eitaa logo
طلوع سرخ
120 دنبال‌کننده
45 عکس
26 ویدیو
0 فایل
طلوع سرخ واژه واژه هایی از صمیم قلبم برای هویت، دیانت و رشادت مردم شهرم دزفول محمدصادق مطیع رسول 🍎☀ @motie296
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ▫سنگین و رنگین نشسته بود. حسین را میگویم. این اولین دیدارم با او بود. توی حلقه ی مسجد بعثت. ▫اینکه می گویم سنگین و رنگین، به معنای واقعی کلمه می گویم. توی جمع تنها کسی که موقر و با لباس رسمی بود. و تنها کسی که وزن جلسه را از هر جهت برده بود بالا. و حالا خودش رفته اس بالا سرکی بکشد. شاید هم از بالا به ما گمشدگان توی این دنیا، نگاهی بی اندازد. ▫نمی دانم کدام آیه توی بیت الاحزان ورد زبانش شده که اینگونه سینه اش تاب برنداشته و شکافته. یا اینکه هنگام طواف دور زادگاه مولا امیرالمومنین، چه مناجاتی با حضرت رب العالمین داشته که هنوز از سفر حج برنگشته دوباره هوس آسمان کرده. 🔸 آمده ام دست به دامانتان شوم. پدرش آسمانی شد. دعا کنید برایش. برای مادرش. برای دل برادرش. 🔹 خدایا حضورش را در این دنیای بی رحم ، از جمع دوستانش مگیر ... طلوع سرخ | 29 شهریور 1404
🌱🍁🍂🍃 آقای پرورشی ! سال 1404 برایم سال خاصی است. پایان بسیاری از هدف‌گذاری‌هایم قرار بود امسال باشد. بعضی‌هاشان ✓ خورده‌اند. بعضی هاشان حتی شروع هم نشده‌اند. و بسیاری هنوز در راهند. و حالا که این قطار به رسیده، بد نیست کمی نگاهی به گذشته خودم کنم. شاید کسی که از دور نگاهم می‌کند فکر کند جای درستی نایستاده‌ام. اما خودم که از اعماق تَهَم (😅) با خبرم خوب می‌دانم که بیش از هر چیزی به و کار در قالب پرداخته‌ام. و حالا در دومین پاییزی که آقای پرورشی صدایم می‌کنند، می‌توانم به جرئت بگویم دقیق‌ترین جایی هستم که حدود بیست سال برایش آموخته‌ام و آماده شده‌ام. شاید بگویید مبالغه می‌کنم اما حرف هایم با "وسعت یا عمق" و " هنر کار کردن" خیلی جور در می آیند. ۱ مهر ۱۴٠۴ 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
آقا ما دو تا ! 🥰 امروز با شروع سال نو تحصیلی، من هم تجربه‌ی جدیدی را شروع کردم. سال گذشته از کلاس سوم تا ششم را گروه بندی کردم. امسال تصمیم گرفتم تا سن جدیدی از را تجربه کنم و رفتم سراغ کلاس دوم ابتدایی. بعد از نماز ظهر رو به بچه‌های کلاس دوم کردم و گفتم: « امسال قرار است شما هم یک کار مهم انجام دهید؛ مثل بقیه‌ی کلاس‌های بالاتر. قرار است گروه‌های دو نفره تشکیل دهید. برای ... » خیلی صحنه‌ی قشنگی بود. بچه‌های پاک و معصوم، رفیق بغل دستیِ خود را سر صف نماز، تنگ بغل کرده بودند و می‌گفتند: آقا ما دو تا. هم خیلی قشنگ بود، هم خیلی درس آموز. کاش توی مسجد ها همـ ما بــــــــــــــــــــزرگ‌تر ها، ایــــــــــــنگونه باشیم با همـ ... 😎 بزودی برایتان تعریف می کنم کار این گروه‌های دو نفره‌ی کلاس دومی چیست. ❄️ تصویر: لحظه‌ی برف پاییزی 😍 توی مدرسمون با ورود بچه ها سر کلاس‌هاشون. ۱ مهر ۱۴٠۴ 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 محمد طه 👼 روی نیمکت دم دفتر نشسته بودم. ساعت دوازده و ده دقیقه ظهر بود که یک کاغذ سفید آورد. گفت: "بنویس". می‌دانستم چه چیزی باید بنویسم، اما خواستم خودش بگوید. نه برای اینکه مطمئن شوم - که مطمئن بودم 😍 - خواستم ذوقِ توی چشمانش را از زبانش هم بشنوم، که بیشتر و بهتر لذت ببرم. گفت: "اسم منو خودت رو بنویس. بنویس که من یارِ نماز توام 🤲. مگر خودت نگفتی دیروز؟" از فرشته‌ای که تو را دعوت به نماز اول وقت می‌کند، هیچ کم نداشت. دومین روز از کلاس اولی بودنش را تجربه می‌کرد. نوشتم: "محمدطه و محمدصادق" گفت: "برو وضو بگیر" رفتم و دلچسب‌ترین وضوی عمرم را گرفتم... 2 مهر ۱۴٠۴ 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
🎭 سوسول مامانی ها ! ساعت چهار بامداد است و در حال ثبت گروه های کلاس سوم توی فایل اکسل گروه ها هستم. ماجرای غم انگیزی دارد... 😈 من اصرار دارم که خود بچه ها با توافق خودشان گروه بندی کنند و هیچ دخالتی در آن ندارم. نتیجه پیشاپیش مشخص است😌 🤓 زرنگ ها یک تیم می شوند. ⚽️ فوتبالی ها یک تیم. 👩‍👦‍👦 مامانی ها هم یک تیم. ▪️ و دو دسته باقی می ماند: ☠ دسته اول وقتی نگاه به چشم های پر از شرارت هم می کنند، تا بناگوش نیش باز می کنند و سریع دور هم جمع می شوند و ما توی دلمان می گوییم: خدا به خیر کند؛ دسته‌ی خرابکاران. 😻 اما دسته دوم بچه های آرام و خجالتی هستند که مگر شانس بیاورند و کسی آنها را به گروهشان دعوت کند. و اگر هیچ مهارت خاصی نداشته باشند، همانطور تک و تنها می مانند. حتی قهر می کنند که چرا هیچ کس مرا انتخاب نمی کند! اینها حتی توی گروه مامانی ها هم جا ندارند. چون اینها خیلی سوسول مامانی تشریف دارند. 2 مهر ۱۴٠۴ 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
🔺حالا با این مقدمه مـــــــــــاجرای گروه بندیِ کلاس سوم را می گویم👇
کی رو می فروشید؟ 🔰 امروز کلاس سوم، اولین تجربه‌ی جدی اش را برای گروه‌بندی پشت سر گذاشت. و من هم که بی رحم.😈 گذاشتم تا گرگ‌ها ، گوسفندان را بدرند. 🐺 بعد با گرگ ها وارد مذاکره شدم. به یکی از بچه ها که انصافا جزو دسته‌ی سوسول مامانی ها نبود و صرفا بخاطر اینکه توی گروه های چهار نفره، به عنوان اولویت پنجم شناخته می‌شد توی هیچ گروهی قرار نگرفته بود؛ گفتم بیا بالا کنارم. 💰 رو به گروه هایی که تشکیل شده بود (شما بخوانید جمع گرگ ها) کردم و گفتم: کی هادی رو با 50 امتیاز ویژه میخره؟ نمی ارزید! گفتم 100 ؟ باز هم کسی نبود. تا آخر، سر ِ200 امتیازِ ویژه با یکی از گروه ها معامله مان شد. قرار بود هر گروهی که هادی را بپذیرد، 200 امتیاز جایزه بگیرد. 🧮 و حالا گروه زرنگ ها پیش خودشان حساب کرده بودند که خب هم رفیقمان رو می آوریم هم 200 امتیاز می افتیم جلو. 🤠 بهشان گفتم خب! کی رو می فروشید؟ گروه ها نمی شود 5 نفره باشند، یک نفر را حذف کنید تا هادی به همراه 200 امتیاز بیاید به گروهتان. دو تاشان دست به یکی کردند که یکی را معرفی کنند. پشیمان شدند. کمی معرفت داشتند. 🧐 بعد یک مغز متفکری ایده اش را دم گوش دو تای دیگر پچ پچ کرد. دیدم سه نفری آمدند گفتند:«ما نمی خواهیم توی گروه سبحان باشیم! می خواهیم توی گروه هادی باشیم.» 😎 و به همین نحو با کلمات بازی کردند و خیلی شیک و مجلسی سبحان را از گروهشان حذف کردند. (اینا رو میفرستادیم برای بررسی متن برجام هنوز بهتر بود.) 😳 سبحان رنگش پرید. جا خورد. چند ثانیه هیچ نگفت. راست می گفتند. گروه، گروهِ سبحان بود. او بود که اینها را دور هم جمع کرده بود و قهرا مدیرِ گروه بود، اما ولش کردند و به 200 امتیاز ناقابل فروختندش. 🎬 من چه می کنم !؟ من اینجا در حال تماشای یکی از بهترین فیلم های سینمایی هستم و هیچ کاری نمی کنم.😎 و کاملا سنگ دلانه بر اساس قواعدی که چیده ام با بچه ها معامله می کنم. 😶‍🌫 رفتم پای تخته و اسم سبحان را پاک کردم و به جایش هادی را نوشتم. سبحان کز کرده بود پشت نیمکتش و صداش در نمی آمد و چشم هاش سرخ شده بود. 🥶 همه‌ی کلاس منتظر یک معجزه بودند تا این صحنه‌ی دراماتیک و غم انگیز زودتر تمام شود. نَفَسْ حتی از فضول‌ترین فرد کلاس هم بالا نمی‌آمد. 👀 سبحان، زرنگ‌ترین فرد کلاس، به 200 امتیاز از جمع برادرانش به قعر چاه حسادت پرت شده بود. و همه‌ی نگاه‌ها به آقای پرورشی بود ... 👣 شما باشید چه می کنید؟ 🔹
1- روی میز می‌زنم و می‌گویم:  بخاطر رعایت عدالت و مساوی بودن توان گروه ها، خودم گروه بندی می کنم تا زرنگ ها در یک گروه جمع نشوند.
🔹
2- با هم گروهی های سبحان حرف می زنم و برایشان از اهمیت رفاقت می گویم تا خودشان از این تصمیم منصرف شوند.
🔹
3- سبحان را دلداری می‌دهم و او را به تشکیل یک گروه جدید تشویق می‌کنم.
🔹
4- بی خیال چهارنفره بودن می‌شوم و یک گروه پنج نفره با حضور هادی و سبحان تشکیل می‌دهم.
روی گزینه ها بزن کپی میشه. 💞 ممنونم که نظرت رو اینجا بهم میگی 👇 📲 @motie296 😉 بگو تا بقیه داستان رو برات بگم... 2 مهر ۱۴٠۴ 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
هوووووم. مبناتون قابل احترامه ولی آخه چرا طول میکشه!؟
حالا گفتم من بی رحمم ولی دیگه نه اینقدر 😅 اتفاقا اگر از معلم انعطاف ببینن، یاد میگیرن که لج بازی نداشته باشن. ولی خب به جاش و به اندازه.
طلوع سرخ
کی رو می فروشید؟ 🔰 امروز کلاس سوم، اولین تجربه‌ی جدی اش را برای گروه‌بندی پشت سر گذاشت. و من هم که
👁👁 تماشا چی نباشی ها منتظرم ببینم با سبحان چه کنم!؟ 😁 از اینجا بخون و نظرت رو بده. 🍎☀️ @Reddawn | طلوع سرخ
ســــــــــــــــ🚁ـــــــــــــــلام یه لحظه اومدم یه چیزیو سریع بگم و برم و شما رو در این دستآورد بزرگ همراه کنم امشب بعد از حدود ۶ سال، اولین شبی هست که گل پسرم 🧿 قبل از ساعت ۹ شب خوابیده 😍 من این دستآورد رو در درجه اول به خودم و همسرم تبریک عرض می کنم. همچنین تبریک به مدیریت محترم و معلم مهربان بابت تدبیر عالی در پیش دبستانی. فکر نکنید زود خوابیده که زود بلند شه بره ها! کلاسش ظهر شروع میشه. نکته اینه که توی پیش دبستانی 🔋 به صورت روشمند صفر میشه 😉 بقیه داستان رو میام براتوم میگم. فعلا