eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
323 دنبال‌کننده
7 عکس
2 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
در آن سوی من درباره‌ی نوشتن و زیستن در مهاجرت حرف می‌زنیم؛ از کتاب‌هایی که متولد شدند، از سفر بازگشت به وطن، و از رمان‌هایی که مجوز چاپ نگرفتند، اما خاموش نشدند. در این کانال می‌خوانید👇👇 🔺روایت تولد کتاب‌هایم (معرفی هر اثر و قصه‌های پشت نوشتن‌شان) 🔺سفرنامه‌ی بازگشت به وطن ( روایت سفرم به قلب خطر! سفری که می‌‌توانست بی‌بازگشت باشد) 🔺 رمان‌های منتشرنشده ( واقعیت‌های نگفته یک مهاجر) ✅ همه‌ی این نوشته‌ها حاصل سال‌ها پژوهش، تجربه‌ی زیسته و زندگی در فاصله‌اند. اگر به روایت‌های ناگفته علاقه‌مندید، خوش آمدید 🌱 https://eitaa.com/revat12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از امشب رمان منتشر نشده 👇👇 داعش ان‌شالله منتشر خواهد 😊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت اول🔺 پاکت‌های شیرش پاره شده بود و مایع سفید، سطح آسفالت را لزج و لغزنده کرده بود. خون از سرش راه باز کرده و در میان شیرهای ریخته‌شده می‌دوید؛ سفیدی را تیره می‌کرد و رنگ جاده را عوض. چادرش دور تنش پیچیده بود، مثل کفنی که عجولانه بسته باشند. در خون خودش می‌غلتید و برای زنده ماندن، انگار با عزرائیل گلاویز بود. جمعیت دورش حلقه زده بودند؛ از سرنشینان ماشین‌ها تا رهگذران پیاده. هرکس به شکلی دل می‌سوزاند. یکی زیر لب ذکر می‌گفت، یکی صورتش را چنگ می‌زد. چند دختر دانش‌آموز از ترس گریه می‌کردند و چند زن، خمیده و مضطرب، میان چهره‌ها دنبال نشانی آشنا می‌گشتند. بعضی هم موبایل به دست، تصویر می‌گرفتند. اتوبوس زردرنگی با صدای قیرقیر ترمز کنار ایستگاه ایستاد. لبالب پر بود؛ اما همین که در باز شد، چند دختر نوجوان خودشان را به زور چپاندند داخل. در بخش مردانه، چند پسر دانش‌آموز سرِ پیاده و سوار شدن به جان هم افتادند. فکر فرار، مثل جرقه‌ای تیز، از ذهنم گذشت. نگاهم را چرخاندم میان آدم‌ها. همه سرگرم دل‌سوزی یا فیلم گرفتن بودند. هیچ‌کس حواسش به من نبود. سیبِ گلویم بالا و پایین می‌پرید. پاهایم انگار در آسفالت فرو رفته بود. نتوانستم قدمی بردارم و سوار اتوبوس شوم. ذهنم که چند دقیقه‌ای قفل شده بود، ناگهان باز شد و مرا پرت کرد به چند لحظه قبل. هوای دم‌کرده‌ی تابستان با سیلی به صورتم می‌خورد. دود کامیون‌ها تا عمق ریه‌ام می‌رفت و وادارم می‌کرد سرفه کنم. روده‌هایم از گرسنگی صدا می‌داد. از خستگی و کلافگی روی فرمان موتور خم شده بودم. حرصم را سرِ گاز دادن‌های بی‌جا خالی می‌کردم و از لابه‌لای صف ماشین‌ها مارپیچ رد می‌شدم. از دور دیدمش؛ پیرزنی وسط جاده، با کمری خمیده مثل نی، زنبیل حصیری در دست. دندان‌هایم را به هم ساییدم و سرعتم را کم کردم. چند متر بیشتر فاصله نبود. همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. چرخ جلو لغزید. فرمان از دستم در رفت. ضربه‌ای محکم به سرم خورد. دنیا تار شد. وقتی چشم باز کردم، پیرزن روی آسفالت افتاده بود. شیرها پخش زمین شده بودند. خون آرام‌آرام راه خودش را میان سفیدی باز می‌کرد. دست‌هایم می‌لرزید. دوباره با اورژانس تماس گرفتم. همان صدای خونسرد پشت خط گفت: — آمبولانس اعزام شده، اما متأسفانه مسیر ترافیک است. نگران نباشید، نیروها تا چند لحظه دیگر