eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
25 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
* السلام ُ علیک یا اباعبدالله ♥️؛
- ترسم آخر ز غم عشق تو دیوانه شوم . بی خود از خود بشوم راهی میخانه شوم : )𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱
پرآیوت ِاینجانب ، مهمون درد و دلام باشید 🌿: https://eitaa.com/joinchat/4010870441C42714d9d3d
حرف ِحق جواب نداره 💔...
‹ رایحۀمـٰاه ›
منم همینطور 💔:))) ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا 😭
قراره که اولین رمان ِکانال رو پارت‌گذاری کنیم، امیدوارم که به دلتون بشینه؛ ان‌شاءالله که کارمون خیر باشه و تلنگری باشه برای خیلی از عزیزا 🥲🤌🏻✨.
بریم سراغ اولین پارت‌های ِرمآن‌ 🥲💚🤌🏻.
‹ رایحۀمـٰاه ›
بریم سراغ اولین پارت‌های ِرمآن‌ 🥲💚🤌🏻.
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› «بسم الله الرحمن الرحیم السلام‌علیک یا فاطمه‌الزهرا سلام‌ الله‌ علیها تقدیم به مولایم مهدی‌جانم!» با خنده مقنعم را از سرم میکند. -قشنگ شده؟ ریحانه دهانش باز می‌ماند. -اینو کی برات این شکلی بافته؟ پشت چشمی نازک می‌کنم. -مامانم.. مریم موهایم را می‌کشد. -من موندم چرا نمیری این موهارو رنگ‌کنی پوزخند زده و مقنعم را سرم می‌کنم. -چرا باید اینکارو بکنم؟ رنگشونو دوست‌دارم. مشکی ِمشکی! نرگس حرفش را تایید می‌کند. -راست میگه موهاش قشنگه. منم حتی اگه ازدواجم بکنم موهامو رنگ نمی‌کنم . . . با خنده با ماژیک پای‌تخته عکس یک روحانی را میکشم. نرگس شروع به خندیدن می کند. -هنوز دست برنداشتی تو دختر؟ مریم با حرص جریمه هایش را می‌نویسد. -معلومه که دست برنمیداره. کی مثل اون خانواده پولدار داره که کل ملت براش سرخم کنند. یکی هم مثل من بدبخت باید هی جریمه بنویسم، واسه چی؟ واسه کارای اشتباهم! پوزخند می‌زنم و سرجای معلم می‌نشینم. -حقته خب خیلی ضایع بازی در میاری .. ریحانه با ذوق کنارم می‌ایستد. -وای نمیدونین بچه ها ایندفعه کی قراره بیاد! نرگس پوفی می‌کشد. -مثل هرسال دیگه. یک روحانی پیر . . . مریم میخندد. -بی انصافی نکن دیگه پارسالیه خیلی جوون بود . . . میخندم. -تو به سی‌سال سن میگی جوون؟ مریم چشم غره‌ای می‌رود. -پس حتما بابای من با سن چهل‌سالگی فسیل شده؟ میخندم و شانه ای بالا می‌اندازم. -نه اونقدرا ولی جوون که به اینا نمیگن. جوون باید تو دهه بیست‌سال باشه.. نرگس میزند زیر خنده. -یک کاسه بده آش، به همین خیال باش! ریحانه با ماژیک پای تخته می‌نویسد: -شتر در خواب بیند پنبه دانه . . . چشم غره‌ای می‌روم. -شتر خودتی بی‌ادب! ریحانه همه را دعوت به سکوت می‌کند. -دیروز که تو ساعت کلاسی رفته بودم دستشویی دیدم یه طلبه جوون داره با مدیر صحبت می‌کنه. من که احتمال میدم خودش باشه . . . نرگس هیجان زده می‌شود. -راست میگی؟ چقدر جوون بود؟ پوزخند می‌زنم. -مگه مهمه؟ مهم اینه بیچارشون کنیم.. مریم میخندد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_1 «بسم الله الرحمن الرحیم السلام‌علیک یا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -والا شوهرخاله‌ی منم روحانیه ولی خیلی ادم خوبیه یعنی خالم میگه که خیلی‌خوبه. اما نمیفهمم این آیه چرا دست از سر این روحانیا برنمیداره. آیه چرا دست از سرشون برنمی‌داری؟ تو این سه‌سالی که اینجاییم هر روحانی اومده پدرشو در اوردی .. همه میزنند زیر خنده. -خب واقعا کاری به کارم نداشتن ولی کلاً نسبت بهشون حرص دارم . . . ریحانه میخندد. -چرا؟ -خب چون به ادم محل نمیدن. همچین سرشون رو میندازن پایین انگار با شیطان رجیم مواجه هستن. همین دیگه دلیل خاصی نداره محض سرگرمیه . . . با ورود دبیر دیگه هممون ساکت میشیم و به حرفای دبیر گوش میدیم. موقع تعطیل شدن مدرسه بود که نرگس دستم رو میکشه. متعجب نگاهش می‌کنم. -چیزی شده نرگس؟ -میگم آیه تو قضیه رو فهمیدی؟ میدانستم درباره چه چیزی حرف میزد. خودم را بی‌تفاوت نشان می‌دهم! -آره مهم نیست برام! لب می‌گزد. -چطور برات بی‌اهمیته؟ پوزخند میزنم. -چیه نکنه دوست داری برم لباس سفید بخرم وسط مجلس برقصم؟ پوفی میکشد. -ببین منم به اندازه تو ناراحتم . . . نیشخند میزنم. -اما اشتباه می‌کنی. من اصلاً ناراحت نیستم! -پس . . . دست روی شانه‌اش می‌گذارم. -من فقط دلم نمی‌خواد مزاحمشون باشم . . . -مزاحم چیه؟ من...منم شوخی کردم. خیلی خوشحالم قراره خواهرم شی . . . یکدفعه خنده‌ام می‌گیرد. -اتفاقاً باید ناراحت باشی خواهری مثل من داره گیرت میاد . . . پوفی می‌کشم. -ناراحت نشیا ولی من موندم مامان من از چیه بابای تو خوشش اومده . . . اخم میکند. -به روت خندیدما . . . لپش را میکشم. -اخم‌نکن خوشگله بهت نمیاد . . . دست در جیب مانتویش فرو میکند. همانطور که راه می‌رویم نگاهم به پسرهایی که با موتور مقابلمان هنرنمایی میکردند می‌افتد. پوزخند محکمی میزنم. -آخه کدوم دختر عاقلی میاد با چهارتا بیکار رفیق شه؟ نرگس میخندد. -بی‌عقل زیاده . . . سری تکان میدهم. خانه ما فاصله زیادی تا مدرسه نداشت. خانه نرگس هم درست مقابل آپارتمان ما بود. موقع خداحافظی گفت: -من امروز برات اتاقتو آماده میکنم . . . میخندم. -زحمت نکش عزیزم . . . متعجب می‌شود. -یعنی چی؟ شانه‌ای بالا می‌اندازم. -من قرار نیست مزاحم شما بشم . . . -میفهمی چی میگی آیه؟ -ببین نرگس‌جان من واقعا علاقه‌ای به این مزاحمت ندارم. اصرار هم نکن . . . حرصش می‌گیرد. -اما تو فقط هجده سالته . . . -بیخیال عزیزم. برو خونه، به شوهر مامان هم سلام برسون . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_2 -والا شوهرخاله‌ی منم روحانیه ولی خیلی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› مامان با نگرانی روی مبل کنارم می‌نشیند. -بس‌کن آیه. یعنی چی نمیای؟ میخوای چیکارکنی پس؟ -می خوام تنها زندگی‌کنم. اخم میکند. -محاله بزارم . . . بی تفاوت خیارم را میخورم. -اما من نمیام. هرکار بکنی فایده نداره . . عصبانی به آشپزخانه می‌رود. خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد، اما نمی‌خواستم حال که بعد پانزده‌سال قرار بود زندگی خوشی را شروع کند من مزاحمش‌باشم . . . با خستگی وارد اتاقم شده و روبه‌روی آینه قدی قرار می‌گیرم. سه‌سالم بود که پدرم را در تصادف از دست می‌دهم. از