eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
12 عکس
19 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯ رمان «خط سرخ» 🩺 پارت هشتم | مأموریت از زبان محمدطاها در ماشین نشسته بودم و به ساختمان بیمارستان نگاه می‌کردم. دست‌هام رو روی فرمون گذاشته بودم و هنوز به حرف‌های سرهنگ فکر می‌کردم. ـ موسوی، این پرونده برای ما خیلی مهمه. همون موقع پرسیده بودم: ـ وظیفه من چیه؟ سرهنگ بدون مکث جواب داده بود: ـ مراقبت از اون دختر. ابروهام رو بالا برده بودم. ـ هانیه کریمی؟ ـ بله. ـ ولی چرا من؟ سرهنگ چند لحظه سکوت کرده بود. ـ چون از لحظه‌ای که اون بیمار وارد بیمارستان شده، هانیه وارد محدوده خطر شده. نگاهم به ساختمان بیمارستان افتاده بود. ـ یعنی باید بیست‌وچهارساعته مراقبش باشم؟ ـ تا وقتی که این پرونده بسته بشه. نفس عمیقی کشیده بودم. این مأموریت اصلاً چیزی نبود که انتظارش رو داشتم. اما دستور، دستور بود. سرهنگ ادامه داده بود: ـ یه مشکل دیگه هم داریم. ـ چی؟ ـ برای اینکه بتونی بدون جلب توجه بهش نزدیک باشی، باید وارد بیمارستان بشی. چند لحظه سکوت کرده بودم. ـ به عنوان چی؟ سرهنگ خیلی خونسرد گفته بود: ـ کارآموز پزشکی. با ناباوری نگاهش کرده بودم. ـ سرهنگ، من افسر امنیتی‌ام! ـ می‌دونم. ـ من پزشکی نخوندم! ـ لازم نیست پزشک واقعی باشی. دوره‌های لازم رو برات آماده کردیم. پرونده‌ات هم تکمیل شده. دست روی صورتم کشیده بودم. ـ یعنی مجبورم کردید برم روپوش بپوشم؟ سرهنگ لبخند خیلی کوتاهی زده بود. ـ دقیقاً. --- حالا چند ساعت بعد، جلوی همان بیمارستان ایستاده بودم. قرار بود به عنوان کارآموز پزشکی وارد بخش بشم. و از همه مهم‌تر... باید طوری رفتار می‌کردم که هانیه هیچ‌وقت متوجه مأموریت واقعی من نشه. وارد ساختمان شدم. روپوش سفید تنم بود و کارت شناسایی روی سینه‌ام قرار داشت. نگاهی به راهرو انداختم. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. تا اینکه هانیه رو دیدم. همون دختری که سرهنگ درباره‌اش گفته بود. آرام راه می‌رفت و با دوستش صحبت می‌کرد. چند ثانیه نگاهش کردم. بعد سریع نگاهم رو برگردوندم. زیر لب گفتم: ـ فقط مراقبت... اما نمی‌دونستم این مأموریت قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم، طول بکشه. گوشی‌ام لرزید. پیام سرهنگ بود: «از امروز رسماً کارآموز بخش هستی. مراقب باش هانیه به هیچ چیز شک نکنه.» گوشی رو داخل جیبم گذاشتم. نگاهم دوباره به هانیه افتاد. این بار... یک چیز توی رفتارش توجهم رو جلب کرد. هر چند قدم یک بار، پشت سرش رو نگاه می‌کرد. انگار... اون هم احساس کرده بود کسی دنبالش می‌کنه. 