کافه کتاب
اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی وحشی بافقی🌺
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
کافه کتاب
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش..
کافه کتاب
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش..
شب من نشان مویت سحرم نشان رویت
قمر از فلک در افتد چو نقاب بر گشایی
مولانا
کافه کتاب
شب من نشان مویت سحرم نشان رویت قمر از فلک در افتد چو نقاب بر گشایی مولانا
یکدم غم جان دار غم نان تا کی
وز پرورش این تن نادان تا کی
اندر ره طبل اشکم و نای و گلو
این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی
کافه کتاب
یکدم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج ز ن
یک قطره چشیدم زمینای محبت
گشتیم فنا زدریای محبت
کافه کتاب
یک قطره چشیدم زمینای محبت گشتیم فنا زدریای محبت
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
( حافظ )
کافه کتاب
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود ( حافظ )
در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
کافه کتاب
در بهاران سری از خاک برون آوردن خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشکي نه بر لبهاي من آهي
(رهي معيري)
کافه کتاب
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي نه بر مژگان من اشکي نه بر لبهاي من آهي (رهي معيري)
یدِ ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لبِ مردم از خنده باز
کافه کتاب
یدِ ظلم جایی که گردد دراز نبینی لبِ مردم از خنده باز
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
کافه کتاب
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام
چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است
( بیدل دهلوی )
کافه کتاب
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است ( بیدل دهلوی )
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد