.
همش میترسیدم خاطرات حاج حسین یکتا از جنگ ایران و عراق تموم بشه که دوباره جنگ شد...
.
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
تو این شبا ۷ میلیون خرگوش دیدین؟🐇
.
و دقیقا اون لحظه که گفتم: خدایا نمیتونم ، تونستم.
.
آره خدا وقتی خرگوش روایتم پرید به جونم و قشنگ لهولوردم کرد، فهمیدم بدون تو چقدر عاجزم.
پ.ن: بالاخره بعد از دو روز جمعبندی شد.🥲
_روایتهای قبلیم حداکثر یک ساعت وقتمو میگرفت.
«هفتمیلیون خرگوش»
نُه ماه تحصیلی را به هوای سه ماه تابستان سرکرده.
آرزوهای بزرگش را جیب کوچک پدر جواب نبود.
دلیکدل کرده که تابستان را برود کارگری.
چرتکه انداخت: حقوقِ ماهی اِنقدر..🧐 بدک نیست! خدا میده برکتشو.
به کار عادت نداشت. به سحرخیزی هم.
هرروز پیش ناظم و معاون ریش گرو گذاشته که: آغا بخدا ساعتم زنگ نزد!
آغا بخدا فلان.آغا بخدا بهمان.
اما برای کار، قبل از خروس بیدار میشد.
حرصش را با مشت بر سر لحاف خالی میکرد: ولی با غُرای اوستا چیکار کنم؟ سگخور! کاره دیگه..نون داده جون گرفته!
چه نقشهها با آن پول کشیده:
لپتاپ خریدم کلی برنامه دانلود میکنم.
رضا پُز آمده که کلاس کنکور برا بچه پولداراس.منم الان یه بچه پولدار!
آنقدری که طلب بابا را هم صاف میکنم.
یا آن انگشتر عقیق ، که مامان پشت ویترین آه کشید و گفت:«با چه پولی میشه خرید؟»
ننه نوکرتم خودم واست میخرم.
کل تابستان را کارگری کرد.
میگفت:«دیگه برا خودم یه پا اوستا شدم ولی صد رحمت به اوستام!
راه اومد و گفت عصرا بعدِ مدرسه هم بیا کارگاه»
@ravitor_pouraskari
⤵️🐇
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
«هفتمیلیون خرگوش» نُه ماه تحصیلی را به هوای سه ماه تابستان سرکرده. آرزوهای بزرگش را جیب کوچک پدر
خبری بوممببب صدا کرد.خبر از بمب بود.
مدرسه به هول افتاد که: جنگ شده.
برید خونه...تعطیله!
ولی اون نرفت خونه. پرید رو زین قاچقاچیِ دوچرخه.
یهراست رفت کارگاه.
اوستا انگار سوزن خورده و چابکیاش دررفته باشد؛ جُلوپلاس جمع میکرد.
نرم لبخند زد: «حقوق این ماه رو میزنم به حسابت. برو خونه.... کار تعطیله»
ولی اون نرفت خونه. پرید رو زین قاچقاچی دوچرخه.
رکاب پای او را تکان میداد. بدنش سنگین شده بود. از سنگینی خبر جنگ بود؟ نمیداند.
راستی بچههای میناب همسن آبجی بودند! همهجا ظلمات می شود. سیاهِ سیاه. خیابان و دنیا و چشمهایش. آسفالتِ سیاه ، میشود دشت خون ، دشت بلا ، صحرای قیامت.
چند ساعت گذشت؟ نمیداند.
کجا میرفت؟ نمیداند.
طلبهای بابا را چطور صاف کند که شرمنده نشود؟
مغازه انگشتر عقیق کجا بود؟ نمیداند.
لپتاپ را گران نکرده باشد!
راستی آبجی عاشق عروسکِ خرگوش است. لابد همه بچهها. حتی بچههای میناب! و باز ظلمات میشود. سیاهِ سیاه.
مثل آن عروسکِ خرگوش زیر آوار مدرسه.
مغازهی بابای آرش عروسک دارد.
از یک وجب تا ده وجب.
_آغا؟ دوست آرشم. اون لباس خرگوش رو میخوام.
+کرایهاش که میشه شبی...
_نه نه! واسه خرید میخوام پولمم نقده! +خریدش که قابلتو نداره. هفت میلیونه!
_اینم هفت میلیون.
جیرینگ،عملیات موفق! شد. سبُک شد.
شب شد.
لباس خرگوش را پوشید. رفت تا میدان امام حسین(ع). بچهها ریسه شدند به دنبالش.
خرگوش بزرگ است. آنقدر بزرگ که عروسکیست برای همهی بچهها.
بچهها میگفتند: تو آنقدر بزرگی که سرت به آسمانها رسیده! حتماً خواستهای برای بچههای میناب هم عروسک باشی.
✍محبوبه پورعسکری
#میناب
#مدرسه_شجره_طیبه
#خرگوش
#عروسک
@ravitor_pouraskari
⏹🐇
.
💸 ولی این جنگ اقتصادی
به یک رستم تهمتنترترتر نیاز داره `\
#جنگ_اقتصادی
@ravitor_pouraskari
'•🍃شاگرد زرنگ ،
هم تکلیف فردیش رو انجام میده
هم تکلیف الهیش رو🍃•`
@ravitor_pouraskari✍
سلاااام😍🍓
ببخشید نبودم...
داشتم تدوین یه متن رو انجام میدادم
یه نمه پرحجم بود و امروز تموم شد.
تدوین کجا و نوشتن کجا؟
با اینکه خستگی تدوین رو داشتم
بازم نشستم پای نوشتن.
کار تموم شده اما هنوز تایپ نشده...
.
.:•: ولی آدمیام که تا گرون شد یاد گرفتم صرفهجویی کنم`:●)
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
سلاااام😍🍓 ببخشید نبودم... داشتم تدوین یه متن رو انجام میدادم یه نمه پرحجم بود و امروز تموم شد. تدوین
امشب میریم برا انتشار نسلZ
قول میدم تا تهش بخواید بخونید.
.
خواب نمونید...😴
.
خبرای خوبی هم تو راهه🏞
نسلZ
🔸️هربار که میرم سر کلاس، سر تکون میدم.
چرا؟
از دست این دخترای به قولی نسل z.
با اینکه برای این کلمهی کوفتی کلی مطلب و صوت چپوندم ته انباری ذهنم؛
ولی بازم نمیدونم چی میشه!
اون روز پریسا پرید جلوی میز معلم که: _خانوم برم دستشویی؟
+نه! دو دیقه پیش زنگ تفریح بود که... _اون موقع نداشتم.
به در رسید. دستگیره را گرفته و منتظر است.
چشم غُره میکنم که یعنی برو ولی میدونم چه فیلمی هستی!
مثل اون هفته که سرشو داد بالا و بینیشو سفت چسبید؛ که یعنی«خوندماغم...برم بیرون؟»
ولی رفت دم کلاس یازده کامپیوتر.
چاخان زد گفت:«مدیر با حدیث کار داره!»
دروغ میگفت، دوزیکلکی حدیث رو کشوند پشت حیاط مدرسه؛ واسش خط و نشون کشید و یه گوشمالی حسابی!
هر دوتاشون سرخ برگشتند؛ یکی از کتک، یکی از غضب!
سرِ چی؟! نمیدونم!
نمیدونم چه مرگش میشه!
نمیدونم چرا سمیرا اصرار داره موهای کل کلاس رو بافت بزنه. حتی موهای معلمش رو.
و اصرار که:«خانم بخدا مشتریم میشیدا.»
بغلیش میگه:فععععک نکنم...
و هِررری میخنده.
ولی سمیرا گوششو پیچوند.
منم میخندم. منم میخوام گوششو بگیرم بپیچونم؛ اما ترسیدم بره شجرنامهاش رو زنده کنه برا پیچوندن گوش خودم.
نمیدونم چرا وقتی میگم دو خط سفرنامه بنویسید؛ یکیشون میگه:«شببخیر،لالااا»
اون یکی محکم میکوبه رو میز که:«شِتت! خانم تو خونه مینویسیم.»
_ نوچ! اونجا جناب گوگل هست؛ نمیشه.
+ نه خانم اگه انشاهامون شبیه همه بهخاطر اینه که گوگل از ما میپرسه.
نمیگم آره جون عمت! نمیگم درد نگیری خوشنمک. میگم: تنبلی نکن. ز گهواره تا گور....
میپره وسط:« ز گهواره تا گور حسش نبود...»
راست میگفت. حسش نبود درس بخواند. حسش نبود گوش بدهد. حسش نبود و خوابید. حسش نبود صندلی را کمی بیشتر بچرخاند که پشتش به معلم نباشد.
هر بار که میرم سر کلاس، سر تکون میدم.
بچهها میپرسند: چرا؟ و گفتم چرا. و قصه را قد حسین کُرد کش دادم.
از خدایشان هم بود که وقتِ کلاس بگذرد.
سمیرا هم کش میدهد:«خانم وقتیکه ما با هم هستیم اینجوریایم. شیطونو درس میدیم.
به هوای هم میخوابیم. به هوای هم برگه سفید میدیم. دور هم صندلیها را حلقه میچینیم میشویم گلِ قالی کلاس! گل هم که پشت و رو ندارد که شما میگویید پشتت به بزرگتر است!»
🔸️در شبهای تجمع تکتکشان را دیدم. جدا از هم. باهم نبودند.
پریسا عکاسی میکرد برای گروه هنر و رسانهی انقلاب.
سمیرا با چوبپَر جمعیت لولیده را باز میکرد.
مبینای تهِ کلاس که عکس کراشِ بیتیاسیاش را سیاهقلم میزد؛ این شبها روی صورت بچهها پرچم ایران میکشید.
🔸️هر بار که میرم تجمع، سر تکون میدم.
از حیرت. از دست این نسلz که نسل z یعنی ضد آمریکا.
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari