بیمارستان
ترکیب شایعات و سردرگمی، فضایی شبیه به برزخ ساخته است.
چهرههای اشنا را میبینم، پی دوستان و اقوام سوال کنان به چپ و راست میدوند.چند جنازه از بروجرد، شش مجهولالنام از خرمآباد.
یک مرد قد بلندِ لباس مشکی با موهای کمپشت و بیسیم در دست محل رجوع همراهان شده.
با اصرار خودم در بیمارستان ماندم از خانه رفتن چیزی عایدم نمیشد. لطفش این بود بفهمم جنگ چقدر بیخ گوشمان است.
اورژانس پر است از آدمهای سردرگمِ دمپایی پوش با موهای اشفته و یخههای باز.
یکمرد با نشان دادن کارت شناسایی درحال ردیف کردن ارتباطاتش برای پیدا کردن سوراخِ رفتن به داخل است.
تلاشش افاقه نکرد.
آهنگ زنگ آن یکی موسیقی فیلم سیمرغ است. پاسخ هم نمیدهد. قشنگ حال و هوای جنگ را برای جمع تداعی کرده.
در حیاط بیمارستان نشسته بودم که یک تخت چرخدار و چند همراه از بخش خارج شدند.
دوان دوان به سمت تخت رفتم تا چهره یک جانباز یا شهید را از نزدیک ببینم.
اعتراف میکنم تصورم برای چهره شهدا تحت تاثیر فیلمهای حاتمی کیا در کودکی است.
چیزی که دیدم جالب بود؛
جوانی خَلف صِدق رفقای شهیدش با زیرپوشآستین کوتاهی که یا ابا عبدالله داشت، دوانگشتر عقیق و حرز امام جواد به بازو، روی تخت دراز کشیده بود.
دوستش که سعی داشت به پرستارها کمکی کرده باشد، یکطرف تخت را گرفت به حالت شتابزده به سمت مورد نظر هدایت کرد.
تخت تکان بدی خورد.
بیمار با صدای بلند فریاد کشید:
(ای خدا اسرائیل نکوشتم سامان ها میکوشم)
در این قاراش میشِ اوضاع هنوز هم روحیه طنز خود را داشتند.
بعدا خانمی گفت که او با پای خودش به بیمارستان آمده و چنان رجزی خوانده که کسی جز دکترها گمان ب سوختگی و عدم سلامتش نبردند.
تحلیل سیاسی زنان با لهجه بانمک بالا گریوه تمرکز نوشتن را گرفته بود...
صدای مادری که فرزندش از پهلو جراحت داشت و در اوضاع نه چندان جالبی به سر میبرد به گوشم میرسید.
گله و شکایت؟ اصلا و ابداً
برای شهید ((سَلامی وحاجی زاده)) گریه میکرد. فکر میکردم از این مادران شجاع که صحبتهاشان طعنه به سنن عالم میزند و بوی بریدگی از نفس و دنیا میدهد فقط در کتابها یافت میشود.
فی الجمله
تلاش بر کوتاه کردن کلام وپرداختن به کلیات دارم پس مجبورم به این چند ماجرا اشاره ای گذرا بکنم و حتی المقدور وارد جزئیات نشوم.
🔹فاطمه عزیزی
@ravimah
رسوای عالم
این روزها حب و بغض ما به آدمها دارد قید جدیدی به دایره دوست داشتنهایمان میزند. ما داریم بیشتر و عمیقتر از قبل به آدمهای آرمانهایمان تبدیل میشویم. مثلا ارج و قرب آن تعمیرکاری که فراخوان زده و خودروهای آسیب دیده از حملات متجاوز صهیونی را رایگان تعمیر میکند برایمان اوج میگیرد. از سوی دیگر ابروهایمان با شنیدن حرفهای صد من یک غاز آن جوانک جاهل که صبح تا شب پلاس کوچههاست در هم کشیده میشود. میدانیم حرفهای او از سر جهل است اما دیگر او را به جهلش نمیبخشیم. چون هیچ اجحافی را در حق هر کس که دنبال پمپاژ ناامیدی در جامعه است، جایز نمیدانیم. او به طرفه العینی به اسفل السافلینِ طبقات مغضوب علیه ما سقوط میکند.
