409.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
خبرنگار بدون مرز
♦️ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشتهای رض
رسالت روشنگری؛ تکلیفی فراتر از نتیجه
✍ رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه
در هیاهوی عصر اطلاعات که موفقیت اغلب با معیارهای کمّی و نتایج آنی سنجیده میشود، اصل گرانسنگ «ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه» همچون یک قطبنمای اخلاقی، رسالت حقیقی خبرنگاری را بازتعریف میکند. این جمله، جوهرهی کار رسانهای را از تلهی نتیجهگرایی رها ساخته و آن را به جایگاه اصلی خود، یعنی «انجام وظیفه» بازمیگرداند. تکلیف خبرنگار، پیش و بیش از هر چیز، روایت صادقانه حقیقت، پرسشگری از صاحبان قدرت و نور تاباندن بر نقاط تاریک و مغفول ماندهی جامعه است. رسانه مأمور است که صدای بیصدایان باشد و با پافشاری بر اصول حرفهای، آگاهی را در وجدان عمومی جامعه بکارد.
اینکه آیا یک گزارش تحقیقی منجر به برکناری مدیری فاسد میشود، آیا یک مصاحبهی افشاگرانه به تغییر فوری یک قانون میانجامد، یا آیا یک یادداشت تحلیلی افکار عمومی را به کلی دگرگون میکند، «نتیجهای» است که در میدانی فراتر از اختیار و کنترل رسانه رقم میخورد. نتیجه، محصول برهمکنش پیچیدهی ارادههای سیاسی، فرآیندهای قضایی، و میزان پذیرش عمومی است. اگر خبرنگار بخواهد ارزش کار خود را تنها با این نتایج ملموس بسنجد، بهسرعت دچار فرسودگی و سرخوردگی خواهد شد.
در مقابل، منطق «مأموریت به تکلیف» به خبرنگار شرافت و استقامت میبخشد. بر اساس این دیدگاه، پیروزی حقیقی در خودِ عمل به رسالت نهفته است؛ در انتشار گزارشی دقیق حتی اگر نادیده گرفته شود، در طرح سوالی جسورانه حتی اگر بیپاسخ بماند، و در پافشاری بر روایت حقیقت حتی اگر به مذاق هیچکس خوش نیاید. ارزش ماندگار یک رسانه، نه در پیروزیهای مقطعی، بلکه در تعهد بیوقفهاش به انجام تکلیفی است که تاریخ دربارهی آن قضاوت خواهد کرد. رسانه بذر آگاهی را میپاشد؛ اینکه این بذر چه زمانی و چگونه به بار بنشیند، تکلیفی بر دوش او نیست.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
نامههای حیرانآباد: حکایت گرگِ گرسنه و گوسفندانِ یکلنگ
قلی-جان، برار! این نامه را که مینویسم، دستم میلرزد و سرم گیج میرود؛ نه از پیری، که از مسمومیت! صفیه میگوید رنگت هر روز که از سرِ کار برمیگردی، از دیروز پریدهتر است. از صبح که پایم را از خانه بیرون میگذارم، انگار یک کیسه زغال روی سرم خالی میکنند. تا شب که به خانه برسم، جان در تنم نمانده. حالت تهوع، سردرد، کوفتگی... انگار تمام روز را در یک انبار نمور و بیپنجره کار کردهام.
یادت هست آن سالِ مرض کرونا و قرنطینه؟ که شهر مثل شهر ارواح شده بود و پرنده پر نمیزد؟ همه گفتیم حالا که این ارابههای دودی ما در خانهها خوابیده، حتماً نفسِ شهر باز میشود. اما نشد قلی-جان! نشد! آن سکوتِ مرگبار و آن هوای همچنان مسموم، یک سیلی محکم به گوش همه ما زد و فهماند که مجرم اصلی، این چند تا ماشین شخصی ما نیست. فهماندیم که دیگ از جای دیگری برایمان میجوشد.
اما چه فایده؟ بزرگان ما انگار آن روزها چشم و گوششان را بسته بودند. حالا دوباره همان آش است و همان کاسه. هر روز صبح، مأمور سر چهارراه میگذارند و اسمش را میگذارند «طرح زوج و فرد»! برایمان نسخه میپیچند که درد این هوا، در جیب خالی ماست. کاسبی راه انداختهاند و از گلوی ما که داریم خفه میشویم، پول درمیآورند.
