کاش هرگاه دل میخواست، او بود؛ نه غریبههایی که بینام از کنارم گذشتند.
کاش به جای آدمهایِ گذرا، عزیزانی که دلم را میفهمیدند، در بغلم جای میگرفتند.
به آسمان خیره میشوم، آیا خواستنِ یک آغوش، از میانِ اینهمه آرزو، طلبی بزرگ بود؟
شاید سهم من از آن گرمی، ناچیز بود.
شاید ما برای دلتنگی آفریده شدیم برایِ اینکه بفهمیم چقدر بودنِ آدمِ درست، کنارمان، در کنارِ لحظههایِ درست، میارزد.
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثل بقیهی مردم وایمیستیم از شهرمون دفاع میکنیم
محکم در آغوش میگیرمش و در گوشش" اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه..." زمزمه میکنم.
داخل چارچوب در میایستم، گویی میخواهم دروازهای باشم میان او و خدای مهربان.
فقط دو سال دارد اما شیرینترین عضو خانواده است.
صدای جنگندهها آنقدر واضح میپیچد که پنجرههای سالم و لوسترِ خانه را به لرزه درمیآورد.
موشکها یکی پس از دیگری میآیند. دعاها از جانِ مادر میبارد، تندتر، عمیقتر و پدر، در سکوت، تسبیح میاندازد و با لبخندی که هم رازِ امید دارد و هم رازِ آرامش، ما را مینگرد.
فضا آرام میشود و بچه را در آغوش، در تختخوابِ نرمِ خواب میگذارم. چشمانش باز است، اما ترس در نگاهش موج میزند و زبان به دهن گرفته است. پیشانیاش را میبوسم و هر چه دارم قربان صدقهاش میکنم.
این روتینِ هر دقیقه، هر شب، هر لحظهی زندگیمان است.
حتی شبهایی که هیچ صدایی نیست، خودِ گریهی بچه نمیگذارد خواب، مهمانِ چشمهایمان شود.
شبها ناگهان از خواب میپرد، میگرید و ما را صدا میزند.
با کوچکترین صدا، کاپشن را برمیدارد و به سمت در میدود و بلند میگوید: زد! زد!
به قول زهرا خانم، انگار موجی شدهایم!
امشب دیگه فرض نکردم موشکها ستارهن، بلکه خود ستارهها رو دیدم و ذوق کردم و آرزوهامو در گوششون نجوا کردم⭐️ =)))
خونهای که گل داره، فقط یه جایِ سکون نیست.
یه گوشهش زندگی جریان داره. گل رشد میکنه، شاخه میده، گل میده.
انگار داره بهت یادآوری میکنه که زندگی جریان داره.