eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
16 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت صد و پنجاه‌وهشتم | چهره آشنا از زبان هانیه ـ من اون مرد رو می‌شناسم... صدای خودم را به سختی شنیدم. سارا دستم را گرفت. ـ هانیه، آروم باش. کامران لبخند زد. ـ بالاخره یادت اومد. ـ تو از کجا می‌دونی؟ ـ چون من همون شب اونجا بودم. نفسم بند آمد. تصویر ذهنم دوباره برگشت. باران... پنجره... پدرم... حامد... و آن مرد. این بار صورتش واضح‌تر شد. لب‌هایم لرزید. ـ امکان نداره... کامران پرسید: ـ چی شده؟ آرام گفتم: ـ اون مرد... یکی از آدم‌های مورد اعتماد پدرم بود. کامران خندید. ـ دقیقاً. زهرا جلو آمد. ـ کیه؟ چشم‌هایم را بستم. اسمش را به یاد آوردم. اما قبل از اینکه بگویم، تماس قطع شد. --- از زبان محمدطاها صدای قدم‌ها از انتهای ساختمان می‌آمد. امیر کنارم ایستاد. ـ کسی اینجا نیست. ـ پس اون انفجار چی بود؟ ـ احتمالاً برای منحرف کردن ما. ناگهان صدای بی‌سیم آمد: ـ سرگرد صالحی؟ امیر جواب داد: ـ بله. ـ یک خودرو مشکوک از ساختمان خارج شده. امیر به من نگاه کرد. ـ کامران اینجا نبوده. ـ پس همه‌اش نمایش بوده. برگشتیم سمت اتاق. وقتی وارد شدیم، هانیه را دیدم که رنگش پریده بود. ـ هانیه؟ سرش را بلند کرد. ـ محمدطاها... ـ چی شده؟ چند لحظه نگاهم کرد. ـ چهره اون مرد رو یادم اومد. ـ کدوم مرد؟ ـ همونی که کنار پدرم بود. پدرش جلو آمد. ـ اسمش رو بگو. هانیه با تردید گفت: ـ حامد. سکوت سنگینی اتاق را گرفت. محمدطاها به پدر هانیه نگاه کرد. ـ حامد؟ پدرش آرام گفت: ـ بله. امیر با تعجب پرسید: ـ حامد همون کسی نیست که سال‌ها کنار خانواده شما بوده؟ پدر هانیه سرش را پایین انداخت. ـ چرا. هانیه با ناباوری گفت: ـ پس چرا هیچ‌وقت به من نگفتید؟ پدرش جواب داد: ـ چون فکر می‌کردیم حامد کشته شده. همه ساکت شدیم. هانیه با صدای لرزان پرسید: ـ یعنی... پدرش به او نگاه کرد. ـ حامد زنده است. محمدطاها فوراً گفت: ـ پس کامران تنها نیست. امیر پرونده را بست. ـ و اگر حامد واقعاً با کامران همکاری کرده باشه، این پرونده خیلی بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم. هانیه به پنجره خیره شد. در ذهنش صدای همان شب پیچید: «اگر یک روز اتفاقی برای من افتاد، هانیه نباید بفهمه تو کی هستی.» اما این بار... صدا را شناختم. و فهمیدم آن جمله را چه کسی گفته بود. چشم‌هایم را باز کردم. ـ محمدطاها... ـ بله؟ ـ اون شب، حامد به پدرم قول داده بود از من محافظت کنه. مکث کردم. ـ اما به نظرم... اشکم پایین آمد. ـ همون کسی بود که به کامران اطلاعات می‌داد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۸ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌ویکم | حقیقت حامد از زبان هانیه صدای حامد از پشت در می‌آمد. ـ اومدم حقیقت رو به هانیه بگم. قلبم تند می‌زد. به محمدطاها نگاه کردم. او بدون اینکه چشم از در بردارد، گفت: ـ هانیه، پشت سر من بمون. حامد دوباره گفت: ـ اگر می‌خواستید منو دستگیر کنید، خیلی وقت پیش می‌کردید. امیر جواب داد: ـ حامد، دست‌هات رو جایی نگه دار که ببینیم. در آرام باز شد. مردی وارد شد. چهره‌اش خسته بود و چند تار موی سفید میان موهایش دیده می‌شد. همان چهره‌ای که از خاطراتم به یاد آورده بودم. حامد. هانیه آرام گفت: ـ تو... حامد نگاهم کرد. ـ بزرگ شدی، هانیه. صدایم لرزید. ـ چرا؟ ـ چی چرا؟ ـ چرا همه این سال‌ها فکر می‌کردم مردی؟ چشم‌هایش پایین افتاد. ـ چون مجبور بودم ناپدید بشم. محمدطاها گفت: ـ برای کامران کار می‌کردی؟ حامد سرش را بلند کرد. ـ نه. همه ساکت شدند. ـ پس چرا اطلاعات بهش می‌دادی؟ حامد جواب داد: ـ چون می‌خواستم هانیه زنده بمونه. هانیه با ناباوری گفت: ـ من؟ حامد سر تکان داد. ـ کامران دنبال چیزی بود که پدرت نگه داشته بود. وقتی فهمید تو از وجودش خبر داری، تصمیم گرفت ازت استفاده کنه. پدر هانیه گفت: ـ حامد... ـ دیگه وقتشه همه‌چیز رو بگیم. حامد به هانیه نگاه کرد. ـ من عمداً اطلاعات ناقص به کامران می‌دادم تا نتونه به تو برسه. محمدطاها پرسید: ـ پس چرا تعقیبش می‌کردید؟ ـ چون کامران فهمیده بود من بازی دوطرفه می‌کنم. سکوت کرد. ـ برای همین مجبور شدم ناپدید بشم. هانیه اشک‌هایش را پاک کرد. ـ پس چرا بعد از تصادفم برگشتی؟ حامد با ناراحتی گفت: ـ چون فهمیدم حافظه‌ات ممکنه برگرده. ـ و کلید؟ ـ کلید فقط راه ورود به جعبه‌ست. محمدطاها پرسید: ـ داخل جعبه چیه؟ حامد به صندوقچه نگاه کرد. ـ چیزی که کامران برای به دست آوردنش حاضر شده همه‌چیز رو خراب کنه. هانیه آرام پرسید: ـ چی؟ حامد جواب داد: ـ اسامی و مدارک کامل شبکه‌ای که کامران سال‌ها ساخته. امیر گفت: ـ پس این جعبه می‌تونه کل پرونده رو ببنده. حامد سر تکان داد. ـ اگر هنوز اطلاعات داخلش سالم باشه. محمدطاها به هانیه نگاه کرد. ـ باید کلید رو پیدا کنیم. هانیه آهسته گفت: ـ ولی کامران کلید رو داره. حامد لبخند تلخی زد. ـ نه. ـ چی؟ حامد دستش را داخل جیبش برد. یک کلید کوچک قرمز بیرون آورد. هانیه با تعجب به آن خیره شد. ـ پس اون کلیدی که کامران برده چی بود؟ حامد گفت: ـ بدل. محمدطاها با تعجب پرسید: ـ پس کامران هنوز نمی‌دونه کلید واقعی کجاست؟ حامد سر تکان داد. ـ نه. بعد نگاهش را به هانیه دوخت. ـ و فقط یک نفر می‌تونه جعبه رو باز کنه. هانیه با تعجب گفت: ـ چه کسی؟ حامد کلید را به طرفش گرفت. ـ تو. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۱ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌ودوم | جعبه از زبان هانیه کلید را از دست حامد گرفتم. کوچک بود؛ همان کلید قرمزی که در خواب‌هایم دیده بودم. ـ چرا من؟ حامد گفت: ـ چون پدرت جعبه رو طوری آماده کرده بود که فقط با چیزی که تو می‌دونی باز بشه. ـ چی می‌دونم؟ پدرم آرام گفت: ـ یک رمز. به او نگاه کردم. ـ چه رمزی؟ پدرم چیزی نگفت. حامد جواب داد: ـ جمله‌ای که وقتی بچه بودی، خودت انتخاب کردی. سارا با تعجب گفت: ـ یعنی هانیه از بچگی رمز داشته؟! حامد لبخند کوتاهی زد. ـ آن موقع برایش فقط یک بازی بود. دوباره به جعبه نگاه کردم. کلید را داخل قفل گذاشتم. چرخاندم. تق. قفل باز شد. همه ساکت شدند. درِ جعبه را بالا زدم. داخلش یک فلش کوچک، چند برگه قدیمی و یک عکس بود. عکس را برداشتم. پشت عکس نوشته شده بود: «اگر روزی این عکس به دست هانیه رسید، یعنی دیگر نمی‌توانم از او محافظت کنم.» اشکم سرازیر شد. ـ بابا... پدرم نزدیک آمد. ـ دخترم... ـ چرا این‌همه چیز رو ازم پنهان کردید؟ ـ چون می‌ترسیدم این راز زندگی تو رو نابود کنه. محمدطاها آرام گفت: ـ اما حالا دیگه وقتشه حقیقت تموم بشه. --- از زبان محمدطاها فلش را برداشتم. امیر گفت: ـ نباید همین‌جا بازش کنیم. سر تکان دادم. ـ درست می‌گی. حامد ناگهان گفت: ـ خیلی دیر شده. به او نگاه کردم. ـ یعنی چی؟ ـ کامران می‌دونه جعبه پیدا شده. همان لحظه صدای ترمز چند ماشین از بیرون آمد. امیر به سمت پنجره رفت. ـ چند خودرو وارد کوچه شدن. پدر هانیه گفت: ـ کامران. هانیه ترسیده بود. کنارش رفتم. ـ هانیه، نترس. ـ دوباره اومده... ـ این بار فرق داره. ـ چه فرقی؟ ـ این بار ما منتظرش بودیم. امیر بی‌سیم را برداشت. ـ همه نیروها، آماده. صدای کوبیده شدن در ورودی آمد. یک بار. دوباره. بعد صدای کامران: ـ موسوی! من جلو رفتم. ـ بله؟ ـ جعبه رو تحویل بده. ـ دیگه تموم شد، کامران. خندید. ـ هنوز نه. مکث کرد. ـ چون اگر اون جعبه رو باز کنید، چیزی رو می‌بینید که حتی خودتون هم انتظارش رو ندارید. هانیه به جعبه نگاه کرد. ـ محمدطاها... ـ چی؟ ـ فکر کنم می‌دونم منظورش چیه. ـ چی؟ چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ داخل این جعبه فقط پرونده کامران نیست. مکث کرد. ـ فکر کنم راز تصادف من هم توشه. سکوت کردم. و همان لحظه فهمیدم... پرونده واقعی تازه داشت شروع می‌شد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۲ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وسوم | راز تصادف از زبان هانیه به جعبه خیره شده بودم. ـ راز تصادف من؟ حامد آرام سر تکان داد. ـ احتمالاً. محمدطاها گفت: ـ فعلاً هیچ‌چیزی رو قطعی نمی‌دونیم. امیر فلش را از جعبه برداشت. ـ این باید بررسی بشه. صدای کوبیدن در دوباره بلند شد. کامران از پشت در فریاد زد: ـ آخرین فرصت! محمدطاها به نیروها اشاره کرد. ـ همه آماده باشن. بعد رو به من کرد. ـ هانیه، تو و بقیه برید اتاق پشتی. ـ ولی... ـ این بار بحث مأموریت نیست. بحث امنیت توئه. به چشم‌هایش نگاه کردم. همان نگاه آشنایی که مدت‌ها سعی کرده بودم فراموشش کنم. آرام گفتم: ـ باشه. --- از زبان محمدطاها درگیری کوتاهی بیرون ساختمان شکل گرفت. نیروها کامران و افرادش را محاصره کردند. کامران سعی کرد فرار کند، اما راه‌های خروج بسته بود. امیر فریاد زد: ـ کامران! تموم شد! کامران برگشت و برای چند لحظه به ساختمان نگاه کرد. ـ هنوز نه... اما این بار راه فراری نداشت. دستگیرش کردند. من سریع برگشتم داخل. هانیه کنار زهرا و سارا ایستاده بود. همین که من را دید، نفس راحتی کشید. ـ تموم شد؟ ـ کامران دستگیر شده. چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ بالاخره... اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود. چرا تصادف هانیه اتفاق افتاده بود؟ --- از زبان هانیه شب، فلش را بررسی کردند. روی آن چند فایل وجود داشت. یکی از فایل‌ها تاریخ روز تصادف من را داشت. دلم ریخت. ـ این همونه... محمدطاها کنارم نشست. فایل باز شد. تصویر دوربین یک خیابان نمایش داده شد. یک ماشین... ماشین من. چند دقیقه قبل از تصادف، یک خودروی مشکی پشت سرم حرکت می‌کرد. سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت. ـ یعنی تصادف... امیر گفت: ـ باید بیشتر بررسی کنیم. تصویر جلو رفت. در لحظه‌ای که ماشین من از چهارراه عبور کرد، خودروی مشکی مسیرش را تغییر داد. اما چیزی که بعد دیده شد، همه را ساکت کرد. یک نفر از ماشین پیاده شد. صورتش واضح نبود. هانیه با دیدنش سرش درد گرفت. ـ صبر کنید... تصویر را متوقف کردند. من به صفحه خیره شدم. ـ این آدم... محمدطاها پرسید: ـ می‌شناسیش؟ چشم‌هایم را بستم. یک تصویر مبهم در ذهنم شکل گرفت. همان شب بارانی... همان اتاق... همان صدای آشنا. و ناگهان گفتم: ـ این آدم حامد نیست. همه به هم نگاه کردند. ـ پس کیه؟ به تصویر خیره ماندم. چهره‌اش هنوز واضح نبود. اما صدایش... آن صدا را می‌شناختم. آرام گفتم: ـ من صدای این مرد رو قبلاً شنیدم. محمدطاها پرسید: ـ کجا؟ اشکم پایین آمد. ـ روز تصادفم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۳ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وچهارم | صدایی از گذشته از زبان هانیه صدای آن مرد هنوز در ذهنم می‌پیچید. همان لحن... همان آرامش عجیب. چشم‌هایم را بستم و دوباره به تصویر نگاه کردم. ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ صداش رو می‌شناسم. امیر فیلم را عقب برد. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چند ثانیه سکوت کردم. ـ روز تصادف، قبل از اینکه ماشینم منحرف بشه، یکی کنار ماشینم ایستاد. محمدطاها پرسید: ـ چی گفت؟ سعی کردم به خاطر بیاورم. ـ گفت... نفسم را حبس کردم. ـ «هانیه، متأسفم.» همه ساکت شدند. زهرا گفت: ـ یعنی اون آدم قصد کشتنت رو نداشته؟ ـ نمی‌دونم. پدرم آرام گفت: ـ شاید می‌خواسته تو رو بترسونه. امیر گفت: ـ یا شاید تصادف نتیجه یک تعقیب و گریز بوده. محمدطاها به صفحه خیره شد. ـ تصویر رو واضح‌تر کنید. یکی از نیروها فیلم را پردازش کرد. چهره مرد کمی واضح‌تر شد. همه منتظر بودند. تصویر بزرگ شد. هانیه یک قدم عقب رفت. ـ نه... محمدطاها برگشت. ـ چی شده؟ دستم را روی دهانم گذاشتم. ـ این آدم رو می‌شناسم. زهرا جلو آمد. ـ کیه؟ چشم‌هایم پر از اشک شد. ـ رضا. سکوت. سارا با ناباوری گفت: ـ رضا؟ پسرخاله‌ات؟ سرم را تکان دادم. ـ آره... محمدطاها هیچ حرفی نزد. اما نگاهش روی تصویر ثابت مانده بود. --- از زبان محمدطاها با دیدن تصویر رضا، ذهنم پر از سؤال شد. امیر گفت: ـ باید قبل از هر قضاوتی، تحقیقات کامل انجام بدیم. ـ می‌دونم. به هانیه نگاه کردم. رنگش پریده بود. ـ هانیه، تو هیچ کاری نکن. ـ ولی رضا... ـ اگر بی‌گناه باشه، خودمون ثابتش می‌کنیم. ـ و اگر نباشه؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ اون موقع هم قانون تصمیم می‌گیره. هانیه سرش را پایین انداخت. اما هنوز نمی‌دانست... رضا آن شب کجا بوده و چرا دوربین او را کنار ماشین هانیه ثبت کرده است. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۴ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وپنجم | رضا از زبان هانیه تمام شب به تصویر خیره بودم. رضا... پسرخاله‌ام. همان کسی که چند روز قبل به او گفته بودم پیشنهاد ازدواجش را قبول می‌کنم. حالا تصویرش روی صفحه بود؛ کنار همان ماشینی که روز تصادف من تعقیبم کرده بود. سارا آرام گفت: ـ هانیه، هنوز چیزی ثابت نشده. ـ می‌دونم. اما قلبم قبول نمی‌کرد. ـ چرا باید رضا اونجا بوده باشه؟ زهرا کنارم نشست. ـ باید خودش توضیح بده. گوشی‌ام را برداشتم. شماره رضا را گرفتم. چند بوق خورد. جواب داد. ـ هانیه؟ صدایش کاملاً عادی بود. ـ رضا، کجایی؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ خونه. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چرا؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ می‌خوام ببینمت. ـ الان؟ ـ آره. ـ باشه. میام دنبالت. تماس را قطع کردم. محمدطاها که آن طرف اتاق ایستاده بود، گفت: ـ تنها نمی‌ری. ـ می‌خوام خودم باهاش حرف بزنم. ـ می‌فهمم. ـ محمدطاها... نگاهم کرد. ـ هنوز نمی‌دونم به چی باور کنم. آرام گفت: ـ لازم نیست الان تصمیم بگیری. فقط حقیقت رو پیدا کن. --- از زبان محمدطاها امیر اطلاعات اولیه را روی میز گذاشت. ـ ماشین متعلق به شرکت رضاست. ـ شرکت خودش؟ ـ بله. ـ و دوربین چی؟ ـ تصویر واضح نیست، اما شباهت زیاده. گفتم: ـ باید مسیر ماشین رو بررسی کنیم. امیر سر تکان داد. ـ شروع کردیم. چند دقیقه بعد یکی از نیروها وارد شد. ـ سرگرد، یک نکته پیدا کردیم. امیر پرسید: ـ چی؟ ـ خودروی رضا در روز تصادف هانیه، از مسیر دیگری وارد منطقه شده. ابروهایم بالا رفت. ـ یعنی؟ ـ یعنی احتمالاً راننده عمداً مسیرش رو تغییر داده. امیر به من نگاه کرد. ـ این دیگه مشکوکه. --- از زبان هانیه رضا روبه‌رویم نشست. ـ چی شده هانیه؟ چند لحظه به صورتش نگاه کردم. ـ روز تصادف من کجا بودی؟ لبخندش محو شد. ـ چرا می‌پرسی؟ ـ فقط جواب بده. سکوت کرد. ـ سر کار بودم. ـ کدوم محل؟ ـ شرکت. ـ تا چه ساعتی؟ ـ هانیه، این سؤال‌ها برای چیه؟ گوشی‌ام را روی میز گذاشتم. تصویر دوربین را نشانش دادم. چهره رضا تغییر کرد. برای چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد. ـ این... ـ خودتی؟ سرش را پایین انداخت. ـ آره. نفسم بند آمد. ـ چرا کنار ماشین من بودی؟ رضا آرام گفت: ـ چون... مکث کرد. ـ چون اون روز فهمیده بودم یکی می‌خواد بهت آسیب بزنه. با ناباوری نگاهش کردم. ـ پس چرا بهم نگفتی؟ رضا جواب داد: ـ چون می‌خواستم قبل از اینکه بفهمی، پیداش کنم. ـ چه کسی؟ رضا به من نگاه کرد. ـ کسی که فکر می‌کنی. ـ کامران؟ سرش را تکان داد. ـ نه. صدایش پایین آمد. ـ کسی نزدیک‌تر از کامران. قلبم فرو ریخت. ـ کی؟ رضا فقط گفت: ـ یکی از آدم‌های خانواده‌ات. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۵ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۶۶ | مردِ ناپدیدشده از زبان هانیه به عکسی که رضا روی میز گذاشته بود خیره شدم. ـ این مرد کیه؟ محمدطاها عکس را برداشت و با دقت نگاه کرد. چهره‌اش جدی شد. ـ اسمش سعید نادریه. ـ می‌شناسیش؟ ـ قبلاً اسمش رو در پرونده‌های قدیمی دیدم. چند سال پیش از نیروهای پرونده پدرت بود. رضا گفت: ـ بعد از ناپدید شدن حامد، سعید هم ناپدید شد. با نگرانی پرسیدم: ـ یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟ محمدطاها جواب داد: ـ احتمال داره. به رضا نگاه کردم. ـ تو از کجا عکسش رو داری؟ رضا مکث کرد. ـ چند روز قبل از تصادفت، دیدمش. ـ کجا؟ ـ نزدیک محل کار هانیه. قلبم فرو ریخت. ـ پس منو می‌شناخته؟ رضا گفت: ـ احتمالاً. محمدطاها آرام پرسید: ـ چرا اون روز کنار ماشین هانیه بودی؟ رضا نگاهش را پایین انداخت. ـ چون وقتی متوجه شدم سعید دنبالش می‌کنه، منم دنبالشون رفتم. ـ و بعد؟ ـ ماشین هانیه تصادف کرد. سکوت کردم. تصاویر پراکنده دوباره به ذهنم برگشت. باران... چراغ ماشین... صدایی پشت سرم... «هانیه، متأسفم.» دستم را روی سرم گذاشتم. محمدطاها فوراً کنارم آمد. ـ هانیه؟ ـ صبر کن... چشم‌هایم را بستم. ـ اون صدا... محمدطاها پرسید: ـ چی؟ چشم‌هایم را باز کردم. ـ صدای سعید نبود. رضا پرسید: ـ پس صدای کی بود؟ آرام گفتم: ـ صدای کسی بود که اون شب داخل ماشین خودش نشسته بود. محمدطاها و رضا هم‌زمان به هم نگاه کردند. گوشی محمدطاها زنگ خورد. جواب داد. چند ثانیه گوش کرد. بعد گفت: ـ کجا؟ سکوت. ـ مطمئنید؟ تماس را قطع کرد. نگاهش به ما افتاد. ـ سعید نادری پیدا شده. نفسم حبس شد. ـ کجاست؟ محمدطاها فقط یک جمله گفت: ـ در تهران. و ظاهراً خودش می‌خواد با هانیه حرف بزنه. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۶ ادامه دارد...
۱۵ پارت تقدیمتون منتظر نظر دوستان هستما 🙏
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در بند کسی باش .. که در بند حسین است ♥️✨ ~~~~روایت نور ~~~~
🌸 سلام به تازه‌واردای عزیز کانال و قدیمی‌های دوست‌داشتنی‌مون 🤍🌿 اگه به خاطر رمان «خط سرخ» وارد کانال شدی، خوش اومدی! 🫶🏻📖 قراره با یه رمان متفاوت همراه بشی؛ ❤️ عاشقانه 🌿 مذهبی 🎖️ نظامی 🔥 هیجانی و پر از راز و اتفاق روزی ۶ پارت تقدیمتون میشه همه‌چیز از یه صبح معمولی در بیمارستان شروع می‌شه... اما ورود یه بیمار مرموز، یه جمله‌ی عجیب و اتفاقاتی که هانیه هیچ تصوری ازشون نداره، قراره زندگی‌ش رو زیر و رو کنه... 👀🩸 👇🏻 برای شروع رمان «خط سرخ» روی لینک زیر بزن: 🔗 https://eitaa.com/revayatex/5188 📖 خط سرخ | پارت اول بیا ببین این بیمار کیه و چرا به هانیه گفت: «منو نمی‌شناسی...» 👀🔥 🌿🌸 منتظرتیم توی دنیای «خط سرخ» 🌸🌿
🌙 پارت ۱۶۷ | ملاقات از زبان هانیه ـ با من حرف بزنه؟ محمدطاها سر تکان داد. ـ خودش درخواست کرده. رضا گفت: ـ چرا هانیه؟ محمدطاها جواب داد: ـ هنوز نمی‌دونیم. من به عکس سعید نگاه کردم. ـ شاید جواب همه سؤال‌هام پیش اونه. محمدطاها جدی شد. ـ ممکنه خطرناک باشه. ـ می‌خوام ببینمش. ـ هانیه... ـ محمدطاها، این پرونده به زندگی من مربوطه. نمی‌خوام باز هم بقیه به جای من تصمیم بگیرن. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ باشه. ولی تنها نمی‌ری. --- از زبان محمدطاها قرار ملاقات در یک مکان امن تعیین شد. وقتی وارد اتاق شدیم، مردی کنار پنجره ایستاده بود. موهایش کمی سفید شده بود. وقتی برگشت... شناختمش. سعید نادری. هانیه چند قدم عقب رفت. سعید آرام گفت: ـ هانیه... ـ شما منو می‌شناسید؟ ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. هانیه با ناراحتی گفت: ـ پس بگید چرا تصادف کردم؟ سعید سکوت کرد. بعد گفت: ـ تصادف تو اتفاقی نبود. هانیه خشکش زد. رضا پرسید: ـ پس چه کسی باعثش شد؟ سعید نگاهش را به من دوخت. ـ کسی که همه فکر می‌کنن از هانیه محافظت می‌کرد. محمدطاها اخم کرد. ـ منظورت کیه؟ سعید جواب نداد. فقط یک پاکت روی میز گذاشت. ـ اینو بعد از تصادفش پیدا کردم. هانیه پاکت را برداشت. روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود: «محمدطاها موسوی» همه ساکت شدیم. هانیه به من نگاه کرد. ـ این برای توئه؟ من هم متعجب بودم. ـ اولین باره می‌بینمش. سعید گفت: ـ پس وقتشه بفهمید چرا اسم محمدطاها از سال‌ها قبل داخل این پرونده بوده. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۷ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۶۸ | نامی در پرونده از زبان هانیه پاکت را روی میز گذاشتم. نگاهم روی اسم محمدطاها مانده بود. ـ چرا اسم تو از قبل داخل پرونده بوده؟ محمدطاها خودش هم جواب نداشت. ـ نمی‌دونم. سعید آرام گفت: ـ چون پدرت سال‌ها قبل از تو، محمدطاها رو می‌شناخت. پدرم که همراه ما آمده بود، ناگهان گفت: ـ سعید، دیگه کافیه. همه برگشتیم سمتش. ـ شما از این پرونده خبر داشتید؟ پدرم جواب نداد. محمدطاها جلو رفت. ـ حاج آقا، من باید بدونم. پدر هانیه آهی کشید. ـ سال‌ها قبل، وقتی محمدطاها هنوز وارد این کار نشده بود، خانواده‌اش درگیر همین پرونده شدند. هانیه با تعجب گفت: ـ یعنی خانواده محمدطاها هم؟ سعید گفت: ـ بله. محمدطاها ساکت بود. هانیه به او نگاه کرد. ـ چرا هیچ‌وقت نگفتی؟ ـ چون خودم نمی‌دونستم. سعید پاکت را باز کرد. داخلش چند برگ قدیمی بود. ـ این‌ها گزارش‌های اولیه پرونده‌ست. یکی از برگه‌ها را برداشت. ـ اسم پدر محمدطاها هم داخلش هست. محمدطاها آرام گفت: ـ پدر من؟ سعید سر تکان داد. ـ اما نکته مهم‌تر اینجاست. برگه را جلو آورد. ـ کنار اسم او، یک یادداشت نوشته شده: «در صورت ادامه پرونده، مراقب خانواده موسوی باشید.» سکوت اتاق را گرفت. هانیه به محمدطاها نگاه کرد. ـ پس از اول... محمدطاها حرفش را قطع کرد. ـ نه. ـ چی؟ ـ نمی‌ذارم گذشته خانواده‌هامون تصمیم آینده‌مون رو بگیره. برای چند لحظه نگاهمان در هم گره خورد. اما سعید ناگهان گفت: ـ متأسفانه گذشته هنوز تموم نشده. گفتم: ـ چرا؟ سعید به آخرین صفحه اشاره کرد. ـ چون این گزارش مربوط به هفته قبله. قلبم فرو ریخت. ـ هفته قبل؟! ـ بله. محمدطاها صفحه را برداشت. پایین گزارش یک امضا بود. سعید گفت: ـ کسی که این پرونده رو دوباره فعال کرده... مکث کرد. ـ خودش رو به اسم یک فرد مرده ثبت کرده. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۸ ادامه دارد...