حکایت ما شده حکایت آن چوپانِ... که زورش به گرگ نمیرسید. هر شب گرگ به گله میزد و او فقط تماشا میکرد. آخر سر برای اینکه نشان بدهد کاری کرده، یک قانون گذاشت: تمام گوسفندها را مجبور کرد با یک پای بسته راه بروند تا کمتر حرکت کنند و گرگ را وسوسه نکنند! گوسفندانِ زبانبسته، لنگلنگان و عذابکش، و گرگِ گرسنه، خوشحال از اینکه حالا شکار کردن چقدر راحتتر شده!
قلی-جان! گرگ اصلی همان دودکشهای غولپیکر، همان بنزین بیکیفیت و همان مدیریت فلج است. ما هم گوسفندانی هستیم که به اتهام نفس کشیدن، یک پایمان را با جریمه بستهاند.
از تو چه پنهان، از بس حالت تهوع دارم، دیگر چیزی از گلویم پایین نمیرود. اگر آنجا زنجبیل تازه و تند و تیز گیر آوردی، یک تکه برایم بفرست. میگویند مثل آب روی آتش است برای دلآشوبه و سرگیجه. شاید دوای این درد جسمی ما در گاوچالهی شما پیدا شود، که دوای درد اصلی ما اینجا پیدا شدنی نیست.
قربانت،
مشت علی مدد.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
نامههای حیرانآباد: حکایت الاغِ دانشمند و سکههای بیزبان
سلام قلی-جان، برادر!
نمیدانی امروز در قهوهخانه چه غوغایی بود! یکی از اهالی که از شهر آمده بود، با هیجان خبر داد که فلان بزرگمرد در پایتخت گفته دولت «حمایت قطعی» از متروی ما را تصویب کرده! میگفت خلاص! کار تمام است! سرمایهگذار میآید و ما هم روی ریل میافتیم و به پایتخت میرسیم. بعضیها از خوشحالی هلهله میکشیدند و برای هم چای میریختند.
من اما ساکت نشسته بودم و به سبیلهای تازهسبزکردهی پسر مش رمضان نگاه میکردم. قلی-جان، این حافظهی لعنتی گاهی اوقات به جای نعمت، مصیبت است. خوب یادم هست چند سال پیش هم دقیقاً همین خبر را شنیده بودیم. حتی پارسال هم یکی دیگرشان همین را گفت. این حمایتشان آنقدر «قطعی» است که هر سال یک بار باید تمدید شود! مثل کلنگی که هر سال برای یک ساختمان میزنند، اما ساختمان هیچوقت از پی بالا نمیآید.
حکایت این وعدههایشان، حکایت ملانصرالدین و آن مردِ غریب است. میگویند روزی مردی الاغش را پیش ملا آورد و گفت: «ملا! آوازهی استادی تو در تعلیم را شنیدهام. این الاغ را بگیر و آن را خواندن و نوشتن بیاموز!» ملا نگاهی به الاغ و نگاهی به کیسهی پر از سکهی مرد انداخت و گفت: «تعلیم دادن به یک حیوان زبانبسته، کار هرکس نیست. صبر و حوصله و مخارج دارد. سالی ده سکه میگیرم و سال دیگر همین موقع بیا و نتیجه را ببین.»
مرد قبول کرد و رفت. سال بعد برگشت و با هیجان گفت: «ملا! الاغ ما چه شد؟ باسواد شد؟» ملا دستی به ریشش کشید و گفت: «پیشرفتها چشمگیر بوده، اما هنوز کمی لجبازی میکند. این کار منافع و پیچیدگیهای خودش را دارد. یک سال دیگر زمان بده و ده سکهی دیگر بیاور.»
این قصه سالها تکرار شد. هر سال مرد غریب میآمد، ملا از «پیچیدگی کار» و «منافع خاص تعلیم» میگفت، سکههایش را میگرفت و او را حواله میداد به سال بعد. الاغ کمکم پیر شد، مرد کلافه شد، اما تعلیمات الاغ هیچوقت به نتیجهی «قطعی» نرسید.
قلیجان، حالا این متروی زبانبسته، همان الاغ است و ما مردم حیرانآباد هم همان مرد غریب. هر سال یکی میآید، از «حمایت قطعی» و «منافع سرمایهگذار» میگوید، کلی حرفهای قشنگ میزند و میرود تا سال بعد و یک وعدهی «قطعی» دیگر!
