کافه کتاب
✨چونکه کند شکر فشان عشق برای سرخوشان نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من✨
🦋عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من🦋
کافه کتاب
نه مرا طاقت غربت نه تورا خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم ...
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
وین خانه و فرش باستانی هم هیچ
از نسیه و نقد زندگانی همه را
سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ...
کافه کتاب
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ وین خانه و فرش باستانی هم هیچ از نسیه و نقد زندگانی همه را سرمایه جوا
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی
کافه کتاب
ت بده
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست..
کافه کتاب
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست..
تا دل نشودعاشق دیوانه نمی گردد
تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
کافه کتاب
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی
فرقی نمی کند
اول هفته باشد، وسط هفته یا آخرش
مثلا غروب جمعه باشد
یا صبح شنبه
یا بعد از ظهر سه شنبه!!
در نهایت
برای خوب بودن حالت
باید کسی باشد
که با خنده اش چرخ زندگیت بچرخد
کسی که آنقدر دوستش
داشته باشی
که حضورش، برایت زیبا کند
هر روز هفته را..!!
کافه کتاب
تا دل نشودعاشق دیوانه نمی گردد تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
در دایره وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست ...
کافه کتاب
فرقی نمی کند اول هفته باشد، وسط هفته یا آخرش مثلا غروب جمعه باشد یا صبح شنبه یا بعد از ظهر سه شنبه!
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
کافه کتاب
در دایره وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست ...
تا میرود آن نگار ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم
چون بگذرد این سر که درین آب و گلست
در صبح وصال دولتش خندانیم