رمان «خط سرخ»
🌙 پارت چهاردهم | سایهای در تعقیب
از زبان هانیه
چند لحظه فقط به ماشین نگاه کردم.
دستم روی بند کیفم قفل شده بود.
صدای تپش قلبم رو واضح میشنیدم.
سارا آروم گفت:
ـ هانیه... فکر کنم این دفعه باید حرفش رو گوش کنیم.
دوباره به ماشین سفید نگاه کردم.
همونجا ایستاده بود.
محمدطاها با لحنی محکم گفت:
ـ وقت نداریم.
دیگه تردید نکردم.
اول سارا سوار شد و بعد من.
به محض بسته شدن در، ماشین حرکت کرد.
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم بود.
از آینه بغل نگاه کردم.
ماشین سفید هم به آرومی حرکت کرد.
محمدطاها بدون اینکه برگرده گفت:
ـ دیدیش؟
آروم جواب دادم:
ـ بله...
ـ از ظهر زیر نظرشون بودم.
متعجب نگاهش کردم.
ـ یعنی... از صبح میدونستید؟
سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.
ـ از همون پیام اول فهمیدم یه نفر قصد ترسوندنتون رو داره.
سارا با تعجب گفت:
ـ پس چرا چیزی نگفتین؟
ـ چون مطمئن نبودم فقط تهدیده یا واقعاً تعقیب.
چند خیابون رو پشت سر گذاشتیم.
ناگهان محمدطاها سرعت ماشین رو کمتر کرد.
از آینه وسط نگاه دقیقی انداخت.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ هنوز پشت سرمونه...
بیاختیار برگشتم.
ماشین سفید با فاصله، پشت سرمون حرکت میکرد.
نفسم بند اومد.
ـ یعنی کیه؟
محمدطاها کوتاه جواب داد:
ـ هنوز نمیدونم.
اما امروز مشخص میشه.
دستم یخ کرده بود.
سارا آروم دستم رو گرفت.
ـ چیزی نمیشه... انشاءالله.
محمدطاها گوشی بیسیم کوچکی رو از داشبورد برداشت.
چند جمله کوتاه گفت که ما متوجه نشدیم.
کمتر از دو دقیقه بعد...
دو خودروی مشکی از دو خیابون فرعی وارد مسیر شدن.
یکی جلوتر از ما حرکت کرد.
یکی هم پشت ماشین سفید قرار گرفت.
محمدطاها نفس عمیقی کشید.
ـ حالا دیگه نمیتونه فرار کنه...
من و سارا فقط با نگرانی به هم نگاه کردیم.
هنوز نمیدونستیم...
چه کسی از صبح سایهبهسایه دنبالمون بوده است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت پانزدهم | حقیقتی که نزدیک بود
از زبان هانیه
چشم از شیشه عقب برنداشته بودم.
ماشین سفید هنوز بین دو خودروی مشکی حرکت میکرد.
چند ثانیه بعد...
آژیر کوتاهی در خیابان پیچید.
ماشین سفید سعی کرد مسیرش را عوض کند، اما راهش بسته شد.
با ترمز شدیدی کنار جدول ایستاد.
ناخودآگاه نفسم را حبس کردم.
محمدطاها ماشین را کمی جلوتر متوقف کرد.
رو به ما گفت:
ـ لطفاً از ماشین پیاده نشید. هر اتفاقی افتاد، همینجا بمونید.
قبل از اینکه چیزی بپرسم، پیاده شد.
چند نفر با لباس رسمی از خودروهای مشکی بیرون آمدند و به سمت ماشین سفید رفتند.
از این فاصله فقط حرکت دستهایشان را میدیدم.
راننده ابتدا مقاومت کرد، اما خیلی زود درِ ماشین باز شد.
سارا آرام گفت:
ـ انگار دارن بازداشتش میکنن...
سرم را تکان دادم، اما قلبم هنوز آرام نشده بود.
چند دقیقه بعد، محمدطاها برگشت.
