ما پرسه زنان در آلودگی و آشفتگی،
دیدیم که برف رد پاها را محو کرده بود.
شاید نمیدانیم از کدام قدم مارا جا گذاشتند.
قلبمان به شدت زخمی و ترک خورده بود.
سردی برف انگار گرمای واقعی داشت.
و من دیدم تو هم من را جا گذاشتی و رفتی...
#داستان
مردم از مرگ میگفتند. از عشق میان مرگ و زندگی.
از افسانه پژمرده ای که هنوز هم جاریست.
از مجازات عشقی اشتباه.
مردم می گفتند پس از اینکه مرگ و زندگی هم آغوش شدند
زندگی ناگهان در آغوش مرگ محو شد.
و مرگ هنوز هم سیاه پوش است.
هنوز هم تمام زندگی ها را به یاد معشوقش می کشد.
_پناهگاه
ما کشته شده بودیم.
ما همگی اجساد متحرکی بودیم، گم شدگانی در گذرگاه ثانیه های گریزان.
ما کشته شده بودیم، بدست سرنوشت.
مردگانی که برای زنده ماندن می کوشند.
_پناهگاه