eitaa logo
خبرنگار بدون مرز
202 دنبال‌کننده
111 عکس
30 ویدیو
3 فایل
ارتباط با نویسنده @Ryr720
مشاهده در ایتا
دانلود
نامه‌های حیران‌آباد: حکایت نسخه‌ی حکیم و بیمارِ تب‌دار در نقد بی‌توجهی به «قانون هوای پاک» که فقط در زمان اوج آلودگی هوا به یاد مسئولان می‌افتد. سلام به روی ماهت قلی-جان، نور چشمم. امیدوارم حالت خوب باشد و در هوای پاک گاوچاله‌ی سفلی، نفست چاق باشد. ما اینجا در حیران‌آباد نفسمان از جای دیگری درمی‌آید، آن هم نه از سرِ شادی، که از زورِ دود و سرفه! قلی‌جان، باز هم قصه‌ی هر ساله‌ی ما تکرار شده. هوا آنقدر سنگین و خاکستری شده که کلاغ‌ها هم روی سیم برق سرفه می‌کنند. چشم‌ها می‌سوزد، گلو خشک می‌شود و آدم حس می‌کند به جای هوا، گچ ساییده شده نفس می‌کشد. در این میان که مردم کلافه و مریض گوشه‌ی خانه افتاده‌اند، یک خبر عجیب شنیدم که دلم خواست برایت بنویسم. شنیدم که یکی از بزرگانِ پایتخت، به چند نفر از دیگر بزرگان گفته است بروید تحقیق کنید و ببینید آن «کتاب قانون هوای پاک» که سال‌ها پیش نوشته شده، چقدرش اجرا شده و چقدرش نشده! قلی‌جان، من اول فکر کردم شوخی می‌کنند. آخر مگر می‌شود؟ این حکایت مرا یاد «مشهدی صفر»، همسایه‌ی خدابیامرز خودمان در ده بالا انداخت. مش صفر هر زمستان یک تب و لرز سختی می‌کرد که کارش به حکیم می‌کشید. حکیم هم هر بار برایش یک نسخه می‌نوشت پر از جوشانده و پرهیز و دوای گیاهی. مشهدی صفر نسخه را با احترام می‌گرفت، می‌بوسید و به جای اینکه برود عطاری و دواها را بگیرد، آن را می‌گذاشت روی طاقچه‌ی اتاقش! هر وقت تب و لرزش شدید می‌شد و از درد به خودش می‌پیچید، به نسخه روی طاقچه نگاه می‌کرد و می‌گفت: «به به! چه خط خوشی! چه حکیم دانایی! عجب نسخه‌ی کاملی نوشته!» بعد به زن و بچه‌اش می‌گفت: «بروید یک بار دیگر این نسخه را بخوانید ببینید حکیم چه گفته، چقدر دقیق نوشته!» بچه‌هایش می‌گفتند: «پدرجان! خواندنش چه فایده؟ باید این دواها را بخوری تا خوب شوی!» مشدی صفر اما گوشش بدهکار نبود. همین که دو روز بعد با هزار مکافات تبش کمی پایین می‌آمد و حالش بهتر می‌شد، کل ماجرا را فراموش می‌کرد. نسخه هم همان‌جا روی طاقچه خاک می‌خورد تا زمستان سال بعد و تب و لرز بعدی! آخر سر هم در یکی از همین زمستان‌ها، از همان تب و لرز تلف شد و مُرد، در حالی که نسخه‌ی شفایش روی طاقچه اتاقش داشت خاک می‌خورد. حالا حکایت حیران‌آباد ما و این «قانون هوای پاک» همین است. سال‌هاست که نسخه‌ی درمان این هوای بیمار نوشته شده و در تاقچه‌ی ادارات خاک می‌خورد. هر سال که نفس مردم به شماره می‌افتد و کارد به استخوانشان می‌رسد، بزرگان شهر یاد این نسخه می‌افتند. اما به جای اینکه به آن عمل کنند، یک عده را مأمور می‌کنند که بروند گزارش تهیه کنند که «نسخه چطور است؟». خب مرد حسابی! نسخه عالی است! باید دوایش را به این شهرِ بیمار بدهید! این گزارش خواستن‌های هر ساله، مثل همان نگاه کردن مشدی صفر به نسخه‌ی روی طاقچه است. فقط درد را به یاد آدم می‌آورد، اما درمانی در کار نیست. تا دو روز دیگر که باد بیاید و این دود را با خودش ببرد، باز هم نسخه فراموش می‌شود تا سال بعد و روز از نو، روزی از نو. از بس فکر این کارهای عجیب را کرده‌ام و در این هوای کثیف نفس کشیده‌ام، سینه‌ام تنگ شده. اگر دستت می‌رسد، مقداری پونه کوهی تازه برایم بفرست. شاید دم‌کرده‌اش کمی راه نفسم را باز کند. اینها که انگار قصد باز کردن راه نفس ما را ندارند. قربانت بروم، مشت علی مدد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