این بار اما دیگر نه جوش آوردم و نه حرص خوردم. یک فکر بکر به سرم زد. وقتی به خانه رسیدم به صفیه گفتم: «زن! یک قلک سفالی برایم پیدا کن.» با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «از این به بعد، هر بار که شنیدیم حمایت از متروی ما «قطعی» شده، یک سکه داخل این قلک میاندازیم.» به گمانم تا نوهی اولمان به سن ازدواج برسد، پول ساختِ خودِ مترو را با همین سکهها جمع کردهایم! لااقل یک خیری از این وعدههای تکراری به ما میرسد.
قربانت،
مشت علی مدد.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
تهاجم به نقاط ضعف دشمن: دکترین نوین رسانهای برای جنگ روایتها
✍ رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه
توصیه اخیر رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله خامنهای، مبنی بر «هجوم به نقاط ضعف دشمن» در برابر شبههافکنیها، فراتر از یک راهنمایی تاکتیکی، یک دکترین راهبردی و نقطه عطفی در حوزه «جهاد تبیین» است. این فرمان، گذار از موضع پدافندی و انفعال به موضع آفندی و کنشگری فعال را ترسیم میکند و در این میان، نقش رسانهها را از یک ابزار اطلاعرسانی به یک قرارگاه عملیاتی جنگ شناختی ارتقا میدهد.
دشمن در جنگ نرم، همواره با استراتژی «شبههافکنی» و «ایجاد تردید» عمل میکند. در این راهبرد، او با طرح سوالات مکرر پیرامون دستاوردها، ارزشها و کارآمدی نظام، جبهه خودی را در یک موقعیت دفاعی دائمی قرار میدهد. ما مجبور میشویم دائماً به اتهامات او پاسخ دهیم، انرژی خود را صرف رفع ابهام کنیم و در زمینی بازی کنیم که او طراحی کرده است. فرمان «تهاجم به نقاط ضعف دشمن» دقیقاً به معنای بر هم زدن این معادله است. یعنی به جای اینکه منتظر طرح سوال از سوی دشمن بمانیم، این رسانههای ما هستند که باید با شناسایی نقاط کور، تناقضات و آسیبپذیریهای جبهه مقابل، او را به موضع پاسخگویی و انفعال بکشانند. این یعنی تغییر دستور کار و بازپسگیری ابتکار عمل در جنگ روایتها.
این تهاجم، یک حمله هوشمند به پاشنههای آشیل و تناقضات بنیادین جبهه مقابل است. این نقاط ضعف، کم نیستند؛ از مدعیان دروغین حقوق بشر که خود بزرگترین حامیان دیکتاتورها و بانیان تحریمهای ضدانسانی هستند، تا جوامعی که با وجود ظاهری پیشرفته، درگیر بحرانهای عمیق نژادپرستی سیستماتیک، شکاف طبقاتی، فروپاشی نهاد خانواده و خشونت افسارگسیختهاند. یادآوری سابقه استعمار، کودتاها، حمایت از رژیمهای سرکوبگر و جنایات جنگی در کنار برجستهسازی ناکامیهای استراتژیک آنها مانند شکست سیاست فشار حداکثری، همگی مهماتی هستند که روایت دروغین «خیرخواهی» دشمن را در هم میشکنند.
در این آرایش نوین، نقش رسانهها از یک «روابط عمومی» صرف که به پوشش اخبار و پاسخ به شبهات میپردازد، به یک «قرارگاه عملیاتی جنگ شناختی» تغییر مییابد. رسانهها موظفند به تولید محتوای تهاجمی و جریانساز بپردازند؛ مستندها، گزارشهای تحلیلی و محصولات چندرسانهای که به صورت دقیق و هنرمندانه، این تناقضات را برای افکار عمومی داخلی و بینالمللی کالبدشکافی کنند. رسانهها باید وقایع را در چارچوب کلان «ریاکاری دشمن» و «مقاومت و پیشرفت ما» روایت کنند. برای مثال، یک موفقیت علمی، صرفاً یک خبر نیست؛ بلکه «پیروزی اراده ملی بر تحریمهای ظالمانه دشمن» است و این چارچوببندی، خود یک حمله به راهبرد فشار دشمن محسوب میشود.