می‌رسند. می‌خواستم از ته دل فریاد بزنم: «نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب!» اما بوق ممتدِ پایان تماس، جمله‌ام را بلعید. صدای آژیر پلیس که نزدیک شد، تنم به لرزه افتاد. دهانم خشک شد. نفسم به شماره افتاد. زمین زیر پایم کج شد، انگار هر لحظه ممکن بود دهان باز کند و مرا ببلعد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دوم🔺 دستبند را که دیدم، احساس کردم یک سطل نگرانی و دلواپسی را رویم ریختند. چشم¬هایم را انداختم روی علف¬های خودرویی که داخل جوی خشک زیر پاهایم روییده بود و در گوش¬هایم را روی تمام بد و بیراه-هایی که می¬شنیدم، بستم . صدای آژیرآمبولانس که آمد؛ پیرزن از هوش رفته بود. صدای ذهنم مرتب به جمجمه¬ام می خورد: - این چه کاری بود کردی؟ دیوانه! چند بار فرصتش پیش آمد و فرار نکردی؟ تو که مقصر نبودی؟ پیرزن خودش می لنگید؟ چرا خودت را توی مخمصه¬¬ای انداختی که... صدای وجدانم، چشم هایم را بست و کارم را تأیید کرد: - تو باید می ماندی؟ درست بود که مقصر نبودی، اما چطور دلت رضا می¬داد پیرزنی را به حال خودش رها کنی؟ یادت رفته، دفعۀ قبل که زن چادری، جلویت سبز شد و تو دیدی که نقش زمین شد و گاز موتورت را گرفتی، چه بلایی سرت آمد؟ به یادت نیست که دو ماه از عذاب وجدان خواب نرفتی و سر هفته¬اش تقاص کارت را پس دادی. یک نفر به پدربزگت زد و فرار کرد. زیر چشمی از میان جمعیت گوشۀ چارقدش را موقعی که سوار آمبولانسش می کردند، دیدم. دیوار دلم به یک باره فرو ریخت و یک قطره اشک سر خورد روی گونه¬ام. یاد مادرم در ذهنم زنده شد. چارقدش عین مال مادرم بلند فسفری بود. سربازی که تازه پشت لبش سبز شده بود، به سمت جلو هلم داد: سوار شو. سوار ماشین پلیس شدم. خودش کنارم نشست. چیزی نگفت، اما ترحم در چشمانش موج می¬زد. شقیقه¬هایم تیر می¬کشید. در بساط فکری¬ام چیزی پیدا نمی¬شد. ذکر از لب¬هایم نمی¬افتاد و چشم¬هایم به آمبولانس خیره شده بود. احساس می-کردم بمبی در درونم منجفر می¬شود و سلول¬هایم را از هم جدا می¬کند. سرباز، دلداری¬ام داد: - نگران نباش ان شاء¬الله خدا کمک می¬کند و به هوش می¬آید. مهربانی و ترحم سرباز برایم تازگی داشت. سرم را به سمتش چرخاندم آهی از نهاد کشیدم و مردد گفتم: خدا کند! دستش را روی شانه¬ام گذاشت: ناامید نباش. چیزی نگفتم و دوباره به آمبولانس چشم دوختم. توی آینۀ دستشویی بیمارستان که پیشانی¬ام را دیدم، سرم روی سینه¬ام افتاد و جیغ کوتاهی کشیدم. خون روی پیشانی¬ام، از چند لایه دستمال کاغذی و پارچه¬ای که صاحب مغازۀ میوه¬فروشی داده بود، عبور کرده و هنوز هم به کلی بند نیامده بود. دستمال کاغذی محکم روی زخم چسبیده بود. صورتم در آیینه چند تکه شد و نفس¬هایم تندتر و پاهایم سنگین. سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی. چشم دواندم. روی یکی از تخت¬های بیمارستان خوابیده بودم و سرباز محافظم، مثل داس رویم خم شده بود و لب هایش می¬خندید. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
سلام همراهان گرامی😊 از بین موضوعات زیر کدام روایت‌ها را شروع کنیم؟؟👇👇 ۱_ تولدها ( روایت تولد کتاب‌هایم و قصه‌های پشتتش) ۲ _ روایت خودنوشت بازگشت به وطن ۳_ روایت ورود به دانشگاه تهران
حرم امام رئوف دعای ندبه چایخانه حضرتی در آستانه ماه مهمانی خدا ترکیبی است که برای همه آرزومندم🤲😊