azan-Ebrahim.hadi_.mp3
5.58M
صداےملڪوتۍاذانِ •شھیدابراهیمهادے
#اشْھَدٌانَّمٌحَمَّدرَسوٌلالله 💚✨
.
#اذان_ظهروعصر 🌙
°•🌱|@refigh_shahidam
مانده: *۵۱,۶۷۵,۵۱۵* ریال
شماره حساب: *#۸۵۰۰۲*
زمان: ۲۰:۰۶ - ۱۷ دی ۱۴۰۲
تکمیل شد خدا خیرتون بده
ان شالله برکتش تو زندگیتون ببینید
دعای خیر مادربزرگمونم همراه زندگیتون🙏🌹
۴.۵۰۰ براشون واریز شد
مابقیش فردا ان شالله سقف کارت پر شده بود🌸
من همیشه سعی میکنم واسطه نشم
تقریبا همیشه فراری ام😅
به دلیل اینکه پول مردم سنگینه و حق الناس هر هزار تومنش مسئولیت سنگین داره ، اما این موردا موردایی هستن که خودشون سراغ من میان 😅 و مطمعن هستن ، میگن از هرچیزی فرار کنی دنبالت میاد شده این قضیه...
خیلی از عزیزان پیام میدن برای اینکه براشون کمک جمع اوری بشه
باید بگم واقعا شرمنده ایم من تیم شناسایی ندارم بخوام جاهای مختلف بفرستم و چون پول مردم هست نمیتونم برای کسانی که نمیشناسم پول جمع کنم🙏
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
💥💥یه خبر خوب داریم ؟💥💥 ✔️کیا میخان سرآشپزبشن ؟👩🍳 ✔️کیا میخان تو فامیل اشپزیشون زبون زد بشه ؟🤩 ✔️کی
این کانال هم بچه های روستایی از ایذه هستن که تازه تاسیس هست
ممنون میشم حمایتشون کنید
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
|•#سلامبرابراهیم|•
نفربرهاي دشمن را ديديم كه در آتش ميسوخت.
مــا هم ســريع از منطقه خطر دور شــديم. پس ازچند دقيقه متوجه شــديم
تانكهاي دشمن به همراه نيروهاي پياده، مشغول تعقيب ما هستند. ما با عبور از
داخل شيارها و لابه لای تپه ها خودمان را به رودخانه امام حسنعلیه السلام رسانديم.
با عبور از رودخانه، تانكها نتوانستند ما را تعقيب كنند.
محل مناسبي را در پشــت رودخانه پيدا كرديم و مشغول استراحت شديم.
دقايقي بعد، از دور صداي هليكوپتر شنيده شد!
فكر اين يكي را نكرده بوديم. ابراهيم بلافاصله نقشه ها را داخل يك كوله پشتي
ريخت و تحويل رضا داد و گفت: من و جواد ميمانيم شما سريع حركت كنيد.
كاري نميشــد كرد، خشابه های اضافه و چند نارنجك به آنها داديم و با
ناراحتي از آنها جدا شديم و حركت كرديم.
اصلا همه اين مأموريت براي به دست آوردن اين نقشهها بود. اين موضوع
به پيروزي در عملياتهاي بعدي بسيار كمك ميكرد.
از دور ديديم كه ابراهيم و جواد مرتب جاي خودشان را عوض ميكنند و
با ژ3 به سمت هليكوپتر تيراندازي ميكردند. هليكوپتر عراقي هم مرتب با
دور زدن به سمت آنها شليك ميكرد.
دو ساعت بعد به ارتفاعات رسيديم. ديگر صدايي نميآمد. يكي از بچهها
كه خيلي ابراهيم را دوســت داشــت گريه ميكرد، ما هيــچ خبري از آنها
نداشتيم. نميدانستيم زنده هستند يا نه.
يادم آمد ديروز كه بيكار داخل شــيارها مخفي بوديــم، ابراهيم با آرامش
خاصي مسابقه راه انداخت و بازي ميكرد.
بعد هم لغتهاي فارسي را به كردهاي گروه آموزش ميداد. آنقدر آرامش
داشت كه اصلا فكر نميكرديم در ميان مواضع دشمن قرار گرفته ايم.
وقتي هم موقع نماز شد ميخواست با صداي بلند اذان بگويد!
#اینحکایتادامهدارد