ما کشته شده بودیم.
ما همگی اجساد متحرکی بودیم، گم شدگانی در گذرگاه ثانیه های گریزان.
ما کشته شده بودیم، بدست سرنوشت.
مردگانی که برای زنده ماندن می کوشند.
_پناهگاه
هدایت شده از شماره "۱"
پرواز.
کلمهای دورتر از هرچیز دیگر.
کلمهای ورای تصور، خاطرهای پس ذهن مشوش او که هیچ رنگ و بویی نداشت.
خاطرهای که در عین فراموشی، تنها خاطرهی واضحش بود.
روزها و شبها با حسرت مینشست و بر زیر کتفش انگشت میکشید تا شاید پشت آن زخم بزرگ، نشانهای از بودن بال پیدا کند.
همانطور که اشک در چشمانش جمع میشد، آنها را میبست و ابرها را به یاد میآورد، نور خورشید که بر روی دستانش میرقصید و باد که لابهلای موهایش میپیچید.
پرواز تجربهای بود که به حسرت و توهم میمانست،
تجربهای که یادآوری آن شادی داشت اما به همراهش نیز غمی وصف ناپذیر میآمد.
غمی وصف ناپدیر برای فرشته سقوط کرده...