🌙 پارت ۱۸۱ | چیزی که هانیه نمیدانست
از زبان هانیه
به محمدطاها خیره ماندم.
ـ تو... منو نجات دادی؟
محمدطاها چیزی نگفت.
دکتر نادری گفت:
ـ روز تصادف، اولین کسی که به محل رسید، محمدطاها بود.
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
محمدطاها آرام جواب داد:
ـ چون مأموریت اجازه نمیداد.
ـ حتی وقتی فراموشی گرفتم؟
ـ حتی اون موقع.
ـ چرا؟
نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون میترسیدم با برگشتن به زندگیت، دوباره بهت آسیب برسه.
سکوت کردم.
تمام آن ماههایی که فکر میکردم تنها ماندهام...
او از دور مراقبم بوده.
دکتر نادری پرونده را باز کرد.
ـ اما یک نکته مهمتر وجود داره.
به او نگاه کردم.
ـ چی؟
ـ وقتی هانیه رو به بیمارستان آوردند، یک نفر قبل از رسیدن آمبولانس بالای سرش بود.
محمدطاها پرسید:
ـ چه کسی؟
دکتر گفت:
ـ حامد.
جا خوردم.
ـ حامد؟
ـ بله. اما او قبل از رسیدن نیروها ناپدید شد.
محمدطاها اخم کرد.
ـ چرا؟
دکتر مکث کرد.
ـ چون چیزی به من داد.
یک پاکت قدیمی از داخل پرونده بیرون آورد.
روی آن نوشته شده بود:
«برای هانیه، وقتی حافظهاش برگشت.»
دستم لرزید.
پاکت را باز کردم.
داخلش یک عکس بود.
عکس من در کودکی...
کنار مادرم...
و مردی که پشت سرمان ایستاده بود.
با دیدن چهرهاش قلبم فرو ریخت.
ـ این...
محمدطاها پرسید:
ـ کیه؟
به عکس خیره شدم.
ـ کاظمی.
دکتر نادری گفت:
ـ و پشت عکس یک جمله نوشته.
عکس را برگرداندم.
با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«هانیه از همان روز اول هدف نبود؛ شاهد بود.»
نفسم بند آمد.
ـ شاهد چی؟
دکتر به در خروجی نگاه کرد.
ـ شاهد اتفاقی که باعث شد تمام این آدمها سالها دنبال یک حقیقت باشند.
ناگهان صدای شکستن شیشه از راهرو آمد.
محمدطاها فوراً جلویم ایستاد.
ـ همه عقب!
دکتر نادری با نگرانی گفت:
ـ کاظمی برگشته.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۱
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۰ | بیمارستان قدیمی
از زبان هانیه
پیام کاظمی هنوز روی صفحه گوشی بود.
«اگر میخواهی بفهمی چرا زنده ماندی، فردا ساعت هشت به بیمارستان قدیمی بیا.»
گوشی را پایین آوردم.
ـ من میرم.
محمدطاها بلافاصله گفت:
ـ تنها نه.
لبخند تلخی زدم.
ـ میدونستم همینو میگی.
سارا از پشت سر گفت:
ـ خب معلومه! شما دو نفر بدون دردسر اصلاً نمیتونید زندگی کنید! 😂
زهرا خندید.
ـ سارا، تو خودت کم دردسر نیستی!
سارا دستهایش را بالا برد.
ـ من؟ من فرشتهام! 😇
برای اولین بار بعد از مدتها خندیدم.
اما ته دلم سنگین بود.
---
صبح روز بعد
ساعت هفت و پنجاه دقیقه جلوی بیمارستان قدیمی ایستادیم.
ساختمان سالها بود تعطیل شده بود.
پنجرههای شکسته، دیوارهای قدیمی و راهروهای تاریک...
محمدطاها کنارم ایستاد.
ـ آمادهای؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ آره.
وارد شدیم.
روی دیوار هنوز تابلوهای قدیمی بخشها دیده میشد.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان صدایی از بلندگوی قدیمی ساختمان پخش شد.
ـ «هانیه...»
خشکم زد.
محمدطاها دستش را بالا آورد.
ـ ایست.
صدا دوباره آمد:
ـ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی برگشتی به جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.»
قلبم تند زد.
ـ این صدا...
ـ میشناسیش؟
چشمهایم را بستم.
ـ آره.
ـ کیه؟
آرام جواب دادم:
ـ دکتر بیمارستان...
محمدطاها با تعجب نگاهم کرد.
