eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
17 عکس
19 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت صد و پنجم | دام از زبان محمدطاها عکس سارا هنوز روی صفحه گوشی بود. به آدرس پایین عکس نگاه کردم. ـ اینجا کجاست؟ حامد سریع آدرس را بررسی کرد. ـ یک ساختمان قدیمی توی حاشیه شهره. ظاهراً سال‌هاست کسی اونجا زندگی نمی‌کنه. امیر صالحی از پشت سرمان گفت: ـ دقیقاً به همین دلیل مشکوکه. برگشتم. ـ تو کی رسیدی؟ ـ وقتی اسم سارا اومد، حاج رضا گفت خودم رو برسونم. امیر گوشی‌اش را روی میز گذاشت. ـ این عکس رو برای من هم فرستادن. هانیه با نگرانی پرسید: ـ یعنی سارا واقعاً اونجاست؟ امیر گفت: ـ هنوز نمی‌دونیم. کاظم آرام گفت: ـ اما یک چیز رو می‌دونیم. همه به او نگاه کردیم. ـ کسی که این پیام‌ها رو می‌فرسته، اطلاعات داخل این خونه رو بهتر از ما می‌دونه. حاج رضا موسوی اخم کرد. ـ منظورت چیه؟ ـ یعنی یا اینجا دوربین داره... نگاهش را دور اتاق چرخاند. ـ یا یک نفر از داخل، اطلاعات رو بهش می‌ده. سکوت افتاد. هانیه آرام گفت: ـ دوباره همون حرف... ـ «به هیچ‌کس اعتماد نکن.» کاظم سر تکان داد. ـ دقیقاً. --- از زبان هانیه احساس می‌کردم همه چیز دور سرم می‌چرخد. یک لحظه به مادرم نگاه کردم. بعد به پدرم. بعد به محمدطاها. نمی‌توانستم به هیچ‌کس شک کنم. حتی به کسانی که تمام عمرم کنارشان زندگی کرده بودم. آرام گفتم: ـ پس چیکار کنیم؟ امیر جواب داد: ـ یک تیم می‌فرستیم سمت اون ساختمان. محمدطاها گفت: ـ و هانیه همراه من میاد. امیر نگاهش کرد. ـ مطمئنی؟ ـ بله. ـ اگر این دام باشه؟ محمدطاها بدون مکث گفت: ـ برای همین می‌ریم. امیر لبخند خیلی کوتاهی زد. ـ پس حداقل این بار بدون نقشه قهرمان‌بازی درنیار. محمدطاها گفت: ـ قول نمی‌دم. مریم از کنار در گفت: ـ اینا از بچگی همین بودن. 😐 حامد خندید. ـ خدا به داد دشمن‌هاشون برسه. من هم لبخند زدم. اما درونم هنوز آشوب بود. --- از زبان سرگرد امیر صالحی نیم ساعت بعد، دو خودرو مقابل ساختمان متروکه توقف کردند. من، محمدطاها، حامد و دو نفر از نیروها پیاده شدیم. هانیه داخل خودرو ماند. محمدطاها قبل از حرکت برگشت. ـ هانیه، تا وقتی من نگفتم، از ماشین خارج نشو. ـ باشه. ـ قول؟ ـ قول. نگاهش چند لحظه روی من ماند. بعد رفت. به ساختمان خیره شدم. سه طبقه. پنجره‌های شکسته. در ورودی نیمه‌باز. همه چیز بیش از حد ساکت بود. بی‌سیم را روشن کردم. ـ تیم یک، ورودی غربی. صدای پاسخ آمد. ـ دریافت شد. محمدطاها گفت: ـ من می‌رم داخل. حامد همراهش رفت. من از سمت دیگر ساختمان حرکت کردم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای محمدطاها در بی‌سیم آمد: ـ امیر... ـ بله؟ ـ اینجا کسی نیست. ـ سارا چی؟ چند ثانیه سکوت. بعد: ـ فقط یک صندلیه. اخم کردم. ـ چی؟ صدای محمدطاها پایین آمد. ـ یک صندلی وسط اتاق گذاشتن. روی صندلی... روسری سارا بود. --- از زبان هانیه دیگر نتوانستم داخل ماشین بمانم. پیاده شدم. ـ هانیه! صدای محمدطاها از بی‌سیم آمد. اما دیر شده بود. به سمت ساختمان دویدم. در ورودی باز بود. ـ سارا! صدایم در راهرو پیچید. یک قدم جلو رفتم. ناگهان در پشت سرم بسته شد. برگشتم. کسی نبود. صدای قفل شدن در را شنیدم. قلبم فرو ریخت. ـ محمدطاها! بی‌سیم را برداشتم. ـ محمدطاها، در بسته شد! صدای او فوراً آمد: ـ هانیه، تکون نخور! ـ من داخل ساختمونم! ـ کدوم طبقه؟ ـ همکف... چراغ‌ها روشن شدند. یک مانیتور قدیمی روبه‌رویم روشن شد. تصویر سارا روی صفحه ظاهر شد. اما این بار زنده بود. اشک می‌ریخت. و با ترس به دوربین نگاه می‌کرد. بعد مردی پشت سرش ظاهر شد. صورتش هنوز مشخص نبود. آرام گفت: ـ سلام هانیه. خشکم زد. صدایش را شناختم. همان صدایی که سال‌ها در خاطراتم گم شده بود. مرد ادامه داد: ـ بالاخره رسیدی. و من فقط یک جمله توانستم بگویم: ـ دایی کاظم... گفت تو مردی. مرد خندید. ـ کاظم؟ مکث کرد. ـ کاظم هیچ‌وقت همه حقیقت رو بهت نگفت. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۰۵ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و ششم | حقیقتی که پنهان مانده بود از زبان هانیه صدای مرد از بلندگو پخش شد. ـ کاظم هیچ‌وقت همه حقیقت رو بهت نگفت. به صفحه خیره ماندم. سارا پشت سرش نشسته بود و دست‌هایش بسته بود. ـ سارا! سارا سرش را بلند کرد. ـ هانیه... صدایش لرزید. ـ فرار کن! مرد خندید. ـ دیر شده. دستم را روی بی‌سیم گذاشتم. ـ محمدطاها، صدا رو داری؟ صدایش فوراً آمد: ـ دارم. موقعیتت رو پیدا می‌کنم. مرد به دوربین نگاه کرد. ـ محمدطاها موسوی... مکث کرد. ـ پسر حاج رضا. محمدطاها از بی‌سیم گفت: ـ اسمت رو بگو. مرد خندید. ـ تو هنوز همون‌قدر عجولی. محمدطاها جدی‌تر گفت: ـ سارا رو آزاد کن. ـ نه. ـ پس چی می‌خوای؟ مرد چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ هانیه رو. قلبم فرو ریخت. ـ من؟ ـ بله. ـ چرا؟ مرد نزدیک دوربین شد. ـ چون پدرت قبل از اینکه ناپدید بشه، چیزی بهت سپرده. سرم گیج رفت. ـ چی؟ ـ یک کلید. ناخودآگاه دستم به گردنبندی رفت که از صبح همراهم بود. همان کلید کوچک. چشم‌هایم گرد شد. ـ تو... مرد گفت: ـ بالاخره فهمیدی. --- از زبان محمدطاها صدای مرد را می‌شنیدم. اما یک چیز بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرده بود. کلید. هانیه هیچ‌وقت درباره آن با من صحبت نکرده بود. به امیر نگاه کردم. ـ می‌تونی سیگنال دوربین رو پیدا کنی؟ امیر لپ‌تاپش را باز کرد. ـ دارم تلاش می‌کنم. حامد گفت: ـ اگر کلید دست هانیه باشه، چرا الان دنبالش افتادن؟ امیر جواب داد: ـ چون احتمالاً چیزی رو باز می‌کنه. نگاهش کردم. ـ چی؟ ـ نمی‌دونم. چند ثانیه بعد امیر با تعجب گفت: ـ پیدا کردم! ـ کجا؟ ـ زیرزمین ساختمان. به سمت پله‌ها دویدم. ـ حامد، با من. --- از زبان هانیه مرد دوباره گفت: ـ کلید رو بنداز روی زمین. ـ نه. ـ هانیه، نمی‌خوام به سارا آسیب بزنم. به سارا نگاه کردم. او با اشک سرش را تکان می‌داد. ـ نکن... مرد آرام گفت: ـ اگر کلید رو ندی، پنج دقیقه دیگه دیگه صدای دوستت رو نمی‌شنوی. گفتم: ـ چرا فکر می‌کنی من بهت اعتماد می‌کنم؟ ـ چون هنوز نمی‌دونی پدرت چرا اون کلید رو بهت داد. مکث کردم. ـ از کجا می‌دونی؟ مرد لبخند زد. ـ چون... صدای آشنایی از پشت سرم آمد: ـ چون خودش اونجا بوده. برگشتم. کاظم پشت سرم ایستاده بود. خشکم زد. ـ دایی؟ کاظم آرام گفت: ـ هانیه، به حرفش گوش نده. مرد داخل صفحه خندید. ـ بالاخره رسیدی، کاظم. کاظم به صفحه نگاه کرد. ـ تمومش کن. ـ نه. ـ این دختر هیچ نقشی توی اشتباهات ما نداشته. مرد جواب داد: ـ اتفاقاً تنها کسیه که می‌تونه همه‌چیز رو خراب کنه. کاظم جلو آمد. ـ هانیه، کلید رو به من بده. به دستش نگاه کردم. بعد به صفحه. دو نفر روبه‌رویم بودند... و من نمی‌دانستم کدام‌یک حقیقت را می‌گوید. همان لحظه صدای محمدطاها از پشت سرم آمد: ـ هانیه! برگشتم. او و حامد از انتهای راهرو وارد شدند. محمدطاها اسلحه‌اش را پایین نگه داشته بود. ـ هیچ‌کس حرکت نکنه. کاظم گفت: ـ محمدطاها، به من اعتماد کن. محمدطاها جواب داد: ـ بعد از امشب، اعتماد کردن دیگه ساده نیست. ناگهان تمام چراغ‌ها خاموش شدند. صدای شلیک آمد. من فقط فرصت کردم فریاد بزنم: ـ محمدطاها! و بعد... همه‌چیز در تاریکی فرو رفت. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۰۶ ادامه دارد...
۱۵ پارت تقدیمتون
❌رمان جدید داخل vip ❌ شروع شده فقط تا سه شنبه قیمت کانال vip 100تومان هست قیمت بزودی تغییر خواهد کرد ❌رمان خط سرخ داخل کانال vip تکمیل شدهه❌ @montegha_zahra135
~روایت نور ~🌿
❌رمان جدید داخل vip ❌ شروع شده فقط تا سه شنبه قیمت کانال vip 100تومان هست قیمت بزودی تغییر خواهد
خب تخفیف بزارم اره ؟؟! خوب خوب فقط فقط تا فردا شب ساعت ۱۲ قیمت کانال vip ۸۵ تومان خوبه ؟؟
🌙 پارت صد و هفتم | گلوله‌ای برای من از زبان هانیه صدای شلیک هنوز در گوشم می‌پیچید. تاریکی همه‌جا را گرفته بود. ـ محمدطاها! صدایی از چند قدم آن‌طرف‌تر آمد: ـ هانیه... عقب برو! صداش ضعیف بود. دستم را به دیوار گرفتم و جلو رفتم. ـ محمدطاها؟ دستم به شانه‌اش خورد. بدنش را گرفتم. ـ یا خدا... روی زمین افتاده بود. دستم را روی لباسش گذاشتم و گرمای خون را حس کردم. ـ تیر خوردی! با سختی گفت: ـ چیزیم نیست... ـ دروغ نگو! صدای حامد آمد: ـ چراغ قوه روشن شد! نور افتاد روی صورت محمدطاها. رنگش پریده بود. گلوله به قسمت بالای بازویش خورده بود و خون از لباسش پایین می‌آمد. حامد سریع کنارمان نشست. ـ گلوله از بازو رد شده؟ محمدطاها با نفس‌های سنگین گفت: ـ فکر کنم... من دستم را روی زخم فشار دادم. ـ باید بریم بیمارستان. محمدطاها نگاهم کرد. ـ نه. ـ چی نه؟! ـ اول سارا. با ناباوری نگاهش کردم. ـ تو زخمی شدی! ـ سارا هنوز اونجاست. صدای گریه‌ام درآمد. ـ محمدطاها، تو نمی‌تونی با این وضعیت... لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ گفتم که... مکث کرد. ـ این مأموریت دردسر داره. با عصبانیت گفتم: ـ الان وقت شوخی نیست! --- از زبان محمدطاها درد بازو شدید بود. اما چیزی که بیشتر اذیتم می‌کرد، ترس هانیه بود. نگاهش کردم. دست‌هایش می‌لرزید. ـ هانیه... ـ چی؟ ـ به من نگاه کن. نگاهم کرد. ـ من خوبم. ـ پس چرا رنگت مثل گچه؟ لبخند زدم. ـ چون تو خیلی نگرانی. ـ معلومه که نگرانم! صدایش لرزید. ـ تو جلوی چشم من تیر خوردی... چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ اگه اتفاقی برات می‌افتاد... جمله‌اش را تمام نکرد. دلم می‌خواست چیزی بگویم. اما صدای امیر از بی‌سیم آمد: ـ محمدطاها! وضعیت؟ ـ زنده‌ام. ـ گلوله به کجا خورده؟ ـ بازو. ـ خوبه. فشار مستقیم روی زخم بذارید. آمبولانس در راهه. حامد گفت: ـ سارا رو هم پیدا کردیم. همه برگشتیم. ـ کجاست؟ ـ اتاق پشتی. هانیه فوراً بلند شد. ـ من می‌رم. محمدطاها دستش را گرفت. ـ تنها نه. هانیه با نگرانی به بازویش نگاه کرد. ـ تو نمی‌تونی بیای. ـ می‌تونم. ـ محمدطاها... ـ هانیه، من هنوز می‌تونم راه برم. حامد زیر لب گفت: ـ این دوتا رو باید با طناب از هم جدا کرد. --- از زبان هانیه در اتاق را باز کردیم. سارا گوشه اتاق نشسته بود. وقتی من را دید، اشکش سرازیر شد. ـ هانیه! به سمتش دویدم. ـ سارا! همدیگر را بغل کردیم. ـ خوبی؟ ـ آره... بعد چشمش افتاد به محمدطاها. ـ یا خدا! چی شده؟ گفتم: ـ تیر خورده. سارا با نگرانی بلند شد. ـ به خاطر من؟ محمدطاها گفت: ـ تقصیر تو نیست. اما همان لحظه صدایی از پشت سرمان آمد. ـ هیچ‌کدوم از شما هنوز نفهمیدید چرا اینجا جمع شدید. همه برگشتیم. کاظم کنار در ایستاده بود. ـ این ساختمان فقط برای سارا نبود. هانیه پرسید: ـ پس برای چی؟ کاظم به کلیدی که دور گردنم بود نگاه کرد. ـ چون اینجا... مکث کرد. ـ همون جاییه که پدرت بیست سال پیش حقیقت رو پنهان کرد. چشم‌هایم گرد شد. محمدطاها با وجود درد، یک قدم جلو آمد. ـ چه حقیقتی؟ کاظم جواب نداد. فقط به دیوار پشت سرمان اشاره کرد. ـ کلید رو بذار روی اون دیوار. با تعجب نگاه کردم. روی دیوار چیزی نبود. اما وقتی کلید را نزدیک بردم... صدای تق آرامی آمد. بخشی از دیوار کنار رفت. پشت آن یک محفظه کوچک بود. داخلش... یک پرونده قدیمی قرار داشت. و روی جلدش نوشته شده بود: «پرونده هانیه سادات کریمی ـ محرمانه» محمدطاها به پرونده خیره شد. ـ این دیگه چیه؟ کاظم آهسته گفت: ـ پرونده‌ای که اگر باز بشه... نگاهش را به هانیه دوخت. ـ زندگی هانیه برای همیشه تغییر می‌کنه. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۰۷ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و هشتم | پرونده‌ی گمشده از زبان هانیه به پرونده خیره مانده بودم. اسم خودم روی جلدش بود. اما قبل از اینکه دستم به آن برسد، صدای محمدطاها آمد: ـ هانیه، فعلاً بازش نکن. برگشتم سمتش. ـ چرا؟ ـ چون نمی‌دونیم داخلش چیه. حامد گفت: ـ ممکنه مربوط به همون عملیات قدیمی باشه. کاظم سر تکان داد. ـ احتمالاً همین‌طوره. محمدطاها اخم کرد. ـ پس این پرونده ربطی به خانواده هانیه نداره؟ کاظم قاطع جواب داد: ـ نه. هانیه با تعجب نگاهش کرد. ـ پس چرا اسم من روشه؟ کاظم گفت: ـ چون تو در اون پرونده یک شاهد مهم بودی؛ نه بیشتر. نفس راحتی کشیدم. تمام آن ترس‌هایی که درباره خانواده‌ام در ذهنم ساخته بودم، برای لحظه‌ای کنار رفت. ـ یعنی خانواده من هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارن؟ ـ تا جایی که من می‌دونم، نه. محمدطاها گفت: ـ پس بالاخره رسیدیم به اصل ماجرا. امیر صالحی از بی‌سیم گفت: ـ محمدطاها، نیروهای پشتیبان رسیدن. شما باید از ساختمان خارج بشید. نگاهم به بازوی محمدطاها افتاد. ـ اول باید ببریمت بیمارستان. ـ من خوبم. ـ محمدطاها! لبخند زد. ـ باشه خانم دکتر. ـ هنوز دکتر نشدم. ـ ولی دستور دادن رو خوب بلدی. ـ چون مریض حرف‌گوش‌کن نیست. حامد خندید. ـ من فکر کنم گلوله به بازوش خورده، ولی درد اصلیش از غرغر هانیه‌ست! محمدطاها نگاهش کرد. ـ حامد... ـ باشه، باشه! من ساکت شدم. 😂 --- از زبان محمدطاها بیرون ساختمان، آمبولانس منتظر بود. هانیه کنارم راه می‌رفت و مدام به بازویم نگاه می‌کرد. ـ بشین. ـ چیزی نیست. ـ بشین! نشستم. پزشک اورژانس زخم را بررسی کرد. ـ خوشبختانه گلوله از بافت نرم بازو رد شده. ولی باید پانسمان و بررسی دقیق انجام بشه. هانیه نفس راحتی کشید. ـ خدا رو شکر... نگاهش کردم. ـ این‌قدر نگران بودی؟ آرام گفت: ـ معلومه. ـ چرا؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون... مکث کرد. ـ چون تو مسئول محافظت از منی. اگه اتفاقی برات بیفته، تقصیر من می‌شه. لبخند زدم. ـ هانیه، این شغل منه. ـ می‌دونم. ـ پس خودتو سرزنش نکن. نگاهش کردم. ـ و یه چیز دیگه... ـ چی؟ ـ من هنوز قصد ندارم مأموریت رو نصفه‌کاره ول کنم. لبخند کوچکی زد. ـ خوبه. ـ چرا؟ ـ چون هنوز کلی دردسر دارم که باید تحملت کنی! خندیدم. ـ پس ظاهراً این مأموریت خیلی طولانی‌تر از چیزی می‌شه که فکر می‌کردم. از دور صدای امیر آمد: ـ موسوی! برگشتم. ـ بله؟ ـ بیمارستان. همین الان. هانیه لبخند زد. ـ دیدی؟ بالاخره یکی پیدا شد که بتونه بهت دستور بده. گفتم: ـ متأسفانه. ـ باز شروع کردی! صدای خنده‌مان در فضای شلوغ خیابان پیچید. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم... پرونده‌ای که در آن ساختمان پیدا کرده بودیم، مربوط به یک عملیات بسیار مهم بود؛ عملیاتی که حالا دوباره فعال شده بود. و این بار... هانیه فقط شاهد نبود. او یکی از اهداف اصلی پرونده بود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۰۸ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و نهم | از نگاه من از زبان محمدطاها روی صندلی آمبولانس نشسته بودم و پزشک مشغول پانسمان بازویم بود. اما حواسم اصلاً به زخم نبود. نگاهم روی هانیه مانده بود. چشم‌های قهوه‌ای‌اش... نمی‌دانم چرا هر بار نگاهش می‌کردم، برای چند ثانیه همه‌چیز از ذهنم می‌رفت. روسری‌اش را خیلی مرتب بسته بود. چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود و با هر قدم آرام تکان می‌خورد. همان سادگی... همان آرامش... همان نگاه قهوه‌ای که وقتی نگران می‌شد، هزار حرف نگفته داشت. با خودم گفتم: از کی شروع شد؟ شاید از همان روز اول. از همان لحظه‌ای که برای اولین بار دیدمش. آن موقع فقط یک مأموریت بود. یک اسم روی پرونده. هانیه سادات کریمی. قرار بود مراقبش باشم. قرار بود فاصله‌ام را حفظ کنم. قرار بود هیچ چیزی شخصی نشود. اما من... آرام‌آرام گرفتار همان چیزی شدم که نباید می‌شدم. پزشک گفت: ـ آقای موسوی، دستتون رو تکون ندید. ـ ببخشید. دوباره نگاهم سمت هانیه رفت. داشت با سارا صحبت می‌کرد. سارا چیزی گفت و هانیه خندید. و من... بی‌اختیار لبخند زدم. پزشک متوجه شد. ـ چیزی شده؟ ـ نه. ـ پس چرا می‌خندید؟ نگاهم را دزدیدم. ـ هیچی. اما خودم می‌دانستم «هیچی» نیست. همه‌چیز بود. چشم‌های قهوه‌ای‌اش... روسری مرتبش... چادرش... صدای آرامش... حتی همان لجبازی‌های کوچکش. همه‌شان کم‌کم شده بودند بخشی از فکرهای من. و بدتر از همه این بود که... دیگر نمی‌توانستم به خودم بگویم: این فقط یک مأموریت است. هانیه ناگهان برگشت سمت من. ـ محمدطاها؟ ـ جانم؟ خودم هم از گفتن آن کلمه جا خوردم. هانیه مکث کرد. ـ خوبی؟ لبخند زدم. ـ آره. ـ مطمئنی؟ ـ حالا که تو اینجایی، آره. چشم‌هایش گرد شد. من هم سریع نگاهم را برگرداندم. مریم که از آن طرف راهرو همه‌چیز را دیده بود، زیر لب گفت: ـ داداش... نگاهش کردم. ـ چی؟ لبخند شیطنت‌آمیزی زد. ـ فکر کنم مأموریتت خیلی وقته تبدیل به چیز دیگه‌ای شده. جوابی ندادم. چون برای اولین بار... نتوانستم انکارش کنم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۰۹ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و دهم | نباید بدبختش کنم از زبان مریم از دور داشتم به داداشم نگاه می‌کردم. از وقتی هانیه وارد زندگی‌اش شده بود، محمدطاها دیگر آن محمدطاهای قبلی نبود. رفتم کنارش و آرام گفتم: ـ داداش... نگاهم کرد. ـ چی؟ لبخند زدم. ـ بگیرمت، کشتمت! ابرویش را بالا انداخت. ـ چرا؟! ـ چون داری عاشق می‌شی و خودت رو به اون راه می‌زنی! ـ مریم! خندیدم. ـ چیه؟ مگه دروغ می‌گم؟ محمدطاها نگاهش را به سمت هانیه برد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: ـ آره... لبخندم محو شد. ـ چی؟ ـ آره، دوستش دارم. برای اولین بار جدی نگاهش کردم. ـ پس برو جلو. سرش را پایین انداخت. ـ نمی‌تونم. ـ چرا؟ دستش را روی زخم بازویش گذاشت. ـ چون شغلم... مکث کرد. ـ این شغل برای من عادیه، مریم. برای اون نه. نگاهش کردم. ـ یعنی؟ آرام گفت: ـ من هر روز با خطر، مأموریت، اسلحه و آدم‌های خطرناک سروکار دارم. نگاهش دوباره روی هانیه ثابت شد. ـ هانیه یه زندگی آروم می‌خواد. ـ خب؟ ـ من نمی‌خوام به خاطر من وارد این زندگی بشه. صدایش پایین‌تر آمد. ـ نمی‌خوام با این شغل بدبختش کنم. چند لحظه چیزی نگفتم. بعد آرام گفتم: ـ داداش... نگاهم کرد. ـ شاید چیزی که هانیه لازم داره، یه زندگی بدون خطر نباشه. مکث کردم. ـ شاید فقط کسی رو می‌خواد که وقتی خطر رسید، تنهاش نذاره. محمدطاها چیزی نگفت. فقط به هانیه نگاه کرد. هانیه همان لحظه متوجه نگاهش شد. لبخند کوچکی زد. و محمدطاها زیر لب گفت: ـ همین لبخندش... ـ چی؟ ـ هیچ. ـ بگو! ـ می‌ترسم اگر بهش نزدیک‌تر بشم، دیگه نتونم ازش فاصله بگیرم. لبخند زدم. ـ خب... آرام به شانه‌اش زدم. ـ پس فاصله نگیر. محمدطاها خندید. ـ تو خیلی خطرناکی! ـ از دشمن‌هات خطرناک‌ترم؟ 😏 ـ صددرصد. هر دو خندیدیم. اما محمدطاها دوباره جدی شد. نگاهش هنوز روی هانیه بود. و در دلش فقط یک جمله می‌گذشت: «اگر قرار باشه روزی بهش بگم دوستش دارم، باید اول مطمئن بشم که می‌تونم ازش محافظت کنم... نه اینکه زندگی‌اش رو سخت‌تر کنم.» 