🌿🌸🌿 ادامه دارد... ╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯ رمان «خط سرخ» 🩺 پارت نهم | کنار هانیه از زبان محمدطاها سرهنگ گفته بود باید بدون جلب توجه وارد بخش بشم. پس بهترین راه این بود که مثل یه کارآموز عادی رفتار کنم. کارت شناسایی رو روی روپوشم مرتب کردم و وارد کلاس شدم. استاد مشغول توضیح بود. نگاهی به کلاس انداختم. تقریباً همه صندلی‌ها پر بود. فقط یک صندلی خالی... کنار هانیه. چند قدم جلو رفتم و همون‌جا نشستم. هانیه اول متوجه من نشد. چند ثانیه بعد سرش رو برگردوند. چشم‌هاش گرد شد. آروم گفت: ـ آقای موسوی؟ نگاهش کردم. ـ بله؟ ـ اینجا چه کار دارید؟ نمی‌تونستم جلوی بقیه باهاش صحبت کنم. سرم رو پایین انداختم و یک برگه از دفترم جدا کردم. خودکارم رو برداشتم و روی برگه نوشتم: «بعد از کلاس توضیح می‌دم.» برگه رو به سمتش هل دادم. هانیه چند ثانیه به نوشته نگاه کرد. بعد با تعجب سرش رو بالا آورد. ـ یعنی چی؟ آروم گفتم: ـ بعداً. هانیه اخم کوچیکی کرد. برگه رو برگردوند و زیر نوشته من نوشت: «من از شما توضیح می‌خوام، آقای موسوی.» لبخند خیلی کمرنگی زدم. برگه رو گرفتم و نوشتم: «اگر توضیح بدم، باور می‌کنی؟» هانیه چند لحظه نگاهم کرد. بعد نوشت: «اول توضیح بده، بعد تصمیم می‌گیرم.» برگه رو گرفتم. برای چند ثانیه مکث کردم. نمی‌تونستم حقیقت رو بهش بگم. نه هنوز. فقط یک جمله نوشتم: «به‌زودی متوجه می‌شی.» هانیه با دیدن نوشته، اخم کرد. آهسته برگه رو مچاله کرد و زیر لب گفت: ـ خیلی مرموزید... سعی کردم لبخندم رو پنهان کنم. اما درست در همان لحظه، گوشی داخل جیبم لرزید. پیام سرهنگ بود: «مراقبت شروع شد. هیچ اشتباهی قابل قبول نیست.» گوشی رو خاموش کردم. نگاهم به هانیه افتاد. اون دوباره مشغول نوشتن جزوه شده بود. اما من خوب می‌دونستم... این فقط یک صندلی کنار یک کارآموز نبود. از امروز، من باید هر لحظه مراقب دختری می‌بودم که هنوز نمی‌دونست چرا زندگی‌اش وارد یک پرونده خطرناک شده. و شاید... خودش هم نمی‌دونست چه رازی پشت آن پرونده پنهان شده. 🌿🌸🌿 ادامه دارد... ╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯ رمان «خط سرخ» 🩺 پارت دهم | یک سؤال ساده از زبان هانیه هنوز از اینکه محمدطاها کنارم نشسته بود، تعجب می‌کردم. هر چند ثانیه یک بار نگاهم می‌رفت سمتش. آخر سر طاقت نیاوردم و روی یه تکه کاغذ نوشتم: «شما دقیقاً کی هستید؟» برگه رو آروم سمتش سر دادم. محمدطاها نوشته رو خوند. چند ثانیه مکث کرد و جواب داد: «فعلاً یه کارآموز مثل شما.» زیر لب گفتم: ـ کارآموز؟! نگاهی بهش انداختم. چیزی نگفت. دوباره روی برگه نوشتم: «پس چرا امروز توی بیمارستان درباره اون بیمار از من سؤال می‌کردید؟» این بار جوابش خیلی کوتاه بود: «چون مهمه.» اخم کردم. «برای کی؟» خودکار رو برداشت. چند ثانیه روی کاغذ نگهش داشت. بعد فقط یک کلمه نوشت: «همه.» نگاهم روی کلمه موند. این آدم واقعاً قرار بود اعصاب منو خرد کنه. برگه رو برگردوندم و نوشتم: «شما همیشه این‌قدر مرموز جواب می‌دید؟» این