همان زمان من ماندم و مامان. بابا ثروتمند بود. یعنی خانواده پدریم ثروتمند بودند. مامان یک تنه‌شرکت بابا را اداره می‌کند. از همان زمان با اقوام زیاد ارتباط نداشتیم. یعنی مامان ادم‌خجالتی و کم‌رویی بود. یک مادربزرگ و پدربزرگ و یک عمو داشتم که دوسال پیش عمو و زنعموم طی یک تصادف جانشون را از دست می‌دهند. ماهی یکبار به پدربزرگ و مادربزرگم سر میزدم. با اینکه پدربزرگم ثروتمند بود ولی خودش را بازنشسته کرده بود و در همان خانه ویلایی قدیمی زندگی می‌کردند. با عمو و زنعموم زیاد ارتباط نداشتم. یعنی فقط در کل این سالها چندبار عموم و زنعموم را دیده بودم. طبیعی هم بود. تهران زندگی می‌کردند. فقط همینقدر می‌دانستم که یک پسر دارند. که اخرین بار در مراسم سوم عمو و زنعمو دیدمش . . . پدر و مادر مامانم هم که خارج از کشور زندگی میکردند. زیاد ایران نمی‌آمدند. مامان هم انقدر درگیر کارهای شرکت بود که وقت نمی‌کرد بهشان سربزند. تا اینکه بالاخره زندگی مامان تغییر می‌کند و آقای‌صادقی که پدر نرگس همکلاسی‌ام می‌شود دل به مامان می‌بازد و ازش خواستگاری میکند. آقای‌صادقی همسرش را موقع تولد نرگس سر زایمان از دست می‌دهد. به جز نرگس دو فرزند دیگر هم داشت. محمد و نجمه! که فقط محمد و نرگس در خانه بودند و نجمه چند سالی بود به خانه خودش رفته‌بود. باهم همسایه بودیم ولی خب زیاد نمی‌شناختمشان. خلاصه بعد کلی اصرار بالاخره آقای‌صادقی از مامان رضایت می‌گیرد البته بماند که مامان اصلاً راضی نبود به این وصلت بیشتر به خاطر من اما خب من قانعش‌کردم که آقای‌صادقی مردشریفی هست و این ازدواج به صلاح‌اوست. مامان بی‌چاره چه گناهی داشت باید پاسوز من میشد. بالاخره منم یک‌روزی میرفتم خانه شوهر و او باید تنها می‌ماند؟ پرروام صدامه! والا! · · ─ ·🍃· ─ · · زنگ کلاس که می‌خورد همه به سرعت به‌سمت حیاط مدرسه می‌روند. متعجب ساندویچم را باز کرده و گاز گنده‌ای ازش میکنم. ریحانه با ذوق وارد کلاس میشود. -وای بچه‌ها فهمیدین چیشده؟ نرگس کنجکاو می‌شود. -چیشده؟ -حاج آقای جدید اومده . . یکدفعه لقمه در گلویم میپرد. مریم با خنده به پشتم میکوبد طوری که چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌آمد. -بابا نمی‌بینی کل نقشه‌هاش پرید! این چطور خبردادنه!!! -ول کن منو خفم‌کردی دختر . . نرگس می‌خندد. -ایندفعه میخوای چیکارکنی آیه؟ ساندویچم را داخل کوله‌ام می‌اندازم و با هیجان استین های مانتویم را تا میکنم. -امروز میریم واسه ارزیابی اولیه . . . ریحانه همچنان که هنوز نفس نفس میزد میگوید. -همونه . . هر سه سوالی نگاهش میکنیم که ادامه میدهد. -بابا چقدر شما پرتید. همون طلبه جوونه رو میگم دیگه . . بشکنی میزنم. -خب پس جنسمون جور شد . . مریم با ذوق میخندد. -چه شود! نرگس ادای گریه در می‌آورد. -ولی ایندفعه مطمئنم مدیر خفتمون میکنه. -مهم نیست . . تا هر چهارنفرمان از کلاس بیرون میزنیم صدای اذان بلند می‌شود. به سمت سرویس‌بهداشتی می‌رویم تا وضو بگیریم. به جز مریم هر سه‌مان اهل نماز خواندن بودیم. به قیافه و . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