ـ چه دکتری؟
ـ دکتری که بعد از تصادفم منو معاینه کرد.
سکوت کرد.
همان لحظه درِ انتهای راهرو باز شد.
مردی با روپوش سفید بیرون آمد.
من چند قدم جلو رفتم.
ـ شما...
مرد لبخند زد.
ـ سلام هانیه.
نفسم بند آمد.
دکتر نادری.
همان پزشکی که پرونده تصادفم را نوشته بود.
محمدطاها جلو آمد.
ـ شما سالهاست اینجا کار نمیکنید.
دکتر نادری گفت:
ـ درست میگی.
ـ پس چرا ما رو کشوندی اینجا؟
دکتر به من نگاه کرد.
ـ چون حقیقت تصادف هانیه رو فقط من و یک نفر دیگه میدونیم.
ـ چه کسی؟
دکتر مکث کرد.
ـ خود هانیه.
با ناباوری گفتم:
ـ من؟
ـ بله.
ـ ولی من چیزی یادم نمیاد!
دکتر آرام گفت:
ـ دقیقاً.
بعد یک پرونده قدیمی را روی میز گذاشت.
ـ قبل از بیهوشی، هانیه یک جمله به من گفت.
دستم لرزید.
ـ چی گفتم؟
دکتر به چشمهایم نگاه کرد.
ـ گفتی:
«اگر من فراموش کردم، به هیچکس نگو چه کسی منو نجات داد.»
محمدطاها خشکش زد.
من هم دیگر نمیتوانستم حرف بزنم.
دکتر پرونده را بست.
ـ و حالا وقتشه بدونی...
ـ چه کسی منو نجات داد؟
دکتر آرام جواب داد:
ـ محمدطاها.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۰
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۲ | شاهد
از زبان هانیه
صدای شکستن شیشه هنوز در راهرو میپیچید.
محمدطاها دستش را جلوی من گرفت.
ـ هانیه، پشت سر من.
سارا و زهرا که همراه امیر بیرون ساختمان منتظر بودند، از طریق بیسیم خبر گرفتند.
صدای امیر آمد:
ـ موسوی، خروجی شرقی بسته شده. کسی از ساختمان خارج نشه.
دکتر نادری با اضطراب گفت:
ـ باید از اینجا بریم.
ـ چرا؟
ـ چون این بیمارستان فقط محل درمان نبوده.
به او نگاه کردم.
ـ یعنی چی؟
دکتر گفت:
ـ سالها قبل، اینجا جلساتی برگزار میشد که هیچکس ازشون خبر نداشت.
محمدطاها پرسید:
ـ چه جلساتی؟
ـ مربوط به همان پروندهای که پدر هانیه نگه داشته بود.
ناگهان چراغها خاموش شدند.
هانیه نفسش را حبس کرد.
صدای قدمها از انتهای راهرو آمد.
یک قدم...
دو قدم...
محمدطاها آرام گفت:
ـ همه ساکت.
در تاریکی صدایی شنیدیم:
ـ هانیه...
خشکم زد.
صدا آشنا بود.
ـ حامد؟
چراغ اضطراری روشن شد.
اما کسی آنجا نبود.
فقط یک کاغذ روی زمین افتاده بود.
محمدطاها آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بفهمی، به اتاق شماره ۷ برو.»
دکتر نادری با دیدن نوشته رنگش پرید.
ـ نه...
ـ چی شده؟
ـ اتاق هفت سالهاست قفل شده.
محمدطاها پرسید:
ـ چرا؟
دکتر آرام گفت:
ـ چون آخرین اتفاق مهم پرونده در همان اتاق رخ داد.
---
چند دقیقه بعد
جلوی اتاق شماره ۷ ایستادیم.
محمدطاها قفل را بررسی کرد.
ـ قفل قدیمیه.
کلید را داخلش گذاشت.
تق.
در باز شد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی، یک میز و یک دستگاه ضبط قدیمی.
هانیه جلو رفت.
دستگاه را روشن کرد.
صدای کودکی پخش شد.
صدای خودم.
ـ «من دیدمش...»
دستم روی دهانم رفت.
صدای کودک دوباره آمد:
ـ «اون مرد به بابا گفت فرار کنه.»
دکتر نادری زیر لب گفت:
ـ یا خدا...
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ هانیه، ادامه بده.
صدای کودک در ضبط گفت:
ـ «بعدش صدای شلیک اومد...»
ضبط چند ثانیه خشخش کرد.
بعد صدای مردی پخش شد.
