🌙 پارت صد و دوم | مردی که مرده بود
از زبان محمدطاها
چشمم هنوز روی صفحه گوشی حامد بود.
«بالاخره دخترت منو شناخت.»
یک جمله کوتاه...
اما پشت همین یک جمله، سالها راز پنهان شده بود.
سرم را بلند کردم.
ـ این پیام رو کی فرستاده؟
حامد جواب داد:
ـ شماره ناشناسه. قابل ردیابی نیست.
ـ هیچ پیامی بدون ردپا نیست.
حامد آهی کشید.
ـ امیر داره بررسی میکنه.
همان لحظه گوشی خودش زنگ خورد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد گفت:
ـ الان؟
صدایش جدی شد.
ـ مطمئنی؟
تماس را قطع کرد و به من نگاه کرد.
ـ سرگرد صالحی میگه یک دوربین بیرون ساختمان، تصویر مردی رو گرفته.
ـ چهرهاش؟
ـ مشخص نیست.
مکث کرد.
ـ ولی پلاک ماشینی که باهاش اومده ثبت شده.
گفتم:
ـ بفرست برای من.
حامد گوشیاش را بالا آورد.
ـ یک مشکل هست.
ـ چی؟
ـ ماشین به اسم مرضیه محمدی ثبت شده.
خشکم زد.
ـ مادر هانیه؟
حامد سر تکان داد.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
رنگ از صورتش پریده بود.
ـ غیرممکنه...
آرام جلو آمد.
ـ اون ماشین مال مامانمه.
حامد گفت:
ـ پس یا کسی ماشین رو برداشته...
مکث کرد.
ـ یا کسی از داخل خانواده کمکش کرده.
هانیه با نگرانی گفت:
ـ یعنی یکی از خانواده من با اون مرد در ارتباطه؟
جواب ندادم.
چون هنوز یک سؤال بزرگتر در ذهنم بود.
چرا ماشین مادر هانیه؟
---
از زبان سرگرد امیر صالحی
روی مانیتور خم شده بودم.
تصویر دوربین را چند بار عقب و جلو کردم.
مردی با کلاه و لباس تیره از ماشین پیاده شد.
چهرهاش مشخص نبود.
اما نحوه راه رفتنش...
برایم آشنا بود.
ـ حاج رضا؟
صدای حاج رضا موسوی از پشت سرم آمد:
ـ چی شده؟
تصویر را متوقف کردم.
ـ این مرد رو میشناسم.
حاج رضا نزدیکتر آمد.
ـ مطمئنی؟
ـ هنوز نه.
تصویر را بزرگ کردم.
دست چپ مرد مشخص شد.
روی مچ دستش یک جای زخم قدیمی دیده میشد.
حاج رضا با دیدنش ساکت شد.
ـ این...
برگشتم.
ـ شما میشناسیدش؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ بیست ساله دارم فکر میکنم مرده.
نگاهش کردم.
ـ اسمش؟
حاج رضا نفس عمیقی کشید.
ـ کاظم کریمی.
خشکم زد.
ـ عموی هانیه؟
سر تکان داد.
ـ بله.
---
از زبان هانیه
وقتی اسمش را شنیدم، انگار تمام بدنم یخ زد.
ـ کاظم؟
محمدطاها کنارم ایستاده بود.
ـ هانیه...
دستم را روی سرم گذاشتم.
یک تصویر دیگر در ذهنم شکل گرفت.
همان اتاق.
همان شب بارانی.
اما این بار...
پدرم نبود.
مادرم بود.
مادرم روبهروی کاظم ایستاده بود.
کاظم گفت:
ـ اگر میخوای هانیه زنده بمونه، باید سکوت کنی.
مادرم گریه میکرد.
ـ تو برادرم هستی...
کاظم خندید.
ـ برادر؟
صدای باران شدیدتر شد.
بعد مادرم گفت:
ـ پس چرا باهاش این کار رو کردی؟
کاظم آرام جواب داد:
ـ چون هانیه تنها کسیه که میتونه حقیقت رو پیدا کنه.
چشمهایم ناگهان باز شد.
نفس عمیقی کشیدم.
محمدطاها دستم را گرفت.
ـ هانیه؟
به او نگاه کردم.
ـ محمدطاها...
ـ چی دیدی؟
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ مامانم...
مکث کردم.
ـ مامانم کاظم رو میشناخته.
همه ساکت شدند.
حامد آهسته گفت:
ـ پس قضیه خیلی قدیمیتر از چیزیه که فکر میکردیم.
محمدطاها نگاهش را به من دوخت.
ـ باید با مادرت صحبت کنیم.
سرم را تکان دادم.
ـ آره...
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند، صدای زنگ خانه بلند شد.
همه به هم نگاه کردیم.
زنگ دوباره به صدا درآمد.
این بار طولانیتر.
محمدطاها آرام به سمت در رفت.
دستش را روی اسلحهاش گذاشت.
حاج رضا گفت:
ـ کسی قرار نبود بیاد.
محمدطاها از چشمی در نگاه کرد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد برگشت.
رنگ صورتش تغییر کرده بود.
ـ مادر هانیهست.
