کفبهکف
نمیخواستم به کفش کثیف دست بزند.
سوزنش که گیر کند؛ خیاط خوبیست.
زمین و زمان را به هم میدوزد تا به خواستهاش جامه عمل بپوشاند.
کفشهای جفتشدهی مردم را به هم ریخت.
من هم به هم ریختم.
حیله کردم بر سرش که:«کفشا رو بده
شکلات دارم»
نداد که نداد.
«پسره رو ببین ماشین داره.
میرم خونه تو رو نمیبرم.
کفش رو بده.»
نداد
خواستم از دستش بکشم،
او هم کشید.
پر زورتر از من!
کفش از دستش به کنار پرت شد.
دوید کفش را برداشت.
تندتر از من!
آورد و لنگهها را کفبهکف به هم چسباند.
اصرارش از آن شبهایی حکایت داشت که روی فرشهای تجمعات، کفشهای مردم را کفبهکف دیده بود تا فرشها کثیف نشود.
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
اگه نشد؟
میشه
اگه نشد؟
اگه نشد ، دفعه بعد , دفعه بعد..
@ravitor_pouraskari
.
همش میترسیدم خاطرات حاج حسین یکتا از جنگ ایران و عراق تموم بشه که دوباره جنگ شد...
.
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
تو این شبا ۷ میلیون خرگوش دیدین؟🐇
.
و دقیقا اون لحظه که گفتم: خدایا نمیتونم ، تونستم.
.
آره خدا وقتی خرگوش روایتم پرید به جونم و قشنگ لهولوردم کرد، فهمیدم بدون تو چقدر عاجزم.
پ.ن: بالاخره بعد از دو روز جمعبندی شد.🥲
_روایتهای قبلیم حداکثر یک ساعت وقتمو میگرفت.
«هفتمیلیون خرگوش»
نُه ماه تحصیلی را به هوای سه ماه تابستان سرکرده.
آرزوهای بزرگش را جیب کوچک پدر جواب نبود.
دلیکدل کرده که تابستان را برود کارگری.
چرتکه انداخت: حقوقِ ماهی اِنقدر..🧐 بدک نیست! خدا میده برکتشو.
به کار عادت نداشت. به سحرخیزی هم.
هرروز پیش ناظم و معاون ریش گرو گذاشته که: آغا بخدا ساعتم زنگ نزد!
آغا بخدا فلان.آغا بخدا بهمان.
اما برای کار، قبل از خروس بیدار میشد.
حرصش را با مشت بر سر لحاف خالی میکرد: ولی با غُرای اوستا چیکار کنم؟ سگخور! کاره دیگه..نون داده جون گرفته!
چه نقشهها با آن پول کشیده:
لپتاپ خریدم کلی برنامه دانلود میکنم.
رضا پُز آمده که کلاس کنکور برا بچه پولداراس.منم الان یه بچه پولدار!
آنقدری که طلب بابا را هم صاف میکنم.
یا آن انگشتر عقیق ، که مامان پشت ویترین آه کشید و گفت:«با چه پولی میشه خرید؟»
ننه نوکرتم خودم واست میخرم.
کل تابستان را کارگری کرد.
میگفت:«دیگه برا خودم یه پا اوستا شدم ولی صد رحمت به اوستام!
راه اومد و گفت عصرا بعدِ مدرسه هم بیا کارگاه»
@ravitor_pouraskari
⤵️🐇
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
«هفتمیلیون خرگوش» نُه ماه تحصیلی را به هوای سه ماه تابستان سرکرده. آرزوهای بزرگش را جیب کوچک پدر
خبری بوممببب صدا کرد.خبر از بمب بود.
مدرسه به هول افتاد که: جنگ شده.
برید خونه...تعطیله!
ولی اون نرفت خونه. پرید رو زین قاچقاچیِ دوچرخه.
یهراست رفت کارگاه.
اوستا انگار سوزن خورده و چابکیاش دررفته باشد؛ جُلوپلاس جمع میکرد.
نرم لبخند زد: «حقوق این ماه رو میزنم به حسابت. برو خونه.... کار تعطیله»
ولی اون نرفت خونه. پرید رو زین قاچقاچی دوچرخه.
رکاب پای او را تکان میداد. بدنش سنگین شده بود. از سنگینی خبر جنگ بود؟ نمیداند.
راستی بچههای میناب همسن آبجی بودند! همهجا ظلمات می شود. سیاهِ سیاه. خیابان و دنیا و چشمهایش. آسفالتِ سیاه ، میشود دشت خون ، دشت بلا ، صحرای قیامت.
چند ساعت گذشت؟ نمیداند.
کجا میرفت؟ نمیداند.
طلبهای بابا را چطور صاف کند که شرمنده نشود؟
مغازه انگشتر عقیق کجا بود؟ نمیداند.
لپتاپ را گران نکرده باشد!
راستی آبجی عاشق عروسکِ خرگوش است. لابد همه بچهها. حتی بچههای میناب! و باز ظلمات میشود. سیاهِ سیاه.
مثل آن عروسکِ خرگوش زیر آوار مدرسه.
مغازهی بابای آرش عروسک دارد.
از یک وجب تا ده وجب.
_آغا؟ دوست آرشم. اون لباس خرگوش رو میخوام.
+کرایهاش که میشه شبی...
_نه نه! واسه خرید میخوام پولمم نقده! +خریدش که قابلتو نداره. هفت میلیونه!
_اینم هفت میلیون.
جیرینگ،عملیات موفق! شد. سبُک شد.
شب شد.
لباس خرگوش را پوشید. رفت تا میدان امام حسین(ع). بچهها ریسه شدند به دنبالش.
خرگوش بزرگ است. آنقدر بزرگ که عروسکیست برای همهی بچهها.
بچهها میگفتند: تو آنقدر بزرگی که سرت به آسمانها رسیده! حتماً خواستهای برای بچههای میناب هم عروسک باشی.
✍محبوبه پورعسکری
#میناب
#مدرسه_شجره_طیبه
#خرگوش
#عروسک
@ravitor_pouraskari
⏹🐇
.
💸 ولی این جنگ اقتصادی
به یک رستم تهمتنترترتر نیاز داره `\
#جنگ_اقتصادی
@ravitor_pouraskari
'•🍃شاگرد زرنگ ،
هم تکلیف فردیش رو انجام میده
هم تکلیف الهیش رو🍃•`
@ravitor_pouraskari✍