وقتی سوار شد، نگاهش مثل همیشه آرام بود؛ اما خستگی از چهرهاش پیدا بود.
پرسیدم:
ـ کی بود؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ فعلاً نمیتونم همه چیز رو بگم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ فقط بدونید که موضوع به خود شما مربوط نیست.
اخم کردم.
ـ پس چرا منو تعقیب میکرد؟
نگاهش را برای لحظهای از جاده گرفت و گفت:
ـ چون اشتباه گرفته بودنتون.
من و سارا همزمان گفتیم:
ـ اشتباه؟
ـ بله.
اسم و مشخصات یکی از افراد تحت تعقیب، شباهت زیادی به شما داشت و عدهای هم از این شباهت سوءاستفاده کرده بودن.
سکوت سنگینی داخل ماشین نشست.
نفسی از سر آسودگی کشیدم، اما هنوز ته دلم چیزی آرام نمیشد.
چند دقیقه بعد، محمدطاها ماشین را جلوی خانه سارا نگه داشت.
سارا قبل از پیاده شدن لبخند زد و گفت:
ـ فکر کنم امروز تا چند شب خوابم نبره!
برای اولین بار از صبح، لبخند کوچکی روی لبم نشست.
ـ منم همینطور.
سارا خداحافظی کرد و رفت.
حالا فقط من و محمدطاها داخل ماشین بودیم.
سکوت بینمان چند لحظه ادامه داشت.
بعد او آرام گفت:
ـ آدرس خونتون رو بگید تا برسونمتون.
به بیرون نگاه کردم.
آسمان کمکم رنگ غروب را از دست میداد و چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند.
آدرس را آرام گفتم.
ماشین دوباره به حرکت افتاد...
اما هیچکدام از ما نمیدانستیم که این ماجرا، تازه آغاز یک پرونده بزرگتر است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
422.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امید چای خوردن دوتاییمون پیش امام رضا(ع)🥹
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت شانزدهم | اولین سؤال
از زبان هانیه
ماشین در سکوت میان خیابانهای شهر حرکت میکرد.
نور چراغهای مغازهها روی شیشه ماشین میافتاد و یکییکی از کنارمان عبور میکرد.
هیچکدام حرفی نمیزدیم.
انگار هر دو درگیر فکرهای خودمان بودیم.
بالاخره سکوت را شکستم.
ـ آقای موسوی...
نگاهش از جاده جدا نشد.
ـ بله، خانم کریمی؟
ـ شما دقیقاً کی هستید؟
لبخند محوی گوشه لبش نشست.
ـ کارآموز بیمارستان.
با اخم نگاهش کردم.
ـ نه... منظورم این نیست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ بعضی سؤالها جوابشون زمان داره.
ـ یعنی نمیخواید جواب بدید؟
ـ فعلاً نه.
نفسی کشیدم و سرم را به شیشه تکیه دادم.
ـ امروز چند بار احساس کردم شما از اتفاقهایی خبر دارید که هیچکس دیگه خبر نداره.
او فقط گفت:
ـ وظیفهمه حواسم به اطراف باشه.
دیگر چیزی نپرسیدم.
چند دقیقه بعد، ماشین وارد خیابان خانهمان شد.
جلوی در توقف کرد.
ـ رسیدیم.
کمربندم را باز کردم.
ـ ممنون... اگر شما نبودید، نمیدونم امروز چی میشد.
برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد.
چشمانش آرام، اما جدی بود.
ـ خدا مراقب همهمونه... من فقط وظیفهم رو انجام دادم.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ شب بخیر.
ـ شب شما هم بخیر، خانم کریمی.
از ماشین پیاده شدم.
چند قدم به سمت خانه رفتم.
ناخودآگاه برگشتم.
ماشین هنوز همانجا ایستاده بود.
وقتی مطمئن شد وارد حیاط شدم، آرام حرکت کرد و از کوچه خارج شد.
کلید را داخل قفل چرخاندم.
