eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
326 دنبال‌کننده
7 عکس
2 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دوم🔺 دستبند را که دیدم، احساس کردم یک سطل نگرانی و دلواپسی را رویم ریختند. چشم¬هایم را انداختم روی علف¬های خودرویی که داخل جوی خشک زیر پاهایم روییده بود و در گوش¬هایم را روی تمام بد و بیراه-هایی که می¬شنیدم، بستم . صدای آژیرآمبولانس که آمد؛ پیرزن از هوش رفته بود. صدای ذهنم مرتب به جمجمه¬ام می خورد: - این چه کاری بود کردی؟ دیوانه! چند بار فرصتش پیش آمد و فرار نکردی؟ تو که مقصر نبودی؟ پیرزن خودش می لنگید؟ چرا خودت را توی مخمصه¬¬ای انداختی که... صدای وجدانم، چشم هایم را بست و کارم را تأیید کرد: - تو باید می ماندی؟ درست بود که مقصر نبودی، اما چطور دلت رضا می¬داد پیرزنی را به حال خودش رها کنی؟ یادت رفته، دفعۀ قبل که زن چادری، جلویت سبز شد و تو دیدی که نقش زمین شد و گاز موتورت را گرفتی، چه بلایی سرت آمد؟ به یادت نیست که دو ماه از عذاب وجدان خواب نرفتی و سر هفته¬اش تقاص کارت را پس دادی. یک نفر به پدربزگت زد و فرار کرد. زیر چشمی از میان جمعیت گوشۀ چارقدش را موقعی که سوار آمبولانسش می کردند، دیدم. دیوار دلم به یک باره فرو ریخت و یک قطره اشک سر خورد روی گونه¬ام. یاد مادرم در ذهنم زنده شد. چارقدش عین مال مادرم بلند فسفری بود. سربازی که تازه پشت لبش سبز شده بود، به سمت جلو هلم داد: سوار شو. سوار ماشین پلیس شدم. خودش کنارم نشست. چیزی نگفت، اما ترحم در چشمانش موج می¬زد. شقیقه¬هایم تیر می¬کشید. در بساط فکری¬ام چیزی پیدا نمی¬شد. ذکر از لب¬هایم نمی¬افتاد و چشم¬هایم به آمبولانس خیره شده بود. احساس می-کردم بمبی در درونم منجفر می¬شود و سلول¬هایم را از هم جدا می¬کند. سرباز، دلداری¬ام داد: - نگران نباش ان شاء¬الله خدا کمک می¬کند و به هوش می¬آید. مهربانی و ترحم سرباز برایم تازگی داشت. سرم را به سمتش چرخاندم آهی از نهاد کشیدم و مردد گفتم: خدا کند! دستش را روی شانه¬ام گذاشت: ناامید نباش. چیزی نگفتم و دوباره به آمبولانس چشم دوختم. توی آینۀ دستشویی بیمارستان که پیشانی¬ام را دیدم، سرم روی سینه¬ام افتاد و جیغ کوتاهی کشیدم. خون روی پیشانی¬ام، از چند لایه دستمال کاغذی و پارچه¬ای که صاحب مغازۀ میوه¬فروشی داده بود، عبور کرده و هنوز هم به کلی بند نیامده بود. دستمال کاغذی محکم روی زخم چسبیده بود. صورتم در آیینه چند تکه شد و نفس¬هایم تندتر و پاهایم سنگین. سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی. چشم دواندم. روی یکی از تخت¬های بیمارستان خوابیده بودم و سرباز محافظم، مثل داس رویم خم شده بود و لب هایش می¬خندید. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
سلام همراهان گرامی😊 از بین موضوعات زیر کدام روایت‌ها را شروع کنیم؟؟👇👇 ۱_ تولدها ( روایت تولد کتاب‌هایم و قصه‌های پشتتش) ۲ _ روایت خودنوشت بازگشت به وطن ۳_ روایت ورود به دانشگاه تهران
حرم امام رئوف دعای ندبه چایخانه حضرتی در آستانه ماه مهمانی خدا ترکیبی است که برای همه آرزومندم🤲😊
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪐حیوونا میفهمن و حرمت قرآن رو نگه می‌دارن ولی بعضی آدما از حیوان هم پست ترن اولئک كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ  ( اعراف _ ۱۷۹)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت سوم🔺 لب¬های خشکیده¬ام را تکان دادم: - پیرزن به هوش آمد؟ سرباز کمر راست کرد و نگاهش را از من گرفت و به تلخی گفت نه. لب پایینی¬ام را جمع کردم و با دندان¬های پیشم، آن را سخت فشردم. هر وقت که غصه تمام وجودم را پر می کرد این کار را می¬کردم. دستگیرۀ در چرخید. همان سروانی که به صحنۀ تصادف آمده بود، با زنی جوان و یک پیر مرد وارد شدند. زن با صورتی بر افروخته، سمت تختم دوید. کوبیده شدن پاشنه¬¬های بلندش روی کاشی¬ها مثل پتک به سرم خورد. به سرم دستم چنگ انداخت. درد طاقت فرسایی در دستم پیچید. گره ای به پیشانی انداختم و چشم هایم را بستم. - افغانی پدرسگ! تو را چه به موتور! برو همان خرحمالی ات را بکن. اگر مادرم به هوش نیاد بلایی سرت میارم که مرغان آسمان برایت زار بزنند! مسلسل وار و بی¬وقفه جیغ می¬زد و مرا به باد تهمت می¬گرفت. - خانم احترام خودتان را حفظ کنید. اینجا بیمارستانه! - سروان، اگه مادر خودتان هم مثل من تو کما بود، بازهم بیمارستان واین چیزا سرتان می¬شد؟ صدای تق تق پا از سالن بیمارستان آمد و نزدیک¬تر شد. - خانوم چه خبره؟ این¬جا بیمارستانه. سرم را چرا از دست این بیچاره کشیدی بیرون؟ نگاه کن داره از دستش خون می یاد. - بگذار خون بیاد به درک! اصلا بذار آنقدر خون بیاد تا بمیره. این ها که آدم نیستد. صدایش را بلند تر کرد: این ها خرند، خر! کلمات مثل شیره¬ای سیاه از دهان آن زن بیرون می آمد و در گوش¬هایم زنگ می¬زد. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12