eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت صد و شصت‌وسوم | راز تصادف از زبان هانیه به جعبه خیره شده بودم. ـ راز تصادف من؟ حامد آرام سر تکان داد. ـ احتمالاً. محمدطاها گفت: ـ فعلاً هیچ‌چیزی رو قطعی نمی‌دونیم. امیر فلش را از جعبه برداشت. ـ این باید بررسی بشه. صدای کوبیدن در دوباره بلند شد. کامران از پشت در فریاد زد: ـ آخرین فرصت! محمدطاها به نیروها اشاره کرد. ـ همه آماده باشن. بعد رو به من کرد. ـ هانیه، تو و بقیه برید اتاق پشتی. ـ ولی... ـ این بار بحث مأموریت نیست. بحث امنیت توئه. به چشم‌هایش نگاه کردم. همان نگاه آشنایی که مدت‌ها سعی کرده بودم فراموشش کنم. آرام گفتم: ـ باشه. --- از زبان محمدطاها درگیری کوتاهی بیرون ساختمان شکل گرفت. نیروها کامران و افرادش را محاصره کردند. کامران سعی کرد فرار کند، اما راه‌های خروج بسته بود. امیر فریاد زد: ـ کامران! تموم شد! کامران برگشت و برای چند لحظه به ساختمان نگاه کرد. ـ هنوز نه... اما این بار راه فراری نداشت. دستگیرش کردند. من سریع برگشتم داخل. هانیه کنار زهرا و سارا ایستاده بود. همین که من را دید، نفس راحتی کشید. ـ تموم شد؟ ـ کامران دستگیر شده. چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ بالاخره... اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود. چرا تصادف هانیه اتفاق افتاده بود؟ --- از زبان هانیه شب، فلش را بررسی کردند. روی آن چند فایل وجود داشت. یکی از فایل‌ها تاریخ روز تصادف من را داشت. دلم ریخت. ـ این همونه... محمدطاها کنارم نشست. فایل باز شد. تصویر دوربین یک خیابان نمایش داده شد. یک ماشین... ماشین من. چند دقیقه قبل از تصادف، یک خودروی مشکی پشت سرم حرکت می‌کرد. سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت. ـ یعنی تصادف... امیر گفت: ـ باید بیشتر بررسی کنیم. تصویر جلو رفت. در لحظه‌ای که ماشین من از چهارراه عبور کرد، خودروی مشکی مسیرش را تغییر داد. اما چیزی که بعد دیده شد، همه را ساکت کرد. یک نفر از ماشین پیاده شد. صورتش واضح نبود. هانیه با دیدنش سرش درد گرفت. ـ صبر کنید... تصویر را متوقف کردند. من به صفحه خیره شدم. ـ این آدم... محمدطاها پرسید: ـ می‌شناسیش؟ چشم‌هایم را بستم. یک تصویر مبهم در ذهنم شکل گرفت. همان شب بارانی... همان اتاق... همان صدای آشنا. و ناگهان گفتم: ـ این آدم حامد نیست. همه به هم نگاه کردند. ـ پس کیه؟ به تصویر خیره ماندم. چهره‌اش هنوز واضح نبود. اما صدایش... آن صدا را می‌شناختم. آرام گفتم: ـ من صدای این مرد رو قبلاً شنیدم. محمدطاها پرسید: ـ کجا؟ اشکم پایین آمد. ـ روز تصادفم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۳ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وچهارم | صدایی از گذشته از زبان هانیه صدای آن مرد هنوز در ذهنم می‌پیچید. همان لحن... همان آرامش عجیب. چشم‌هایم را بستم و دوباره به تصویر نگاه کردم. ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ صداش رو می‌شناسم. امیر فیلم را عقب برد. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چند ثانیه سکوت کردم. ـ روز تصادف، قبل از اینکه ماشینم منحرف بشه، یکی کنار ماشینم ایستاد. محمدطاها پرسید: ـ چی گفت؟ سعی کردم به خاطر بیاورم. ـ گفت... نفسم را حبس کردم. ـ «هانیه، متأسفم.» همه ساکت شدند. زهرا گفت: ـ یعنی اون آدم قصد کشتنت رو نداشته؟ ـ نمی‌دونم. پدرم آرام گفت: ـ شاید می‌خواسته تو رو بترسونه. امیر گفت: ـ یا شاید تصادف نتیجه یک تعقیب و گریز بوده. محمدطاها به صفحه خیره شد. ـ تصویر رو واضح‌تر کنید. یکی از نیروها فیلم را پردازش کرد. چهره مرد کمی واضح‌تر شد. همه منتظر بودند. تصویر بزرگ شد. هانیه یک قدم عقب رفت. ـ نه... محمدطاها برگشت. ـ چی شده؟ دستم را روی دهانم گذاشتم. ـ این آدم رو می‌شناسم. زهرا جلو آمد. ـ کیه؟ چشم‌هایم پر از اشک شد. ـ رضا. سکوت. سارا با ناباوری گفت: ـ رضا؟ پسرخاله‌ات؟ سرم را تکان دادم. ـ آره... محمدطاها هیچ حرفی نزد. اما نگاهش روی تصویر ثابت مانده بود. --- از زبان محمدطاها با دیدن تصویر رضا، ذهنم پر از سؤال شد. امیر گفت: ـ باید قبل از هر قضاوتی، تحقیقات کامل انجام بدیم. ـ می‌دونم. به هانیه نگاه کردم. رنگش پریده بود. ـ هانیه، تو هیچ کاری نکن. ـ ولی رضا... ـ اگر بی‌گناه باشه، خودمون ثابتش می‌کنیم. ـ و اگر نباشه؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ اون موقع هم قانون تصمیم می‌گیره. هانیه سرش را پایین انداخت. اما هنوز نمی‌دانست... رضا آن شب کجا بوده و چرا دوربین او را کنار ماشین هانیه ثبت کرده است. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۴ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وپنجم | رضا از زبان هانیه تمام شب به تصویر خیره بودم. رضا... پسرخاله‌ام. همان کسی که چند روز قبل به او گفته بودم پیشنهاد ازدواجش را قبول می‌کنم. حالا تصویرش روی صفحه بود؛ کنار همان ماشینی که روز تصادف من تعقیبم کرده بود. سارا آرام گفت: ـ هانیه، هنوز چیزی ثابت نشده. ـ می‌دونم. اما قلبم قبول نمی‌کرد. ـ چرا باید رضا اونجا بوده باشه؟ زهرا کنارم نشست. ـ باید خودش توضیح بده. گوشی‌ام را برداشتم. شماره رضا را گرفتم. چند بوق خورد. جواب داد. ـ هانیه؟ صدایش کاملاً عادی بود. ـ رضا، کجایی؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ خونه. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چرا؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ می‌خوام ببینمت. ـ الان؟ ـ آره. ـ باشه. میام دنبالت. تماس را قطع کردم. محمدطاها که آن طرف اتاق ایستاده بود، گفت: ـ تنها نمی‌ری. ـ می‌خوام خودم باهاش حرف بزنم. ـ می‌فهمم. ـ محمدطاها... نگاهم کرد. ـ هنوز نمی‌دونم به چی باور کنم. آرام گفت: ـ لازم نیست الان تصمیم بگیری. فقط حقیقت رو پیدا کن. --- از زبان محمدطاها امیر اطلاعات اولیه را روی میز گذاشت. ـ ماشین متعلق به شرکت رضاست. ـ شرکت خودش؟ ـ بله. ـ و دوربین چی؟ ـ تصویر واضح نیست، اما شباهت زیاده. گفتم: ـ باید مسیر ماشین رو بررسی کنیم. امیر سر تکان داد. ـ شروع کردیم. چند دقیقه بعد یکی از نیروها وارد شد. ـ سرگرد، یک نکته پیدا کردیم. امیر پرسید: ـ چی؟ ـ خودروی رضا در روز تصادف هانیه، از مسیر دیگری وارد منطقه شده. ابروهایم بالا رفت. ـ یعنی؟ ـ یعنی احتمالاً راننده عمداً مسیرش رو تغییر داده. امیر به من نگاه کرد. ـ این دیگه مشکوکه. --- از زبان هانیه رضا روبه‌رویم نشست. ـ چی شده هانیه؟ چند لحظه به صورتش نگاه کردم. ـ روز تصادف من کجا بودی؟ لبخندش محو شد. ـ چرا می‌پرسی؟ ـ فقط جواب بده. سکوت کرد. ـ سر کار بودم. ـ کدوم محل؟ ـ شرکت. ـ تا چه ساعتی؟ ـ هانیه، این سؤال‌ها برای چیه؟ گوشی‌ام را روی میز گذاشتم. تصویر دوربین را نشانش دادم. چهره رضا تغییر کرد. برای چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد. ـ این... ـ خودتی؟ سرش را پایین انداخت. ـ آره. نفسم بند آمد. ـ چرا کنار ماشین من بودی؟ رضا آرام گفت: ـ چون... مکث کرد. ـ چون اون روز فهمیده بودم یکی می‌خواد بهت آسیب بزنه. با ناباوری نگاهش کردم. ـ پس چرا بهم نگفتی؟ رضا جواب داد: ـ چون می‌خواستم قبل از اینکه بفهمی، پیداش کنم. ـ چه کسی؟ رضا به من نگاه کرد. ـ کسی که فکر می‌کنی. ـ کامران؟ سرش را تکان داد. ـ نه. صدایش پایین آمد. ـ کسی نزدیک‌تر از کامران. قلبم فرو ریخت. ـ کی؟ رضا فقط گفت: ـ یکی از آدم‌های خانواده‌ات. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۵ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۶۶ | مردِ ناپدیدشده از زبان هانیه به عکسی که رضا روی میز گذاشته بود خیره شدم. ـ این مرد کیه؟ محمدطاها عکس را برداشت و با دقت نگاه کرد. چهره‌اش جدی شد. ـ اسمش سعید نادریه. ـ می‌شناسیش؟ ـ قبلاً اسمش رو در پرونده‌های قدیمی دیدم. چند سال پیش از نیروهای پرونده پدرت بود. رضا گفت: ـ بعد از ناپدید شدن حامد، سعید هم ناپدید شد. با نگرانی پرسیدم: ـ یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟ محمدطاها جواب داد: ـ احتمال داره. به رضا نگاه کردم. ـ تو از کجا عکسش رو داری؟ رضا مکث کرد. ـ چند روز قبل از تصادفت، دیدمش. ـ کجا؟ ـ نزدیک محل کار هانیه. قلبم فرو ریخت. ـ پس منو می‌شناخته؟ رضا گفت: ـ احتمالاً. محمدطاها آرام پرسید: ـ چرا اون روز کنار ماشین هانیه بودی؟ رضا نگاهش را پایین انداخت. ـ چون وقتی متوجه شدم سعید دنبالش می‌کنه، منم دنبالشون رفتم. ـ و بعد؟ ـ ماشین هانیه تصادف کرد. سکوت کردم. تصاویر پراکنده دوباره به ذهنم برگشت. باران... چراغ ماشین... صدایی پشت سرم... «هانیه، متأسفم.» دستم را روی سرم گذاشتم. محمدطاها فوراً کنارم آمد. ـ هانیه؟ ـ صبر کن... چشم‌هایم را بستم. ـ اون صدا... محمدطاها پرسید: ـ چی؟ چشم‌هایم را باز کردم. ـ صدای سعید نبود. رضا پرسید: ـ پس صدای کی بود؟ آرام گفتم: ـ صدای کسی بود که اون شب داخل ماشین خودش نشسته بود. محمدطاها و رضا هم‌زمان به هم نگاه کردند. گوشی محمدطاها زنگ خورد. جواب داد. چند ثانیه گوش کرد. بعد گفت: ـ کجا؟ سکوت. ـ مطمئنید؟ تماس را قطع کرد. نگاهش به ما افتاد. ـ سعید نادری پیدا شده. نفسم حبس شد. ـ کجاست؟ محمدطاها فقط یک جمله گفت: ـ در تهران. و ظاهراً خودش می‌خواد با هانیه حرف بزنه. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۶ ادامه دارد...
۱۵ پارت تقدیمتون منتظر نظر دوستان هستما 🙏
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در بند کسی باش .. که در بند حسین است ♥️✨ ~~~~روایت نور ~~~~
🌸 سلام به تازه‌واردای عزیز کانال و قدیمی‌های دوست‌داشتنی‌مون 🤍🌿 اگه به خاطر رمان «خط سرخ» وارد کانال شدی، خوش اومدی! 🫶🏻📖 قراره با یه رمان متفاوت همراه بشی؛ ❤️ عاشقانه 🌿 مذهبی 🎖️ نظامی 🔥 هیجانی و پر از راز و اتفاق روزی ۶ پارت تقدیمتون میشه همه‌چیز از یه صبح معمولی در بیمارستان شروع می‌شه... اما ورود یه بیمار مرموز، یه جمله‌ی عجیب و اتفاقاتی که هانیه هیچ تصوری ازشون نداره، قراره زندگی‌ش رو زیر و رو کنه... 👀🩸 👇🏻 برای شروع رمان «خط سرخ» روی لینک زیر بزن: 🔗 https://eitaa.com/revayatex/5188 📖 خط سرخ | پارت اول بیا ببین این بیمار کیه و چرا به هانیه گفت: «منو نمی‌شناسی...» 👀🔥 🌿🌸 منتظرتیم توی دنیای «خط سرخ» 🌸🌿
🌙 پارت ۱۶۷ | ملاقات از زبان هانیه ـ با من حرف بزنه؟ محمدطاها سر تکان داد. ـ خودش درخواست کرده. رضا گفت: ـ چرا هانیه؟ محمدطاها جواب داد: ـ هنوز نمی‌دونیم. من به عکس سعید نگاه کردم. ـ شاید جواب همه سؤال‌هام پیش اونه. محمدطاها جدی شد. ـ ممکنه خطرناک باشه. ـ می‌خوام ببینمش. ـ هانیه... ـ محمدطاها، این پرونده به زندگی من مربوطه. نمی‌خوام باز هم بقیه به جای من تصمیم بگیرن. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ باشه. ولی تنها نمی‌ری. --- از زبان محمدطاها قرار ملاقات در یک مکان امن تعیین شد. وقتی وارد اتاق شدیم، مردی کنار پنجره ایستاده بود. موهایش کمی سفید شده بود. وقتی برگشت... شناختمش. سعید نادری. هانیه چند قدم عقب رفت. سعید آرام گفت: ـ هانیه... ـ شما منو می‌شناسید؟ ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. هانیه با ناراحتی گفت: ـ پس بگید چرا تصادف کردم؟ سعید سکوت کرد. بعد گفت: ـ تصادف تو اتفاقی نبود. هانیه خشکش زد. رضا پرسید: ـ پس چه کسی باعثش شد؟ سعید نگاهش را به من دوخت. ـ کسی که همه فکر می‌کنن از هانیه محافظت می‌کرد. محمدطاها اخم کرد. ـ منظورت کیه؟ سعید جواب نداد. فقط یک پاکت روی میز گذاشت. ـ اینو بعد از تصادفش پیدا کردم. هانیه پاکت را برداشت. روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود: «محمدطاها موسوی» همه ساکت شدیم. هانیه به من نگاه کرد. ـ این برای توئه؟ من هم متعجب بودم. ـ اولین باره می‌بینمش. سعید گفت: ـ پس وقتشه بفهمید چرا اسم محمدطاها از سال‌ها قبل داخل این پرونده بوده. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۷ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۶۸ | نامی در پرونده از زبان هانیه پاکت را روی میز گذاشتم. نگاهم روی اسم محمدطاها مانده بود. ـ چرا اسم تو از قبل داخل پرونده بوده؟ محمدطاها خودش هم جواب نداشت. ـ نمی‌دونم. سعید آرام گفت: ـ چون پدرت سال‌ها قبل از تو، محمدطاها رو می‌شناخت. پدرم که همراه ما آمده بود، ناگهان گفت: ـ سعید، دیگه کافیه. همه برگشتیم سمتش. ـ شما از این پرونده خبر داشتید؟ پدرم جواب نداد. محمدطاها جلو رفت. ـ حاج آقا، من باید بدونم. پدر هانیه آهی کشید. ـ سال‌ها قبل، وقتی محمدطاها هنوز وارد این کار نشده بود، خانواده‌اش درگیر همین پرونده شدند. هانیه با تعجب گفت: ـ یعنی خانواده محمدطاها هم؟ سعید گفت: ـ بله. محمدطاها ساکت بود. هانیه به او نگاه کرد. ـ چرا هیچ‌وقت نگفتی؟ ـ چون خودم نمی‌دونستم. سعید پاکت را باز کرد. داخلش چند برگ قدیمی بود. ـ این‌ها گزارش‌های اولیه پرونده‌ست. یکی از برگه‌ها را برداشت. ـ اسم پدر محمدطاها هم داخلش هست. محمدطاها آرام گفت: ـ پدر من؟ سعید سر تکان داد. ـ اما نکته مهم‌تر اینجاست. برگه را جلو آورد. ـ کنار اسم او، یک یادداشت نوشته شده: «در صورت ادامه پرونده، مراقب خانواده موسوی باشید.» سکوت اتاق را گرفت. هانیه به محمدطاها نگاه کرد. ـ پس از اول... محمدطاها حرفش را قطع کرد. ـ نه. ـ چی؟ ـ نمی‌ذارم گذشته خانواده‌هامون تصمیم آینده‌مون رو بگیره. برای چند لحظه نگاهمان در هم گره خورد. اما سعید ناگهان گفت: ـ متأسفانه گذشته هنوز تموم نشده. گفتم: ـ چرا؟ سعید به آخرین صفحه اشاره کرد. ـ چون این گزارش مربوط به هفته قبله. قلبم فرو ریخت. ـ هفته قبل؟! ـ بله. محمدطاها صفحه را برداشت. پایین گزارش یک امضا بود. سعید گفت: ـ کسی که این پرونده رو دوباره فعال کرده... مکث کرد. ـ خودش رو به اسم یک فرد مرده ثبت کرده. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۸ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۶۹ | امضای مرده از زبان هانیه به آخرین صفحه خیره شدم. ـ یعنی چی «به اسم یک فرد مرده»؟ سعید گفت: ـ یعنی کسی نمی‌خواسته هویتش مشخص بشه. محمدطاها گزارش را از دستش گرفت. ـ این امضا... سعید گفت: ـ می‌شناسیش؟ محمدطاها چند ثانیه به امضا نگاه کرد. ـ نه. پدرم اما ناگهان جلو آمد. چشم‌هایش روی صفحه ثابت ماند. ـ من می‌شناسم. همه برگشتیم سمتش. ـ این امضا متعلق به سرهنگ رضا کاظمیه. هانیه با تعجب گفت: ـ سرهنگ کاظمی؟! محمدطاها هم شوکه شده بود. ـ ولی سرهنگ کاظمی سال‌ها پیش از این پرونده کنار کشید. پدر هانیه آرام گفت: ـ دقیقاً. سعید گفت: ـ و طبق اسناد رسمی، سال‌هاست که فوت کرده. سکوت. هانیه به کاغذ نگاه کرد. ـ پس چطور یک هفته پیش امضا کرده؟ امیر که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: ـ یا امضا جعلیه... مکث کرد. ـ یا کسی داره از هویت اون استفاده می‌کنه. محمدطاها گفت: ـ باید بفهمیم چه کسی. --- از زبان محمدطاها بعد از جلسه، بیرون ساختمان ایستادم. هانیه کنارم آمد. ـ محمدطاها؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ ناراحتی؟ لبخند کمرنگی زدم. ـ یکم. ـ به خاطر پرونده؟ ـ بیشتر به خاطر اینکه هر بار فکر می‌کنم همه‌چیز تموم شده، یه راز جدید پیدا می‌شه. هانیه آرام گفت: ـ منم همین حس رو دارم. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ اما این بار نمی‌خوام فرار کنم. نگاهش کردم. ـ یعنی؟ ـ می‌خوام حقیقت رو تا آخرش بفهمم. لبخند زدم. ـ پس با هم می‌ریم. هانیه سرش را پایین انداخت. ـ «با هم»؟ ـ اگر خودت بخوای. لبخند کوچکی زد. ـ می‌خوام. همان لحظه امیر از داخل ساختمان بیرون آمد. ـ موسوی! برگشتم. ـ چی شده؟ امیر گوشی‌اش را نشانم داد. ـ تصویر دوربین یک ساختمان قدیمی رو پیدا کردیم. ـ چی توشه؟ امیر صفحه را باز کرد. تصویر مردی را نشان داد که وارد ساختمان می‌شد. چهره‌اش کاملاً مشخص نبود. اما وقتی بزرگش کردیم... هانیه نفسش را حبس کرد. ـ این... امیر گفت: ـ می‌شناسیش؟ هانیه آرام جواب داد: ـ رضا نیست. چند ثانیه بعد، تصویر واضح‌تر شد. و این بار... همه او را شناختیم. حامد. اما روی تصویر، تاریخ ورودش مربوط به... همین امروز بود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۹ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۰ | ردِ حامد از زبان هانیه به تصویر خیره مانده بودم. ـ حامد... امیر گفت: ـ تصویر مربوط به امروز صبحه. ـ ولی حامد همین چند ساعت پیش پیش ما بود! محمدطاها اخم کرد. ـ پس چرا دوباره اونجاست؟ سعید جواب داد: ـ چون احتمالاً اون چیزی رو که دنبالش هستیم، هنوز پیدا نکرده. هانیه به او نگاه کرد. ـ چی رو؟ سعید مکث کرد. ـ نسخه اصلی پرونده. محمدطاها پرسید: ـ یعنی پوشه قرمز فقط یک کپی بوده؟ ـ بله. سعید ادامه داد: ـ نسخه اصلی، سال‌ها پیش از این ساختمان خارج شده. امیر پرسید: ـ دست چه کسیه؟ سعید گفت: ـ نمی‌دونم. هانیه ناگهان گفت: ـ من می‌دونم. همه به او نگاه کردیم. ـ چی؟ چشم‌هایم را بستم. تصویری مبهم در ذهنم آمد. منِ کوچک‌تر... در اتاق پدرم... یک جعبه... و پدرم که می‌گفت: ـ «این رو فقط وقتی به هانیه بده که بزرگ شد.» چشم‌هایم را باز کردم. ـ نسخه اصلی پیش پدرمه. پدرم سرش را پایین انداخت. ـ هانیه... ـ درسته؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: ـ بله. قلبم تند زد. ـ پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟ ـ چون می‌خواستم وقتی بزرگ شدی، خودت تصمیم بگیری. محمدطاها پرسید: ـ نسخه اصلی کجاست؟ پدر هانیه گفت: ـ جایی که هیچ‌کس فکرش رو نمی‌کنه. امیر پرسید: ـ کجا؟ پدر هانیه نگاهش را به هانیه دوخت. ـ در مدرسه‌ای که مادرت سال‌ها در آن کار می‌کرد. هانیه با تعجب گفت: ـ مدرسه مامان؟ پدرش سر تکان داد. ـ بله. --- از زبان هانیه همان شب راهی مدرسه قدیمی مادرم شدیم. سارا کنارم بود. ـ هانیه، فقط یه سؤال. ـ چی؟ ـ چرا زندگی تو هیچ‌وقت یه روز عادی نداره؟ 😂 خندیدم. ـ خودمم نمی‌دونم! محمدطاها از جلو برگشت. ـ رسیدیم. در مدرسه باز شد. حیاط تاریک بود. چند قدم جلو رفتیم. ناگهان چراغ راهرو روشن شد. روی دیوار، یک کاغذ چسبانده شده بود. نزدیک رفتم. فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود: «اگر دنبال حقیقت هستی، وارد اتاق مدیر شو.» سارا زیر لب گفت: ـ این دیگه اصلاً طبیعی نیست. محمدطاها جدی شد. ـ همه عقب. دستش را روی دستگیره گذاشت. در را باز کرد. داخل اتاق، روی میز یک پوشه قرمز قرار داشت. اما این بار... روی پوشه نوشته شده بود: «پرونده هانیه کریمی ـ محرمانه» نفسم بند آمد. ـ این پرونده منِه... محمدطاها به پوشه نگاه کرد. ـ و ظاهراً کسی می‌خواسته ما پیداش کنیم. همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرمان آمد. برگشتیم. و صدایی آرام در تاریکی گفت: ـ بالاخره پیداش کردید. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۷۰ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۱ | پرونده هانیه از زبان هانیه همه برگشتیم. مردی در چارچوب در ایستاده بود. چراغ راهرو صورتش را کامل روشن نمی‌کرد. محمدطاها یک قدم جلو رفت. ـ خودت رو معرفی کن. مرد آرام گفت: ـ لازم نیست. امیر چراغ‌قوه را بالا آورد. نور روی صورت مرد افتاد. همه ساکت شدیم. ـ سعید؟ سعید نادری لبخند کوتاهی زد. ـ فکر کردید من از شما جدا شدم؟ محمدطاها اخم کرد. ـ پس چرا اینجا اومدی؟ سعید به پوشه روی میز اشاره کرد. ـ چون این پرونده برای هانیه‌ست. به پوشه نزدیک شدم. ـ داخلش چیه؟ سعید گفت: ـ جواب خیلی از سؤال‌هات. پوشه را باز کردم. صفحه اول یک گزارش پزشکی بود. چشم‌هایم روی تاریخ ثابت ماند. روز تصادف. دستم لرزید. ـ این چیه؟ سعید گفت: ـ گزارش واقعی تصادفت. محمدطاها سریع کنارم آمد. ـ بخون. صفحه را ورق زدم. گزارش نوشته بود: «خودرو پیش از برخورد، از مسیر اصلی منحرف شده است.» نفس عمیقی کشیدم. ـ پس تصادف واقعاً عمدی نبوده؟ سعید گفت: ـ نه کاملاً. همه نگاهش کردیم. ـ چی یعنی؟ سعید ادامه داد: ـ کسی ماشینت رو تعقیب می‌کرد. اما چیزی که باعث انحراف ماشین شد، یک اتفاق غیرمنتظره بود. ـ چی؟ سعید به صفحه بعد اشاره کرد. ـ ترمز خودرو دستکاری شده بود. سارا با شوک گفت: ـ چی؟! زهرا دستم را گرفت. محمدطاها ساکت ماند. بعد پرسید: ـ چه کسی ماشین رو دستکاری کرده؟ سعید جواب نداد. فقط صفحه آخر را جلو آورد. یک عکس. عکس یک نفر کنار ماشین هانیه. هانیه به تصویر نگاه کرد. چشم‌هایش گرد شد. ـ این... محمدطاها پرسید: ـ می‌شناسیش؟ اشکم پایین آمد. ـ بله. صدایم لرزید. ـ این آدم رو روز قبل از تصادف دیدم. سعید گفت: ـ اسمش رو می‌دونی؟ چند ثانیه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: ـ رضا. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۷۱ ادامه دارد...