فراتر از منطق «حالا نوبت شماست»: نقدی بر یک آفت در فرهنگ مطالبه‌گری ✍رضا رضوی؛ روزنامه نگار ➕در جغرافیای سیاسی هر شهر و منطقه‌ای، چرخش نخبگان و جابجایی میان جایگاه «مسئول» و «منتقد» امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. دیروز، فردی در قامت یک فعال رسانه‌ای یا کنشگر اجتماعی، عملکرد مدیران را به تیغ نقد می‌کشید و امروز، همان فرد در جایگاهی نزدیک به همان مدیران قرار گرفته است. این چرخه، به خودی خود، نشانه‌ای از پویایی یک جامعه است. ➕اما آفتی که در این میان، فرهنگ غنی «مطالبه‌گری» را تهدید می‌کند، ظهور یک منطق ساده‌انگارانه و خطرناک است: منطق «حالا نوبت شماست». ➕اخیراً در فضای عمومی شاهد بودیم که یکی از منتقدان سابق، به دلیل قرار گرفتن در دایره تیم مدیریتی جدید، با این گزاره مواجه شد که: «شما که دیروز منتقد بودید، امروز باید پاسخگو باشید و نشان دهید چه کرده‌اید». این منطق در نگاه اول شاید عادلانه به نظر برسد، اما در عمق خود، به سه دلیل اساسی، به دموکراسی و فرهنگ پاسخگویی آسیب می‌زند: ۱. تقلیل «نقد» به «تسویه حساب شخصی»: ارزش یک نقد به گوینده آن نیست، بلکه به جوهره و محتوای آن است. نقد، یک ابزار مدنی برای اصلاح امور و شفاف‌سازی است، نه یک سلاح شخصی برای استفاده در زمان مناسب. وقتی به منتقد دیروز می‌گوییم «حالا نوبت توست»، در واقع اصالت نقدهای گذشته او را زیر سؤال نمی‌بریم، بلکه خودِ «فعل نقد کردن» را به ابزاری برای مچ‌گیری و رقابت سیاسی تقلیل می‌دهیم. این رویکرد، مطالبه‌گری را از یک وظیفه عمومی به یک بازی قدرت شخصی تبدیل می‌کند. ۲. نادیده گرفتن تفاوت «نقش‌ها» و «شرایط»: جایگاه یک منتقد (خبرنگار، فعال مدنی) با جایگاه یک مسئول اجرایی یا مشاور، از اساس متفاوت است. نقش اول، دیده‌بانی، پرسشگری و انعکاس مطالبات است؛ نقش دوم، تسهیل‌گری، اجرا و حرکت در چارچوب‌های بوروکراتیک. سنجیدن این دو جایگاه با یک خط‌کش واحد، قیاسی مع‌الفارق است. علاوه بر این، هر دوره مدیریتی با چالش‌ها، اولویت‌ها و منابع متفاوتی روبروست. قضاوت عملکرد هر تیم مدیریتی باید بر اساس تعهدات، برنامه‌ها و نحوه مواجهه آن با چالش‌های همان دوره باشد، نه در یک مسابقه خطی با گذشته. ۳. تضعیف اصل «استمرار مطالبه‌گری»: خطرناک‌ترین پیامد منطق «حالا نوبت شماست»، این است که به جامعه این سیگنال را می‌دهد که نقد، تاریخ انقضا دارد و به جایگاه افراد وابسته است. در حالی که یک جامعه سالم، نیازمند نقد مستمر و بی‌وقفه از هر فردی است که در مسند قدرت قرار می‌گیرد. تیم مدیریتی جدید نیز باید توسط منتقدان جدید و حتی همان منتقدان سابق (که اکنون در جایگاه متفاوتی هستند) به چالش کشیده شود. هدف نهایی، نه اثبات برتری یک فرد بر دیگری، بلکه بهبود مستمر عملکرد و خدمت به مردم است. ▪️در مجموع همه ما باید به این بلوغ سیاسی برسیم که «مطالبه‌گری» را نه یک چماق برای کوبیدن بر سر رقیب، که یک چراغ برای روشن کردن مسیر آینده بدانیم. عبور از منطق قبیله‌ای «ما و آنها» و تمرکز بر «مسائل و راه‌حل‌ها»، تنها راهی است که تضمین می‌کند برنده نهایی این گفتگوها، نه یک جناح سیاسی، بلکه تمام شهروندان باشند. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
نامه‌های حیران‌آباد: حکایت بامِ مشترک و بارانِ بی‌صاحب سلام و صد سلام قلی-جان، جانِ برار. امیدوارم در گاوچاله‌ی سفلی همه چیز بر وفق مراد باشد و محصول امسال پربرکت‌تر از هر سال. اینجا در حیران‌آباد، اوضاع مثل آسمان بهار است؛ یک لحظه آفتابی، یک لحظه رعد و برق و هیاهو! قلی‌جان، یک ماجرای عجیبی در شهر راه افتاده که مخ منِ پیرمرد سوت کشیده. مثل اینکه دخل و خرج بلدیه، این اداره‌ی عریض و طویل، با هم نمی‌خواند و حرف و حدیث زیاد است. می‌گویند چیزهایی از کیسه‌ی شهر بخشیده شده که نباید می‌شده و حساب و کتاب‌ها مثل کلاف سردرگم شده. حالا چند مردِ دلاور پیدا شده‌اند و کمر همت بسته‌اند که سر این کلاف را پیدا کنند و ببینند چه کسی بافته و چه کسی شکافته. تا اینجای کار، دستشان درد نکند. اما حیرانی من از جای دیگری است. یادت هست قلی‌جان، چند وقت پیش که وقت رای و انتخاب بود، چقدر آدم کت و شلواری به این شهر می‌آمد و می‌رفت؟ از هر کوچه و بازاری سر در می‌آوردند، دست روی شانه‌ی مردم می‌گذاشتند، قول می‌دادند و عکس می‌گرفتند. حتی شنیدم تا روستاهای دور و بر حیران‌آباد هم رفته بودند! می‌گفتند ما وکیل شماییم، غمخوار شماییم، حافظ مال و جان شماییم. حالا که وقت عمل رسیده و قرار است از حق همین مردم دفاع کنند، از آن صدها نفر، فقط چند نفرشان وسط میدان مانده‌اند! بقیه انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. غیبشان زده! آدم می‌ماند که اینها حیران‌آباد را با بهشت برین اشتباه گرفته‌اند که هیچ مشکلی ندارد؟ یا پایشان جایی گیر است که می‌ترسند جلو بیایند؟ قلی‌جان، این ماجرا دقیقا مرا یاد حکایت ساختن «حمام عمومی» در ده بالا انداخت. یادت هست؟ تمام اهالی ده پول روی هم گذاشتند و با جان و دل کار کردند تا حمام راه بیفتد. روز افتتاحش چه جشنی گرفتند! همه آنهایی که حتی یک آجر جابجا کرده بودند، آمدند جلو و سینه سپر کردند و گفتند: «این حاصل زحمت ماست! ما ساختیم!». خلاصه که در خوشی و عکس یادگاری، همه شریک بودند. گذشت و رسید به زمستان اول. سقف حمام شروع کرد به چکه کردن. هر کس می‌رفت حمام، یک قطره آب سرد می‌چکید روی سرش. مردم شاکی شدند و بزرگ ده همه آنهایی که روز اول سینه سپر کرده بودند را جمع کرد و گفت: «خب برادران! این بامِ مشترکِ ماست که نشتی داده. بیایید فکری به حالش کنیم.» باورت می‌شود قلی‌جان؟ از آن همه مدعی، فقط چهار پنج نفر آمدند! یکی گفت من دستم بند است. یکی گفت پایم درد می‌کند. یکی دیگر گفت اصلا آن روز که سقف را می‌ساختند من نبودم! انگار نه انگار که این بام، سقفِ سرِ همه‌شان بود و داشت روی سر خودشان چکه می‌کرد. همه در جشن شریک بودند، اما در مسئولیتِ یک قطره باران، هیچ‌کس صاحبش نبود! حالا حکایت این وکلای ماست. حیران‌آباد «بام مشترک» همه‌ی آنهاست. روزهای آفتابی و جشن‌ها، همه صاحب‌خانه بودند. حالا که بارانِ سوال و ابهام شروع به باریدن کرده و سقفِ اعتماد مردم دارد چکه می‌کند، بیشترشان رفته‌اند در سوراخ‌هایشان قایم شده‌اند. آخر مرد حسابی! یا بیا بگو این سقف مشکلی ندارد و ما خیالمان راحت شود، یا اگر مشکل دارد، یک نردبان بردار و بیا کمک کن! کنار ایستادن و تماشا کردن که مسئولیت را از گردن کسی پاک نمی‌کند. قربانت، مشت علی مدد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
نامه‌های حیران‌آباد: حکایت طبیبِ تنبل و بیمارِ بدهکار سلام قلی-جان، برارِ جان. امیدوارم حالت خوب باشد و هوای پاک گاوچاله‌ی سفلی، ریه‌هایت را پر از جان کند. اینجا در حیران‌آباد، نفس کشیدن هم برایمان آرزو شده. آسمان رنگ خاک مُرده گرفته و چشم‌هایمان از سوزش، همیشه سرخ است. انگار یکی در شهر ما آتش بزرگی روشن کرده و دودش را به حلق ما مردم می‌فرستد. قلی‌جان، در این شهرِ دودگرفته، بزرگان ما برای این درد، دوای عجیبی پیدا کرده‌اند. هر روز صبح، چند نفر را سر کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذارند که ماشین‌های مردم را نگاه کنند. اگر ماشینی کمی دود کند یا برگه‌ی معاینه‌اش قدیمی باشد، دست به جیب می‌شوند و برای صاحبش جریمه می‌نویسند. می‌گویند اینطوری هوا پاک می‌شود! یعنی دوای این همه دود و دم کارخانه‌های بزرگ و این بنزینی که بوی آب می‌دهد و این اتوبوس‌های از نفس افتاده، در جیب خالی ما مردم است! ما که خودمان از این هوا داریم خفه می‌شویم، حالا باید جریمه هم بدهیم. انگار یکی چاه را مسموم کرده باشد، بعد به مردمی که از تشنگی مجبورند از همان آب بخورند، بگویند چرا مریض شدید و ازشان تاوان بگیرند! این کارشان مرا یاد حکایت حکیم‌باشی ده