به محض اینکه وارد خانه شدم، مامان از آشپزخانه صدا زد:
ـ هانیه جان! رسیدی؟
ـ بله مامان.
چادرم را آویزان کردم و وارد آشپزخانه شدم.
بوی غذای تازه تمام خانه را پر کرده بود.
مامان با لبخند نگاهم کرد.
ـ خیلی خستهای، نه؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ امروز... روز عجیبی بود.
هنوز جملهام تمام نشده بود که گوشی داخل کیفم دوباره لرزید.
با تعجب آن را بیرون آوردم.
پیام از یک شماره ناشناس بود.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«فکر نکن همهچیز تمام شده... این فقط شروع ماجراست.»
رنگ از صورتم پرید.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت هفدهم | تماس شبانه
از زبان هانیه
چند لحظه فقط به صفحهی گوشی خیره ماندم.
دوباره همان شماره ناشناس...
همان حس سنگین...
قلبم تند میزد.
مامان که متوجه تغییر رنگ صورتم شده بود، پرسید:
ـ هانیه... چیزی شده؟
گوشی را آرام قفل کردم.
ـ نه مامان... فقط یکی اشتباه پیام داده.
نمیخواستم نگرانش کنم.
لبخندی زدم و سر سفره نشستم، اما حتی طعم غذا را هم حس نمیکردم.
تمام مدت، آن جمله توی ذهنم تکرار میشد:
«این فقط شروع ماجراست...»
بعد از شام، به اتاقم رفتم.
چادرم را تا کردم و روی صندلی گذاشتم.
هنوز مشغول فکر کردن بودم که گوشی زنگ خورد.
شماره ناشناس.
دستهایم برای لحظهای لرزید.
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
بالاخره تماس را پاسخ دادم.
ـ الو...
چند لحظه سکوت.
بعد صدای مردی که انگار دستگاهی روی صدایش انداخته بودند، شنیده شد.
ـ خانم هانیه کریمی؟
نفسم در سینه حبس شد.
ـ شما کی هستید؟
ـ به حرفهام خوب گوش کن...
دیگه به هیچکس اعتماد نکن.
حتی...
حتی به محمدطاها موسوی.
قبل از اینکه چیزی بگویم، تماس قطع شد.
همان لحظه دوباره گوشی لرزید.
این بار پیام از محمدطاها بود.
«لطفاً اگر شماره ناشناس با شما تماس گرفت، جواب ندید. فردا صبح قبل از شروع شیفت باید با شما صحبت کنم. موضوع مهمه.»
با تعجب به پیام نگاه کردم.
یعنی...
او از تماس چند ثانیه پیش خبر داشت؟
ناخودآگاه به پنجره اتاق نزدیک شدم.
پرده را کمی کنار زدم.
کوچه در سکوت فرو رفته بود.
اما چند خانه آنطرفتر...
یک خودروی مشکی با چراغهای خاموش کنار خیابان پارک شده بود.
راننده داخل ماشین نشسته بود و تکان نمیخورد.
احساس کردم کسی مراقب خانه ماست.
پرده را سریع بستم.
نفسم را آرام بیرون دادم.
فردا...
حتماً باید جواب همه این سؤالها را میگرفتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت هجدهم | صبحی که همهچیز را تغییر داد
از زبان هانیه
آن شب تا نزدیک سحر خوابم نبرد.
هر بار چشمهایم را میبستم، پیامهای ناشناس و آن تماس کوتاه جلوی چشمم میآمد.
بالاخره با صدای اذان صبح از جا بلند شدم.
نمازم را خواندم و از خدا فقط یک چیز خواستم...
آرامش.
بعد از آماده شدن، چادر مشکیام را سر کردم و از خانه بیرون زدم.
هوای صبح خنک و دلنشین بود.
اما دل من آرام نبود.
وقتی به بیمارستان رسیدم، سارا از دور با عجله به سمتم آمد.