این روزها مایهی عزت آدمها برای ما همین حب و بغض به حرامیان صهیون شده است. هر کدام که در بروز آن از دیگری پیشتر بیفتد ما را به وجد میآورد. همه برایش استوری میگذاریم و در بحبوحه جان سپردنها، جانی به جانهایمان اضافه میکند.
تو در جستجوی بارقههای امیدی و خصم زبون به خیال خام خود دارد نقشه میکشد بذر وحشت را در دلت بکارد. یکهو میبینی دشمنِ نادانِ مغلوبِ میدان با خودش میگوید بگذار سیبل جدیدم چیزی باشد که چشمها خیره به آن است تا آه از نهاد همه برآید.
اگر خدا بخواهد رسوایت کند نشانت میدهد خیرالماکرین کیست و مکر تو فریبی نیست جز شعبدهای برملا شده در برابر چشمان ظلمتزده دنیایی خودت که راه به جایی نمیبرد. اینطور میشود که به صلابت زینبی زنی از تبار عاشورا رسوای عالم میشوی.
همین خانم سحر امامی را میگویم که چنان رجز میخواند که گویی زینب کبری (س) یک دم مسیحایی به روح او رسانده است. لرزه انفجار بر پیکره ساختمان میافتد، سحر امامی میرود و محکمتر برمیگردد. شجاعت و صلابت او چه نقشهایی را نقش برآب کرد.
🔹معصومه پرهیز
@ravimah
روایت چیست؟
روایت به معنای کلی، یک توالی منظم از رویدادهاست که در قالب یک داستان یا گزارش ارائه میشود.
روایت، چگونگی بیان یک واقعه یا داستان است و نه خود آن واقعه. هر فعالیتی که رخداد و اتفاقی را در بستر زمان بازنمایی یا تعریف کند، روایت است.
در شرایط جنگی کشور، روایت چه تاثیری دارد؟
۱ـ از سالها پیش، قبل از ورود کشور به عرصه جنگ نظامی، ما در جنگی قرار داشتیم که رهبری آن را «جنگ روایتها» میخواندند. جنگی که دشمن در آن تلاش داشت تا بر ادراک مردم اثر بگذارد و از این طریق زمینه را برای ورود به جنگ نظامی فراهم کند.
آنچنان که در مقاطعی با دادن روایتهای جعلی و بردن کشور به سمت آشوبهای مقطعی سعی در بررسی و امکانسنجی این امر داشت.
۲- روایت میتواند درک واقعیتری از میدان و اتفاقات در جریان به مخاطب بدهد. همچنان که در مقاطعی، نبود روایت دسته اول، مردمی و موثر از سمت جبهه خودی، سبب شد تا دشمن با ایجاد همان روایتهای ساختگی و دروغین، با تاثیرگذاری بر مخاطب، باعث ایجاد هزینه برای کشور گردد.
۳ـ روایت میتواند در عین انتقال اخبار بستری برای انتقال احساسات انسانی مثل ترس، امیدواری، حماسه، همدلی و... باشد. درحالیکه یک گزارش خبری معمولی چنین کارکردی ندارد.
۴- تاثیرگذاری روایت بر احساس مخاطب، میتواند باعث تهیج و سوقدادن او به سمت کنشگری نیز شود.
۵- روایت نوعی از تجربه زیسته مبتنی بر امر واقع است که دربرگیری عمومی بیشتری نسبت به خاطره دارد. حال این روایت، میتواند به شکل روایت مکتوب، تولیدات رسانهای و گرافیکی و... به مخاطب رسانده شود.
۶- روایت مکتوب میتواند بستری برای تولید سایر قالبهای هنری باشد.
۷ـ روایت برهمزننده معادلات غلط دشمن است. دشمنی که روی مردم حسابی غلط باز کرده و پنداشته بود با فعال کردن گسلهای قومیتی، جنسیتی و مذهبی در ایران، فرصت مناسبی برای حمله پیدا کرده و میتواند با تحت فشار قرار دادن کشور به واسطه حمله نظامی و سپس ایجاد آشوبهای داخلی، به هدفش برای نابودی ایران دست پیدا کند، حالا با ایرانی یکپاچه روبرو شده که در برابر دشمن تجاوزکار، هیچ اختلافی میان مردمش دیده نمیشود.
این پیام به واسطه روایتهای متکثر مردمی باید به دشمن انتقال یابد و معادلاتش را برهم بزند.
امروز وظیفه هرکدام از ما این است که نقش خودمان را پیدا کنیم. اگر میتوانیم دست به قلم شویم؛ اگر نه، خواننده روایت باشیم و حسی که از روایت میگیریم را به دیگران منتقل کنیم. اما انتشار روایتهای تولیدشده، حداقلیترین کار ممکن است که همگی قادر به انجام آن هستیم.
شاید یک روایت (در هر قالبی) به تنهایی اثرگذار نباشد، اما روایتهای متکثر، یک پیام واحد برای مردم تولید میکند و آن امید است. همچنین پیامی واحد به دشمن میدهد و آن ایستادگی است.
پس #برای_ایران دست به قلم بردارید و حماسهسرایی کنید که اکنون فردوسی زمان شما هستید.
#دریغ_است_ایران_که_ویران_شود
#برای_ایران
@ravimah
روایتی از مراسم تشییع شهید عزیز یونس ماهرو بختیاری
به چند نفر از دوستانم زنگ میزنم تا باهم در مراسم تشییع شهید شرکت کنیم. هیچکدام جوابم را نمیدهند. امروز هوای شهر خیلی گرم است. سرم را بالا میگیرم و در جستجوی باد به لابهلای شاخههای نازک درخت نگاه میکنم از تکان خوردن برگها، جریان ضعیف جابجایی هوا پیداست، تنها راهی گلزار میشوم. امروز تشییع جنازه شهید عزیز یونس ماهرو بختیاری است. اولین عکس شهید را میبینم. کنار بیمارستان 7تیر شهرمان. جوانی شاید حدود 24 یا 25 ساله.
به عکسش نگاه میکنم. نوری در چهرهاش احساس میکنم. به شهدا ارادت بسیاری دارم. از همه بیشتر از هر کسی. همشهریها همه آمدهاند، از تاکسی که پیاده میشوم، یکی از دوستانم را میبینم جلو میروم وحالش را میپرسم. زنان چادرهایشان را بستهاند به رسم زنان لر. به صورتهایشان میزنند و به لری مویه میکنند.
اشک در چشمم میآید و بغض در گلویم. مگر مردم حق زندگی ندارند. چرا کشته میشوند؟! در هر دورهای آدمهای خوب را کشتهاند، سر خوب بودنشان. در دلم آدمهای بدسیرت و بدصورت و بدذات را لعنت میکنم و از خدا آروزی مرگشان را دارم. مثل بقیه خانمهای هم شهریام به سینه میزنم. تابوت شهید را می آورند. جوانهای موتور سوار که همه صورتشان پر از نور است، جلوی تابوت شهید در حرکتند. شهر امروز حال وهوایش با هر روز فرق میکند. مردم با هم گرم و صمیمی کنار هم حرکت میکنند؛ کنار هم و دوشادوش یکدیگر. پیام همیشگی رهبر عزیز به مردم همدلی است.
دعا میکنم به حرمت خون شهدا، مردم شهرم با هم صمیمی و هم دل باشند. مراسم با خواندن قرآن شروع میشود و دنبال جنازه سینه زنان حرکت میکنیم. نوحهها همه درباره حضرت زینب سلام الله علیها هستند. نوحهخوان را دعا میکنم بخاطر انتخاب نوحههای خوبش. و همه مردم را که در مراسم شرکت کردهاند، دعا میکنم، جمعیت زیادی آمدهاند.