همه خشکمون زدیم.
صدای کاظمی.
ـ «این دختر نباید چیزی به خاطر بیاره.»
ضبط ناگهان خاموش شد.
هانیه اشک میریخت.
ـ پس من...
محمدطاها آرام گفت:
ـ تو شاهد یک اتفاق بودی.
اما قبل از اینکه جملهاش تمام شود، صدای قفل شدن در آمد.
تق!
از پشت در صدایی شنیدیم:
ـ حالا دیگه همهتون میدونید.
محمدطاها به سمت در برگشت.
ـ کاظمی؟
صدای مرد خندید.
ـ بالاخره فهمیدی، موسوی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۲
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۳ | پشت در
از زبان هانیه
صدای کاظمی از پشت در میآمد.
ـ بالاخره فهمیدی، موسوی.
محمدطاها جلوی من ایستاد.
ـ کاظمی، تمومش کن.
خنده کوتاهی کرد.
ـ هنوز فکر میکنی میتونی همهچیز رو کنترل کنی؟
ـ نه. ولی میتونم جلوی فرارت رو بگیرم.
ـ خیلی دیر شده.
دکتر نادری با اضطراب گفت:
ـ کاظمی، این دختر اون موقع فقط یک بچه بود.
صدای کاظمی سرد شد.
ـ دقیقاً. و قرار نبود چیزی یادش بمونه.
من با صدای لرزان پرسیدم:
ـ اون شب چه اتفاقی افتاد؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ پدرت مدارکی داشت که نباید میداشت.
ـ چه مدارکی؟
ـ اسامی کسانی که در یک پرونده بزرگ دست داشتند.
محمدطاها پرسید:
ـ و تو میخواستی مدارک رو ازش بگیری.
ـ بله.
ـ پس چرا هانیه رو هدف قرار دادی؟
صدای کاظمی آرام شد.
ـ من نمیخواستم بهش آسیب برسه.
با ناباوری گفتم:
ـ پس چرا تصادف کردم؟
ـ چون یکی از افراد من بدون دستور من عمل کرد.
محمدطاها اخم کرد.
ـ چه کسی؟
کاظمی جواب نداد.
فقط گفت:
ـ همون کسی که هنوز کنار شماست.
نگاهم بین دکتر نادری و محمدطاها چرخید.
ـ یعنی یکی از ما؟
کاظمی خندید.
ـ دقیقاً.
---
از زبان محمدطاها
حرفهایش میتوانست یک تله باشد.
به هانیه گفتم:
ـ به هیچکس شک نکن تا مدرک داشته باشیم.
امیر از بیسیم گفت:
ـ موسوی، موقعیت کاظمی رو پیدا کردیم.
ـ کجاست؟
ـ پشت ساختمان.
فوراً به سمت در رفتم.
قفل را باز کردم.
اما راهرو خالی بود.
ـ فرار کرده.
امیر گفت:
ـ نه.
ـ چی؟
ـ یک دوربین تصویرش رو گرفته.
تصویر را روی گوشی دیدم.
کاظمی از در پشتی خارج شده بود.
اما قبل از سوار شدن به ماشین، برگشت و به دوربین نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
هانیه کنارم آمد.
ـ چرا لبخند زد؟
تصویر را دوباره نگاه کردم.
دست کاظمی چیزی را نشان میداد.
یک کاغذ.
امیر تصویر را بزرگ کرد.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«نفر چهارم را پیدا کنید.»
هانیه پرسید:
ـ نفر چهارم کیه؟
دکتر نادری آرام گفت:
ـ اگر منظورش پرونده قدیمیه...
مکث کرد.
ـ چهار نفر اصلی بودند.
محمدطاها پرسید:
ـ سه نفرشون رو میشناسیم؟
دکتر گفت:
ـ کاظمی، حامد و من.
سکوت کرد.
ـ نفر چهارم...
صدایش لرزید.
ـ پدرت بود، هانیه.
هانیه خشکش زد.
و همان لحظه فهمیدیم راز اصلی هنوز دستنخورده باقی مانده.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۳
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۴ | نفر چهارم
از زبان هانیه
به دکتر نادری خیره ماندم.
ـ بابای من؟
دکتر آهسته سر تکان داد.
ـ بله. پدرت نفر چهارم پرونده بود.
ـ ولی چرا؟
ـ چون او کسی بود که مدارک اصلی رو پیدا کرده بود.