بالا انداخت. می‌گویند یک نفر مریض شد و تب و لرز شدیدی گرفت. او را پیش حکیم‌باشی بردند. حکیم بعد از کلی فیس و افاده، یک طومار بلند بالا به عنوان نسخه نوشت. در نسخه نوشته بود: «اولاً، بنده باید شخصاً به کوهستان بروم و یک گیاه نایاب را پیدا کنم و سه روز در گلاب بجوشانم. این اصلِ دواست. ثانیاً، بیمار باید استراحت کند و غذای چرب نخورد.» خلاصه، حکیم‌باشی هیچ‌وقت به کوه نرفت و دنبال آن گیاه نایاب نگشت. در مطبش نشسته بود و کتاب می‌خواند. اما هر روز شاگردش را به خانه‌ی بیمار می‌فرستاد تا ببیند او غذای چرب خورده یا نه! روز سوم، شاگرد برگشت و گفت: «قربان، این بیمار بهتر نشده، هنوز تب دارد!» حکیم با عصبانیت گفت: «معلوم است که بهتر نمی‌شود! حتماً پرهیز را شکسته. بروید و به خاطر نافرمانی، جریمه‌اش کنید!» حالا حکایت شهر ماست. «گیاه نایاب» درمان این درد، سوخت پاک، اتوبوس نو و گرفتن گلوی کارخانه‌های آلاینده است. اینها کارهای سختی است که بزرگان ما باید انجام دهند، مثل رفتن به کوه و پیدا کردن گیاه کمیاب. اما آنها راحت‌ترین راه را انتخاب کرده‌اند: نشسته‌اند و ما مردمِ بیمار را به جرم «سرفه کردن» جریمه می‌کنند! قربانت، مشت علی مدد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
409.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
خبرنگار بدون مرز
♦️ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رض
رسالت روشنگری؛ تکلیفی فراتر از نتیجه ✍ رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه در هیاهوی عصر اطلاعات که موفقیت اغلب با معیارهای کمّی و نتایج آنی سنجیده می‌شود، اصل گران‌سنگ «ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نه مأمور به نتیجه» همچون یک قطب‌نمای اخلاقی، رسالت حقیقی خبرنگاری را بازتعریف می‌کند. این جمله، جوهره‌ی کار رسانه‌ای را از تله‌ی نتیجه‌گرایی رها ساخته و آن را به جایگاه اصلی خود، یعنی «انجام وظیفه» بازمی‌گرداند. تکلیف خبرنگار، پیش و بیش از هر چیز، روایت صادقانه حقیقت، پرسشگری از صاحبان قدرت و نور تاباندن بر نقاط تاریک و مغفول مانده‌ی جامعه است. رسانه مأمور است که صدای بی‌صدایان باشد و با پافشاری بر اصول حرفه‌ای، آگاهی را در وجدان عمومی جامعه بکارد. اینکه آیا یک گزارش تحقیقی منجر به برکناری مدیری فاسد می‌شود، آیا یک مصاحبه‌ی افشاگرانه به تغییر فوری یک قانون می‌انجامد، یا آیا یک یادداشت تحلیلی افکار عمومی را به کلی دگرگون می‌کند، «نتیجه‌ای» است که در میدانی فراتر از اختیار و کنترل رسانه رقم می‌خورد. نتیجه، محصول برهم‌کنش پیچیده‌ی اراده‌های سیاسی، فرآیندهای قضایی، و میزان پذیرش عمومی است. اگر خبرنگار بخواهد ارزش کار خود را تنها با این نتایج ملموس بسنجد، به‌سرعت دچار فرسودگی و سرخوردگی خواهد شد. در مقابل، منطق «مأموریت به تکلیف» به خبرنگار شرافت و استقامت می‌بخشد. بر اساس این دیدگاه، پیروزی حقیقی در خودِ عمل به رسالت نهفته است؛ در انتشار گزارشی دقیق حتی اگر نادیده گرفته شود، در طرح سوالی جسورانه حتی اگر بی‌پاسخ بماند، و در پافشاری بر روایت حقیقت حتی اگر به مذاق هیچ‌کس خوش نیاید. ارزش ماندگار یک رسانه، نه در پیروزی‌های مقطعی، بلکه در تعهد بی‌وقفه‌اش به انجام تکلیفی است که تاریخ درباره‌ی آن قضاوت خواهد کرد. رسانه بذر آگاهی را می‌پاشد؛ اینکه این بذر چه زمانی و چگونه به بار بنشیند، تکلیفی بر دوش او نیست. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