هدف نهایی، ایجاد یک موج رسانهای و تبدیل این موارد به یک «گفتمان غالب» در فضای عمومی است تا افکار عمومی به جای تردید در تواناییهای خود، به ناتوانی و دورویی دشمن بیاندیشد. رسانهها باید با تولید محتوای دقیق و مستند، «مهمات» لازم را برای عموم فعالان فرهنگی و کنشگران فضای مجازی فراهم کنند تا آنها نیز بتوانند در این جهاد تبیین تهاجمی نقشآفرینی کنند.
در نهایت، فرمان «تهاجم به نقاط ضعف دشمن» یک دعوت به اعتماد به نفس ملی و خروج از انفعال است. رسانهها در این میدان، نه تنها یک ابزار، بلکه خط مقدم و طراح اصلی این نبرد هستند. موفقیت در این عرصه، مستلزم خلاقیت، شجاعت و درک عمیق از میدان جنگ شناختی است؛ میدانی که پیروزی در آن، تضمینکننده امنیت فکری و فرهنگی جامعه در برابر پیچیدهترین حملات دشمن خواهد بود.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
آزمون و خطا با بودجه عمومی!
حکایت #باغ_فیض_اسلامشهر، داستان تکراری مدیریت زیگزاگی و پرهزینه است. یک روز با صرف هزینه سنگین، خیابان به پیادهراه تبدیل میشود و روزی دیگر با هزینهای مجدد، پیادهراه تخریب و دوباره به خیابان بدل میگردد.
سوال اساسی اینجاست: مسئولیت این تصمیمات متناقض و اتلاف منابع عمومی با کیست؟ مدیریت شهری نیازمند ثبات، کار کارشناسی و برنامهریزی بلندمدت است، نه عقبگردهای پرهزینه که تنها نتیجهاش سردرگمی شهروندان و هدررفت سرمایههای شهر است.
#مدیریت_شهری #اسلامشهر #اتلاف_منابع #شهرداری_اسلامشهر #تصمیم_غلط
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
نامههای حیرانآباد: حکایت استاد مکتب و آینهی قدی!
سلام قلی-جان، برار!
🤔یادت هست در نامهی قبلی برایت گفتم که از ترس هیئت حسابرسی، حیران آباد شده کارگاه ساختمانی؟ حالا قسمت جدید نمایش شروع شده. هر روز صبح که جراید باطلهی نصرت بقال را ورق میزنم، پر است از عکسهای تمام قد و نیمرخِ بزرگان شهر ما! یکی کلاه ایمنی سرش گذاشته و با لبخند به یک میلگرد زنگزده اشاره میکند. آن یکی روبانی را با چنان دقتی قیچی میزند که انگار در حال جراحی قلب باز است. سومی هم دست به کمر زده و به افقهای دور خیره شده، طوری که انگار همین فردا قرار است حیرانآباد را به پاریس متصل کند!
🥸زیر عکسها هم چیزهایی نوشته که دل آدم را آب میکند: «خدمت بیمنت ادامه دارد»، «تلاش شبانهروزی برای فردایی بهتر»، «جهاد سازندگی در قلب حیرانآباد». یک کلمه اما از اصل ماجرا خبری نیست. این پدرآمرزیدهها که این همه هنر در آستین دارند، چرا نمیگویند این «خدمت بیمنت» برای جیب ما چقدر خرج برداشته؟ چرا شفاف نمیگویند پولی که خرج این روبانچینیها میشود، از کجا آمده و چطور هزینه شده؟ انگار گزارش کارشان فقط همین است که بگویند: «مردم! ببینید من چقدر قشنگم!»
🤓این بازیِ جدیدشان، مرا یاد حکایت استاد مکتب ده بالایی انداخت.
میگویند در آن ده، یک استاد مکتبی بود که به جای کتاب و درس، یک آینهی قدیِ بزرگ در مکتبخانهاش گذاشته بود. روز تا شب، کارش این بود که جلوی آینه بایستد، کلاهش را کج و راست کند، به محاسنش دستی بکشد و با خودش بگوید: «بهبه! چه استاد برازندهای! چه صورت نورانیای! دهی که چنین استادی داشته باشد، دیگر غم ندارد.»
بچههای مردم، کپکزده در گوشهی مکتب، منتظر بودند تا او دو کلمه علم به آنها بیاموزد. هر وقت هم یکی از پدرها میآمد و با ترس و لرز میگفت: «استاد! بچهی ما هنوز خواندن و نوشتن بلد نیست!»، استاد او را جلوی آینه میبرد و میگفت: «این صورت را ببین! این هیبت را نگاه کن! آیا ممکن است در مکتب چنین عالمی، جهل وجود داشته باشد؟ برو و به دیگران هم بگو که چه ملای دانشمندی دارید!»
کار به جایی رسید که خبر به حاکم ولایت رسید و او قاصدی فرستاد که: «تا ماه دیگر به ده شما میآیم تا شخصاً سواد بچهها را امتحان کنم!»
قلیجان، فکر میکنی استاد چه کرد؟ آیا شب و روز به بچهها درس داد؟ نه! دوید و بهترین شال ترمه را خرید و کلاهش را بزرگتر کرد. بعد هم یک نقاش آورد تا بهترین تصویرش را بکشد و برای حاکم پیشکش بفرستد! به همه هم سپرده بود که تا حاکم میآید، فقط از جمال و کمال او تعریف کنند.
حکایت بزرگان شهر ماست، قلیجان. این هیئت حسابرسی همان حاکم است و این مردم هم همان بچههای مکتب. تا دیروز که خبری از پرسش و پاسخ نبود، مکتبخانه تعطیل بود و استاد جلوی آینه به خودش ور میرفت. حالا که حاکم در راه است، به جای اینکه حساب و کتابشان را آماده کنند و بگویند پول مردم را کجا خرج کردهاند، رفتهاند سراغ آینههای جدید: روزنامهها و خبرگزاریها! مدام از خودشان عکسهای قشنگ منتشر میکنند تا بگویند: «ببینید چقدر مشغول کاریم! ببینید چه مسئولان دلسوزی هستید!»
پدرآمرزیده! ما عکس تو را نمیخواهیم! ما صورتحساب پروژهها را میخواهیم. ما به جای دیدن لبخند تو در کنار یک جدول نیمهکاره، میخواهیم بدانیم آن جدول با پول من و امثال من، چقدر تمام شده.
چرا تا قبل از آمدن حاکم، گزارش دادن به مردم مهم نبود؟ چون برایشان ما رعیتهای بیزبانی بودیم که نیازی به دانستن نداریم. حالا هم که به تکاپو افتادهاند، نه برای احترام به ما، که برای حفظ ظاهر پیش حاکم است.
میترسم آخرش، روز حسابرسی، اینها هم یک آلبوم خوشگل از عکسهایشان را بگذارند جلوی حسابرس و بگویند: «این هم گزارش عملکرد ما! خودتان قضاوت کنید!»
قربانت،
مشت علی مدد.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
کودکی گمشده در تعارض پیامها
✍رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه
تلویزیون، این جعبه جادویی فرهنگساز، گاه به صحنه نبردی عجیب میان پیامهایش تبدیل میشود. در یک کانال، روانشناس و کارشناس علوم تربیتی با دلسوزی تمام از مخاطبان میخواهد که از سپردن مسئولیت نگهداری فرزند کوچکتر به فرزند بزرگتر پرهیز کنند. استدلال منطقی و درست است: کودک باید کودکی کند، همبازی باشد نه مراقب؛ نباید بار مسئولیتی فراتر از توان روحی و جسمیاش را بر دوش بکشد و دچار پدیده مخرب «والدوارگی» (Parentification) شود. این پیام، آگاهانه و در راستای ساختن جامعهای سالمتر است.
اما درست چند دقیقه بعد، در همان قاب، یک تبلیغ بازرگانی جذاب و رنگارنگ برای یک برند سس معروف روی آنتن میرود. مادر با لبخندی تصنعی، آشپزخانه را ترک میکند و به دختربچه بزرگترش میگوید: «مراقب خواهرت باش تا من برگردم!». در این لحظه، تمام رشتههای پیام آموزشی قبلی پنبه میشود. آن نظریه کارشناسی، در برابر یک کلیشه فرهنگی آشنا و راحت رنگ میبازد.