هانیه با تعجب گفت:
ـ مامان؟
محمدطاها آرام گفت:
ـ نه...
مکث کرد.
ـ تنها نیست.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سوم | مهمان ناخوانده
از زبان هانیه
قلبم فرو ریخت.
ـ تنها نیست؟!
محمدطاها انگشتش را روی لبش گذاشت.
ـ آروم.
حاج رضا موسوی کنار در ایستاد و به محمدطاها اشاره کرد که کنار برود.
ـ من باز میکنم.
در که باز شد، مادرم پشت در ایستاده بود.
رنگ صورتش پریده بود و چادرش را محکم دور خودش گرفته بود.
اما نفر دوم...
مردی بود که کنارش ایستاده بود.
سرم را کمی جلو بردم.
چشمهایم روی صورتش ثابت ماند.
ـ دایی...؟
مادرم فوراً گفت:
ـ هانیه، نزدیک نیا!
صدای محمدطاها جدی شد:
ـ آقای کریمی، دستهاتون رو جایی نگه دارید که ببینیم.
مرد دستهایش را بالا آورد.
ـ من برای درگیری نیومدم.
حامد با عصبانیت گفت:
ـ پس برای چی اومدی؟
مرد نگاهی به من انداخت.
ـ برای اینکه دیگه وقتش رسیده حقیقت رو بدونی.
مادرم زیر لب گفت:
ـ کاظم...
همین یک کلمه کافی بود.
پس واقعاً خودش بود.
همان مردی که سالها فکر میکردیم مرده.
---
از زبان محمدطاها
اسلحهام را پایین آوردم، اما هنوز آماده بودم.
کاظم آرام وارد خانه شد.
ـ من دشمن شما نیستم.
حامد خندید.
ـ کسی که بیست سال خودش رو مرده جا زده، معمولاً جمله اولش این نیست؟
کاظم نگاهش کرد.
ـ اگر میخواستم به هانیه آسیب بزنم، امشب اینجا نمیاومدم.
پدر هانیه جلو آمد.
ـ پس چرا برگشتی؟
کاظم چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون کامران فهمیده هانیه حافظهاش رو به دست آورده.
هانیه با شنیدن اسم کامران سرش را بلند کرد.
ـ پس تو کامران رو میشناسی؟
کاظم نگاهش کرد.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
هانیه جلو رفت.
ـ اون شب چی شد؟
مادرش دست او را گرفت.
ـ هانیه، نه...
ـ مامان! من حق دارم بدونم.
سکوت سنگینی حاکم شد.
کاظم آرام گفت:
ـ پدرت سالها پیش فهمید که کامران در یک شبکه بزرگتر فعالیت میکنه.
پدر هانیه با تلخی گفت:
ـ و تو هم باهاشون بودی.
کاظم سرش را پایین انداخت.
ـ اولش... بله.
همه شوکه شدند.
هانیه به او خیره شد.
ـ پس چرا الان برگشتی؟
کاظم نگاهش را به من دوخت.
ـ چون بیست سال پیش نتونستم جلوی یک اشتباه رو بگیرم.
ـ چه اشتباهی؟
صدای کاظم آرامتر شد.
ـ من باعث شدم پدرت بفهمه چه کسی بهش خیانت کرده.
هانیه نفسش را حبس کرد.
ـ چه کسی؟
کاظم جواب نداد.
پدر هانیه با عصبانیت گفت:
ـ کاظم، دیگه وقت بازی نیست.
کاظم نگاهش کرد.
ـ خودت بهتر از من میدونی.
همه منتظر ماندیم.
کاظم بالاخره گفت:
ـ کسی که اطلاعات پرونده رو به کامران میرسوند...
مکث کرد.
ـ یکی از نزدیکترین آدمهای خودتون بود.
---
از زبان هانیه
سرم گیج رفت.
ـ کی؟
کاظم به من نگاه کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای شلیک از بیرون ساختمان بلند شد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
محمدطاها فوراً جلوی من قرار گرفت.
ـ هانیه، پایین!
چراغها دوباره خاموش شدند.
صدای حاج رضا موسوی در تاریکی پیچید:
ـ همه سر جاشون!
صدای امیر صالحی از بیسیم آمد:
ـ همه واحدها آماده باش! تیرانداز روی ساختمان روبهروئه!
محمدطاها دستم را گرفت.
ـ با من بیا.
ـ کجا؟
ـ جایی که بتونم ازت محافظت کنم.
در حالی که مرا به سمت راهرو میبرد، صدای کاظم را شنیدم:
ـ محمدطاها!
او ایستاد.
کاظم با صدایی جدی گفت:
ـ اگر میخوای هانیه زنده بمونه...
مکث کرد.
ـ به هیچکس اعتماد نکن. حتی به آدمهایی که فکر میکنی خودی هستن.
محمدطاها چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد دستم را محکمتر گرفت.
و همان لحظه...
صدای شکستن پنجره از طبقه بالا آمد.
اما این بار...
یک کاغذ از پنجره به داخل اتاق افتاد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«نفر بعدی، کسیه که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهارم | کسی که نباید به او شک میکردم
از زبان هانیه
کاغذ هنوز روی زمین بود.