محمدطاها پرسید:
ـ پس چرا سالها سکوت کرد؟
دکتر جواب داد:
ـ برای محافظت از خانوادهاش.
به پدرم زنگ زدم.
چند بوق خورد.
جواب نداد.
دوباره گرفتم.
باز هم بیپاسخ.
دلشوره گرفتم.
ـ محمدطاها...
ـ چی شده؟
ـ بابا جواب نمیده.
امیر فوراً گفت:
ـ موقعیتش رو بررسی میکنم.
چند دقیقه بعد برگشت.
چهرهاش جدی بود.
ـ گوشی پدر هانیه در خانهست.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی احتمالاً خودش اونجا نیست.
---
از زبان محمدطاها
همراه امیر و هانیه به خانه پدرش رفتیم.
در باز بود.
هانیه وارد شد.
ـ بابا؟
جوابی نیامد.
اتاقها را گشتیم.
هیچکس نبود.
روی میز یک پاکت قرار داشت.
هانیه جلو رفت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای هانیه.»
دستش لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک نامه بود.
شروع کرد به خواندن:
> «دخترم، اگر این نامه را میخوانی، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایت توضیح بدهم.»
هانیه مکث کرد.
اشک از چشمهایش پایین آمد.
ادامه داد:
> «من هیچوقت نمیخواستم تو شاهد آن اتفاق باشی. اما آن شب همهچیز از کنترل خارج شد.»
صفحه بعد را باز کرد.
> «حامد برای نجات تو برگشت. دکتر نادری به من کمک کرد. و کاظمی...»
هانیه ایستاد.
ـ ادامهاش نیست.
محمدطاها گفت:
ـ چی؟
آخر نامه پاره شده بود.
فقط یک جمله باقی مانده بود:
«به محمدطاها اعتماد کن؛ او از چیزی که فکر میکنی بیشتر میداند.»
هانیه سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی من افتاد.
ـ تو چی میدونی؟
من چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چیزی که خودم هم تازه فهمیدم.
ـ چی؟
گوشیام را بیرون آوردم.
یک پیام ناشناس روی صفحه بود.
فقط یک جمله:
«اگر میخواهی پدر هانیه زنده بماند، ساعت ده شب به آدرس زیر بیا.»
هانیه رنگش پرید.
ـ بابا...
آدرس را باز کردم.
و فهمیدم مقصد...
همان باغ قدیمی عمو حمید بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۴
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۵ | باغ دوباره
از زبان هانیه
ساعت نزدیک ده شب بود.
جلوی همان باغ قدیمی ایستاده بودیم؛ جایی که چند ساعت قبل فکر میکردیم همهچیز آنجا تمام شده.
اما حالا پیام ناشناس ما را دوباره به همانجا کشانده بود.
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ اگه برای بابام اتفاقی افتاده باشه...
حرفم نیمهکاره ماند.
آرام گفت:
ـ پیداش میکنیم.
امیر از پشت سر گفت:
ـ نیروها اطراف باغ مستقرن.
در را باز کردیم.
حیاط تاریک بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان چراغ داخل ساختمان روشن شد.
صدایی آمد:
ـ هانیه، تنها بیا داخل.
محمدطاها جواب داد:
ـ نه.
صدای مرد خندید.
ـ میدونستم تو هم میای.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ کیه؟
در ساختمان باز شد.
عمو حمید بیرون آمد.
با دیدنش خشکم زد.
ـ عمو؟
او خسته به نظر میرسید.
ـ هانیه...
محمدطاها جلو رفت.
ـ پدرت کجاست؟
حمید گفت:
ـ زندهست.
نفس راحتی کشیدم.
ـ کجاست؟
ـ داخل.
با عجله خواستم وارد شوم که حمید دستش را بالا آورد.
ـ صبر کن.
ـ چرا؟
ـ چون قبل از اینکه ببینیش، باید یه چیزی بدونی.
محمدطاها گفت:
ـ چی؟
حمید نگاهش را به من دوخت.
ـ پدرت خودش خواسته ناپدید بشه.
خشکم زد.
ـ چی؟
ـ برای اینکه کسی نتونه از طریق اون به تو برسه.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ پس چرا اون نامه رو گذاشت؟
حمید گفت:
ـ چون میدونست بالاخره حقیقت رو پیدا میکنی.
---
از زبان محمدطاها
حمید به من نگاه کرد.
ـ موسوی، تو باید یه چیز رو به هانیه بگی.
اخم کردم.
ـ چی؟
ـ چیزی که سالها پیش بهت گفته شده.
