قرار هست انشالله تمام کتابهایم
در سایت
طاقچه و فرا کتاب مشهد
تا آخر ماه
بارگذاری بشه
در
آن سوی من
دربارهی نوشتن و زیستن در مهاجرت حرف میزنیم؛
از کتابهایی که متولد شدند،
از سفر بازگشت به وطن،
و از رمانهایی که مجوز چاپ نگرفتند، اما خاموش نشدند.
در این کانال میخوانید👇👇
🔺روایت تولد کتابهایم (معرفی هر اثر و قصههای پشت نوشتنشان)
🔺سفرنامهی بازگشت به وطن ( روایت سفرم به قلب خطر! سفری که میتوانست بیبازگشت باشد)
🔺 رمانهای منتشرنشده ( واقعیتهای نگفته یک مهاجر)
✅ همهی این نوشتهها حاصل سالها پژوهش، تجربهی زیسته و زندگی در فاصلهاند.
اگر به روایتهای ناگفته علاقهمندید، خوش آمدید 🌱
https://eitaa.com/revat12
از امشب
رمان منتشر نشده 👇👇
#جاسوس_ داعش
انشالله
منتشر خواهد 😊
#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت اول🔺
پاکتهای شیرش پاره شده بود و مایع سفید، سطح آسفالت را لزج و لغزنده کرده بود. خون از سرش راه باز کرده و در میان شیرهای ریختهشده میدوید؛ سفیدی را تیره میکرد و رنگ جاده را عوض. چادرش دور تنش پیچیده بود، مثل کفنی که عجولانه بسته باشند. در خون خودش میغلتید و برای زنده ماندن، انگار با عزرائیل گلاویز بود.
جمعیت دورش حلقه زده بودند؛ از سرنشینان ماشینها تا رهگذران پیاده. هرکس به شکلی دل میسوزاند. یکی زیر لب ذکر میگفت، یکی صورتش را چنگ میزد. چند دختر دانشآموز از ترس گریه میکردند و چند زن، خمیده و مضطرب، میان چهرهها دنبال نشانی آشنا میگشتند. بعضی هم موبایل به دست، تصویر میگرفتند.
اتوبوس زردرنگی با صدای قیرقیر ترمز کنار ایستگاه ایستاد. لبالب پر بود؛ اما همین که در باز شد، چند دختر نوجوان خودشان را به زور چپاندند داخل. در بخش مردانه، چند پسر دانشآموز سرِ پیاده و سوار شدن به جان هم افتادند.
فکر فرار، مثل جرقهای تیز، از ذهنم گذشت. نگاهم را چرخاندم میان آدمها. همه سرگرم دلسوزی یا فیلم گرفتن بودند. هیچکس حواسش به من نبود.
سیبِ گلویم بالا و پایین میپرید. پاهایم انگار در آسفالت فرو رفته بود. نتوانستم قدمی بردارم و سوار اتوبوس شوم. ذهنم که چند دقیقهای قفل شده بود، ناگهان باز شد و مرا پرت کرد به چند لحظه قبل.
هوای دمکردهی تابستان با سیلی به صورتم میخورد. دود کامیونها تا عمق ریهام میرفت و وادارم میکرد سرفه کنم. رودههایم از گرسنگی صدا میداد. از خستگی و کلافگی روی فرمان موتور خم شده بودم. حرصم را سرِ گاز دادنهای بیجا خالی میکردم و از لابهلای صف ماشینها مارپیچ رد میشدم.
از دور دیدمش؛ پیرزنی وسط جاده، با کمری خمیده مثل نی، زنبیل حصیری در دست. دندانهایم را به هم ساییدم و سرعتم را کم کردم.
چند متر بیشتر فاصله نبود.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
چرخ جلو لغزید. فرمان از دستم در رفت. ضربهای محکم به سرم خورد. دنیا تار شد.
وقتی چشم باز کردم، پیرزن روی آسفالت افتاده بود. شیرها پخش زمین شده بودند. خون آرامآرام راه خودش را میان سفیدی باز میکرد.
دستهایم میلرزید. دوباره با اورژانس تماس گرفتم. همان صدای خونسرد پشت خط گفت:
— آمبولانس اعزام شده، اما متأسفانه مسیر ترافیک است. نگران نباشید، نیروها تا چند لحظه دیگر میرسند.
میخواستم از ته دل فریاد بزنم: «نوشدارو بعد از مرگ سهراب!»
اما بوق ممتدِ پایان تماس، جملهام را بلعید.
صدای آژیر پلیس که نزدیک شد، تنم به لرزه افتاد. دهانم خشک شد. نفسم به شماره افتاد. زمین زیر پایم کج شد، انگار هر لحظه ممکن بود دهان باز کند و مرا ببلعد.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12