نامه‌های حیران‌آباد: حکایت گرگِ گرسنه و گوسفندانِ یک‌لنگ قلی-جان، برار! این نامه را که می‌نویسم، دستم می‌لرزد و سرم گیج می‌رود؛ نه از پیری، که از مسمومیت! صفیه می‌گوید رنگت هر روز که از سرِ کار برمی‌گردی، از دیروز پریده‌تر است. از صبح که پایم را از خانه بیرون می‌گذارم، انگار یک کیسه زغال روی سرم خالی می‌کنند. تا شب که به خانه برسم، جان در تنم نمانده. حالت تهوع، سردرد، کوفتگی... انگار تمام روز را در یک انبار نمور و بی‌پنجره کار کرده‌ام. یادت هست آن سالِ مرض کرونا و قرنطینه؟ که شهر مثل شهر ارواح شده بود و پرنده پر نمی‌زد؟ همه گفتیم حالا که این ارابه‌های دودی ما در خانه‌ها خوابیده، حتماً نفسِ شهر باز می‌شود. اما نشد قلی-جان! نشد! آن سکوتِ مرگبار و آن هوای همچنان مسموم، یک سیلی محکم به گوش همه ما زد و فهماند که مجرم اصلی، این چند تا ماشین شخصی ما نیست. فهماندیم که دیگ از جای دیگری برایمان می‌جوشد. اما چه فایده؟ بزرگان ما انگار آن روزها چشم و گوششان را بسته بودند. حالا دوباره همان آش است و همان کاسه. هر روز صبح، مأمور سر چهارراه می‌گذارند و اسمش را می‌گذارند «طرح زوج و فرد»! برایمان نسخه می‌پیچند که درد این هوا، در جیب خالی ماست. کاسبی راه انداخته‌اند و از گلوی ما که داریم خفه می‌شویم، پول درمی‌آورند. حکایت ما شده حکایت آن چوپانِ... که زورش به گرگ نمی‌رسید. هر شب گرگ به گله می‌زد و او فقط تماشا می‌کرد. آخر سر برای اینکه نشان بدهد کاری کرده، یک قانون گذاشت: تمام گوسفندها را مجبور کرد با یک پای بسته راه بروند تا کمتر حرکت کنند و گرگ را وسوسه نکنند! گوسفندانِ زبان‌بسته، لنگ‌لنگان و عذاب‌کش، و گرگِ گرسنه، خوشحال از اینکه حالا شکار کردن چقدر راحت‌تر شده! قلی-جان! گرگ اصلی همان دودکش‌های غول‌پیکر، همان بنزین بی‌کیفیت و همان مدیریت فلج است. ما هم گوسفندانی هستیم که به اتهام نفس کشیدن، یک پایمان را با جریمه بسته‌اند. از تو چه پنهان، از بس حالت تهوع دارم، دیگر چیزی از گلویم پایین نمی‌رود. اگر آنجا زنجبیل تازه و تند و تیز گیر آوردی، یک تکه برایم بفرست. می‌گویند مثل آب روی آتش است برای دل‌آشوبه و سرگیجه. شاید دوای این درد جسمی ما در گاوچاله‌ی شما پیدا شود، که دوای درد اصلی ما اینجا پیدا شدنی نیست. قربانت، مشت علی مدد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
نامه‌های حیران‌آباد: حکایت الاغِ دانشمند و سکه‌های بی‌زبان سلام قلی-جان، برادر! نمی‌دانی امروز در قهوه‌خانه چه غوغایی بود! یکی از اهالی که از شهر آمده بود، با هیجان خبر داد که فلان بزرگ‌مرد در پایتخت گفته دولت «حمایت قطعی» از متروی ما را تصویب کرده! می‌گفت خلاص! کار تمام است! سرمایه‌گذار می‌آید و ما هم روی ریل می‌افتیم و به پایتخت می‌رسیم. بعضی‌ها از خوشحالی هلهله می‌کشیدند و برای هم چای می‌ریختند. من اما ساکت نشسته بودم و به سبیل‌های تازه‌سبزکرده‌ی پسر مش رمضان نگاه می‌کردم. قلی-جان، این حافظه‌ی لعنتی گاهی اوقات به جای نعمت، مصیبت است. خوب یادم هست چند سال پیش هم دقیقاً همین خبر را شنیده بودیم. حتی پارسال هم یکی دیگرشان همین را گفت. این حمایتشان آنقدر «قطعی» است که هر سال یک بار باید تمدید شود! مثل کلنگی که هر سال برای یک ساختمان می‌زنند، اما ساختمان هیچ‌وقت از پی بالا نمی‌آید. حکایت این وعده‌هایشان، حکایت ملانصرالدین و آن مردِ غریب است. می‌گویند روزی مردی الاغش را پیش ملا آورد و گفت: «ملا! آوازه‌ی استادی تو در تعلیم را شنیده‌ام. این الاغ را بگیر و آن را خواندن و نوشتن بیاموز!» ملا نگاهی به الاغ و نگاهی به کیسه‌ی پر از سکه‌ی مرد انداخت و گفت: «تعلیم دادن به یک حیوان زبان‌بسته، کار هرکس نیست. صبر و حوصله و مخارج دارد. سالی ده سکه می‌گیرم و سال دیگر همین موقع بیا و نتیجه را ببین.» مرد قبول کرد و رفت. سال بعد برگشت و با هیجان گفت: «ملا! الاغ ما چه شد؟ باسواد شد؟» ملا دستی به ریشش کشید و گفت: «پیشرفت‌ها چشمگیر بوده، اما هنوز کمی لج‌بازی می‌کند. این کار منافع و پیچیدگی‌های خودش را دارد. یک سال دیگر زمان بده و ده سکه‌ی دیگر بیاور.» این قصه سال‌ها تکرار شد. هر سال مرد غریب می‌آمد، ملا از «پیچیدگی کار» و «منافع خاص تعلیم» می‌گفت، سکه‌هایش را می‌گرفت و او را حواله می‌داد به سال بعد. الاغ کم‌کم پیر شد، مرد کلافه شد، اما تعلیمات الاغ هیچوقت به نتیجه‌ی «قطعی» نرسید. قلی‌جان، حالا این متروی زبان‌بسته، همان الاغ است و ما مردم حیران‌آباد هم همان مرد غریب. هر سال یکی می‌آید، از «حمایت قطعی» و «منافع سرمایه‌گذار» می‌گوید، کلی حرف‌های قشنگ می‌زند و می‌رود تا سال بعد و یک وعده‌ی «قطعی» دیگر! این بار اما دیگر نه جوش آوردم و نه حرص خوردم. یک فکر بکر به سرم زد. وقتی به خانه رسیدم به صفیه گفتم: «زن! یک قلک سفالی برایم پیدا کن.» با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «از این به بعد، هر بار که شنیدیم حمایت از متروی ما «قطعی» شده، یک سکه داخل این قلک می‌اندازیم.» به گمانم تا نوه‌ی اولمان به سن ازدواج برسد، پول ساختِ خودِ مترو را با همین سکه‌ها جمع کرده‌ایم! لااقل یک خیری از این وعده‌های تکراری به ما می‌رسد. قربانت، مشت علی مدد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
تهاجم به نقاط ضعف دشمن: دکترین نوین رسانه‌ای برای جنگ روایت‌ها ✍ رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه توصیه اخیر رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، مبنی بر «هجوم به نقاط ضعف دشمن» در برابر شبهه‌افکنی‌ها، فراتر از یک راهنمایی تاکتیکی، یک دکترین راهبردی و نقطه عطفی در حوزه «جهاد تبیین» است. این فرمان، گذار از موضع پدافندی و انفعال به موضع آفندی و کنشگری فعال را ترسیم می‌کند و در این میان، نقش رسانه‌ها را از یک ابزار اطلاع‌رسانی به یک قرارگاه عملیاتی جنگ شناختی ارتقا می‌دهد. دشمن در جنگ نرم، همواره با استراتژی «شبهه‌افکنی» و «ایجاد تردید» عمل می‌کند. در این راهبرد، او با طرح سوالات مکرر پیرامون دستاوردها، ارزش‌ها و کارآمدی نظام، جبهه خودی را در یک موقعیت دفاعی دائمی قرار می‌دهد. ما مجبور می‌شویم دائماً به اتهامات او پاسخ دهیم، انرژی خود را صرف رفع ابهام کنیم و در زمینی بازی کنیم که او طراحی کرده است. فرمان «تهاجم به نقاط ضعف دشمن» دقیقاً به معنای بر هم زدن این معادله است. یعنی به جای اینکه منتظر طرح سوال از سوی دشمن بمانیم، این رسانه‌های ما هستند که باید با شناسایی نقاط کور، تناقضات و آسیب‌پذیری‌های جبهه مقابل، او را به موضع پاسخ‌گویی و انفعال بکشانند. این یعنی تغییر دستور کار و بازپس‌گیری ابتکار عمل در جنگ روایت‌ها. این تهاجم، یک حمله هوشمند به پاشنه‌های آشیل و تناقضات بنیادین جبهه مقابل است. این نقاط ضعف، کم نیستند؛ از مدعیان دروغین حقوق بشر که خود بزرگترین حامیان دیکتاتورها و بانیان تحریم‌های ضدانسانی هستند، تا جوامعی که با وجود ظاهری پیشرفته، درگیر بحران‌های عمیق نژادپرستی سیستماتیک، شکاف طبقاتی، فروپاشی نهاد خانواده و خشونت افسارگسیخته‌اند. یادآوری سابقه استعمار، کودتاها، حمایت از رژیم‌های سرکوبگر و جنایات جنگی در کنار برجسته‌سازی ناکامی‌های استراتژیک آن‌ها مانند شکست سیاست فشار حداکثری، همگی مهماتی هستند که روایت دروغین «خیرخواهی» دشمن را در هم می‌شکنند. در این آرایش نوین، نقش رسانه‌ها از یک «روابط عمومی» صرف که به پوشش اخبار و پاسخ به شبهات می‌پردازد، به یک «قرارگاه عملیاتی جنگ شناختی» تغییر می‌یابد. رسانه‌ها موظفند به تولید محتوای تهاجمی و جریان‌ساز بپردازند؛ مستندها، گزارش‌های تحلیلی و محصولات چندرسانه‌ای که به صورت دقیق و هنرمندانه، این تناقضات را برای افکار عمومی داخلی و بین‌المللی کالبدشکافی کنند. رسانه‌ها باید وقایع را در چارچوب کلان «ریاکاری دشمن» و «مقاومت و پیشرفت ما» روایت کنند. برای مثال، یک موفقیت علمی، صرفاً یک خبر نیست؛ بلکه «پیروزی اراده ملی بر تحریم‌های ظالمانه دشمن» است و این چارچوب‌بندی، خود یک حمله به راهبرد فشار دشمن محسوب می‌شود. هدف نهایی، ایجاد یک موج رسانه‌ای و تبدیل این موارد به یک «گفتمان غالب» در فضای عمومی است تا افکار عمومی به جای تردید در توانایی‌های خود، به ناتوانی و دورویی دشمن بیاندیشد. رسانه‌ها باید با تولید محتوای دقیق و مستند، «مهمات» لازم را برای عموم فعالان فرهنگی و کنشگران فضای مجازی فراهم کنند تا آن‌ها نیز بتوانند در این جهاد تبیین تهاجمی نقش‌آفرینی کنند. در نهایت، فرمان «تهاجم به نقاط ضعف دشمن» یک دعوت به اعتماد به نفس ملی و خروج از انفعال است. رسانه‌ها در این میدان، نه تنها یک ابزار، بلکه خط مقدم و طراح اصلی این نبرد هستند. موفقیت در این عرصه، مستلزم خلاقیت، شجاعت و درک عمیق از میدان جنگ شناختی است؛ میدانی که پیروزی در آن، تضمین‌کننده امنیت فکری و فرهنگی جامعه در برابر پیچیده‌ترین حملات دشمن خواهد بود. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
آزمون و خطا با بودجه عمومی! حکایت ، داستان تکراری مدیریت زیگزاگی و پرهزینه است. یک روز با صرف هزینه سنگین، خیابان به پیاده‌راه تبدیل می‌شود و روزی دیگر با هزینه‌ای مجدد، پیاده‌راه تخریب و دوباره به خیابان بدل می‌گردد. سوال اساسی اینجاست: مسئولیت این تصمیمات متناقض و اتلاف منابع عمومی با کیست؟ مدیریت شهری نیازمند ثبات، کار کارشناسی و برنامه‌ریزی بلندمدت است، نه عقب‌گردهای پرهزینه که تنها نتیجه‌اش سردرگمی شهروندان و هدررفت سرمایه‌های شهر است. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
نامه‌های حیران‌آباد: حکایت استاد مکتب و آینه‌ی قدی! سلام قلی-جان، برار! 🤔یادت هست در نامه‌ی قبلی برایت گفتم که از ترس هیئت حسابرسی، حیران آباد شده کارگاه ساختمانی؟ حالا قسمت جدید نمایش شروع شده. هر روز صبح که جراید باطله‌ی نصرت بقال را ورق می‌زنم، پر است از عکس‌های تمام قد و نیم‌رخِ بزرگان شهر ما! یکی کلاه ایمنی سرش گذاشته و با لبخند به یک میلگرد زنگ‌زده اشاره می‌کند. آن یکی روبانی را با چنان دقتی قیچی می‌زند که انگار در حال جراحی قلب باز است. سومی هم دست به کمر زده و به افق‌های دور خیره شده، طوری که انگار همین فردا قرار است حیران‌آباد را به پاریس متصل کند! 🥸زیر عکس‌ها هم چیزهایی نوشته که دل آدم را آب می‌کند: «خدمت بی‌منت ادامه دارد»، «تلاش شبانه‌روزی برای فردایی بهتر»، «جهاد سازندگی در قلب حیران‌آباد». یک کلمه اما از اصل ماجرا خبری نیست. این پدرآمرزیده‌ها که این همه هنر در آستین دارند، چرا نمی‌گویند این «خدمت بی‌منت» برای جیب ما چقدر خرج برداشته؟ چرا شفاف نمی‌گویند پولی که خرج این روبان‌چینی‌ها می‌شود، از کجا آمده و چطور هزینه شده؟ انگار گزارش کارشان فقط همین است که بگویند: «مردم! ببینید من چقدر قشنگم!» 🤓این بازیِ جدیدشان، مرا یاد حکایت استاد مکتب ده بالایی انداخت. می‌گویند در آن ده، یک استاد مکتبی بود که به جای کتاب و درس، یک آینه‌ی قدیِ بزرگ در مکتب‌خانه‌اش گذاشته بود. روز تا شب، کارش این بود که جلوی آینه بایستد، کلاهش را کج و راست کند، به محاسنش دستی بکشد و با خودش بگوید: «به‌به! چه استاد برازنده‌ای! چه صورت نورانی‌ای! دهی که چنین استادی داشته باشد، دیگر غم ندارد.» بچه‌های مردم، کپک‌زده در گوشه‌ی مکتب، منتظر بودند تا او دو کلمه علم به آن‌ها بیاموزد. هر وقت هم یکی از پدرها می‌آمد و با ترس و لرز می‌گفت: «استاد! بچه‌ی ما هنوز خواندن و نوشتن بلد نیست!»، استاد او را جلوی آینه می‌برد و می‌گفت: «این صورت را ببین! این هیبت را نگاه کن! آیا ممکن است در مکتب چنین عالمی، جهل وجود داشته باشد؟ برو و به دیگران هم بگو که چه ملای دانشمندی دارید!» کار به جایی رسید که خبر به حاکم ولایت رسید و او قاصدی فرستاد که: «تا ماه دیگر به ده شما می‌آیم تا شخصاً سواد بچه‌ها را امتحان کنم!» قلی‌جان، فکر می‌کنی استاد چه کرد؟ آیا شب و روز به بچه‌ها درس داد؟ نه! دوید و بهترین شال ترمه را خرید و کلاهش را بزرگ‌تر کرد. بعد هم یک نقاش آورد تا بهترین تصویرش را بکشد و برای حاکم پیشکش بفرستد! به همه هم سپرده بود که تا حاکم می‌آید، فقط از جمال و کمال او تعریف کنند. حکایت بزرگان شهر ماست، قلی‌جان. این هیئت حسابرسی همان حاکم است و این مردم هم همان بچه‌های مکتب. تا دیروز که خبری از پرسش و پاسخ نبود، مکتب‌خانه تعطیل بود و استاد جلوی آینه به خودش ور می‌رفت. حالا که حاکم در راه است، به جای اینکه حساب و کتابشان را آماده کنند و بگویند پول مردم را کجا خرج کرده‌اند، رفته‌اند سراغ آینه‌های جدید: روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها! مدام از خودشان عکس‌های قشنگ منتشر می‌کنند تا بگویند: «ببینید چقدر مشغول کاریم! ببینید چه مسئولان دلسوزی هستید!» پدرآمرزیده! ما عکس تو را نمی‌خواهیم! ما صورت‌حساب پروژه‌ها را می‌خواهیم. ما به جای دیدن لبخند تو در کنار یک جدول نیمه‌کاره، می‌خواهیم بدانیم آن جدول با پول من و امثال من، چقدر تمام شده. چرا تا قبل از آمدن حاکم، گزارش دادن به مردم مهم نبود؟ چون برایشان ما رعیت‌های بی‌زبانی بودیم که نیازی به دانستن نداریم. حالا هم که به تکاپو افتاده‌اند، نه برای احترام به ما، که برای حفظ ظاهر پیش حاکم است. می‌ترسم آخرش، روز حسابرسی، این‌ها هم یک آلبوم خوشگل از عکس‌هایشان را بگذارند جلوی حسابرس و بگویند: «این هم گزارش عملکرد ما! خودتان قضاوت کنید!» قربانت، مشت علی مدد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder
کودکی گمشده در تعارض پیام‌ها ✍رضا رضوی؛ کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی و رسانه تلویزیون، این جعبه جادویی فرهنگ‌ساز، گاه به صحنه نبردی عجیب میان پیام‌هایش تبدیل می‌شود. در یک کانال، روانشناس و کارشناس علوم تربیتی با دلسوزی تمام از مخاطبان می‌خواهد که از سپردن مسئولیت نگهداری فرزند کوچک‌تر به فرزند بزرگ‌تر پرهیز کنند. استدلال منطقی و درست است: کودک باید کودکی کند، همبازی باشد نه مراقب؛ نباید بار مسئولیتی فراتر از توان روحی و جسمی‌اش را بر دوش بکشد و دچار پدیده مخرب «والدوارگی» (Parentification) شود. این پیام، آگاهانه و در راستای ساختن جامعه‌ای سالم‌تر است. اما درست چند دقیقه بعد، در همان قاب، یک تبلیغ بازرگانی جذاب و رنگارنگ برای یک برند سس معروف روی آنتن می‌رود. مادر با لبخندی تصنعی، آشپزخانه را ترک می‌کند و به دختربچه بزرگ‌ترش می‌گوید: «مراقب خواهرت باش تا من برگردم!». در این لحظه، تمام رشته‌های پیام آموزشی قبلی پنبه می‌شود. آن نظریه کارشناسی، در برابر یک کلیشه فرهنگی آشنا و راحت رنگ می‌بازد. این تعارض، صرفاً یک ناهماهنگی ساده نیست؛ یک خنثی‌سازی سیستماتیک است. پیام آموزشی، یک نظریه دقیق و نیازمند به تمرین است، اما پیام تبلیغاتی، یک الگوی رفتاری ساده، تکرارشونده و ظاهراً بی‌خطر را عادی‌سازی می‌کند. رسانه در این نقطه، به جای فرهنگ‌سازی، دچار سردرگمی و ترویج پیامی دوگانه شده است. از یک سو تلاش می‌کند با کلام، جامعه را اصلاح کند و از سوی دیگر با تصویر، همان رفتار اشتباه را به عنوان یک هنجار دلپذیر و روزمره بازتولید می‌کند. به نظر می‌رسد در این بازار شلوغ، «فروش» بر «آموزش» ارجحیت دارد و این کودکان هستند که ناخواسته، هزینه این تعارض را با کودکی‌شان پرداخت می‌کنند. رسانه‌ای که با یک دست می‌سازد و با دست دیگر ویران می‌کند، نمی‌تواند مدعی اثرگذاری مثبت بر جامعه باشد. 🔆 کانال تحلیلی خبرنگار بدون مرز یادداشت‌های رضا رضوی روزنامه نگار و نویسنده @reporterwithoutborder