ـ من چیزی نمیدونم.
حمید سرش را تکان داد.
ـ میدونی.
هانیه با تعجب نگاهم کرد.
ـ محمدطاها؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ فقط یک چیز یادمه.
ـ چی؟
ـ روزی که برای اولین بار پرونده پدرت رو دیدم، یک اسم داخلش بود.
ـ چه اسمی؟
ـ هانیه.
هانیه آرام گفت:
ـ یعنی از قبل منو میشناختی؟
ـ نه.
مکث کردم.
ـ اما پرونده تو قبل از اینکه من وارد زندگیت بشم، وجود داشت.
هانیه اشکهایش را پاک کرد.
ـ چرا؟
حمید پاسخ داد:
ـ چون هانیه فقط شاهد پرونده نبود.
سکوت کرد.
ـ او کلید پرونده بود.
صدای قدمی از داخل ساختمان آمد.
همه برگشتیم.
پدر هانیه در آستانه در ایستاده بود.
ـ دیگه کافیه، حمید.
هانیه با دیدنش دوید سمت پدرش.
ـ بابا!
پدرش او را در آغوش گرفت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای تیر از دور شنیده شد.
محمدطاها فوراً هانیه را کنار کشید.
امیر فریاد زد:
ـ همه پناه بگیرید!
حمید به سمت پنجره نگاه کرد.
رنگش پرید.
ـ کاظمی برگشته.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۵
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۶ | شلیک
از زبان هانیه
صدای تیر هنوز در باغ میپیچید.
محمدطاها من را پشت دیوار کشید.
ـ سرت رو پایین بگیر.
ـ بابا!
پدرم چند قدم آنطرفتر بود.
ـ من خوبم، دخترم!
امیر از پشت دیوار گفت:
ـ نیروها موقعیت تیرانداز رو پیدا کردن!
حمید به سمت پنجره رفت.
ـ از سمت تپه شلیک شده.
محمدطاها گفت:
ـ کسی دنبالش نره. اول مطمئن بشید منطقه امنه.
چند لحظه بعد صدای بیسیم آمد:
ـ مظنون از محل فرار کرده.
امیر جواب داد:
ـ پلاک خودرو؟
ـ ثبت نشده.
پدرم آرام کنارم آمد.
ـ هانیه...
ـ بابا، چرا همه این سالها چیزی نگفتی؟
نگاهش پر از خستگی بود.
ـ چون فکر میکردم سکوت از تو محافظت میکنه.
ـ ولی من همهچیز رو از دست دادم.
اشکم پایین آمد.
ـ حتی حافظهام رو.
پدرم دستم را گرفت.
ـ میدونم.
محمدطاها چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و چیزی نمیگفت.
---
از زبان محمدطاها
امیر گوشیاش را بررسی کرد.
ـ موسوی، یه چیز پیدا کردیم.
ـ چی؟
ـ ماشین مشکوک قبل از تیراندازی چند دقیقه نزدیک باغ بوده.
ـ پلاکش؟
ـ این بار داریم.
چند ثانیه بعد اطلاعات را روی گوشی نشانم داد.
پلاک به نام یک شرکت ثبت شده بود.
ـ شرکت رضا؟
امیر سر تکان داد.
ـ بله.
هانیه حرفمان را شنید.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ رضا؟
پدرش گفت:
ـ هنوز هم ممکنه بیگناه باشه.
گفتم:
ـ دقیقاً. باید اول خودش رو پیدا کنیم.
حمید گفت:
ـ رضا میدونه کاظمی کجاست.
ـ از کجا؟
حمید جواب داد:
ـ چون قبل از این اتفاق، باهاش تماس گرفته بود.
---
از زبان هانیه
به رضا زنگ زدم.
گوشی خاموش بود.
دوباره تماس گرفتم.
باز هم خاموش.
سارا که تازه همراه زهرا به باغ رسیده بود، گفت:
ـ هانیه، این دیگه خیلی مشکوکه.
گفتم:
ـ میدونم.
سارا آه کشید.
ـ فقط امیدوارم آخر این ماجرا یه نفر پیدا بشه که واقعاً آدم خوبه!
با وجود همه نگرانیها خنده کوتاهی کردم.
ـ منم همینو میخوام.
همان لحظه گوشیام لرزید.
یک پیام از شماره ناشناس.
فقط یک عکس.
عکس رضا.
تنها نشسته بود.
و پشت سرش تابلویی دیده میشد.
