کافه کتاب
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است ( بیدل دهلوی )
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
کافه کتاب
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات آخر به
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
کافه کتاب
دگرم آرزوی عشقی نیست بی دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر به او باشد
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت
کافه کتاب
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر باور نداشتم که به گردن درآرمت
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
کافه کتاب
ترکیب پیالهای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
«حافظ»
کافه کتاب
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود «حافظ»
دایم دل خـود ز معصیت شـاد کنی
چون غم رسدت خدای را یاد کنی
حسن دهلوی
کافه کتاب
دایم دل خـود ز معصیت شـاد کنی چون غم رسدت خدای را یاد کنی حسن دهلوی
یارب به کمند عشق پا بستم کن
از دامن غیر خودتهی دستم کن
یکباره زاندیشه عقلم برهان
وزباده صاف عشق سر مستم کن
کافه کتاب
یارب به کمند عشق پا بستم کن از دامن غیر خودتهی دستم کن یکباره زاندیشه عقلم برهان وزباده صاف عش
نقش او در دل چه زیبا مینشست
سنگدل آیینهی ما را شکست
کافه کتاب
نقش او در دل چه زیبا مینشست سنگدل آیینهی ما را شکست
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
«حافظ»
کافه کتاب
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم «حافظ»
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
سعدی
کافه کتاب
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم سعدی
مرا غرض زنماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق تو باز بگذارم
وگرنه این چه نمازی بود که من با تو
نسشته روی به محراب و دل به بازارم
کافه کتاب
مرا غرض زنماز آن بود که پنهانی حدیث درد فراق تو باز بگذارم وگرنه این چه نمازی بود که من با تو
میکشم دردی که درمانیش، نیست
میروم راهی که پایانیش نیست
سلمان ساوجی