#عکساتون
باد از جاهای خالی میان موهایش عبور میکرد.
چشمان حزن انگیزش چنان مصمم بود که پاهایش را بر زمین می کوبید و جلو میرفت.
درختان را دوست داشت؛
شاید چون انسان ها برایش کافی نبودند
تنها میخواست فرار کند اما...
هرکجا که میرفت آسمان یک رنگ بود.
_پناهگاه
#عکساتون
در شب های نیلگون،
مخفیانه از شهر خارج میشدیم.
و زیر ستارگان،
تعهد کهنه عشق را بارها یاد میکردیم.
هنوز هم به یاد دارم،
آن رقص بی انتها را...
_پناهگاه