«ترمینال جنوب»
زیر عکس نوشته شده بود:
«اگر میخواهی قبل از فرار رضا حقیقت را بفهمی، عجله کن.»
به محمدطاها نگاه کردم.
ـ رضا اونجاست.
او گوشی را گرفت.
ـ پس میریم دنبالش.
اما هیچکدام نمیدانستیم...
رضا برای فرار نرفته بود؛ کسی او را به آنجا کشانده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۶
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۷ | ترمینال
از زبان هانیه
نیم ساعت بعد جلوی ترمینال بودیم.
محمدطاها گفت:
ـ تو همینجا میمونی.
اعتراض کردم:
ـ ولی رضا...
ـ پیدا کردن رضا با ما. تو نباید وسط عملیات باشی.
سارا کنارم ایستاد.
ـ این یکی رو گوش بده هانیه، چون اگه بری وسط، منم مجبور میشم دنبالت بیام!
لبخند زدم.
ـ باشه.
محمدطاها و امیر وارد سالن شدند.
چند دقیقه بعد صدای امیر از بیسیم آمد:
ـ پیداش کردیم.
قلبم تند زد.
ـ کجاست؟
ـ سکوی شماره چهار.
محمدطاها اضافه کرد:
ـ هانیه، همینجا بمون.
اما چند ثانیه بعد...
صدای فریاد آمد.
من و سارا ناخودآگاه به سمت سکو رفتیم.
رضا کنار یک نیمکت ایستاده بود.
وقتی من را دید، شوکه شد.
ـ هانیه؟!
ـ رضا، چرا گوشیات خاموشه؟
ـ چون مجبور شدم.
محمدطاها جلو آمد.
ـ چه کسی مجبورت کرد؟
رضا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ کاظمی.
امیر پرسید:
ـ کاظمی کجاست؟
رضا گفت:
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا اینجایی؟
رضا یک پاکت از جیبش بیرون آورد.
ـ اینو برام فرستاد.
پاکت را باز کردیم.
داخلش یک عکس بود.
عکس پدر هانیه.
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگر میخواهی پدرت زنده بماند، هانیه را به من تحویل بده.»
هانیه با دیدن نوشته خشکش زد.
ـ پس هدفش منم...
محمدطاها محکم گفت:
ـ نه.
به رضا نگاه کرد.
ـ و تو هم قرار نیست هانیه رو تحویل کسی بدی.
رضا سر تکان داد.
ـ منم برای همین نیومدم.
ـ پس برای چی؟
رضا به ساعتش نگاه کرد.
ـ چون کاظمی گفت اگر تا ساعت دوازده هانیه رو تحویل ندم...
مکث کرد.
ـ پدرت رو میکشه.
هانیه اشک در چشمانش جمع شد.
ـ الان ساعت چنده؟
امیر به ساعتش نگاه کرد.
ـ یازده و چهل دقیقه.
محمدطاها فوراً گفت:
ـ پس بیست دقیقه وقت داریم.
رضا آرام گفت:
ـ نه.
همه نگاهش کردیم.
ـ چون کاظمی از قبل نقشهاش رو اجرا کرده.
ـ یعنی چی؟
رضا به سمت خروجی ترمینال اشاره کرد.
ـ پدرت دیگه پیش حمید نیست.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۷
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۸ | بیست دقیقه
از زبان هانیه
ـ یعنی بابا کجاست؟!
رضا جواب نداد.
محمدطاها محکم گفت:
ـ رضا، دقیق بگو چی میدونی.
رضا نفس عمیقی کشید.
ـ قبل از اینکه بیام اینجا، یک تماس از کاظمی داشتم.
ـ چی گفت؟
ـ گفت پدر هانیه رو از باغ خارج کرده.
قلبم فرو ریخت.
ـ کجا برده؟
ـ نمیدونم.
سارا دستم را گرفت.
ـ هانیه، آروم باش.
اما نمیتوانستم.
ـ بیست دقیقه وقت داریم!
محمدطاها به امیر نگاه کرد.
ـ دوربینهای مسیر باغ رو بررسی کنید.
امیر سریع گوشیاش را بیرون آورد.
ـ دارم انجام میدم.
چند ثانیه بعد گفت:
ـ یک خودرو از باغ خارج شده.
ـ پلاک؟
ـ پلاک مخدوشه.
رضا گفت:
ـ اما من مدل ماشین رو میدونم.
ـ چی بوده؟
ـ یک ون سفید.
امیر سریع گفت:
ـ سه دقیقه قبل یک ون سفید از مسیر فرعی خارج شده.