لابهلای جمعیت تقریبا همه دوستانم را میبینم. همه سیاه پوشیدهاند.
تا میدان آزادگان شهید را همراهی میکنیم. به گلزار میرسیم. یکی از فرماندهان، از شهدا از رشادتهایشان میگوید.
همسر شهید چه شجاعانه از مردم تشکر میکند. مراسم که تمام میشود. از مردم با شربت پذیرایی میکنند. یکی از خانمها از جوانانی که پذیرایی میکنند، تشکر میکند. امروز همه با هم دعا میکنیم. امروز حال و هوای شهر پر از احترام و دعا و ادب است. به همشهریهایم احساس غرور دارم؛ به تواضعشان، به اخلاقشان، به رفتارشان که همه نشان از اسلام و دستورات الهی دارد. یکی از دوستانم با صدای بلند از شهید، تقاضای دعا و شفاعت دارد. همه با هم آمین میگوییم.
هدیه کنیم صلوات به روح مطهر شهدای اسلام عزیز
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
#برای_ایران
🔹مرضیه کرنوکر
@ravimah
29.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻ما در میدان دفاع از خود هنر نشان خواهیم داد.
🎬حنانه پاپی
@ravimah
خدا اسرائیل رو نابود کنه!
ساعت هفت صبح سر پروژه مصاحبهای بودم که یک هفته قبل از حمله صهیون به ایران، استارتش را زده بودم. خواهرم به میدان کیو رفته بود و دم به دقیقه زنگ میزد و خبرها را میگفت.
میگفت که راههای اصلی بسته شدند و فقط از فرعیها میتوانی با ماشین عبور کنی و بهتر است منتظر بمانی تا شهدا رو به گلزار ببرند و تو هم به آنجا برو.
مصاحبهام تمام شد و خواهرم دوباره تماس گرفت و گفت شهدا را از مصلی الغدیر به سمت گلزار حرکت دادند.
خودم را به آنجا رساندم. هم ماشینها زیاد بودند و هم آدمها.
هم بیرون و هم داخل آرامگاه صالحین پر از ماشینهای یگان امنیتی و افراد نظامی بود. تا چشمم بهشان افتاد کمی ترسیدم. هنوز ترس روز دوم جنگ که مرا به حراست بردند و اطلاعات را خبر کردند به جانم بود. احساس میکردم اگر از کسی سوال بپرسم الساعه خفتم میکنند.
با ترس و احتیاط در کنار یک مادر مسن قرار گفتم. پرسیدم شهدا از فامیلهایتان هستند؟
خسته راه بود و صدایش بالا نمیآمد. گفت چند نفرشان از فامیلهایمان هستند. اسم چند شهید را آورد و بعد همسرش او را برای نوشیدن آب خنک صدا زد.
هر لحظه که بالاتر میرفتم تا به جایگاه تشییع برسم جمعیت بیشتری از پیر و جوان و زن و مرد و کوچک و بزرگ را میدیدم. بعضیها کنار مزار شهدای خودشان نشسته بودند تا شهدای دهه ولایت را بیاورند.
پسرهای نوجوان مقطع راهنمایی و دبیرستان زیادی آمدهبودند.
بالاخره به جایگاه رسیدم.
آمدن جمعیتی به این بزرگی دور از تصورم نبود. مردم ما هشت سال دفاع مقدس را دیده بودند؛ از شهادت عزیزانشان گرفته تا بمبارانشهرها. معتقدم درسها و تجربههایی را که پشت سر گذاشته بودند امروز آنها را عملی کردند. از محکم شدن در برابر غم میگویم؛ خودداری این جمعیت و فقط سینه زدن و یا حسین گفتنشان یعنی قدرشناسی مقام شهدا و کم نیاوردن در برابر منافقین و ضد انقلابها.