به جملهاش خیره شده بودم.
«نفر بعدی، کسیه که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
دستهایم سرد شده بود.
محمدطاها خم شد و کاغذ را برداشت.
ـ هیچکس بهش دست نزنه.
حامد پرسید:
ـ یعنی چی؟
محمدطاها جواب نداد.
نگاهش را بین افراد اتاق چرخاند.
حاج رضا موسوی، پدرم، حامد، کاظم...
و من.
صدای بیسیم امیر صالحی آمد:
ـ محمدطاها، تیرانداز از ساختمان خارج شده. نیروها دارن دنبالش میگردن.
محمدطاها گفت:
ـ دوربینهای اطراف رو بررسی کن.
ـ دارم بررسی میکنم.
چند ثانیه بعد صدای امیر دوباره آمد:
ـ یک لحظه...
سکوت کرد.
ـ محمدطاها، ماشین مشکوکی پیدا کردیم.
ـ چه ماشینی؟
ـ همون ماشینی که چند دقیقه قبل وارد خیابون شد.
حامد گفت:
ـ پلاک؟
امیر شماره پلاک را اعلام کرد.
من با شنیدن شماره، خشکم زد.
ـ این...
محمدطاها برگشت.
ـ میشناسی؟
آرام گفتم:
ـ این ماشین مال ساراست.
همه ساکت شدند.
---
از زبان محمدطاها
چهره هانیه تغییر کرده بود.
ـ مطمئنی؟
سرش را تکان داد.
ـ آره. ماشین سارا رو بارها دیدم.
حامد گفت:
ـ شاید ماشین رو ازش گرفته باشن.
گفتم:
ـ هنوز هیچ نتیجهای نمیگیریم.
کاظم که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـ درست میگی.
به او نگاه کردم.
ـ از کجا مطمئنی؟
جواب داد:
ـ چون کسی که این پیام رو فرستاده، دقیقاً میخواد ما به هم شک کنیم.
حاج رضا موسوی با جدیت گفت:
ـ پس بازی روانی شروع شده.
همان لحظه گوشی هانیه زنگ خورد.
صفحه را نگاه کرد.
ـ سارا...
هانیه تماس را جواب داد.
ـ الو؟
صدای سارا از آن طرف خط لرزان بود:
ـ هانیه؟
ـ سارا، کجایی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد سارا گفت:
ـ خونهام.
هانیه با تعجب به من نگاه کرد.
ـ ولی ماشینت...
صدای سارا قطع شد.
ـ هانیه، من ماشینم رو...
تماس ناگهان قطع شد.
ـ سارا؟
جوابی نیامد.
دوباره تماس گرفت.
خاموش بود.
---
از زبان هانیه
نگران شدم.
ـ محمدطاها، یه اتفاقی برای سارا افتاده.
او فوراً گفت:
ـ حامد، موقعیت خونه سارا رو پیدا کن.
حامد لپتاپش را باز کرد.
ـ دارم.
کاظم آرام گفت:
ـ نرید.
همه برگشتیم سمتش.
ـ چرا؟
ـ چون اگر این هم بخشی از نقشه باشه، دقیقاً منتظر همین حرکت شماست.
محمدطاها گفت:
ـ ولی سارا ممکنه در خطر باشه.
کاظم نگاهش را به من دوخت.
ـ شاید.
ـ شاید؟!
صدایم بالا رفت.
ـ اون بهترین دوست منه!
مادرم دستم را گرفت.
ـ هانیه...
اشک در چشمهایم جمع شده بود.
ـ نمیتونم بشینم و هیچ کاری نکنم.
محمدطاها چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ من میرم.
ـ منم میام.
ـ نه.
ـ محمدطاها!
ـ هانیه، این بار نه.
آرامتر گفتم:
ـ اگه سارا واقعاً در خطر باشه، من باید کنارش باشم.
محمدطاها سکوت کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
ـ باشه.
حامد اعتراض کرد:
ـ محمدطاها...
ـ من مسئولشم.
نگاهش کردم.
ـ مسئول من؟
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ متأسفانه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ متأسفانه؟!
ـ منظورم اینه که...
مریم از گوشه اتاق گفت:
ـ داداش، خیلی خوب داری خرابش میکنی!
حامد خندید.
حتی در آن شرایط، لبخند کوچکی روی لبم نشست.
اما چند ثانیه بعد...
صدای پیام گوشیام آمد.
یک پیام از شماره ناشناس.
فقط یک عکس.
عکس سارا.
در یک اتاق تاریک نشسته بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«اگر میخوای زنده بمونه، تنها بیا.»
محمدطاها عکس را دید.
چهرهاش کاملاً جدی شد.
ـ نه.
گفتم:
ـ چی؟
ـ تو تنها نمیری.
ـ ولی نوشته...
ـ برای من مهم نیست چی نوشته.
نگاهش را به من دوخت.
ـ این دقیقاً همون چیزیه که میخواد.
بعد رو به حامد کرد:
ـ امیر رو خبر کن.
حامد گفت:
ـ برای چی؟
محمدطاها آرام جواب داد:
ـ چون فکر کنم بالاخره فهمیدم...
مکث کرد.
