-پناهگاه𓏲࣪.
ایکاش میتونستم مثل تو فیلما میزو با کل وسیله هاش بندازم و همچیو خراب کنم
دلم میخواست سر شام با میز انجامش بدم اما خب متاسفانه چون قهر بودم شامو تو اتاق خوردم اما خوشبختانه با میز تحریرم انجامش دادم اما بازم متاسفانه حالندارم گندمو جمش کنم🤡
ترکی بر گونه سنگی اش نشست و لبخند تراش خورده اش شکست.
دنیا پر بود از مجسمه های سنگی.
مجسمه هایی که چشم هایشان دیگر اشکی برای جاری شدن و قلبی برای شکستن نداشتند.
و آنگاه آتشی تمنای نگاهش را به سوی خود فراخواند و او را در آغوش کشید.
عشق به پیکری از جنس سنگ پیوست و همچون شیشه ظریفی شکسته شد. هنگامی که شیشه ها قلبش را در مخزن سینه اش خراش میدادند، عشق به رنگ تیره سنگ درآمد و قلب های سنگی پدید آمدند.
اما اینبار تفاوت داشت. او حالا تماما سنگی شده بود. حتی روحش هم در ضخامت بی رحم سنگ قطعه قطعه شد و ردپای اشک با گونه اش غریبی میکردند.
دیگر حتی درخشش مغموم و سرخ خون در سیاهی پیکرش آمیخته نمیشد.
انسان ها همه به مجسمه های سنگی بدل شدند که احساسات آنها را چنگ نمیزد.
آنها ما بودیم و ما بودیم که این کار را کردیم.
ما خود قاتل سنگی خود بودیم. قاتلان سنگی!
_پناهگاه
هدایت شده از 🎀کفترموفرفری|kaftaremooferfery🎀
سید مجید نقطه زن بازم نقطه بزن آتش بس چیه.