ـ هانیه! دیشب حالت خوب بود؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ آره... فقط یه کم خسته بودم.
میدانستم اگر حقیقت را بگویم، تا آخر روز نگران میماند.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که محمدطاها از انتهای راهرو به طرفمان آمد.
برخلاف همیشه، چهرهاش جدیتر از قبل بود.
وقتی نزدیک شد، آرام گفت:
ـ خانم کریمی، چند دقیقه وقت دارید؟
سارا نگاهی بین ما انداخت و با لبخند گفت:
ـ من میرم بخش... شما بیاید.
بعد آرام دور شد.
من و محمدطاها کنار یکی از پنجرههای راهرو ایستادیم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد پاکت کوچکی از جیبش بیرون آورد.
ـ این برای شماست.
متعجب پرسیدم:
ـ این چیه؟
ـ بازش کنید.
پاکت را گرفتم.
داخلش همان برگهای بود که دیروز روی شیشه ماشین سفید نصب شده بود.
روی آن با خودکار قرمز فقط یک جمله نوشته شده بود:
«نوبت تو هم میرسد...»
رنگ از صورتم پرید.
ـ این... برای منه؟
محمدطاها آه کوتاهی کشید.
ـ بله.
ـ چرا تا حالا نگفته بودید؟
ـ چون نمیخواستم قبل از مطمئن شدن، بیدلیل نگران بشید.
برای چند لحظه فقط به نوشته خیره ماندم.
بعد آرام پرسیدم:
ـ یعنی هنوز خطر تموم نشده؟
محمدطاها با لحنی محکم گفت:
ـ نه... اما از امروز شما تنها نخواهید بود.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای بلندگو در بیمارستان پیچید:
«کد آبی... اورژانس، بخش داخلی...»
هر دو همزمان به سمت بخش دویدیم.
اما هیچکدام نمیدانستیم بیماری که چند لحظه دیگر با او روبهرو میشویم...
ارتباط مستقیمی با تمام اتفاقات دو روز گذشته دارد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت نوزدهم | بیمار ناشناس
از زبان هانیه
من و محمدطاها تقریباً همزمان وارد بخش داخلی شدیم.
پزشکان و پرستارها دور تخت بیماری جمع شده بودند که تازه از اورژانس منتقل شده بود.
دکتر رضوی با صدای بلند گفت:
ـ فشارش افتاده! سریع سرم رو وصل کنید.
من دستکش پوشیدم و کنار تخت ایستادم.
صورت مرد زخمی بود و پیشانیاش باندپیچی شده بود.
هنوز به هوش نیامده بود.
سارا هم خودش را رساند.
ـ هانیه، علائم حیاتی رو چک کن.
ـ چشم.
دستگاه مانیتور را نگاه کردم.
ضربان قلب نامنظم بود، اما کمکم بهتر میشد.
همان لحظه بیمار با زحمت چشمهایش را باز کرد.
نگاهش بین افراد اتاق چرخید...
تا اینکه روی من ثابت ماند.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد با صدایی گرفته و بریده گفت:
ـ ...فرار... کن...
همه ساکت شدند.
دکتر رضوی خم شد و گفت:
ـ آقا، آروم باشید. الان نباید حرف بزنید.
اما مرد دوباره با همان سختی زمزمه کرد:
ـ هانیه... فرار... کن...
بدنم یخ کرد.
با ناباوری گفتم:
ـ شما... اسم منو از کجا میدونید؟
مرد خواست چیزی بگوید، اما ناگهان سرفه شدیدی کرد و دوباره بیهوش شد.
دستگاه مانیتور شروع به هشدار دادن کرد.
دکتر رضوی با صدای محکم گفت:
ـ همه کنار! اکسیژن!
چند دقیقه بعد وضعیت بیمار دوباره پایدار شد.
نفس راحتی کشیدم، اما ذهنم آشفته بود.
او از کجا اسم مرا میدانست؟
وقتی از اتاق بیرون آمدم، محمدطاها کنار در ایستاده بود.