ـ کسی که این بازی رو راه انداخته، فقط سارا رو نمیخواد.
نگاهش به من افتاد.
ـ هدف اصلیش هانیهست.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجم | دام
از زبان محمدطاها
عکس سارا هنوز روی صفحه گوشی بود.
به آدرس پایین عکس نگاه کردم.
ـ اینجا کجاست؟
حامد سریع آدرس را بررسی کرد.
ـ یک ساختمان قدیمی توی حاشیه شهره. ظاهراً سالهاست کسی اونجا زندگی نمیکنه.
امیر صالحی از پشت سرمان گفت:
ـ دقیقاً به همین دلیل مشکوکه.
برگشتم.
ـ تو کی رسیدی؟
ـ وقتی اسم سارا اومد، حاج رضا گفت خودم رو برسونم.
امیر گوشیاش را روی میز گذاشت.
ـ این عکس رو برای من هم فرستادن.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ یعنی سارا واقعاً اونجاست؟
امیر گفت:
ـ هنوز نمیدونیم.
کاظم آرام گفت:
ـ اما یک چیز رو میدونیم.
همه به او نگاه کردیم.
ـ کسی که این پیامها رو میفرسته، اطلاعات داخل این خونه رو بهتر از ما میدونه.
حاج رضا موسوی اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ یعنی یا اینجا دوربین داره...
نگاهش را دور اتاق چرخاند.
ـ یا یک نفر از داخل، اطلاعات رو بهش میده.
سکوت افتاد.
هانیه آرام گفت:
ـ دوباره همون حرف...
ـ «به هیچکس اعتماد نکن.»
کاظم سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
---
از زبان هانیه
احساس میکردم همه چیز دور سرم میچرخد.
یک لحظه به مادرم نگاه کردم.
بعد به پدرم.
بعد به محمدطاها.
نمیتوانستم به هیچکس شک کنم.
حتی به کسانی که تمام عمرم کنارشان زندگی کرده بودم.
آرام گفتم:
ـ پس چیکار کنیم؟
امیر جواب داد:
ـ یک تیم میفرستیم سمت اون ساختمان.
محمدطاها گفت:
ـ و هانیه همراه من میاد.
امیر نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
ـ اگر این دام باشه؟
محمدطاها بدون مکث گفت:
ـ برای همین میریم.
امیر لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ پس حداقل این بار بدون نقشه قهرمانبازی درنیار.
محمدطاها گفت:
ـ قول نمیدم.
مریم از کنار در گفت:
ـ اینا از بچگی همین بودن. 😐
حامد خندید.
ـ خدا به داد دشمنهاشون برسه.
من هم لبخند زدم.
اما درونم هنوز آشوب بود.
---
از زبان سرگرد امیر صالحی
نیم ساعت بعد، دو خودرو مقابل ساختمان متروکه توقف کردند.
من، محمدطاها، حامد و دو نفر از نیروها پیاده شدیم.
هانیه داخل خودرو ماند.
محمدطاها قبل از حرکت برگشت.
ـ هانیه، تا وقتی من نگفتم، از ماشین خارج نشو.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
نگاهش چند لحظه روی من ماند.
بعد رفت.
به ساختمان خیره شدم.
سه طبقه.
پنجرههای شکسته.
در ورودی نیمهباز.
همه چیز بیش از حد ساکت بود.
بیسیم را روشن کردم.
ـ تیم یک، ورودی غربی.
صدای پاسخ آمد.
ـ دریافت شد.
محمدطاها گفت:
ـ من میرم داخل.
حامد همراهش رفت.
من از سمت دیگر ساختمان حرکت کردم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای محمدطاها در بیسیم آمد:
ـ امیر...
ـ بله؟
ـ اینجا کسی نیست.
ـ سارا چی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد:
ـ فقط یک صندلیه.
اخم کردم.
ـ چی؟
صدای محمدطاها پایین آمد.
ـ یک صندلی وسط اتاق گذاشتن.
روی صندلی...
روسری سارا بود.
---
از زبان هانیه
دیگر نتوانستم داخل ماشین بمانم.
پیاده شدم.
ـ هانیه!
صدای محمدطاها از بیسیم آمد.
اما دیر شده بود.
به سمت ساختمان دویدم.
در ورودی باز بود.
ـ سارا!
صدایم در راهرو پیچید.
یک قدم جلو رفتم.
ناگهان در پشت سرم بسته شد.
برگشتم.
کسی نبود.
صدای قفل شدن در را شنیدم.
قلبم فرو ریخت.
ـ محمدطاها!
بیسیم را برداشتم.
ـ محمدطاها، در بسته شد!
صدای او فوراً آمد:
ـ هانیه، تکون نخور!
ـ من داخل ساختمونم!
ـ کدوم طبقه؟
ـ همکف...
چراغها روشن شدند.
یک مانیتور قدیمی روبهرویم روشن شد.
تصویر سارا روی صفحه ظاهر شد.
اما این بار زنده بود.
اشک میریخت.
و با ترس به دوربین نگاه میکرد.
بعد مردی پشت سرش ظاهر شد.
صورتش هنوز مشخص نبود.
آرام گفت:
ـ سلام هانیه.