چه آرام و باوقار آمدهبودند. از دل سوختنشان را میشد از رفتارشان فهمید؛ اما میدانستند که همین آمدنشان و خالی نماندن صحنه برای دشمن کافی است. چنان شور حسینی برپا کرده بودند که فضا فقط دیدنی بود. چهقدر خوب میدانستند نباید دشمن شاد شویم. از دل و جان سینه میزدند و یا حسین میگفتند و به یکدیگر تسلیت میگفتند.
وقتی در محل مزار شهدای ولایت قرار گرفتم عکس شهدا بر روی بنرهای بزرگ چیزی بود که در نگاه اول تو را میگرفت. عکسها طوری گرفته شدهبود که انگار شهدا تو را نگاه میکردند.
آن نگاههای مظلوم و جوان آدم را از درون آب میکرد. مداح شور حسینی به فضا دادهبود. اسم شهدا را میآورد و با نوحه امام حسین آنها را میگفت.
عکس شهید مجتبی رضاییپور که در دست یک دختر جوان در کنار خانوادهاش بود و به صورت نیمدایره با زنان دیگری در صف ایستادهبودند توجهم را جلب کرد. نمیدانم چه نسبتی با شهید داشت. نه درست بود بپرسم و نه زمان درستی برای پرسیدن!
این دختر مظلومانه فقط مردم را نگاه میکرد. با عکس شهیدی که دو دستی جلوی سینهاش نگه داشته بود انگار میگفت: ببینید عزیز من شهید شده! ببینیدش چه جوونه! ببینیدش چه خوبه!
دوست داشتم کاری بکنم. طاقت نیاوردم و جلو رفتم. به رسم زنان که سینه میزدند، سینه زنان نزدیک دختر شدم و تسلیت گفتم و بعد به مادرش و بعد نیم دایره را دور زدم و در آخر صف ایستادم.
کمکم جمعیت بیشتر و بیشتر شد و شهدا را آوردند. و روی دستها تا محل خاکسپاری حمل شدند و نوحهی امام حسین مداح و به دنبالش لبیک یا امام حسین گفتن مردم بالا گرفت.
عاشورا زودتر از روز مقررش در گلزار شهدا برپا شد. شروع کردم به فیلم گرفتن.
یک خانم دم گوشم گفت فیلم گرفتن به لحاظ حفاظتی مورد داره فیلم نگیر!
نگاهش کردم و متوجه شدم مسئول رسیدگی به همین چیزهاست.
رفت و دیدم گوشیهایی که برای فیلم گرفتن بالا هستند یکی یکی پایین میآیند! معلوم بود همین خانم و همکارانش به همه تذکر دادهاند.
نماز را به امامت حاج آقا شاهرخی به جا آوردیم. و شهدا را برای خاکسپاری آماده کردند.
کسی پشت بلندگو داد زد: "آقا تلقین رو به جا بیارید! شهدا با اعمال شرعی خاکسپاری بشن!"
هوا گرم بود و قطرههای عرق را راحت میشد روی پیشانی و صورت مردم دید.
خودم هم متوجه چکه کردن عرق از چانهام بر روی روسریام شدم. گلابی که با فشار بر روی مردم پاشیده میشد تنها خنکی بود که پرت شدن قطرههایش در هوا و رسیدن به صورتم از آن مقدار گرمایی که به جانم افتاده بود میکاهید. کسی برای رسیدن این قطرهها به سر و صورتش جلوگیری نمیکرد.
شهدا که خاکسپاری شدند و از خانواده آنها خواسته شد برای عرض تسلیت مردم صف ببندند کسی پشت بلندگو گفت: به لحاظ امنیتی درست نیست جمعیت برای مدت طولانی اینجا بمونه کمکم اینجا رو ترک کنید و در فرصت مناسب که خلوتتره برای زیارت شهدا بیاید.
جمعیت کمکم عزم رفتن کردند و من هم با افت قند شدید برگشتم.