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۱۰ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و یازدهم | فردا از زبان محمدطاها پرونده را بستم. کامران و تمام افراد گروه دستگیر شده بودند. مأموریت... بالاخره تمام شده بود. حاج رضا موسوی وارد اتاق شد و گفت: ـ محمدطاها. بلند شدم. ـ بله، حاج‌آقا؟ چند لحظه نگاهم کرد. ـ از فردا دیگه مأموریتی در کار نیست. سرم را تکان دادم. ـ می‌دونم. اما جمله بعدی‌اش سنگین‌تر بود. ـ و صیغه محرمیتی که برای دوران مأموریت بین تو و هانیه بود هم از فردا تمام می‌شه. سکوت کردم. می‌دانستم این روز بالاخره می‌رسد. ولی فکر نمی‌کردم شنیدنش این‌قدر سخت باشد. مریم که کنار در ایستاده بود، آرام گفت: ـ داداش... نگاهش نکردم. فقط گفتم: ـ می‌دونم. حاج رضا رفت. چند ثانیه همان‌جا ایستادم. تا چند ساعت پیش، هانیه کسی بود که باید از او محافظت می‌کردم. حالا... از فردا دیگر حتی آن عنوان هم بین ما نبود. نگاهم به راهرو افتاد. هانیه آنجا ایستاده بود. چادرش را مرتب کرده بود و سارا کنارش بود. چشمم به چشم‌های قهوه‌ای‌اش افتاد. همان چشم‌هایی که از همان روزهای اول، بی‌دلیل توجهم را جلب کرده بودند. با خودم گفتم: «فردا دیگه حتی بهانه‌ای برای موندن کنار تو ندارم.» --- از زبان هانیه وقتی حاج رضا رفت، فهمیدم محمدطاها چیزی را از من پنهان نمی‌کند. خودم هم می‌دانستم. مأموریت تمام شده بود. کامران دستگیر شده بود. همه‌چیز به پایان رسیده بود. پس... من و محمدطاها هم باید از هم جدا می‌شدیم. آرام جلو رفتم. ـ محمدطاها؟ برگشت. ـ بله؟ برای چند ثانیه نتوانستم حرف بزنم. ـ پس... از فردا تمومه؟ نگاهش پایین افتاد. ـ بله. لبخند زدم؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای نریختن اشک بود. ـ خوبه. ـ خوبه؟ ـ آره. مکث کردم. ـ بالاخره تو هم می‌تونی به زندگی خودت برسی. محمدطاها نگاهم کرد. ـ و تو؟ ـ منم به زندگی خودم. سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ هانیه... ـ بله؟ ـ این چند ماه... مکث کرد. ـ بابت همه‌چیز ممنونم. لبخند کوچکی زدم. ـ منم همین‌طور. سارا از دور صدایم زد. ـ هانیه، بریم؟ سرم را تکان دادم. قبل از رفتن، یک بار دیگر به محمدطاها نگاه کردم. ـ خداحافظ. لب‌هایش تکان خورد. ـ خداحافظ. راه افتادم. اما چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایش را شنیدم. ـ هانیه! برگشتم. چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید. اما در نهایت فقط گفت: ـ مواظب خودت باش. لبخند زدم. ـ تو هم. و رفتم. --- از زبان محمدطاها در بسته شد. مریم کنارم ایستاد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: ـ داداش... ـ چی؟ ـ نگفتی دوستش داری. به در خیره ماندم. ـ می‌دونم. ـ چرا؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ چون نمی‌خوام به خاطر شغل من مجبور بشه وارد زندگی‌ای بشه که دوستش نداره. مریم آرام گفت: ـ ولی الان دیگه مأموریت تموم شده. نگاهش کردم. ـ دقیقاً. ـ یعنی چی؟ لبخند تلخی زدم. ـ یعنی از اینجا به بعد... دیگه انتخاب با هانیه‌ست. و اگر قرار باشه روزی برگردم سمتش... این بار نه به عنوان مأمور. نه به عنوان محافظ. فقط به عنوان... محمدطاها. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۱۱ ادامه دارد...