خشکم زد.
صدایش را شناختم.
همان صدایی که سالها در خاطراتم گم شده بود.
مرد ادامه داد:
ـ بالاخره رسیدی.
و من فقط یک جمله توانستم بگویم:
ـ دایی کاظم... گفت تو مردی.
مرد خندید.
ـ کاظم؟
مکث کرد.
ـ کاظم هیچوقت همه حقیقت رو بهت نگفت.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و ششم | حقیقتی که پنهان مانده بود
از زبان هانیه
صدای مرد از بلندگو پخش شد.
ـ کاظم هیچوقت همه حقیقت رو بهت نگفت.
به صفحه خیره ماندم.
سارا پشت سرش نشسته بود و دستهایش بسته بود.
ـ سارا!
سارا سرش را بلند کرد.
ـ هانیه...
صدایش لرزید.
ـ فرار کن!
مرد خندید.
ـ دیر شده.
دستم را روی بیسیم گذاشتم.
ـ محمدطاها، صدا رو داری؟
صدایش فوراً آمد:
ـ دارم. موقعیتت رو پیدا میکنم.
مرد به دوربین نگاه کرد.
ـ محمدطاها موسوی...
مکث کرد.
ـ پسر حاج رضا.
محمدطاها از بیسیم گفت:
ـ اسمت رو بگو.
مرد خندید.
ـ تو هنوز همونقدر عجولی.
محمدطاها جدیتر گفت:
ـ سارا رو آزاد کن.
ـ نه.
ـ پس چی میخوای؟
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ هانیه رو.
قلبم فرو ریخت.
ـ من؟
ـ بله.
ـ چرا؟
مرد نزدیک دوربین شد.
ـ چون پدرت قبل از اینکه ناپدید بشه، چیزی بهت سپرده.
سرم گیج رفت.
ـ چی؟
ـ یک کلید.
ناخودآگاه دستم به گردنبندی رفت که از صبح همراهم بود.
همان کلید کوچک.
چشمهایم گرد شد.
ـ تو...
مرد گفت:
ـ بالاخره فهمیدی.
---
از زبان محمدطاها
صدای مرد را میشنیدم.
اما یک چیز بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرده بود.
کلید.
هانیه هیچوقت درباره آن با من صحبت نکرده بود.
به امیر نگاه کردم.
ـ میتونی سیگنال دوربین رو پیدا کنی؟
امیر لپتاپش را باز کرد.
ـ دارم تلاش میکنم.
حامد گفت:
ـ اگر کلید دست هانیه باشه، چرا الان دنبالش افتادن؟
امیر جواب داد:
ـ چون احتمالاً چیزی رو باز میکنه.
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ نمیدونم.
چند ثانیه بعد امیر با تعجب گفت:
ـ پیدا کردم!
ـ کجا؟
ـ زیرزمین ساختمان.
به سمت پلهها دویدم.
ـ حامد، با من.
---
از زبان هانیه
مرد دوباره گفت:
ـ کلید رو بنداز روی زمین.
ـ نه.
ـ هانیه، نمیخوام به سارا آسیب بزنم.
به سارا نگاه کردم.
او با اشک سرش را تکان میداد.
ـ نکن...
مرد آرام گفت:
ـ اگر کلید رو ندی، پنج دقیقه دیگه دیگه صدای دوستت رو نمیشنوی.
گفتم:
ـ چرا فکر میکنی من بهت اعتماد میکنم؟
ـ چون هنوز نمیدونی پدرت چرا اون کلید رو بهت داد.
مکث کردم.
ـ از کجا میدونی؟
مرد لبخند زد.
ـ چون...
صدای آشنایی از پشت سرم آمد:
ـ چون خودش اونجا بوده.
برگشتم.
کاظم پشت سرم ایستاده بود.
خشکم زد.
ـ دایی؟
کاظم آرام گفت:
ـ هانیه، به حرفش گوش نده.
مرد داخل صفحه خندید.
ـ بالاخره رسیدی، کاظم.
کاظم به صفحه نگاه کرد.
ـ تمومش کن.
ـ نه.
ـ این دختر هیچ نقشی توی اشتباهات ما نداشته.
مرد جواب داد:
ـ اتفاقاً تنها کسیه که میتونه همهچیز رو خراب کنه.
کاظم جلو آمد.
ـ هانیه، کلید رو به من بده.
به دستش نگاه کردم.
بعد به صفحه.
دو نفر روبهرویم بودند...
و من نمیدانستم کدامیک حقیقت را میگوید.
همان لحظه صدای محمدطاها از پشت سرم آمد:
ـ هانیه!
برگشتم.
او و حامد از انتهای راهرو وارد شدند.
محمدطاها اسلحهاش را پایین نگه داشته بود.
ـ هیچکس حرکت نکنه.
کاظم گفت:
ـ محمدطاها، به من اعتماد کن.
محمدطاها جواب داد:
ـ بعد از امشب، اعتماد کردن دیگه ساده نیست.
ناگهان تمام چراغها خاموش شدند.
صدای شلیک آمد.
من فقط فرصت کردم فریاد بزنم:
ـ محمدطاها!
و بعد...
