
با توجه به تلاقی اعتکاف امسال با شهادت سردار سلیمانی «خانه روایت ماه» کتاب #هیرمان (روایتهای مردم لرستان از شهادت سردار سلیمانی) را با قیمت قدیم (35 هزار تومان) در اختیار متولیان قرار میدهد.
❌فقط بدونید که تعداد کتاب #محدوده و اولویت با اوناست که زودتر درخواستشون رو ثبت میکنند.😢
شماره جهت سفارش
09374458868
@amin1944m
ویژه #لرستان
آدرس کانال در بله و ایتا
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
متولیان اعتکاف که دغدغه کار فرهنگی دارید سلام و خداقوت! با توجه به تلاقی اعتکاف امسال با شهادت سرد
بزرگوارانی که درخواست اولیه ثبت کردن، اما نهایی نکردن عجله کنن. تعداد کتابها محدوده و فقط فردا ارسال داریم!
52.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹روایتی از دفاع مقدس 12 روزه در لرستان
🔹در گفتوگوی امین ماکیانی با رادیو مقاومت
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🎁 کتاب بخون؛ جایزه ببر! مسابقه کتابخوانی «کتابْ ماه» با محوریت کتابهای: 🔹«کهنه سرباز» خاطرات امی
📣 برندگان مسابقه کتابخوانی «کتاب ماه»
🥇 نفر اول برای کتاب کهنه سرباز «احمدرضا خدایی»
🥈نفر دوم برای کتاب کهنه سرباز «زهرا محمدی مطلق»
🥇نفر اول برای کتاب بینشان «فاطمه بازگیر»
🥈نفر دوم برای کتاب بینشان «علی خسروی»
🔹نفرات سوم
🥉رضا جودکی
🥉محمد علیپور
🥉رها آزادی
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
@ravimahtv
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#دو_خط_موازی
در خیابانی از شهر جونقان چهارمحال و بختیاری، نسیمِ سرد زمستان بوی دود و خشم میآورد. دو خط موازی در یک خیابان کشیده شده: یک سمت، موجی از فریادهای بریده و درهم، دستانِ گرهکرده، چهرههای برافروخته؛ سمت دیگر، یک زن. تنها. با چادری که مثل هالهای از آرامش دورش پیچیده. صفورا نعمتیزاده جونقانی دکترای فیزیک هستهای دارد؛ ذهنش با فرمولهای جهان آشناست. قدمهایش محکم و مصمم است. گویی نقطهای دورتر از این هیاهو را میبیند. به موازاتِ موجِ خشم حرکت میکند، اما در جهانِ موازیِ خودش. صدایش بریده از فریادهای اطراف است؛ فرکانسی متفاوت دارد، فرکانسی که یادآور روزهایی است که همین شعار، سنگرها را گرم میکرد؛ یادآور مردانی که شش ماه پیش، در برابر حملات دشمن ایستادند و با دنیایی از آرزو، به خاک افتادند تا این خیابانها امن بماند. تراژدی همین جاست: امروز، سیبلِ خشمِ برخی از مردم، همان پسرانِ بازماندهی آن جبههاند.
یکباره از پشت، حمله آغاز میشود. چند نفر از صفِ معترضان جدا میشوند. این نمادِ سکوت و صلابت را برنمیتابند. هُل میدهند، لگدی میزنند و زن سکندری میخورد. یک لحظه خم میشود، اما ریشههایش در عمقِ این خاک، محکم است. حتی برنمیگردد. گویی با کسی که از پشت حمله میکند، جنگ ندارد. جنگ او بزرگتر است. جنگ با سقوطی خاموش است؛ سقوط اخلاق، سقوط وحدت، سقوطِ خیابانی که قرار بود خانه باشد، نه میدان جنگ.
کودکی از میان جمعیت به سویش میرود، فریاد میزند. احتمالا فحشی نثارش میکند. اما زن شعارش را تکرار میکند. انگار شکستنش ناممکن است. میداند دشمن اصلی پشت این لگدها و فریادها نیست. دشمن اصلی، آن سوی مرزهاست که در سایهی همین اختلافهای داخلی، کمین کرده. دشمنی که منتظر است تا جامعه، خود را در جنگ بر سر خیابانها خسته کند، تا دوباره حمله کند. یحتمل الله اکبرش که آراسته به صبوری و متانت است به این معناست: «وقتی خانه را خودمان ویران کنیم، دیگر دیواری برای دفاع از آن باقی نمیماند.»
آیا این صدا شنیده میشود یا در هیاهوی جنگ داخلی راه را برای مهمان ناخوانده باز میکند؟ پاسخ را آینده خواهد داد.
🔹رعنا مرادینسب
۱۱دی۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#بیفرهنگی_افسارگسیخته
میگویند کوروش از آزادی گفت؛
از اینکه کسی را برای اثبات حقانیت له نکنیم.
و این سخن، پیش از آنکه فرمان شاه باشد،
اخلاق یک تمدن بود در ایران باستان.
زن، یا مادر بود،
یا همسر،
یا فرمانروا،
یا همسنگِ مرد در کار و اجتماع.
در این سرزمین زن را بااهانت تعریف نکردهاند
که حالا جمعی با ناسزا و سنگزنی بدرقهاش کنند.