محمدطاها گفت:
ـ مسیرش؟
ـ جاده قدیم تهران ـ کرج.
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ هانیه، اینجا میمونی.
ـ نه.
ـ هانیه...
ـ بابامه!
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ باشه. ولی کنار من میمونی.
---
از زبان محمدطاها
ماشین راه افتاد.
امیر جلوتر حرکت میکرد و نیروها مسیر را پوشش میدادند.
رضا کنار من نشسته بود.
ـ مطمئنی کاظمی پشت این ماجراست؟
ـ بله.
ـ مدرک؟
رضا پاکت دیگری بیرون آورد.
ـ این آخرین پیامی بود که فرستاد.
بازش کردم.
یک مختصات داخلش بود.
به امیر نشان دادم.
ـ اینجا کجاست؟
امیر چند ثانیه بررسی کرد.
ـ یک انبار قدیمی.
رضا گفت:
ـ همون جاییه که سالها قبل پرونده از اونجا شروع شد.
هانیه از صندلی عقب پرسید:
ـ پس همهچیز برمیگرده به همونجا؟
جواب دادم:
ـ ظاهراً.
---
چند دقیقه بعد به انبار رسیدیم.
همهجا تاریک بود.
در اصلی نیمهباز.
امیر گفت:
ـ نیروها آمادهان.
من پیاده شدم.
هانیه هم خواست بیاید.
دستم را بالا آوردم.
ـ همینجا.
ـ محمدطاها...
ـ قول دادم پیداش کنیم.
چند قدم جلو رفتم.
ناگهان از داخل انبار صدای پدر هانیه آمد:
ـ هانیه!
هانیه خواست جلو بیاید.
ـ بابا!
اما همان لحظه صدای دیگری پخش شد.
صدای کاظمی.
ـ فقط یک نفر میتونه وارد بشه.
سکوت.
ـ هانیه.
محمدطاها برگشت و به هانیه نگاه کرد.
هانیه آرام گفت:
ـ من میرم.
ـ نه.
ـ محمدطاها، این بار نوبت منه که حقیقت رو تموم کنم.
نگاهش کردم.
اما قبل از اینکه جواب بدهم...
صدای شلیک از داخل انبار آمد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۸
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۹ | پشتِ در
از زبان هانیه
صدای شلیک که آمد، قلبم فرو ریخت.
ـ بابا!
خواستم جلو بروم، اما محمدطاها دستم را گرفت.
ـ صبر کن!
ـ صدای بابام بود!
ـ میدونم. ولی ممکنه تله باشه.
امیر سریع به نیروها اشاره کرد.
ـ همه ورودیها رو پوشش بدید!
چند ثانیه بعد، سکوت دوباره انبار را گرفت.
محمدطاها آرام جلو رفت.
من پشت سرش بودم.
ـ هانیه، همینجا بمون.
ـ نه، این بار دیگه نمیمونم.
نگاهم کرد.
ـ پس کنار من.
با هم وارد انبار شدیم.
فضا تاریک بود.
یک چراغ کوچک از سقف آویزان بود و نورش روی زمین افتاده بود.
چند متر جلوتر...
پدرم روی صندلی نشسته بود.
دستم را روی دهانم گذاشتم.
ـ بابا!
محمدطاها جلو رفت.
اما پدرم فوراً گفت:
ـ نزدیک نشو!
ایستادیم.
پدرم نگاهش را به سمت بالای سرمان برد.
ـ تلهست.
امیر چراغقوه را بالا گرفت.
چند سیم از سقف رد شده بود.
محمدطاها آرام گفت:
ـ همه عقب.
پدرم گفت:
ـ کاظمی میخواست فکر کنید من گروگانم.
هانیه با تعجب پرسید:
ـ پس شلیک چی بود؟
پدرم لبخند تلخی زد.
ـ گلوله به دیوار خورد.
همان لحظه صدای بلندگو پخش شد.
کاظمی گفت:
ـ خیلی خوب.
سکوت کرد.
ـ حالا که همه جمع شدید، وقتشه حقیقت رو بشنوید.
محمدطاها فریاد زد:
ـ خودت رو نشون بده!
صدای کاظمی خندید.
ـ نه موسوی.
ـ چرا؟
ـ چون این بار قرار نیست با من بجنگید.
مکث کرد.
ـ قرار است با گذشته هانیه روبهرو شوید.
ناگهان پرده بزرگی در انتهای انبار روشن شد.
تصاویر قدیمی روی آن افتاد.
تصویر پدرم...
حامد...
دکتر نادری...
کاظمی...
و در آخر...
محمدطاها.
هانیه با ناباوری به صفحه نگاه کرد.
ـ چرا تصویر محمدطاها اونجاست؟
پدرم آرام گفت:
ـ چون این قسمت رو هیچوقت برایت تعریف نکردم.
محمدطاها به او نگاه کرد.
ـ حاج آقا...
پدر هانیه گفت:
ـ محمدطاها قبل از شروع مأموریت، یک بار هانیه رو دیده بود.
هانیه خشکش زد.
ـ کِی؟
محمدطاها سکوت کرد.
پدرش ادامه داد:
ـ سالها قبل.
هانیه به محمدطاها نگاه کرد.
ـ تو منو میشناختی؟
محمدطاها آهسته گفت:
ـ نه... تا اون شب نمیدونستم اون دختر تویی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۹
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۰ | قبل از مأموریت
از زبان هانیه
چشم از محمدطاها برنمیداشتم.
ـ یعنی قبل از اینکه وارد مأموریت بشی، منو دیده بودی؟
محمدطاها آرام گفت:
ـ آره.
ـ کجا؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ بیمارستان.
ـ چه زمانی؟
ـ چند سال قبل.
دکتر نادری جلو آمد.
ـ اون روز من هم اونجا بودم.
با تعجب گفتم:
ـ چرا هیچکس بهم نگفت؟
پدرم آه کشید.
ـ چون اون دیدار اتفاقی نبود.
ـ یعنی چی؟
پدرم گفت:
ـ محمدطاها اون روز برای یک پرونده به بیمارستان آمده بود. تو هم برای دیدن مادرت اونجا بودی.
محمدطاها ادامه داد:
ـ من فقط چند دقیقه دیدمت. حتی اسمت رو هم نمیدونستم.
ـ پس چطور بعداً فهمیدی من همون دخترم؟
ـ وقتی پرونده به دستم رسید.
سکوت کردم.
همه اتفاقات انگار داشتند کنار هم قرار میگرفتند.
---
ناگهان صفحه نمایش خاموش شد.
صدای کاظمی دوباره پخش شد:
ـ اما این هنوز مهمترین قسمت ماجرا نیست.
محمدطاها فریاد زد:
ـ کاظمی، خودت رو نشون بده!
ـ خیلی زود.
بعد صدایش جدی شد.
ـ هانیه، تو فکر میکنی حافظهات رو به خاطر تصادف از دست دادی.
قلبم فرو ریخت.
ـ پس چی؟
ـ همه خاطراتت از بین نرفته.
دستم را روی سرم گذاشتم.
ـ یعنی چی؟
ـ بعضی از خاطراتت عمداً از ذهنت دور نگه داشته شده.
دکتر نادری ناگهان گفت:
ـ امکانش هست...
محمدطاها برگشت.
ـ چی؟
دکتر گفت:
ـ بعد از تصادف، بعضی واکنشهای هانیه با یک فراموشی معمولی مطابقت نداشت.
نگاهم کردم.
ـ یعنی؟
دکتر گفت:
ـ ممکنه مغزت بعضی خاطرات رو به دلیل فشار شدید، موقتاً کنار گذاشته باشه.
صدای کاظمی آمد:
ـ دقیقاً.
سپس یک فایل صوتی پخش شد.
صدای کودکانه خودم بود:
ـ «اون مرد رو میشناسم...»
بعد صدای مادرم:
ـ «هانیه، یادت میاد چی دیدی؟»
صدای کودکانهام جواب داد:
ـ «آره... ولی نمیگم.»
ضبط قطع شد.
اشکهایم سرازیر شد.
ـ من واقعاً یادم میاد...
محمدطاها آرام کنارم آمد.
ـ چی؟
به سختی گفتم:
ـ اون شب... من یک نفر دیگه رو هم دیدم.
پدرم رنگش پرید.
ـ هانیه...
ـ نه بابا. این بار باید بگم.
چشمهایم را بستم.
تصویر مبهمی در ذهنم شکل گرفت.
یک مرد کنار کاظمی ایستاده بود.
و من ناگهان اسمش را به زبان آوردم:
ـ عموی حمید نبود...
همه منتظر ماندند.
ـ برادر دکتر نادری بود.
دکتر نادری خشکش زد.
و درست همان لحظه...
صدای درِ انبار به گوش رسید.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۰
ادامه دارد...