همهچیز در تاریکی فرو رفت.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۶
ادامه دارد...
❌رمان جدید داخل vip ❌
شروع شده فقط تا سه شنبه قیمت کانال vip
100تومان هست
قیمت بزودی تغییر خواهد کرد
❌رمان خط سرخ داخل کانال vip تکمیل شدهه❌
@montegha_zahra135
~روایت نور ~🌿
❌رمان جدید داخل vip ❌ شروع شده فقط تا سه شنبه قیمت کانال vip 100تومان هست قیمت بزودی تغییر خواهد
خب تخفیف بزارم
اره ؟؟!
خوب خوب فقط فقط تا فردا شب ساعت ۱۲ قیمت کانال vip ۸۵ تومان خوبه ؟؟
🌙 پارت صد و هفتم | گلولهای برای من
از زبان هانیه
صدای شلیک هنوز در گوشم میپیچید.
تاریکی همهجا را گرفته بود.
ـ محمدطاها!
صدایی از چند قدم آنطرفتر آمد:
ـ هانیه... عقب برو!
صداش ضعیف بود.
دستم را به دیوار گرفتم و جلو رفتم.
ـ محمدطاها؟
دستم به شانهاش خورد.
بدنش را گرفتم.
ـ یا خدا...
روی زمین افتاده بود.
دستم را روی لباسش گذاشتم و گرمای خون را حس کردم.
ـ تیر خوردی!
با سختی گفت:
ـ چیزیم نیست...
ـ دروغ نگو!
صدای حامد آمد:
ـ چراغ قوه روشن شد!
نور افتاد روی صورت محمدطاها.
رنگش پریده بود.
گلوله به قسمت بالای بازویش خورده بود و خون از لباسش پایین میآمد.
حامد سریع کنارمان نشست.
ـ گلوله از بازو رد شده؟
محمدطاها با نفسهای سنگین گفت:
ـ فکر کنم...
من دستم را روی زخم فشار دادم.
ـ باید بریم بیمارستان.
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ نه.
ـ چی نه؟!
ـ اول سارا.
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ تو زخمی شدی!
ـ سارا هنوز اونجاست.
صدای گریهام درآمد.
ـ محمدطاها، تو نمیتونی با این وضعیت...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ گفتم که...
مکث کرد.
ـ این مأموریت دردسر داره.
با عصبانیت گفتم:
ـ الان وقت شوخی نیست!
---
از زبان محمدطاها
درد بازو شدید بود.
اما چیزی که بیشتر اذیتم میکرد، ترس هانیه بود.
نگاهش کردم.
دستهایش میلرزید.
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ به من نگاه کن.
نگاهم کرد.
ـ من خوبم.
ـ پس چرا رنگت مثل گچه؟
لبخند زدم.
ـ چون تو خیلی نگرانی.
ـ معلومه که نگرانم!
صدایش لرزید.
ـ تو جلوی چشم من تیر خوردی...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ اگه اتفاقی برات میافتاد...
جملهاش را تمام نکرد.
دلم میخواست چیزی بگویم.
اما صدای امیر از بیسیم آمد:
ـ محمدطاها! وضعیت؟
ـ زندهام.
ـ گلوله به کجا خورده؟
ـ بازو.
ـ خوبه. فشار مستقیم روی زخم بذارید. آمبولانس در راهه.
حامد گفت:
ـ سارا رو هم پیدا کردیم.
همه برگشتیم.
ـ کجاست؟
ـ اتاق پشتی.
هانیه فوراً بلند شد.
ـ من میرم.
محمدطاها دستش را گرفت.
ـ تنها نه.
هانیه با نگرانی به بازویش نگاه کرد.
ـ تو نمیتونی بیای.
ـ میتونم.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، من هنوز میتونم راه برم.
حامد زیر لب گفت:
ـ این دوتا رو باید با طناب از هم جدا کرد.
---
از زبان هانیه
در اتاق را باز کردیم.
سارا گوشه اتاق نشسته بود.
وقتی من را دید، اشکش سرازیر شد.
ـ هانیه!
به سمتش دویدم.
ـ سارا!
همدیگر را بغل کردیم.
ـ خوبی؟
ـ آره...
بعد چشمش افتاد به محمدطاها.
ـ یا خدا! چی شده؟
گفتم:
ـ تیر خورده.
سارا با نگرانی بلند شد.
ـ به خاطر من؟
محمدطاها گفت:
ـ تقصیر تو نیست.
اما همان لحظه صدایی از پشت سرمان آمد.
ـ هیچکدوم از شما هنوز نفهمیدید چرا اینجا جمع شدید.
همه برگشتیم.
کاظم کنار در ایستاده بود.
ـ این ساختمان فقط برای سارا نبود.
هانیه پرسید:
ـ پس برای چی؟
کاظم به کلیدی که دور گردنم بود نگاه کرد.
ـ چون اینجا...
مکث کرد.
ـ همون جاییه که پدرت بیست سال پیش حقیقت رو پنهان کرد.
چشمهایم گرد شد.
محمدطاها با وجود درد، یک قدم جلو آمد.
ـ چه حقیقتی؟
کاظم جواب نداد.
