«اف_پنجِ انبارنشین»
آسمان خبر دارد. خبر عجیب است.
خبر، از بوی خاک و تارِ تنیده بر جنگنده افپنجِ انبارنشینِ ارتشهای دنیاست.
نقل محافل نظامینویسان بین المللی شده.
میگویند: در جنگ اخیر ایران و آمریکا یک هواپیمای اف۵ ایرانی با پروازی فاتحانه پایگاه آمریکا را در کویت بمباران کرده و به آشیانه برگشته. اف۵ ، جنگنده قدیمی مربوط به دهه ۱۹۵۰ است. ۷۰سال دارد.
با اینکه زمانهی جنگندههای تازهوارد و تا بن دندان مسلحِ آوانسها و اف۳۵هاست؛
اف۵ ، گَرد از تن تکانده ، تارها را دریده و از ته انبارهای نظامی ایران غریده و تاخته.
تجربه جنگ تحمیلی با عراق را دارد.
وقتی همه دنیا از او قطع امید کرده؛ تیزپروازان ایرانی سوار بر دوش آن حماسه میسازند.
عملیات که شد صدای گرفتهی اف۵،
سیاهی شب را خَش میدهد.
شبیه اف۳۵ها و بی۲ها نیست؛ یا غرش غولپیکرهای آهنی! بلکه شبیه صدای برخاسته از گلوی پیران غیور است.
خلبان را بگو! نشسته در کابین تنگ و باریک اف۵.
چرا پذیرفته که پرواز کند؟
مجهزترین رادارها و سامانههای پدافندی
جهان منتظر اویند.
او عصای موسی را از کجا آورده؟
بزرگترین ناوهای نظامی زیر پایش خلیج را قرق کردهاند.
تجهیزات نظامیشان "اَبَرترینها" را به یدک میکشند تا بگویند«جنبیدن یک پشه عیان در نظر ماست»
اما او حالا سوار بر اف۵، همه آنان را به اندازهی پشه میبیند.
جنگنده آسمان را نور انداخته.
پشهها پدافند را به سمت نور میدهند.
نور کورکننده. زمین افتاده به لرزه.
در پایگاه ویژ آژیر. ولوله در ولوله.
و اف۵ درحال شیرجه.
انفجار، پایگاه را میشکافد و آتشش آسمان را.
سامانههای دشمن لال شدهاند و تجهیزات جدیدشان چشم دوخته به هنرنمایی این انبارنشین بازنشسته.
حالا بازگشت سختتر از رفتن است.
حالا دیگر آسمان بیدار شده.
پشهها نیش به مکیدن گشودهاند.
در سامانه مخابراتی و بیسیمهایشان قیامت افتاده. وحشت به کلامشان میپیچد. فرماندهان فریاد خصم میخوانند.
اما تو اف۵ را بگو که با پنجتن(ع)است؛ و به زیر کسای آنان به خانه برمیگردد.
وقتی چرخهایش زمین را، وطن را میبوسد؛ همه میفهمند که تاریخ را نه با دلارها و تجهیزات و تکنولوژی، بلکه با شجاعت و ایمان مینویسند.
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
کفبهکف
نمیخواستم به کفش کثیف دست بزند.
سوزنش که گیر کند؛ خیاط خوبیست.
زمین و زمان را به هم میدوزد تا به خواستهاش جامه عمل بپوشاند.
کفشهای جفتشدهی مردم را به هم ریخت.
من هم به هم ریختم.
حیله کردم بر سرش که:«کفشا رو بده
شکلات دارم»
نداد که نداد.
«پسره رو ببین ماشین داره.
میرم خونه تو رو نمیبرم.
کفش رو بده.»
نداد
خواستم از دستش بکشم،
او هم کشید.
پر زورتر از من!
کفش از دستش به کنار پرت شد.
دوید کفش را برداشت.
تندتر از من!
آورد و لنگهها را کفبهکف به هم چسباند.
اصرارش از آن شبهایی حکایت داشت که روی فرشهای تجمعات، کفشهای مردم را کفبهکف دیده بود تا فرشها کثیف نشود.
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
اگه نشد؟
میشه
اگه نشد؟
اگه نشد ، دفعه بعد , دفعه بعد..
@ravitor_pouraskari
.
همش میترسیدم خاطرات حاج حسین یکتا از جنگ ایران و عراق تموم بشه که دوباره جنگ شد...
.
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
تو این شبا ۷ میلیون خرگوش دیدین؟🐇
.
و دقیقا اون لحظه که گفتم: خدایا نمیتونم ، تونستم.
.
آره خدا وقتی خرگوش روایتم پرید به جونم و قشنگ لهولوردم کرد، فهمیدم بدون تو چقدر عاجزم.
پ.ن: بالاخره بعد از دو روز جمعبندی شد.🥲
_روایتهای قبلیم حداکثر یک ساعت وقتمو میگرفت.