کاش میشد برگردم به دورانی که منتظر بودم تا برم کلاس چهارم و بتونم مشقام رو با خودکار بنویسم.
همرزم
گفت: خدا تنها نور و روشنایی زندگی منه و همهی آدمها و چیزهای قشنگی که دارم و ازشون حس خوب میگیرم،
گفتم: چرا پیوسته غمگینم؟
گفت: زیادی به دنیا دل خوش کردهای عزیز من. او را دوست خود میدانی و انتظار داری آسیبی از جانب او به تو نرسد؛ در حالی که دنیا فانی است و با کسی دوستی ندارد.
دل اگر به باقی خوش کنی، خنجر غمها زخم میزنند اما نمیکشندت. باقی خداست، باقی آخرت است، باقی ولایت حیدر است
و باقی حسین بن علیست که فرمود: اما بعد فکان الدنیا لم تکن و کان الاخرة لم تزل؛ والسلام.
واسه دو ساعت بیشتر خوابیدن
یکم بیشتر خندیدن
یکم بیشتر سرخوش بودن
واسه خالی شدن عصبانیتت
محبوبتر و دوستداشتنیتر بودنت
کمتر احساس تنهایی کردنت
و واسه دنیا
رضایت خدا رو از دست نده:)
داستانِ #عکسها...
وجودش نور داشت.
لبخندش نور داشت.
نگاهش نور داشت.
این دم آخری، تابوتش هم نور داشت.
میان بوی اسپند و گلاب میبردندش و اشکهایم پشت سرش به زمین میریخت. به نظرم آمد که اشکهایی که برایش ریخته شدند هم نور داشت.
این همه نور از کجا آمده بود؟ از نمازهایش؟ قرآن خواندنهایش؟ اشکِ روضههایش؟ خادمیهایش؟ دستگیریهایش؟
نمیدانم؛ اما هر چه بود، قلب من نورش را حس میکرد. روشنایی در همهی وجودش نشسته بود؛ خصوصا این دم آخری. خصوصا در تابوتش...
«امسال همه غایبند»
امسال ما برای بچههایمان کیف و کفش و دفتر کتاب نمیخریم. ما که میگویم، منظورم من و ۱۶۷ خانوادهی دیگر است.
نمیدانم... شاید اول مهر به جای بردن بچههایمان به مدرسه، سری به قبرهایی بزنیم که نُه اسفند صاحبانشان را سالم راهیِ مدرسه کردیم و چند ساعت بعد، تکه تکه به ما برگشتند.
ما امسال کوله پشتی نو نخریدیم. یعنی دیگر کسی نبود که کیف نو از ما بخواهد. عوضش به همان کیف خاکی و پاره و به خون آغشته شده دست میکشیم و برای کودکی که زیر آوار ماند، اشک میریزیم.
کفش نو هم نخریدیم. خوب اگر بودند که حتماً کفش جدید میخواستند. دخترها کفش را میپوشیدند، به پدرشان نشان میدادند و کیلو کیلو قند در دل کوچکشان آب میشد و پسرها هم حتماً یک فوتبال مشتی میزدند؛ اما حالا... بعضیها پیکرهایشان پیدا شده؛ اما پاهایشان نه. بعضیها هم پاهایشان پیدا شده و پیکرشان نه. یکی هم مثل ماکان نصیری و مسیحا سالاری که اصلاً...
راستش برای تن ظریف و کوچک بچههای ما، موشک خیلی زیادی بود.
حالا کم کم اول مهر از راه میرسد. بچههای ما دیگر کیف و کفش و نوشت افزار نمیخواهند. دیگر قد نمیکشند و زیر خروار خروار خاک دفن شدهاند.
حالا خانم بازیگر در جشنوارههای بین المللی روی خون بچههای ما میایستد و از آزادیِ گرفته شدهی زنان ایرانی میگوید؛ اما نمیگوید چه کسی بچههای زنان ایرانی را از آنها گرفت؟! چه کسی آنها را کشت؟! چه کسی حق زندگی را برای بچههای میناب ندید و نخواست؟!
حالا بچههای ما در مدرسه شجره طیبه فارغالتحصیل شدهاند. البته دکتر، پرستار، معلم، پلیس یا فوتبالیست نشدهاند؛ اما شهید و عاقبت بخیر چرا. شهید و عاقبت بخیر شدهاند.
حالا کم کم اول مهر از راه میرسد؛ اما حیف که بچههای میناب همه غایبند.💔
داستانِ #عکسها...
هر شب جلوی در خانهشان میایستاد و به پنجرههای روشنِ پرده کشیده نگاه میکرد تا اندکی غم و دلتنگیاش تسکین یابد.
دلتنگتر میشد. دلتنگتر برمیگشت. دلتنگتر میخوابید.
هر شب با خود قرار میگذاشت که دیگر نیاید. که شاید فراموش کند و دیگر دوستش نداشته باشد؛
هر شب با خودش میگفت امشب شب آخر است؛ حتی اگر از دلتنگی بمیرم...
هر شب باز هم همانجا بود. باز هم دلتنگتر برمیگشت...
و آنگاه که خورشید پرده بر رخ کشیده است، نور از جهان من هم میرود. دلم به هم فشرده میشود و تیرگیهای عالم در خاطرم مینشیند.
اندکی صبر و تامل کن ای دل! به فردا بیندیش. فردایی که خورشید دوباره میتابد، و جهان ما باز هم روشن میشود.
سرانجام خداوند نور دیدهام را به من بازمیگرداند... میدانم!
به انتظار نایست تا او بیاید و خودش را به تو برساند. و در خود فرو نرو و ساکن اشک نریز. نه... به استقبال خورشید برو و بگذار هنگام طلوعش، تو اولین کسی باشی که پرتو نور خورشید بر چهرهاش میتابد.
ساکن اشک نریز... که اینطور باید همیشه در کنج بمانی تا غمها تمام شوند. تا نایستی و راه نروی، به هیچ مسیری نمیرسی. راه برو و اگر خواستی، اشک هم بریز.
که من اشک شوق و دلتنگی را بیش از اشک ندامت دوست دارم.
سرانجام خداوند نور دیدهام را به من بازمیگرداند... میدانم!⁵⁹
همرزم
اومدم بنویسم یعنی چی که دیگه نیستید؟ ولی دیدم شهیدید، هستید؛ اما ما نمیبینیم. و حقیقتاً که: «پندار
به روی خودمون نمیاریم؛ ولی داریم برای شنیدن صداتون و دیدن قامتتون وقتی وارد حسینیه میشید، جون میدیم.