این تعارض، صرفاً یک ناهماهنگی ساده نیست؛ یک خنثیسازی سیستماتیک است. پیام آموزشی، یک نظریه دقیق و نیازمند به تمرین است، اما پیام تبلیغاتی، یک الگوی رفتاری ساده، تکرارشونده و ظاهراً بیخطر را عادیسازی میکند. رسانه در این نقطه، به جای فرهنگسازی، دچار سردرگمی و ترویج پیامی دوگانه شده است. از یک سو تلاش میکند با کلام، جامعه را اصلاح کند و از سوی دیگر با تصویر، همان رفتار اشتباه را به عنوان یک هنجار دلپذیر و روزمره بازتولید میکند.
به نظر میرسد در این بازار شلوغ، «فروش» بر «آموزش» ارجحیت دارد و این کودکان هستند که ناخواسته، هزینه این تعارض را با کودکیشان پرداخت میکنند. رسانهای که با یک دست میسازد و با دست دیگر ویران میکند، نمیتواند مدعی اثرگذاری مثبت بر جامعه باشد.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
اقتصاد نمادین احترام در محیط کار
✍ رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه
جمله «آدمها اگر با احترام با آنها برخورد نشود، بهترین کارشان را ارائه نمیدهند» بیش از یک شعار مدیریتی، یک واقعیت عمیق فرهنگی است. مطالعات فرهنگی به ما میآموزد که محیط کار صرفاً یک فضای تولید کالا یا خدمات نیست، بلکه یک «میدان نبرد معنایی» است که در آن هویتها، ارزشها و روابط قدرت به طور مداوم تولید و بازتولید میشوند.
در این میدان، «احترام» یک ارز نمادین کلیدی است. بیاحترامی، صرفاً یک رفتار ناپسند فردی نیست، بلکه نوعی خشونت نمادین است که فرد را از جایگاه «سوژه» (فاعل شناسا و کنشگر) به جایگاه «ابژه» (شیء یا ابزار) تنزل میدهد. وقتی با فردی با بیاحترامی برخورد میشود، پیامی که به او مخابره میشود این است: «تو، با تمام پیچیدگیها، خلاقیت و فردیتت، برای ما اهمیتی نداری؛ تنها کارکرد و خروجی تو مهم است».
اینجاست که فرد از کار خود «بیگانه» (Alienated) میشود. کار، دیگر بخشی از هویت و ابراز وجود او نیست، بلکه یک وظیفه مکانیکی برای بقا است. در چنین فرهنگی، فرد بهترین توانایی خود را که همانا خلاقیت، ابتکار عمل و تعهد عاطفی است، «حبس» میکند. چرا که ارائه این «بهترین»، نیازمند احساس امنیت هویتی و به رسمیت شناخته شدن (Recognition) است.
رسانههای سازمانی، از ایمیلهای رسمی گرفته تا لحن مدیران در جلسات، به طور مداوم در حال ساختن و تقویت این فرهنگ هستند. زبانی که افراد را صرفاً «منابع انسانی» خطاب میکند یا نقدهای غیرسازنده را در جمع مطرح میسازد، روایتی را میسازد که در آن، شأن انسانی در برابر بهرهوری سازمانی در اولویت دوم قرار دارد. در نتیجه، کارکنان نیز به این اقتصاد نمادین پاسخ میدهند: در برابر بیاحترامی، آنها با عدم ارائه بهترینِ خود، از سرمایه انسانی و عاطفیشان محافظت میکنند.
سازمانی که فرهنگ احترام را نادیده میگیرد، شاید در کوتاهمدت به اهداف کمی خود برسد، اما در بلندمدت، خلاقیت، نوآوری و مشارکت معنادار را که لازمه پویایی است، برای همیشه از دست میدهد.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
خبرنگار بدون مرز
الگوی ارشمیدس یا چرا نوابغ قربانی افراد معمولی میشوند؟
✍ رضا رضوی؛ کارشناس مسائل اجتماعی
مرگ ارشمیدس به دست یک سرباز رومی، فراتر از یک رویداد تاریخی، یک تمثیل تلخ و ماندگار از تقابلی بنیادین است: رویارویی نبوغ و جهل، آفرینش و تخریب. در آن لحظه سرنوشتساز، ارشمیدس غرق در جهان انتزاعی و بیکران دایرههایش بود—نمادی از تفکر ناب و خلاقیت سازنده. در مقابل، سرباز بینام، تجسم نیروی کور، خشونت لحظهای و ناتوانی مطلق در درک ارزش بود. شمشیری که فرود آمد، تنها به یک زندگی پایان نداد، بلکه استعارهای از پیروزی آسان و آنی «بیارزشی» بر «ارزشی» بود که برای به ثمر نشستن به عمری تفکر نیاز داشت. تراژدی بزرگتر آنجا بود که این جهل فردی، بر خرد و دستور فرماندهی آگاه (ژنرال مارسلوس) که ارزش آن گوهر یگانه را میدانست، غلبه کرد.