اینجا دیگر بحث سیاست و اپوزسیون نیست؛ شکستن یک رگ تاریخیست.
وقتی زنی را در خیابان بیپناه میکنند،
نه فقط به او
که به حافظهی یک ملت حمله کردهاند.
اینها اسمش خشم انقلابی نیست؛ اسمش بیفرهنگیِ افسارگسیخته است.
جماعتی که نمیتواند خودش را نگه دارد، میخواهد جامعه را عوض کند؟
کدام برهه از تاریخ
به نام عدالت،
اجازه داد جماعتی، زن را میان حلقهی خشم له کنند؟
کدام فرهنگ آیندهساز، سنگ را جای گفتوگو نشاند؟
ایرانی که با لگد کردن یک زن در خیابان بسازید،
نه ادامهی تاریخ ماست و نه نوید آیندهای روشن.
🔹فاطمه عزیزی
۱۱دی۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#ترس
زن، چادر، نخبه فیزیک هستهای، خانم دکتر؛ هرکدام از این کلمات آنقدر بار دارد که بشود ساعتها دربارهاش نوشت. لگد خوردنش میتواند روضه کوچه و در و دیوار شود، سنگ خوردنش روضه دروازه و بازار. اما نه میخواهم به مدینه پل بزنم نه به کربلا و کوفه!
تصویر آنقدر سینمایی است و آنقدر اتفاق دارد که بشود همان جا ماند و برای غیرت برباد رفته آن چند جوان، ساعتها گریه کرد! یا زیر لب برای غیرت زن، ذکر الله اکبر گفت. و حسرت خورد به شجاعتش، در برابر وحشیگری آن بیصفتهای مردنما!
یک طرف عدهای به اسم اعتراض به وضعیت اقتصادی، مسلح ریختهاند کف خیابان؛ مامور نیروی انتظامی را آتش میزنند، اموال عمومی (و پرشمار خصوصی) را تخریب میکنند و با هر چه دستشان بیاید، چهارتا جوان ساده و گولخورده را سلاخی میکنند تا تنور خرابکاریشان گرم بماند. یک طرف هم تو! زن! تنها!
میخواهم بروم توی خودم و لابهلای همه ترسیدنها و احساس شجاعتکردنها، دنبال جواب بگردم که اگر من توی این موقعیت بودم چکار میکردم! ترسهایم را مرور میکنم. ارتفاع، مارمولک، پیری... نه این یکی شبیه هیچکدامشان نیست.
تنها بودن خودش به اندازه کافی ترسناک است؛ چه برسد مقابل عدهای شرور که ذرهای انسانیت در وجودشان نیست!
من اگر بودم، احتمالاً سکوت میکردم؛ یا شاید دور میشدم از صحنه؛ یا اصلاً شاید سمت صحنه نمیرفتم که نیازی به سکوت و دور شدن باشد. اما تو یکه توی صحنه ایستادهای! شعارت را میدهی، دستانت را مشت میکنی، به راهت ادامه میدهی، کتکت را میخوری، همچنان میایستی و پیش میروی. نمیدانم نهایت بیشرفیشان به کجا ختم شده، نمیدانم حالت خوب است یا نه، ولی میدانم اگر روزی توی همچین موقعیتی باشم، حتی اگر سکوت کنم یا دور شوم، تصویرت حتماً میآید جلوی چشمم و از خودم خجالت میکشم.
🔹امین ماکیانی
۱۱دی۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#از_میان_خودیها
هر لحظه منتظر بودم عقبنشینی کند، کم بیاورد یا کوتاه بیاید. اما همچنان ایستاده بود؛ با مشتهای گرهکرده و قدمهای محکم. صلابتش مرا به یاد سحر امامی انداخت؛ اما این بار دلم بیشتر سوخت. سحر امامی را دشمن میزد، اما این زن را کسانی از میان خودیها.
پسرکی را دیدم که با شال گردن و مشتهای پر از برف به او حمله میکرد؛ بیهیچ درنگی، بیهیچ شرمی. ترسیدم؛ از اینکه روزی برادر کوچکم یا شاید فرزند آیندهام چنین بیمسئولیت و بیغیرت باشد. انتظار داشتم کسی جلو بیاید، حرفی بزند یا کاری کند، اما بیتفاوتی عابران دلم را نسبت به دنیا چرکینتر کرد.
قدمهای تندش مرا یاد خودم انداخت؛ زمستان ۱۴۰۱، باز هم به جان هم افتاده بودیم. تهران؛ ورودی مترو، دو پسر نوجوان جو زده میخواستند چادر از سرم بکشند. چند روز بعد، در میدان کیو خرمآباد، همان دلهره دوباره سراغم آمد. اینکه میدانی تنها هستی و کسانی قصد سوء نسبت بهت دارند، ترسناک است؛ باید تجربهاش کرده باشی تا بفهمی چه حسی دارد. انگار هر جای این مملکت خراب میشود، دیواری از چادر و بسیج کوتاهتر پیدا نمیکنند. من هم زیر بار فشار اقتصادی کم آوردهام، یحتمل پدرم هم همینطور. اما قطعاً مسببش آن زن نیست.
🔹فاطمه امیری
۱۱دی۱۴۰۴
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah