هدایت شده از ضیاء؛
یاد این بیت از فاضل افتادم...
ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم!
ما با تو نیاییم به فردوس برین هم!
رِفام .
یاد این بیت از فاضل افتادم... ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم! ما با تو نیاییم به فردوس برین هم!
میدونی ؟
من همیشه فکر میکردم حقیقت ، پیدا کردنِ مسیرهایِ درست و رعایت کردنِ تمومِ قواعد هاست ؛
همونطور که از ما میخوان .
اما حالا میفهمم که حقیقت ، چیزی فراتر از یک نقشهی راهِ درسته .
فهمیدم که عشق ، تنها معیارِ اصلیِ حقیقته .
نه اینکه بخوام قواعد رو زیر پا بگذارم ، اما میفهمم که بدونِ عشق ، تمومِ اون قواعد هم فقط یک کالبدِ خالیه .
برای من ، حقیقت در اعتبارِ عمل یا در درست بودنِ ظواهر نیست ؛
حقیقت در اخلاصِ احساسه .
حقیقت یعنی اینکه ؛
اون کاری که میکنیم ، از تهِ وجودمون هست ؟
اون عشقی که میورزیم ، واقعاً از روحِ ما سرچشمه میگیره ؟
حتی وقتی به آینده و به اون جایِ آروم فکر میکنم ، میبینم که اگه اونجا ، معنایِ این پیوندها ، این شور و حتی این دردهایِ عمیقِ ناشی از عشق رو درک نکنه ، اونجا برای من معنایی نداره . میدونی چرا ؟
چون برای کسی که عاشقه ، بهشتی که در اون عشق تعریف نشده باشه ، در واقع براش شبیه به جهنمه .
من فقط به دنبالِ یک آرامشِ بیجان نیستم ؛ من به دنبالِ اون حقیقتی هستم که در دلِ هر تپش و هر لحظهیِ واقعیِ احساس ، پنهون شده .
من فقط میخوام ، در هر قدمی که برمیدارم ، با تمامِ وجودم حقیقی باشم . :)
#ع_د
میدونید سخت تر از خود مووان کردن چیه ؟
اینه که بخوای مووان کنی ولی دلت رضا نده ، اصلن نمیدونم چه حس مزخرفیه که دله دیگه 🎀
مثلا نصفه شب بهت بگه من هنوز امید دارم تو واسه چی میخوای تباهم کنی ؟
کمی دیر آمدی ای عشق ، اما باز با این حال
اگر چیزی از این غارتزده باقیست ، غارت کن . :)