فقط به دیوار پشت سرمان اشاره کرد.
ـ کلید رو بذار روی اون دیوار.
با تعجب نگاه کردم.
روی دیوار چیزی نبود.
اما وقتی کلید را نزدیک بردم...
صدای تق آرامی آمد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن یک محفظه کوچک بود.
داخلش...
یک پرونده قدیمی قرار داشت.
و روی جلدش نوشته شده بود:
«پرونده هانیه سادات کریمی ـ محرمانه»
محمدطاها به پرونده خیره شد.
ـ این دیگه چیه؟
کاظم آهسته گفت:
ـ پروندهای که اگر باز بشه...
نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ زندگی هانیه برای همیشه تغییر میکنه.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و هشتم | پروندهی گمشده
از زبان هانیه
به پرونده خیره مانده بودم.
اسم خودم روی جلدش بود.
اما قبل از اینکه دستم به آن برسد، صدای محمدطاها آمد:
ـ هانیه، فعلاً بازش نکن.
برگشتم سمتش.
ـ چرا؟
ـ چون نمیدونیم داخلش چیه.
حامد گفت:
ـ ممکنه مربوط به همون عملیات قدیمی باشه.
کاظم سر تکان داد.
ـ احتمالاً همینطوره.
محمدطاها اخم کرد.
ـ پس این پرونده ربطی به خانواده هانیه نداره؟
کاظم قاطع جواب داد:
ـ نه.
هانیه با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس چرا اسم من روشه؟
کاظم گفت:
ـ چون تو در اون پرونده یک شاهد مهم بودی؛ نه بیشتر.
نفس راحتی کشیدم.
تمام آن ترسهایی که درباره خانوادهام در ذهنم ساخته بودم، برای لحظهای کنار رفت.
ـ یعنی خانواده من هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارن؟
ـ تا جایی که من میدونم، نه.
محمدطاها گفت:
ـ پس بالاخره رسیدیم به اصل ماجرا.
امیر صالحی از بیسیم گفت:
ـ محمدطاها، نیروهای پشتیبان رسیدن. شما باید از ساختمان خارج بشید.
نگاهم به بازوی محمدطاها افتاد.
ـ اول باید ببریمت بیمارستان.
ـ من خوبم.
ـ محمدطاها!
لبخند زد.
ـ باشه خانم دکتر.
ـ هنوز دکتر نشدم.
ـ ولی دستور دادن رو خوب بلدی.
ـ چون مریض حرفگوشکن نیست.
حامد خندید.
ـ من فکر کنم گلوله به بازوش خورده، ولی درد اصلیش از غرغر هانیهست!
محمدطاها نگاهش کرد.
ـ حامد...
ـ باشه، باشه! من ساکت شدم. 😂
---
از زبان محمدطاها
بیرون ساختمان، آمبولانس منتظر بود.
هانیه کنارم راه میرفت و مدام به بازویم نگاه میکرد.
ـ بشین.
ـ چیزی نیست.
ـ بشین!
نشستم.
پزشک اورژانس زخم را بررسی کرد.
ـ خوشبختانه گلوله از بافت نرم بازو رد شده. ولی باید پانسمان و بررسی دقیق انجام بشه.
هانیه نفس راحتی کشید.
ـ خدا رو شکر...
نگاهش کردم.
ـ اینقدر نگران بودی؟
آرام گفت:
ـ معلومه.
ـ چرا؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون تو مسئول محافظت از منی. اگه اتفاقی برات بیفته، تقصیر من میشه.
لبخند زدم.
ـ هانیه، این شغل منه.
ـ میدونم.
ـ پس خودتو سرزنش نکن.
نگاهش کردم.
ـ و یه چیز دیگه...
ـ چی؟
ـ من هنوز قصد ندارم مأموریت رو نصفهکاره ول کنم.
لبخند کوچکی زد.
ـ خوبه.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز کلی دردسر دارم که باید تحملت کنی!
خندیدم.
ـ پس ظاهراً این مأموریت خیلی طولانیتر از چیزی میشه که فکر میکردم.
از دور صدای امیر آمد:
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ بله؟
ـ بیمارستان. همین الان.
هانیه لبخند زد.
ـ دیدی؟ بالاخره یکی پیدا شد که بتونه بهت دستور بده.
گفتم:
ـ متأسفانه.
ـ باز شروع کردی!
صدای خندهمان در فضای شلوغ خیابان پیچید.
اما هیچکداممان نمیدانستیم...
پروندهای که در آن ساختمان پیدا کرده بودیم، مربوط به یک عملیات بسیار مهم بود؛ عملیاتی که حالا دوباره فعال شده بود.
و این بار...
هانیه فقط شاهد نبود.
او یکی از اهداف اصلی پرونده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۸
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و نهم | از نگاه من
از زبان محمدطاها
روی صندلی آمبولانس نشسته بودم و پزشک مشغول پانسمان بازویم بود.
اما حواسم اصلاً به زخم نبود.
نگاهم روی هانیه مانده بود.
چشمهای قهوهایاش...
نمیدانم چرا هر بار نگاهش میکردم، برای چند ثانیه همهچیز از ذهنم میرفت.
روسریاش را خیلی مرتب بسته بود.
چادرش روی شانههایش افتاده بود و با هر قدم آرام تکان میخورد.
همان سادگی...
همان آرامش...
همان نگاه قهوهای که وقتی نگران میشد، هزار حرف نگفته داشت.
با خودم گفتم:
از کی شروع شد؟
شاید از همان روز اول.
از همان لحظهای که برای اولین بار دیدمش.
آن موقع فقط یک مأموریت بود.
یک اسم روی پرونده.
هانیه سادات کریمی.
قرار بود مراقبش باشم.
قرار بود فاصلهام را حفظ کنم.
قرار بود هیچ چیزی شخصی نشود.
اما من...
آرامآرام گرفتار همان چیزی شدم که نباید میشدم.
پزشک گفت:
ـ آقای موسوی، دستتون رو تکون ندید.
ـ ببخشید.
دوباره نگاهم سمت هانیه رفت.
داشت با سارا صحبت میکرد.
سارا چیزی گفت و هانیه خندید.
و من...
بیاختیار لبخند زدم.
پزشک متوجه شد.
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ پس چرا میخندید؟
نگاهم را دزدیدم.
ـ هیچی.
اما خودم میدانستم «هیچی» نیست.
همهچیز بود.
چشمهای قهوهایاش...
روسری مرتبش...
چادرش...
صدای آرامش...
حتی همان لجبازیهای کوچکش.
همهشان کمکم شده بودند بخشی از فکرهای من.
و بدتر از همه این بود که...
دیگر نمیتوانستم به خودم بگویم:
این فقط یک مأموریت است.
هانیه ناگهان برگشت سمت من.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
خودم هم از گفتن آن کلمه جا خوردم.
هانیه مکث کرد.
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ حالا که تو اینجایی، آره.
چشمهایش گرد شد.
من هم سریع نگاهم را برگرداندم.
مریم که از آن طرف راهرو همهچیز را دیده بود، زیر لب گفت:
ـ داداش...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فکر کنم مأموریتت خیلی وقته تبدیل به چیز دیگهای شده.
جوابی ندادم.
چون برای اولین بار...
نتوانستم انکارش کنم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۹
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و دهم | نباید بدبختش کنم
از زبان مریم
از دور داشتم به داداشم نگاه میکردم.
از وقتی هانیه وارد زندگیاش شده بود، محمدطاها دیگر آن محمدطاهای قبلی نبود.
رفتم کنارش و آرام گفتم:
ـ داداش...
نگاهم کرد.
ـ چی؟
لبخند زدم.
ـ بگیرمت، کشتمت!
ابرویش را بالا انداخت.
ـ چرا؟!
ـ چون داری عاشق میشی و خودت رو به اون راه میزنی!
ـ مریم!
خندیدم.
ـ چیه؟ مگه دروغ میگم؟
محمدطاها نگاهش را به سمت هانیه برد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ آره...
لبخندم محو شد.
ـ چی؟
ـ آره، دوستش دارم.
برای اولین بار جدی نگاهش کردم.
ـ پس برو جلو.
سرش را پایین انداخت.
ـ نمیتونم.
ـ چرا؟
دستش را روی زخم بازویش گذاشت.
ـ چون شغلم...
مکث کرد.
ـ این شغل برای من عادیه، مریم. برای اون نه.
نگاهش کردم.
ـ یعنی؟
آرام گفت:
ـ من هر روز با خطر، مأموریت، اسلحه و آدمهای خطرناک سروکار دارم.
نگاهش دوباره روی هانیه ثابت شد.
ـ هانیه یه زندگی آروم میخواد.
ـ خب؟
ـ من نمیخوام به خاطر من وارد این زندگی بشه.
صدایش پایینتر آمد.
ـ نمیخوام با این شغل بدبختش کنم.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد آرام گفتم:
ـ داداش...
نگاهم کرد.
ـ شاید چیزی که هانیه لازم داره، یه زندگی بدون خطر نباشه.
مکث کردم.
ـ شاید فقط کسی رو میخواد که وقتی خطر رسید، تنهاش نذاره.
محمدطاها چیزی نگفت.
فقط به هانیه نگاه کرد.
هانیه همان لحظه متوجه نگاهش شد.
لبخند کوچکی زد.
و محمدطاها زیر لب گفت:
ـ همین لبخندش...
ـ چی؟
ـ هیچ.
ـ بگو!
ـ میترسم اگر بهش نزدیکتر بشم، دیگه نتونم ازش فاصله بگیرم.
لبخند زدم.
ـ خب...
آرام به شانهاش زدم.
ـ پس فاصله نگیر.
محمدطاها خندید.
ـ تو خیلی خطرناکی!
ـ از دشمنهات خطرناکترم؟ 😏
ـ صددرصد.
هر دو خندیدیم.
اما محمدطاها دوباره جدی شد.
نگاهش هنوز روی هانیه بود.
و در دلش فقط یک جمله میگذشت:
«اگر قرار باشه روزی بهش بگم دوستش دارم، باید اول مطمئن بشم که میتونم ازش محافظت کنم... نه اینکه زندگیاش رو سختتر کنم.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۰
ادامه دارد...