رساندن آب و شربت به دست مردم هم موقع آمدن به آرامگاه و هم موقع برگشتن یکی از آن مواردی بود که در این مراسم به خوبی از پس آن برآمده بودند. دخترها و پسرهای جوان به خوبی این عمل حسنه را به جا آوردند و مردم هم تشکر میکردند.
به طرف در آرامگاه میرفتم که یک زن پشت سرم به همراهش میگفت: این شهدا امیدای خانوادههاشون بودن، براشون کلی زحمت کشیده بودن، هزار آرزو براشون داشتن! خدا اسرائیل رو نابود کنه! از رو خاک برش داره!
دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
#خرمآباد_خرم_به_خون_شهیدان_است
🔹نسرین دالوند
@ravimah
🔶چگونه روایت کنیم؟
🔹هر چیزی میتواند دستمایه نوشتن یک روایت باشد.
🔹حسوحالتان در لحظه وقوع یک حادثه یا تجربة یک اتفاق و یا مشاهده یک پدیده را در روایتتان بگنجانید.
🔹روایت باید حس مشترک بین راوی و خواننده ایجاد کند. پس تا حد ممکن معرفه بنویسید و از به کار بردن اصطلاحات، نام افراد و ارجاع به مسائلی که احتمالا مخاطب درکی از آنها ندارد، پرهیز کنید.
🔹نیاز نیست به صورت زنجیروار، جزبهجز یک مشاهده یا تجربه را با همه دیالوگهای صورت گرفته بین خودتان و افراد حاضر در صحنه در روایت بیاورید. مختصر و مفید بنویسید تا بیشتر خوانده شود.
🔹سعی کنید روایتهایتان در موقعیت فعلی بیشتر از ۳۰۰-۵۰۰ کلمه نباشد.
🔹قبل ازاینکه هر جملهای را در روایت بیاورید، ببینید آوردن آن به پیشبردن روایت کمک میکند یا نه. اگر نه حذفش کنید.
🔹هدف از نوشتن روایت چیست؟ ایجاد روح حماسی در مردم؟ ایجاد حس همدلی؟ سوقدادن به کنشگری در عرصه جنگ؟ روکردن دست دشمن؟ روایت بدون پیام یک خاطره نهچندان با ارزش است که کمکی در جنگ روایتها نخواهد بود. پس روایت بنویسید نه خاطره. خاطرات را بگذارید برای روزهای بعداز جنگ.
🔹روایت را به زبان معیار بنویسید.
زبان معیار بین گفتار و نوشتار است. نه شکستهنویسی (یعنی آوردن کلمات به شکل گفتاری و محاوره) دارد و نه دارای تعابیر چندان ادبی است. کافی است همانطور که حرف میزنیم بنویسیم. فقط شکسته نباشد.
❗️البته برای کسانی که در نوشتن تجربه کافی ندارند، سختگیری زیادی روی این مورد نداریم.
درهرحال نوشتن، بهتر از ننوشتن است.
🔹سرعت اتفاقات بالاست. روایت امروز، بهدرد امروز میخورد. وسواس را کنار بگذارید. دنبال کلمات نگردید. احساستان را روایت کنید، کلمهها خودشان پیدا میشوند.
🔹در نشر روایتها همراهی کنید.
روایتها برای اثرگذاری، نیاز به دیده شدن دارند. پس آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید و در گروههایی که عضو هستید ارسال کنید.
#برای_ایران
@ravimah
تعجب کردم. همیشه با روی باز ازم استقبال میشد اما اینبار اینطور نبود. پنج نفر دم نگهبانی بود که همه بلند شدند و مرا زیر رگبار نگاه و سوال گرفتند. هر چهقدر با آرامش میگفتم: آقا من نویسندهم! پژوهشگرم! این یه کار عادیه! همیشه انجام میدم! اصلا توی کتشان نمیرفت!
میگفتند: تو باید از ما اجازه میگرفتی صدا ضبط میکردی! اصلا از طرف کجا اومدی؟ کارت شناسایی بده!