نگاهش جدیتر از همیشه بود.
آرام گفت:
ـ دیدید؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره... ولی من اون آقا رو اصلاً نمیشناسم.
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ مطمئنم.
ـ از چی؟
نگاهش را به راهروی خلوت دوخت.
ـ از اینکه این پرونده، خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکردیم...
همان لحظه صدای زنگ گوشیاش بلند شد.
تماس را پاسخ داد.
فقط چند ثانیه گوش داد، اما رنگ چهرهاش تغییر کرد.
ـ چی؟!
سکوت...
بعد خیلی آرام گفت:
ـ فهمیدم... الان خودم میام.
تماس را قطع کرد.
با نگرانی پرسیدم:
ـ اتفاقی افتاده؟
نگاهم کرد و با لحنی آرام اما قاطع گفت:
ـ خانم کریمی... از این لحظه، لطفاً بدون اطلاع من از بیمارستان خارج نشید.
قلبم دوباره به تپش افتاد.
حس میکردم...
طوفان اصلی تازه در راه است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت بیستم | پرونده محرمانه
از زبان هانیه
نگاهم روی چهرهی محمدطاها ثابت مانده بود.
لحنش آنقدر جدی بود که دیگر نتوانستم چیزی بپرسم.
فقط آرام گفتم:
ـ باشه...
او سری تکان داد و با عجله از راهرو دور شد.
من هم به بخش برگشتم، اما تمرکزم روی کار نبود.
هر بار که از کنار تخت آن مرد ناشناس رد میشدم، آخرین جملهاش در ذهنم تکرار میشد:
«هانیه... فرار کن...»
---
حدود یک ساعت بعد، سارا کنارم آمد.
ـ هانیه، خوبی؟ از صبح خیلی ساکتی.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ فقط یکم خستهام.
سارا که قانع نشده بود، چیزی نگفت و مشغول مرتب کردن پروندهها شد.
همان لحظه محمدطاها دوباره وارد بخش شد.
این بار یک پوشهی آبیرنگ در دستش بود.
مستقیم به سمت من آمد.
ـ خانم کریمی، میشه چند دقیقه بیاید؟
به اتاق کوچکی در انتهای راهرو رفتیم.
در را بست، اما قفل نکرد.
پوشه را روی میز گذاشت.
ـ قبل از هر چیز، باید بدونید هر چیزی که الان میبینید، محرمانه است.
با تعجب گفتم:
ـ من که هیچ سمتی ندارم... چرا باید اینها رو ببینم؟
نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ چون اسم شما داخل این پرونده ثبت شده.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی؟
پوشه را باز کرد.
داخل آن چند عکس، گزارش و برگههای تایپشده بود.
در میان برگهها، عکسی توجهم را جلب کرد.
عکس دختری با چادر مشکی...
که از پشت گرفته شده بود.
چند لحظه طول کشید تا متوجه شوم...
آن دختر خودِ من بود.
با ناباوری زمزمه کردم:
ـ این عکس... کی گرفته؟
محمدطاها آرام گفت:
ـ حدود سه هفته پیش.
ـ ولی... من اصلاً خبر نداشتم!
ـ دقیقاً مشکل همینجاست.
نفسم سنگین شده بود.
ـ یعنی این مدت... یکی منو زیر نظر داشته؟
ـ بله.
برای چند ثانیه سکوت اتاق را فرا گرفت.
بعد محمدطاها ادامه داد:
ـ اما یک نکته عجیبتر هم هست.
ـ چی؟
یکی از برگهها را جلویم گذاشت.
روی آن فقط یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«هدف بعدی: هانیه کریمی»
دستم لرزید.
اما درست در همان لحظه...
صدای تقهای آرام از پشت در اتاق آمد.
محمدطاها سریع پوشه را بست.
هر دو به سمت در نگاه کردیم.
کسی آنطرف در ایستاده بود...
و انگار همهی حرفهای ما را شنیده بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...