این رویداد، یک الگوی تکرارشونده در تاریخ جوامع بشری را آشکار میسازد: انسانهای کارآمد و خلاق، همواره در معرض فشار و تهدید افراد کمارزش قرار دارند. این پدیده از تضاد ذاتی میان دو جهانبینی نشئت میگیرد. دنیای افراد مولد بر پایه شایستگی، ساختن و نگاه بلندمدت استوار است، در حالی که منطق افراد مخرب بر حسادت، کوتهبینی، سادهانگاری و میل به پایین کشیدن دیگران بنا شده است. سیستمهای بوروکراتیک و ساختارهای اجتماعی که نوآوری را تهدیدی برای وضع موجود میبینند، اغلب به ابزاری در دست این افراد تبدیل میشوند تا افراد برجسته را سرکوب یا منزوی کنند.
داستان ارشمیدس به ما یادآوری میکند که شکنندهترین دارایی یک تمدن، ذهنهای خلاق آن است و بزرگترین تهدید برای این دارایی، نه دشمنان قدرتمند بیرونی، بلکه جهل و حسادتی است که در لایههای درونی جامعه ریشه دوانده و از طریق افراد به ظاهر بیمقدار، گرانبهاترین سرمایهها را به ورطه نابودی میکشاند. این الگوی غمانگیز، هشداری دائمی برای محافظت از نخبگان در برابر عوامزدگی و کوتهبینی است.
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder
پایان یک فرافکنی ظالمانه و پاسخی به یک سال و نیم اتهام!
لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ
✍ رضا رضوی؛ فعال فرهنگی واجتماعی
🔹در طول یک سال و نیم گذشته، برخی گمان کردند که صدای انتقاد من، تنها پیشدرآمدی برای حضور در عرصه سیاستهای زودگذر شهری است. در طول یک سال و نیم گذشته، هرگاه کوشیدم با یادداشتها و کنشگریهایم، پرده از کژکارکردیها بردارم، با یک کمپین هماهنگ از سوی همان جریانات و افراد دون آنها مواجه شدم.
🔹اتهامزنیها، سمپاشیهای سازمانیافته و تهمتهای ناروا با مضامین مختلف منجمله انگیزه های سیاسی حضور احتمالی من در انتخابات شورا از پیگیری حق مردم (هرچند ایرادی هم بر این نیت نبود)، در غیاب و حضور، تنها ابزاری شده بود برای تلاش مذبوحانه ساکت کردن صدایی که نمیخواستند شنیده شود. این جماعت که همه را به کیش خود میپندارند، به جای مواجهه با حقیقت حرفهایم، ترجیح دادند با گلولههای توخالی تخریب، به حاشیهسازی بپردازند.
🔹امروز که منتظرش بودم رسید و حالا زمانش شده که صریح بگویم من برای ثبت نام در دوره هفتم شورای شهر که از ابتدا قصدی برای شرکت در این دوره آن نداشتم، ثبت نام هم نکردم.
خدا نمّام و سخنچین و تهمت زننده و غیبت کننده و دروغ گو را لعنت میکند. سیاهی این رفتار ناشیانه، بر چهرهی تمام کسانی بماند که جرأت شنیدن نقد سازنده را نداشتند و در واکنش به روشنگری، به رذالت تهمت و جوسازی روی آوردند. این هجمه کور، تنها تأکیدی بود بر درستی مسیر من که ادامه خواهد یافت.
🔹تاریخ این قضاوتها را ثبت خواهد کرد. آنچه باقی میماند، نه ادعاهای پوشالی و ظالمانه و دروغین، بلکه عملکرد واقعی است.
در محکمه عدل الهی، حقالناس ادا خواهد شد و خداوند متعال، منتقمانهتر از هر دادگاه زمینی، حقیقت را آشکار خواهد ساخت.
#لَعْنَةُ_اللَّهِ_عَلَى_الظَّالِمِينَ
#انفجار_ابلهها
🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز
یادداشتهای رضا رضوی
روزنامه نگار و نویسنده
@reporterwithoutborder