نسرین دالوند
ادامه روایت را در سایت راوی ماه بخوانید:
https://ravimah.ir/ravaite_roz/%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%ac%d9%86%da%af%db%8c%d9%87/
@ravimah
مسیر شهدا، از انقلاب میگذرد
همینکه رسیدم میدان ۲۲ بهمن، مجری برنامه اعلام کرد «در خدمت پدر شهید رضا دریکوند هستیم برای مداحی»
پدر شهید، شال سبزی دور گردن انداخته بود. نه برای پسرش، برای علیاکبرِ حسین میخواند:
«رتی دِ دسِم إ علیاکبر
مُردِم دِ داغِت إ گُلِ پَرپَر»
میخواند و مردم زیر لب تکرار میکردند و سینه میزدند. جمعیت هر لحظه بیشتر میشد. خانوادههای شهدا با گِلی که بر شانه گذاشته بودند و نحوه عزاداریشان معلوم بودند.
دختر جوانی، نوزادی نمادین لای پارچهای سبز پیچانده بود. روی دست بلند کرد و گفت: «اسراییل بچهام رو یتیم کرد»
گروه سرودی که شال و ستره (لباس محلی لری) پوشیده بودند، سرود «دایه دایه، وقت جنگه» را خواندند. سرود که خوانده میشد، اشکها کمتر شدند. همراه گروه سرود، مردم زیر لب زمزمه میکردند:
«بِرارونِم خیلیان، هزار هزارن
سی تقاصِ خین مِه، سر وِرمیارن»
آرام بین جمعیت راه میرفتم. ماشینهای حمل شهدا از دور معلوم بودند. دو تریلی بزرگ که روی هر کدام چند شهید گذاشته بودند. سربندهای سرخ یا فاطمهالزهرا از بالای تریلی آویز شده بودند. تریلیها آرام راه افتادند. مردم برایشان راه باز کردند. چند زن کِل کشیدند. مردم دور ماشینها را گرفته بودند مثل پروانههایی به دور شمع.
نگاهم به پاسداری که کنار یکی از رانندهها نشسته بود، افتاد. به پهنای صورت اشک میریخت. مردم دستهایشان را سمت تابوتها دراز کرده بودند. پاسدارها سربندها سرخ را از سقف باز میکردند، روی تابوتها متبرکشان میکردند و دست مردم میدادند. خانوادههای شهدا نام شهیدشان را به پاسدارانی که کنار تابوتها بودند میگفتند ببینید روی کدام ماشین است. مردی که گِل روی شانه گذاشته بود را بردند بالا. تابوتی را در آغوش گرفت و سر رویش گذاشت و گریه کرد...
جمعیت وارد خیابان انقلاب شد. پشت بلندگو شعار سر میدادند:
«الله اکبر، الله اکبر»
«مرگ بر اسرائیل، مرگ بر اسرائیل»
«مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا»
«ای پسر فاطمه، انتقام انتقام»
مردم از دل و جان تکرار میکردند. تکرار میکردند و شعارشان، سوخت موشکها میشد...
پیکرهای شهدا، طول خیابان انقلاب را طی میکردند و مردم پشت سرشان.
بوتههای گُل وسط بلوار با گلهای صورتیِ خوشرنگشان حسابی خودنمایی میکردند. مغازهدارها جلوی مغازههایشان جمعیت را تماشا میکردند. دو خودرو مثل ماشین عروس اما با روبان سیاه و گلهای سفید و زرد گلکاری شده بودند. عکس شهید عباس دهقاننژاد روی یکیشان نصب شده بود. چند پسربچه سربندهای سرخ را به پیشانی بسته بودند.
به پایان تشییع نزدیک میشدیم. من پشت سر جمعیت حرکت میکردم. چند باری سرم را برگردانم. مردم هنوز هم پشت سر شهدا میآمدند...
#برای_ایران
🔹معصومه عباسی
@ravimah
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع پیکر پاک شهدای نبرد با اسرائیل / خرم اباد/ 26 خرداد ماه
🔻 تصویر و تدوین: آزاده دریکوند
@ravimah