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف دل هانیه و محمد طاها .....🥺 ..... .................👋👋
🌙 پارت صد و دوازدهم | بازگشت زهرا از زبان هانیه صبح روز بعد، بعد از چند روز پر از اتفاق، برای اولین بار احساس کردم خانه دوباره بوی زندگی گرفته. مأموریت تمام شده بود. من و سارا هم که برای چند روز از کارآموزی پزشکی مرخصی گرفته بودیم، باید از فردا دوباره به بیمارستان برمی‌گشتیم. سارا روی مبل ولو شده بود و با خستگی گفت: ـ هانیه، من رسماً دلم برای روپوش سفیدم تنگ شده! بهش نگاه کردم. ـ تو دلت برای روپوشت تنگ شده یا برای اینکه دوباره سر به سر پرستارها بذاری؟ خندید. ـ هر دو! من آدم مسئولیت‌پذیری‌ام. ـ تو؟ ـ بله. ـ سارا، هفته پیش توی بیمارستان ساعت هفت صبح به من گفتی «پنج دقیقه دیگه میام» و ساعت هشت و نیم پیدات شد! ـ خب پنج دقیقه من با پنج دقیقه مردم فرق داره! 😂 خندیدم. بعد نگاهم به مادرم افتاد. از صبح یک لحظه آرام و قرار نداشت. مدام آشپزخانه می‌رفت، چیزی آماده می‌کرد، دوباره برمی‌گشت و گوشی‌اش را چک می‌کرد. سارا آرام کنار گوشم گفت: ـ مامانت قراره رئیس جمهور رو ببینه؟ خنده‌ام گرفت. ـ نه. ـ پس چرا این‌قدر هیجان‌زده‌ست؟ ـ زهرا داره میاد. لبخند سارا محو شد. ـ خواهرت؟ سر تکان دادم. ـ آره. زهرا یک سال بود که از خانواده دور بود. برای استادی دانشگاه به شیراز رفته بود و این مدت بیشتر از طریق تماس و تماس تصویری با هم در ارتباط بودیم. اما حالا... قرار بود برگردد. نه برای چند روز. نه برای تعطیلات. برای همیشه در تهران بماند. مادرم از آشپزخانه صدا زد: ـ هانیه! بیا اینجا! ـ بله مامان؟ ـ به نظرت این غذا کافیه؟ با تعجب به میز نگاه کردم. ـ مامان، ما برای چهار نفر غذا می‌خوایم، نه برای یک لشکر! سارا از پشت سر گفت: ـ من هستم، نگران نباشید. برای لشکر هم کمک می‌کنم. 😌 مامان خندید. ـ تو هم بشین غذا بخور دختر! سارا گفت: ـ چشم، این تنها دستوریه که با کمال میل اجرا می‌کنم. --- از زبان مرضیه محمدی هر بار که به ساعت نگاه می‌کردم، لبخند روی لبم می‌آمد. یک سال... یک سال دخترم در شیراز بود. دلم برای صدایش، خنده‌هایش، حتی غر زدن‌هایش تنگ شده بود. امروز دیگر قرار بود برگردد. برای همیشه. هانیه کنارم آمد. ـ مامان، خیلی خوشحالی؟ لبخند زدم. ـ خیلی. ـ این‌قدر که از صبح سه بار خونه رو تمیز کردی؟ ـ چهار بار. سارا از پشت سر گفت: ـ من شاهد دارم! همه خندیدیم. همان لحظه صدای زنگ در آمد. قلبم تند زد. ـ خودشِه! تقریباً دویدم سمت در. هانیه و سارا هم پشت سرم آمدند. در را باز کردم. زهرا پشت در ایستاده بود. با یک چمدان بزرگ. لبخند روی صورتش بود. ـ سلام مامان. اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ زهرا جانم... بغلش کردم. هانیه هم جلو آمد. زهرا او را محکم در آغوش گرفت. ـ هانیه! ـ دلم برات تنگ شده بود! ـ من بیشتر! سارا دست به سینه ایستاده بود. زهرا با خنده گفت: ـ این خانم رو هم می‌شناسم؟ سارا با قیافه جدی گفت: ـ بله. من همان دوست صمیمی‌ای هستم که در نبود شما مسئول خرابکاری‌های هانیه بودم. هانیه زد به بازویش. ـ سارا! زهرا خندید. ـ پس ظاهراً خواهر کوچیکه تنها نبوده! سارا گفت: ـ اصلاً. من بودم، غر می‌زدم، غذا می‌خوردم، و گاهی هم درس می‌خوندم. هانیه گفت: ـ «گاهی»؟ ـ خب نمی‌خواستم اغراق کنم! 😂 خنده همه خانه را پر کرد. اما من از کنار در، به دخترها نگاه می‌کردم. بعد از یک سال... دوباره هر دو دخترم کنارم بودند. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، خانه واقعاً شلوغ و گرم شده بود. هانیه اما ساکت‌تر از همیشه بود. زهرا متوجه شد. آرام پرسید: ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ چیزی شده؟ هانیه لبخند زد. ـ نه. اما زهرا خواهرش را خوب می‌شناخت. فهمید پشت آن لبخند، چیزی پنهان است. و هنوز نمی‌دانست... هانیه درست یک روز قبل، از مردی جدا شده بود که شاید دلش نمی‌خواست از او جدا شود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۱۲ ادامه دارد...