بار گوشه لبش کمی بالا رفت. نوشت: «فقط وقتی لازم باشه.» قبل از اینکه جوابش رو بدم، استاد برگشت سمت ما. ـ خانم کریمی، آقای موسوی، اگر کلاس براتون جذابه، بقیه هم دوست دارن بدونن چه چیزی این‌قدر حواستون رو پرت کرده! صورتم داغ شد. ـ ببخشید استاد. سریع سرم رو پایین انداختم. سارا که دو ردیف جلوتر نشسته بود، برگشت و با دیدن محمدطاها کنارم، ابروهاش رو بالا انداخت. بعد با لب‌هاش گفت: «این دیگه کیه؟» شونه بالا انداختم. سارا دوباره برگشت سمت استاد. کلاس ادامه پیدا کرد. اما من دیگه نمی‌تونستم تمرکز کنم. هم بیمار ناشناس توی ذهنم بود... هم پیام‌های عجیب... هم اتاق ۳۱۷... و حالا محمدطاها. نگاهم ناخودآگاه به دستش افتاد. روی مچ دستش یک خط باریک و قدیمی دیده می‌شد. همون لحظه متوجه شد که دارم نگاهش می‌کنم. آستینش رو پایین کشید. آروم گفت: ـ چیزی شده؟ سرم رو تکون دادم. ـ نه. اما قبل از اینکه دوباره به جزوه نگاه کنم، گوشی‌ام لرزید. این بار پیام از شماره ناشناس نبود. یک شماره‌ی ثبت‌شده بود. «اگر می‌خواهی جواب سؤال‌هایت را بگیری، بعد از کلاس به اتاق ۳۱۷ بیا.» خشکم زد. اتاق ۳۱۷... همون اتاقی که از صبح حتی یک لحظه از ذهنم بیرون نرفته بود. محمدطاها متوجه تغییر صورتم شد. ـ چی شده؟ گوشی رو خاموش کردم. ـ هیچی. نگاهم کرد. ـ خانم کریمی ،ین بار واقعاً «هیچی» نیست. برای اولین بار اسمم رو این‌قدر جدی از زبانش شنیدم. چند ثانیه سکوت کردم. بعد آهسته گفتم: ـ یکی دوباره برام پیام فرستاده. چهره‌اش جدی شد. ـ چی نوشته؟ گوشی رو به سمتش گرفتم. پیام رو که دید، چند ثانیه ساکت موند. بعد خیلی آرام گفت: ـ تو بعد از کلاس هیچ‌جا نمی‌ری. نگاهش کردم. ـ چرا؟ جوابش کوتاه بود: ـ چون این بار، ممکنه منتظرت باشن. 🌿🌸🌿 ادامه دارد... ╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯ رمان «خط سرخ» 🩺 پارت یازدهم | بعد از کلاس از زبان هانیه زنگ پایان کلاس که خورد، همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون. من اما همچنان به پیام روی گوشیم فکر می‌کردم. اتاق ۳۱۷... چرا هر بار اسم اون اتاق می‌اومد، یه حس بد توی دلم می‌افتاد؟ دفترم رو بستم و از جام بلند شدم. محمدطاها هم همون لحظه ایستاد. ـ کجا؟ نگاهش کردم. ـ بخش. ـ با من میای. اخم کردم. ـ چرا؟ ـ چون گفتم. ـ آقای موسوی، من بچه نیستم که هر جا می‌رم یکی دنبالم بیاد. چند لحظه نگاهم کرد. ـ می‌دونم. ـ پس؟ ـ چون این موضوع دیگه فقط به خودت مربوط نیست. قبل از اینکه جواب بدم، سارا خودش رو به ما رسوند. ـ هانیه، بریم؟ نگاهی به محمدطاها انداخت. ـ شما هم با ما میاید؟ محمدطاها خیلی جدی گفت: ـ بله. سارا سری تکون داد. ـ خب حداقل سه نفریم. امنیت بیشتره. لبخند کوچیکی زدم. سه‌تایی از کلاس بیرون اومدیم. راهرو شلوغ بود و صدای رفت‌وآمد آدم‌ها می‌اومد. چند قدم که رفتیم، متوجه شدم محمدطاها پشت سرمون نیست. برگشتم. ـ آقای موسوی؟ ایستاده بود و به انتهای راهرو نگاه می‌کرد. ـ صبر کنید. به جایی که نگاه می‌کرد خیره شدم. ـ چی شده؟ جواب نداد. چند ثانیه بعد به طرفمون اومد. ـ چیزی نیست. برید. سارا زیر لب گفت: ـ این «چیزی نیست»‌هاش خیلی شبیه چیزیه که اتفاقاً یه چیزی هست. نگاهش کردم. ـ سارا... ـ باشه، هیچی نگفتم. به بخش رسیدیم. محمدطاها جلوی در ایستاد. ـ شما برید داخل. ـ شما نمیاید؟ ـ یه تماس دارم. نگاهش کردم. ـ باشه. من و سارا وارد بخش شدیم. چند دقیقه بعد، مشغول مرتب کردن پرونده‌ها بودم که سارا آروم گفت: ـ هانیه... ـ جانم؟ ـ اون آقای موسوی رو دیدی؟ ـ نه. ـ من از پنجره دیدمش. سرم رو بالا آوردم. ـ کجاست؟ سارا به بیرون اشاره کرد. ـ اون پایین، کنار در خروجی. به سمت پنجره رفتم. محمدطاها کنار ماشین ایستاده بود و با تلفن صحبت می‌کرد. اما ناگهان... سرش رو بالا آورد. مستقیم به پنجره نگاه کرد. به من. چند ثانیه نگاهمون به هم گره خورد. بعد گوشی رو از گوشش پایین آورد. در همان لحظه، گوشی من لرزید. یک پیام جدید. صفحه رو باز کردم. فقط نوشته بود: «بهش اعتماد نکن.» نفسم حبس شد. آروم برگشتم سمت پنجره. محمدطاها دیگر آنجا نبود. سارا کنارم ایستاد. ـ هانیه؟ گوشی رو پایین آوردم. ـ چیزی نیست. اما خودم هم می‌دونستم این بار... دیگه هیچ چیز عادی نیست. 🌿🌸🌿 ادامه دارد... ╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯ رمان «خط سرخ» 🩺 پارت دوازدهم | یک سوءتفاهم ساده از زبان هانیه گوشی رو خاموش کردم و گذاشتمش توی جیب روپوشم. سعی کردم به پیام فکر نکنم. شاید واقعاً یکی داشت باهام بازی می‌کرد. شاید هم تمام این اتفاق‌ها فقط یه سوءتفاهم بزرگ بود. ولی ته دلم چیزی می‌گفت این‌طور نیست. ـ هانیه؟ صدای سارا منو از فکر بیرون آورد. ـ جانم؟ ـ چرا این‌قدر ساکتی؟ لبخند زدم. ـ خسته‌ام. سارا با دقت نگاهم کرد. ـ تو وقتی دروغ می‌گی، ابروت یه ذره می‌ره بالا. دستم ناخودآگاه رفت سمت ابروهام. سارا زد زیر خنده. ـ دیدی؟! ـ سارا! ـ خب خودت لو دادی! نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. برای چند لحظه همه‌چیز مثل قبل شد. مثل یک روز عادی دانشگاه. مثل قبل از آن بیمار ناشناس. اما درست همان لحظه صدای یکی از پرستارها بلند شد: ـ خانم کریمی؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ این پرونده رو لطفاً ببرین بایگانی. پرونده رو گرفتم. ـ چشم. پرستار رفت. نگاهم به پرونده افتاد. روی جلدش یک شماره نوشته شده بود. ۳۱۷ قلبم فرو ریخت. سارا متوجه شد. ـ چیه؟ پرونده رو محکم‌تر گرفتم. ـ هیچی. ـ هانیه... ـ گفتم هیچی. این بار خودم هم از لحنم تعجب کردم. سارا چیزی نگفت. فقط دنبالم راه افتاد. به سمت بایگانی رفتم. راهرو خلوت‌تر از قبل بود. درِ بایگانی رو باز کردم. قفسه‌ها پر از پرونده بود. پرونده رو روی میز گذاشتم. اما قبل از اینکه جایی قرارش بدم، چشمم به اسم روی جلد افتاد. نام بیمار: امیرحسین نادری همون اسم، آشنا به نظر می‌رسید. پرونده رو باز کردم. صفحه اول... عکس بیمار. خشکم زد. همون مرد بود. همون بیماری که صبح روی تخت دیده بودم. صفحه بعد رو باز کردم. تاریخ فوت: سه ماه قبل. نفس توی سینه‌ام گیر کرد. ـ امکان نداره... سارا پرونده رو از دستم گرفت. چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. این بار خبری از شوخی نبود. ـ هانیه... این همونه. سرم رو تکون دادم. ـ می‌دونم. صدای قدمی از پشت در اومد. هر دو ساکت شدیم. دستگیره پایین رفت. در باز شد. محمدطاها وارد شد. نگاهش اول روی من افتاد، بعد روی پرونده. چهره‌اش تغییر کرد. ـ این پرونده رو از کجا آوردید؟ گفتم: ـ خودشون فرستادنش برای بایگانی. چند قدم جلو اومد. پرونده رو برداشت. صفحه فوت رو دید. آرام گفت: ـ پس بالاخره پیداش کردید... با تعجب نگاهش کردم. ـ شما می‌دونستید این پرونده وجود داره؟ محمدطاها چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهم کرد. ـ خانم کریمی، از این لحظه به بعد، هر چیزی که دیدی یا شنیدی رو به هیچ‌کس نگو. ـ چرا؟ ـ چون کسی که این پرونده رو دوباره وارد سیستم کرده... مکث کرد. نگاهش روی من ثابت موند. ـ می‌خواسته تو پیداش کنی. 🌿🌸🌿 ادامه دارد... ╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ ╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯ رمان «خط سرخ» 🌙 پارت سیزدهم | پایان یک روز طولانی از زبان هانیه ساعت شش عصر شده بود. بعد از یک روز شلوغ و پر از اتفاق‌های عجیب، بالاخره وقت رفتن به خونه رسیده بود. وسایلم رو جمع کردم و پرونده‌ها رو سر جاشون گذاشتم. واقعاً خسته بودم. اما ذهنم هنوز درگیر اتفاقات صبح بود. نگاهم به سارا افتاد که داشت روپوشش رو مرتب می‌کرد. ـ سارا، بریم؟ ـ آره، فقط بذار اینو دربیارم. هر دومون روپوش‌های سفیدمون رو درآوردیم و مرتب داخل کیف‌هامون گذاشتیم. بعد چادرهامون رو سر کردیم. سارا جلوی آینه چادرش رو مرتب کرد و گفت: ـ بالاخره یه روز دیگه هم تموم شد. لبخند زدم. ـ چه روزی بود... سارا نگاهم کرد. ـ نگو. من هنوز اون بیمار رو هضم نکردم. آروم گفتم: ـ منم همین‌طور. از رختکن بیرون اومدیم. راهروها نسبت به صبح خلوت‌تر شده بودن. صدای قدم‌هامون توی راهرو می‌پیچید. وقتی به خروجی رسیدیم، سارا ایستاد. ـ هانیه... ـ چی شده؟ ـ اون آقا هنوز اونجاست. نگاهش رو دنبال کردم. محمدطاها چند متر اون‌طرف‌تر کنار در خروجی ایستاده بود. لباس رسمی تنش نبود؛ لباس کارآموزی پوشیده بود. اما نگاهش هنوز همون نگاه جدی صبح بود. آروم گفتم: ـ احتمالاً هنوز کار داره. سارا لبخند کمرنگی زد. ـ آره... احتمالاً. از بیمارستان خارج شدیم. هوای عصر خنک‌تر شده بود. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که گوشی من لرزید. ایستادم. پیام جدید. این بار فقط یک جمله: «امشب تنها به خانه نرو.» نگاهم روی صفحه خشک شد. سارا متوجه شد. ـ دوباره؟ سرم رو تکون دادم. ـ آره. سارا به اطراف نگاه کرد. ـ هانیه... بیا یه کاری کنیم. ـ چی؟ ـ فعلاً با هم بریم. سرم رو تکون دادم. ـ باشه. چند قدم جلو رفتیم. اما هنوز از محوطه بیمارستان دور نشده بودیم که صدای بوق ماشینی از پشت سرمون بلند شد. برگشتم. یک ماشین مشکی کنار خیابون توقف کرده بود. شیشه پایین رفت. محمدطاها بود. ـ خانم کریمی. ایستادم. ـ بله؟ نگاهی به سارا انداخت و بعد گفت: ـ اگر می‌خواید سالم به خونه برسید، سوار بشید. سارا خیلی آرام کنار گوشم گفت: ـ خب... این جمله اصلاً ترسناک نبود! با اخم نگاهش کردم. بعد دوباره به محمدطاها نگاه کردم. ـ چرا؟ جوابش کوتاه بود: ـ چون از بیمارستان تا اینجا، سه بار یک ماشین دنبالتون کرده. لبخند از صورتم محو شد. به خیابون نگاه کردم. یک ماشین سفید کمی دورتر ایستاده بود. قلبم تند زد. محمدطاها درِ ماشین رو باز کرد. ـ سوار بشید. این بار... دیگه سؤال نکردم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد... ╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت چهاردهم | سایه‌ای در تعقیب از زبان هانیه چند لحظه فقط به ماشین نگاه کردم. دستم روی بند کیفم قفل شده بود. صدای تپش قلبم رو واضح می‌شنیدم. سارا آروم گفت: ـ هانیه... فکر کنم این دفعه باید حرفش رو گوش کنیم. دوباره به ماشین سفید نگاه کردم. همون‌جا ایستاده بود. محمدطاها با لحنی محکم گفت: ـ وقت نداریم. دیگه تردید نکردم. اول سارا سوار شد و بعد من. به محض بسته شدن در، ماشین حرکت کرد. چند ثانیه سکوت بینمون حاکم بود. از آینه بغل نگاه کردم. ماشین سفید هم به آرومی حرکت کرد. محمدطاها بدون اینکه برگرده گفت: ـ دیدیش؟ آروم جواب دادم: ـ بله... ـ از ظهر زیر نظرشون بودم. متعجب نگاهش کردم. ـ یعنی... از صبح می‌دونستید؟ سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. ـ از همون پیام اول فهمیدم یه نفر قصد ترسوندنتون رو داره. سارا با تعجب گفت: ـ پس چرا چیزی نگفتین؟ ـ چون مطمئن نبودم فقط تهدیده یا واقعاً تعقیب. چند خیابون رو پشت سر گذاشتیم. ناگهان محمدطاها سرعت ماشین رو کمتر کرد. از آینه وسط نگاه دقیقی انداخت. بعد خیلی آروم گفت: ـ هنوز پشت سرمونه... بی‌اختیار برگشتم. ماشین سفید با فاصله، پشت سرمون حرکت می‌کرد. نفسم بند اومد. ـ یعنی کیه؟ محمدطاها کوتاه جواب داد: ـ هنوز نمی‌دونم. اما امروز مشخص می‌شه. دستم یخ کرده بود. سارا آروم دستم رو گرفت. ـ چیزی نمی‌شه... ان‌شاءالله. محمدطاها گوشی بی‌سیم کوچکی رو از داشبورد برداشت. چند جمله کوتاه گفت که ما متوجه نشدیم. کمتر از دو دقیقه بعد... دو خودروی مشکی از دو خیابون فرعی وارد مسیر شدن. یکی جلوتر از ما حرکت کرد. یکی هم پشت ماشین سفید قرار گرفت. محمدطاها نفس عمیقی کشید. ـ حالا دیگه نمی‌تونه فرار کنه... من و سارا فقط با نگرانی به هم نگاه کردیم. هنوز نمی‌دونستیم... چه کسی از صبح سایه‌به‌سایه دنبالمون بوده است. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت پانزدهم | حقیقتی که نزدیک بود از زبان هانیه چشم از شیشه عقب برنداشته بودم. ماشین سفید هنوز بین دو خودروی مشکی حرکت می‌کرد. چند ثانیه بعد... آژیر کوتاهی در خیابان پیچید. ماشین سفید سعی کرد مسیرش را عوض کند، اما راهش بسته شد. با ترمز شدیدی کنار جدول ایستاد. ناخودآگاه نفسم را حبس کردم. محمدطاها ماشین را کمی جلوتر متوقف کرد. رو به ما گفت: ـ لطفاً از ماشین پیاده نشید. هر اتفاقی افتاد، همین‌جا بمونید. قبل از اینکه چیزی بپرسم، پیاده شد. چند نفر با لباس رسمی از خودروهای مشکی بیرون آمدند و به سمت ماشین سفید رفتند. از این فاصله فقط حرکت دست‌هایشان را می‌دیدم. راننده ابتدا مقاومت کرد، اما خیلی زود درِ ماشین باز شد. سارا آرام گفت: ـ انگار دارن بازداشتش می‌کنن... سرم را تکان دادم، اما قلبم هنوز آرام نشده بود. چند دقیقه بعد، محمدطاها برگشت. وقتی سوار شد، نگاهش مثل همیشه آرام بود؛ اما خستگی از چهره‌اش پیدا بود. پرسیدم: ـ کی بود؟ چند لحظه سکوت کرد. ـ فعلاً نمی‌تونم همه چیز رو بگم. با تعجب نگاهش کردم. ـ فقط بدونید که موضوع به خود شما مربوط نیست. اخم کردم. ـ پس چرا منو تعقیب می‌کرد؟ نگاهش را برای لحظه‌ای از جاده گرفت و گفت: ـ چون اشتباه گرفته بودنتون. من و سارا همزمان گفتیم: ـ اشتباه؟ ـ بله. اسم و مشخصات یکی از افراد تحت تعقیب، شباهت زیادی به شما داشت و عده‌ای هم از این شباهت سوءاستفاده کرده بودن. سکوت سنگینی داخل ماشین نشست. نفسی از سر آسودگی کشیدم، اما هنوز ته دلم چیزی آرام نمی‌شد. چند دقیقه بعد، محمدطاها ماشین را جلوی خانه سارا نگه داشت. سارا قبل از پیاده شدن لبخند زد و گفت: ـ فکر کنم امروز تا چند شب خوابم نبره! برای اولین بار از صبح، لبخند کوچکی روی لبم نشست. ـ منم همین‌طور. سارا خداحافظی کرد و رفت. حالا فقط من و محمدطاها داخل ماشین بودیم. سکوت بینمان چند لحظه ادامه داشت. بعد او آرام گفت: ـ آدرس خونتون رو بگید تا برسونمتون. به بیرون نگاه کردم. آسمان کم‌کم رنگ غروب را از دست می‌داد و چراغ‌های شهر یکی‌یکی روشن می‌شدند. آدرس را آرام گفتم. ماشین دوباره به حرکت افتاد... اما هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم که این ماجرا، تازه آغاز یک پرونده بزرگ‌تر است. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
بفرمایید ۱۵ پارت خدمتون
422.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امید چای خوردن دوتاییمون پیش امام رضا(ع)🥹