درست از دور افتاده ترین پرتگاه محزون چشمانش؛
در سرزمین های سرخ آتشفشان های پوسیده، که در کهنگی هزاران ساله بغض های فروخورده تامین میشوند.
آنجاست که چشمانش در سوزشی میان غم فرسوده ذوب میشوند.
و مذاب های اشک مانند از گونه هایش جاری میشوند.
دست از این مجازات نمی کشد.
اگرچه خوب میداند گریه هیچ چیز را درست نمی کند.
دنیا سهم ما نبود؛ هیچ کجای دنیا پاسخگوی تمنای احساس تعلق نیست.
و سرنوشت، طوفان ویرانگر خانه آرزوهای محقری که برای خود بنا کردیم.
زمان...زمان قاتل پنجره های نقره ای و درعین حال ماتِ خاطرات. همان که نفس های نم دار آنها را به یغما کشید.
دوری هم بهانه ای بود برای پر کردن خلا ندیدن ها و ندیدن ها. دوری سازنده عشق های نیمه کاره و دستان به یکدیگر نرسیده بود.
و امید دروغ وهم آمیزی که وجودمان را در گردباد متوهم چشم انتظاری فرو برده بود.
دنیا قتلگاه بزرگی بود که با خون نفس هایش را بیرون میداد. و تمام آنها قاتلان سلاح بدست، نفس نفس زنان با چشمانی خون گرفته که برای لذت باطل قتل انتظار میکشند.
و به گونه ای عشق را بو میکشند تا او را وحشیانه در نطفه خفه کنند.
ما هم تماشاچی بودیم. تماشاچیانی که مرگ روح را لمس کردند اما هنوز زنده اند. هنوز زنده اند و باید ببینند. ببینند کشته شدن خاطرات و آرزوها را.
همه چیز یک دروغ بزرگ بود. دروغی به وسعت دنیا.
ما عاشق میشدیم تا از دست بدهیم.
دل می بستیم تا دلتنگ شویم.
حسادت میکردیم و حسرت میخوردیم.
قصه میساختیم و غصه میخوردیم.
زیر آوار غم از اندوه کوه میساختیم.
تا ابد عشق می دادیم و رنگ می باختیم...
_پناهگاه