❀گلها عشق را با سرخ، رنگ سپاری میکردند. شاید عشق، سرخ رنگ بود. و گلها ما را در معرض عشق قرار میدادند تا برای دیدن رزها و شقایقها منتظر بمانیم. شاید عشق ابتدا از قلب گلها زاده شد و به قلب ما پیوست.
داستان گلبرگهای سرخ را هنوز نخواندهایم، اما عشق را در آنجا یافتیم. درست در ریشههایشان جاری بود...
هم اونو درک نمیکنم هم خودمو
خب من دقیقا باید چیکار کنم که یبار فقط یبار از رفتار خودم راضی باشم.
و اون باید چیکار کنه که ازش ناراحت نشم دقیقا چه توقعی ازش دارم؟؟؟
از تکرار و یکنواختی متنفرم چمیدونم مثلا بیا باهام حرف بزن
هدایت شده از شماره "۱"
یکی بود یکی نبود؟ من همیشه اونیم که نبود.
نبود، نیست، نخواهد بود.
من همون کلاغهام که به خونهش نرسید، همونی که تو قصهها واسه بقیه درس عبرته، همون شروری که قهرمان ازش بهتر بود.
من همونیم که اول میمیره، همونی که فقط اسم و یادش تو داستانه، همونی که همیشه تو سایه قایم میشه، همون رو مخه، همون شخصیت فرعیه، همون منفوره.
هممون همینیم، نمیدونم قهرمانها کین ولی خوب میدونم من که جزوی ازشون نیستم...
من حتی وقتِ ثانیهها هم هدر دادم و عقربهٔ خودمو گم کردم.
من نمیدونستم بین اختلاف و تناقض کدوم ساعت گم شدم.
یادم میاد که طوفان شد و همهٔ لحظهها مثل گردنبند مروارید پاره شدهای همهجا پخش شدند. لحظههارو از دست دادم و نمیدونستم دنبال کدومشون بدوم. بازهم یک ساعت دیر به زندگی رسیدم. بعد از اون دیگه هیچ ثانیه ای از من سراغی نگرفت.