کافه کتاب
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود ( حافظ )
در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
کافه کتاب
در بهاران سری از خاک برون آوردن خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشکي نه بر لبهاي من آهي
(رهي معيري)
کافه کتاب
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي نه بر مژگان من اشکي نه بر لبهاي من آهي (رهي معيري)
یدِ ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لبِ مردم از خنده باز
کافه کتاب
یدِ ظلم جایی که گردد دراز نبینی لبِ مردم از خنده باز
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
کافه کتاب
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام
چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است
( بیدل دهلوی )
کافه کتاب
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است ( بیدل دهلوی )
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
کافه کتاب
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات آخر به
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
کافه کتاب
دگرم آرزوی عشقی نیست بی دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر به او باشد
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت
کافه کتاب
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر باور نداشتم که به گردن درآرمت
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
کافه کتاب
ترکیب پیالهای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
«حافظ»
کافه کتاب
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود «حافظ»
دایم دل خـود ز معصیت شـاد کنی
چون غم رسدت خدای را یاد کنی
حسن دهلوی
کافه کتاب
دایم دل خـود ز معصیت شـاد کنی چون غم رسدت خدای را یاد کنی حسن دهلوی
یارب به کمند عشق پا بستم کن
از دامن غیر خودتهی دستم کن
یکباره زاندیشه عقلم برهان
وزباده صاف عشق سر مستم کن